نگاهى به چرايى و چگونگى قيامت در قرآن نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

نگاهى به چرايى و چگونگى قيامت در قرآن - نسخه متنی

على گلايرى

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

نگاهى به چرايى و چگونگى قيامت در قرآن

على گلايرى

اين نوشتار، چرايى و چگونگى قيامت را تحليل مى‏كند و به بررسى هدف خلقت، لزوم وجود قيامت، رابطه عمل انسان با پاداش يا عذاب قيامت و نكاتى پيرامون روز پسين مى‏پردازد.

چكيده:

آن هنگام كه خالق هستى، از اراده خويش مبنى بر خلق جانشين، به فرشتگان گفت، آنان با شگفتى پرسيدند كه موجودى فسادگر و خون‏ريز مى‏آفرينى؟! خداوند پاسخ داد: آنچه من مى‏دانم، شما نمى‏دانيد.

اين چنين، انسان به عرصه وجود وارد شد. موجودى كه پاى در فرش و سر به سوى عرش داشت. جسمى داشت كه او را به زمين مى‏كشيد و روحى كه به آسمانش مى‏خواند. اما خالقش تنهايش نگذارد و به سوى خويش فرا خواند و از انحرافش بر حذر داشت. ضمانت اجراى نيكى و بدى او را نيز، قيامت قرار داد تا كاشته‏هاى اين دنيا، در آن ديار برداشت شود.

اين نوشتار، مجموعه اين فرآيند را تحليل مى‏كند و به بررسى هدف خلقت، لزوم وجود قيامت، رابطه عمل انسان با پاداش يا عذاب قيامت و نكاتى پيرامون روز پسين مى‏پردازد.

انسان به عنوان اشرف مخلوقات خداوند، داراى دو بعد جسم و روح مى‏باشد؛ جسم انسان مربوط به عالم ماده و روح انسان مربوط به عالم بالا و الوهيت است. قرآن كريم، تركيب انسان را از روح و جسم تأييد مى‏كند و در مورد بدن تصريح مى‏كند كه انسان از خاك آفريده شده است(2) و در مورد روح مى‏فرمايد: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»(3) يعنى: از روح خويش در وى دميدم. هنگامى كه خاك و نفخه الهى با هم تركيب شدند موجودى متولد شد كه بخشى مربوط به عالم سفلى و پست و بخشى مربوط به عالم عليا بود و تركيب اين دو بخش از هستى، هنرى بود كه تنها از عهده بهترين خالق برمى‏آمد: «فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»(4)

اين دو بعد داراى خواستها و اميال ويژه خود هستند؛ آن كه مربوط به عالم ماده و خاك است، ميل به فجور و پستى دارد و آن كه مربوط به عالم بالاست به سعادت و تقوى مايل است: «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»(5) يعنى: سپس به او فجور و تقوى الهام نمود.

نكته ديگر، اين كه قرآن كريم كه هدف از خلقت انسان را عبادت خداوند مى‏داند؛ «و ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِْنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ»(6) يعنى: جن و انس را خلق نكردم مگر براى عبادت. با توجه به اين كه موجوداتى بوده و هستند كه هميشه خداوند را عبادت مى‏كردند و هيچگاه از فرمان الهى تخلف و عصيان نكرده و نمى‏كنند،(7) انسان، به اين دليل آفريده شد تا با اراده و اختيار خويش خداوند را عبادت نمايد؛ يعنى با آن كه قدرت بر انجام فجور و فحشا دارد، به سوى عبادت خداوند گام بر مى‏دارد و خود را با اراده و اختيار خويش، تحت فرمان الهى قرار داده و از او پيروى نمايد.

از طرف ديگر، خداوند متعال براى آن كه انسان را به سوى خويش بخواند اقداماتى را صورت داده است تا راه رسيدن به خويش را هموار سازد كه به بخشى از آن اشاره مى‏كنيم.

1ـ انسان را به گونه‏اى آفريد كه طالب حق بوده و به سوى خداوند متعال حركت نمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ»(8) يعنى: پس بدين حق روى آور و بر آن ثابت قدم باش؛ آن دينى كه خداوند سرشت مردم را بر آن آفريد و دگرگونى در آفرينش خداوند نيست. در حقيقت، فطرت انسان، خداجو خلق شده است؛ به گونه‏اى كه اگر فريفته خواستها و لذتها واقع نشود، به سوى خداوند گام برمى‏دارد.

2ـ ذات اقدس الهى، انسان را براى رسيدن به خود، مورد حمايت جدى قرار داده است؛ به گونه‏اى كه هر كس به سوى او حركت نمايد، خداوند راه‏هاى مختلف را به او نشان خواهد داد تا بتواند مسير درست را انتخاب نمايد: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»(9) يعنى: هر كس در راه ما تلاش كند ما راه‏هاى خود را به او نشان خواهيم داد. در واقع، مهم آن است كه انسان به نداى درونى خويش پاسخ داده و به سوى الله طى طريق كند؛ در اين صورت افقهاى مختلف به سوى او گشوده مى‏شود تا بهتر و آسانتر اين مسير را بپيمايد.

3ـ لطف ديگر بارى تعالى براى رساندن انسان به هدف خلقتش (عبادت خداوند) اين است كه انبيا را فرستاد تا انسانها را از ظلمت آباد ماده به نور الهى برسانند: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(10) يعنى: كتابى (قرآن كريم) را بر تو نازل كرديم تا مردم را از تاريكى، به نور درآورى.

آرى! پيامبران، بويژه آخرينِ آنها در حالى كه چراغ هدايت در دست دارند از طرف خداوند بين مردم آمده‏اند تا زنجيرها را از پايشان بردارند: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَْغْلالَ التى كانت عليهم»(11) يعنى: و از اينان بار گرانشان و غلها و بندهايى را كه بر ايشان بود از دوششان بر مى‏دارد. زيرا لازمه بردن آنها به حريم ملكوت، آن است كه غلها و زنجيرها بر پايشان نباشد: «قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ»(12) يعنى: بگو: بياييد تا آنچه خدايتان حرام كرد را بر شما تلاوت كنم.

استاد جوادى آملى ـ دام ظله ـ مى‏نويسد:

«تعال غير از الىّ است. اگر دو نفر در يك سطح قرار گيرند يكى به ديگرى مى‏گويد: «الىّ»؛ پيش من بيا. اما اگر در دو طبقه باشند آن كه بالاتر است مى‏گويد: «تعال» يعنى: بيا بالا. حرف انبيا اين است كه بالا بياييد. اين لطيفه را در تفسير بيضاوى ملاحظه مى‏فرماييد كه آن اديب مى‏گويد: در باديه‏نشينان عرب رسم بود و هم اكنون هم هست كه در مناطق كوهستانى خانه‏ها را در سينه كوه مى‏سازند و دامنه كوه را كه هموار است براى كشت و زرع آماده مى‏كنند بچه‏ها در نقاط هموار به بازى مشغول مى‏شدند هنگام غروب پدر و مادر به لبه ايوان منزل مى‏آمدند و به بچه‏ها مى‏گفتند «تعالوا، تعالوا!» بياييد بالا، بياييد بالا!»(13)

نتيجه آن كه انسان براى رسيدن به جايگاه واقعى خويش، محتاج به راهنماست و خداوند متعال، اين لطف را از بنده‏اش دريغ نفرمود.

4ـ در مرحله بعد، خداوند به بندگان امر فرمود كه اگر گناه كرديد و اين گناه به خاطر غفلت و جهالت بود(14) به سوى خدا بازگشته و توبه كنيد؛ خداوند متعال شما را مى‏پذيرد: «أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(15) يعنى: كسى به جهالت عملى انجام داده و توبه كند و اصلاح نمايد، خداوند بخشنده و مهربان است.

5ـ در آخرين گام، براى آن كه جلوى گناهان را بگيرد ـ كه مهمترين راهزن است ـ تا انسان در مسيرى كه خداوند انتخاب نموده، به درستى قدم بردارد؛ فرمود كه انسانها را در قيامت در محضر خويش حاضر خواهد كرد و آنان كه خداوند را عبادت كردند، به ثواب و آنها كه عصيان كردند به كيفر خواهند رسيد و كوچكترين عملى، مورد غفلت واقع نمى‏شود: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(16) يعنى: كسى كه ذره‏اى كار خير انجام دهد آن را خواهد ديد و آن كس كه ذره‏اى عمل بد نمايد آن را خواهد ديد. قيامت، پايانى بر علت خلقت انسان و روز نتيجه امتحان انسان است كه آيا در اين آزمون بزرگ سربلند بيرون آمد يا خير.

اما انسانى كه غرق در امور مادى و ظلمانى دنيا شد، آن قدر از اصل خلقت خويش دور گشت كه حتى معاد را انكار نمود و اين كه انسان بى‏جانى كه خاك شده، دوباره جان بگيرد را امرى بعيد شمرد. مى‏توان گفت مهمترين علت انكار قيامت، استبعاد آن است: «فَقالَ الْكافِرُونَ هذا شَيْءٌ عَجِيبٌ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ»(17) يعنى: كافران گفتند: اين چيز عجيبى است! آيا ما پس از آن كه خاك شديم دوباره زنده مى‏شويم؟! اين بازگشت بسيار بعيد است. خداوند، در رد اين پندار مى‏فرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ»(18) يعنى: و او كسى است كه خلايق را مى‏آفريند و سپس باز مى‏گرداند و برگردانيدن براى او آسانتر است.

استاد جوادى آملى ـ دام ظله ـ مى‏نويسد:

«عامل [انكار] ملحدان، شبهه علمى نيست بلكه انگيزه انكار، شهوت عملى و بى‏بند و بارى است كه مانع پذيرش معاد مى‏شود... اگر درباره ادله ضرورت معاد، درست دقت شود نه تنها وجود قيامت را به خوبى اثبات مى‏كند بلكه هر گونه شبهه انتقادى را نيز حل خواهد كرد.»(19)

گرچه استبعاد كافران بى‏دليل است اما وجود قيامت كاملاً مستدل و قابل اثبات است. از اين رو، لازم است ادله اثبات قيامت مورد بررسى قرار گيرد تا صحت اين مسأله به خوبى روشن شود. در نگاه قرآن كريم، مردن به معناى فنا و معدوم شدن نيست، انسان با مردن از بين نمى‏رود بلكه بعد از عالم قبر انسان وارد عالم برزخ شده و سپس وارد محشر مى‏شود تا به حساب وى رسيدگى شود و سفر انسان از تكوين تا قيامت به پايان برسد. پس بايد ثابت كنيم كه انسان با مردن معدوم نمى‏شود و همچنين وجود برزخ و علت وجود قيامت و كيفيت حساب را مورد بررسى قرار دهيم.

1ـ ابقاى انسان

بدن، از بدو تولد تا مرگ داراى حالتهاى گوناگونى است (كودكى، نوجوانى، جوانى و كهولت). اين تغيير تدريجى بدن، امرى محسوس است، علاوه بر آن كه در فلسفه به اثبات رسيده كه تغيير و تحول از لوازم ماده است اما در انسان علاوه بر اين تغيير و تحول بدنى چيز ديگرى وجود دارد كه ثابت بوده و تغيير پيدا نمى‏كند و انسان، به همان امر ثابت شناخته مى‏شود. مسماى اسم هر انسانى در حقيقت، همان بُعد ثابت انسان است كه ويژگيهاى او را در بر دارد. آن جنبه، روح انسان مى‏باشد كه هويت او را تشكيل مى‏دهد و انسانيت انسان، وابسته به آن است. انسان در خودش، وجود امر ثابت (روح) و امر متغير (بدن) را مى‏يابد. علاوه بر آن كه در افراد ديگر نيز آن را مشاهده مى‏كند. از آنجا كه روح ثابت بوده و تغيير، از لوازم ماده است به خوبى روشن مى‏شود كه روح امرى مجرد است؛ در نتيجه، زوال و انكار در آن، راه ندارد.

قرآن كريم نيز به وجود روح و تجرد آن و اين كه هنگام مرگ، روح به طور كامل، اخذ مى‏شود اشاره دارد: «اللّهُ يَتَوَفَّى الأَْنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُْخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذلِكَ لآَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(20) يعنى: خداست كه وقت مرگ، ارواح خلق را مى‏گيرد و آن را كه هنوز مرگش فرا نرسيده نيز در حال خواب روحش را قبض مى‏كند. سپس آن را كه حكم به مرگش كرده، جانش را نگاه مى‏دارد و روح آن را كه محكوم به مرگ نكرده به بدنش مى‏فرستد تا وقت معين مرگ؛ در اين كار، ادله قدرت الهى براى متفكران، پديدار است.

مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله مى‏نويسد:

«در مجمع آمده است قبض شى اخذ به تمام و كمال است و وقتى گفته مى‏شود: «توفيت حقى» يعنى: تمام حقم را گرفتم... مراد از انفس، ارواح متعلق به بدن است نه مجموع روح و بدن؛ چون مجموع روح و بدن قبض نمى‏شود بلكه روح قبض مى‏شود؛ يعنى تعلقش به بدن قطع مى‏شود... از اين آيه استفاده مى‏شود كه نفس، موجود است و مغاير با بدن است؛ به گونه‏اى كه از بدن جدا شده و مستقل شده و به حيات خويش ادامه مى‏دهد.»(21)

ارزش اثبات وجود روح در انسان، در اين است كه انسان با مردن، نابود نمى‏شود. متلاشى شدن و از بين رفتن، از ويژگيهاى بدن مادى است اما روح ثابت بوده و بعد از مرگ نزد خداوند محفوظ است: «قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ»(22) يعنى: به آنها بگو: فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست، جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوى خداى خود باز مى‏گرديد. اما اين بازگشت، يك بازگشت صرف نيست بلكه براى آن است كه انسان مورد محاسبه قرار گيرد و هر كس نتيجه اعمال دنيايى خود را بيابد. از اين رو بايد اثبات نمود كه قيامتى هست كه در آنجا انسان مورد پرسش واقع شده و نتيجه اعمالش به وى داده خواهد شد.

2ـ اثبات قيامت

براى اثبات قيامت دلايل مختلفى، ذكر كرده‏اند(23) كه در اينجا به طور اختصار به دو مورد اشاره مى‏كنيم:

الف) عبث نبودن خلقت

شكى نيست كه آفريدن هستى مى‏بايست بر اساس حكمتى صورت گرفته باشد؛ چرا كه فعل بيهوده و بى‏هدف، از هيچ عاقلى(24) سر نمى‏زند چه برسد به خداوند متعال كه حكيم و عاقل على الاطلاق بلكه خالق عقل است. اگر سير انسان به قيامت منتهى نشود تا به اعمال او رسيدگى شود، خلقتش و به تبع آن، وجود شرايع و ارسال رسل، لغو خواهد بود؛ زيرا آنچه انسان در اين عالم انجام دهد هيچ انعكاسى نخواهد داشت و رشد و عدم رشد انسان بى‏معنا بوده بلكه وجود انبيا و شرايع امرى بيهوده خواهد بود. مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله مى‏نويسد:

«اگر از جانب خدا حسابى در كار و پاداشى در پيش نباشد، دعوت دينى كه مجموعه‏اى از فرمانهاى خدا و اوامر و نواهى اوست، كمترين اثرى در بر نخواهد داشت؛ وجود و عدم دستگاه نبوت و تبليغ در اثر مساوى خواهد بود بلكه عدم آن بر وجودش رجحان خواهد داشت؛ زيرا پذيرش دين و پيروى از مقررات شرع و آيين خالى از كلفت و سلب آزادى نيست و در صورتى كه متابعت آن اثرى در بر نداشته باشد هرگز مردم زير بار آن نخواهد رفت... تأمل در آفرينش انسان و جهان و همچنين در غرض و هدف شرايع آسمانى، در پيش بودن چنين روزى (روز رستاخيز) را روشن مى‏سازد. ما وقتى كه در كارهايى كه در آفرينش تحقق مى‏پذيرد، دقيق مى‏شويم، مى‏بينيم كه هيچ كارى بدون غايت و هدف ثابت انجام نمى‏پذيرد. هرگز خودِ كار به طور اصالت و استقلال مطلوب نيست بلكه پيوسته، مقدمه هدف و غايتى است... آفرينش انسان و جهان، كار خداست و خدا منزه است از اين كه كار بيهوده و بى‏هدف انجام دهد... پس ناچار براى آفرينش جهان و انسان هدف وغرض ثابتى در كار است. البته سود و فايده آن به خداى بى‏نياز بر نخواهد گشت و هرچه باشد به سوى آفريده‏ها عايد خواهد شد. پس بايد گفت جهان و انسان به سوى يك آفرينش ثابت و وجود كاملترى متوجهند كه فنا و زوال نپذيرد.»(25)

مرحوم شهيد مطهرى رحمه‏الله براى اين مسأله، مثال روشنى ذكر مى‏كند:

«جنين كه در رحم است اعضا و جوارح (چشم، گوش، جهاز تنفس‏و...) برايش خلق مى‏شود. جنين در رحم يك زندگى گياهى دارد ولى در رحم تجهيزاتى به او داده شده است كه در عالم رحم به كار نمى‏آيد؛ مثلاً اين چشم براى زندگى گياهى رحم نيست. اگر بنا باشد كه هميشه دوره زندگى جنينها اين باشد كه وارد رحم مى‏شود و آخر نه ماه زندگى آنها پايان پذيرد، اين خلقت، تناسب با اين زندگى ندارد. آيا اين آيات كه مى‏گويد: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ»(26) نمى‏خواهد اين مطالب را بفهماند كه همين طورى كه درباره يك جنين در رحم اگر كسى زندگى گياهى او را ببيند و بر زندگى بعد حساب باز نكند، خلقت عبث است، اى انسان! اگر روى خودت حساب نكنى و خيال كنى همين زندگى دنيايى هستى خلقت خود را عبث فرض كردى.»(27)

ب) عدم تخلف خداوند از وعده و وعيد

خداوند متعال به مؤمنين، وعده داده است كه به ثواب اعمال خود خواهند رسيد و به مجرمان وعيد داده است كه سزاى اعمالشان را خواهند ديد: «إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَوءُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ»(28)

يعنى: بازگشت شما همه به سوى او خواهد بود؛ اين به حقيقت وعده خداست كه او در اول خلق را بيافريده و آنگاه به سوى خود بر مى‏گرداند تا آنان كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند به عدل و احسان، ثواب و جزاى خير دهد و آنان كه كافر شدند، به كيفر كفرشان به شرابى از حميم دوزخ و عذابى دردناك معذب گرداند.

خداوند متعال خلف وعده نمى‏كند؛ زيرا انجام ندادن وعده و وعيد يا ناشى از عدم قدرت است كه ذات اقدس الهى بر همه چيز قادر است: «أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(29) يعنى: اوست كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و به درستى كه او بر همه چيز قادر است. يا براى آن است كه چيزى او را مجبور كند تا از وعده و وعيد دست بردارد؛ در حالى كه چيزى نمى‏تواند حضرتش را مجبور كند: «كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ»(30) يعنى: همه در برابر او خاضع و خاشع هستند.

از آن‏جا كه خداوند حكيم است و بيهوده وعده و وعيد نمى‏دهد و قادر على الاطلاق است و هستى همه در برابر او خاضع هستند. و چيزى او را مجبور نمى‏كند، پس بايد قيامتى باشد تا وعده و وعيد جامعه عمل بپوشد: «رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ»(31) يعنى: پروردگارا! به درستى كه تو مردم را در روزى كه شكى در آن نيست، جمع خواهى كرد. به درستى كه خداوند خلف وعده نخواهد كرد.

3ـ برزخ

برزخ يعنى حايل ميان دو چيز و هر چيزى كه بين دو چيز فاصله شود.(32) در قرآن كريم، به برزخ اشاره شده است: «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»(33) يعنى: در پيش روى آنها برزخ است تا روزى كه براى حساب، برانگيخته شوند.

در نگاه قرآن كريم، انسان بعد از موت و انتقال از دنيا به مكان ديگر منتقل مى‏شود كه به آن برزخ مى‏گويند ـ چون حايل ميان دنيا و آخرت است ـ و در آنجا منتظر روز قيامت خواهد شد و مراد از اين برزخ، قبر و عالم مثال است كه بعد از مرگش تا قيامت در آن زندگى مى‏كند.(34)

حال، اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا انسان در برزخ، داراى حيات است يا خير؟ بنا بر ادله تجرد روح و عدم فناى آن، روح زنده بوده و آنگونه كه خود را در اين عالم تربيت كرده است، در عالم برزخ زندگى خواهد كرد؛ يعنى اگر خود را خوب تربيت نمود، متنعم و اگر بد تربيت كرد، معذب خواهد بود تا به حساب وى رسيدگى شود. قرآن كريم نيز اين نظريه را تأييد مى‏كند؛ شايد مهمترين آيه آيه‏اى است كه به دوبار مردن و دوبار زنده شدن انسانها اشاره دارد: «قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ»(35) يعنى: گويند پروردگارا! ما را دوبار ميراندى و دوبار زنده كردى. ما به گناهانمان اعتراف كرديم؛ آيا راهى براى بيرون رفتن (از عذاب) هست.

مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله مى‏نويسد:

مراد، ميراندن از حيات دنيا و زنده كردن در برزخ و سپس ميراندن از برزخ و زنده كردن براى روز حساب و روز قيامت مى‏باشد.(36)

همچنين در تفسير آيه شريفه «النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ»(37) مى‏فرمايد:

آيه صريح است در اين كه اولاً يك عرضه بر آتش است و ديگرى ادخال در آتش كه ادخال، شديدتر از عرضه بر آن است. ثانيا عرضه بر آتش قبل از قيام ساعت است كه در آن، ادخال در آتش صورت مى‏گيرد و آن عذاب برزخ است ـ عالم بين موت و بعث. ثالثا عذاب در برزخ و قيامت به يك چيز است ولى برزخيها به آتش جهنم از دور معذب مى‏شوند و اهل آخرت به دخول در آن.(38)

آيه شريفه «فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(39) نيز دلالت بر متنعم بودن مؤمنين در عالم برزخ دارد.

در تفسير نور الثقلين از امام سجاد عليه‏السلام روايت شده است كه قبر، يا باغى از باغهاى بهشت يا حفره‏اى از حفره‏هاى جهنم است.(40)

بنابراين، وجود عالم برزخ با توجه آيات و روايات فراوانى كه در مورد آن، وارد شده است، از امور قطعى بوده و حيات برزخى نيز مورد قبول همه است(41) و انسان در دنيا كه دار عمل است به عالم برزخ كه دار آمادگى براى حساب است وارد مى‏شود و از آنجا به آخرت كه روز حسابرسى مى‏باشد، وارد خواهد شد.

4ـ روز حساب و قيامت

يكى از نامهاى قيامت، «روز حساب» است؛ يعنى قيامت روزى است كه به حساب بندگان رسيدگى مى‏شود و هر كس آنچه انجام داده محاسبه شده و اگر عمل خوب بود، به كننده آن ثواب و اگر بد بود، به كننده آن عقاب داده مى‏شود. آن روز به كسى ظلم نمى‏شود و انسانها آنچه را كه انجام داده‏اند، به چشم خويش مشاهده مى‏كنند: «عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ»(42) آن روز به قدرى سخت است كه مردم، به مست مى‏مانند؛ در حالى كه مست نيستند بلكه عذاب الهى سخت است: «وَ تَرَى النّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللّهِ شَدِيدٌ»(43) سختى عذاب به حدى است كه زنان باردار فرزند سقط مى‏كنند و زنان شيرده از فرزند شيرخوار خود غافل مى‏شوند: «يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها»(44)

در آن روز، خداوند با بدكاران سخن نمى‏گويد و به نظر رحمت به آنها نمى‏نگرد و از پليدى گناه آنها را پاكيزه نمى‏كند و آنان در جهنم داراى عذاب سخت و دردناك خواهند بود: «لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(45) اما آنان كه در دنيا فرامين الهى را اطاعت كردند و از نواهى آن اجتناب كردند، داراى آسايش و آرامش خاصى هستند؛ در بهشتهايى هستند كه نهرهايى از آب زلال و گوارا و نهرهايى از شير، بى‏آن كه طعمشان تغيير كند و نهرهايى از شراب ناب كه نوشندگان را به حد كمال لذت بخشد و نهرهايى از عسل مصفى در آن وجود دارد و تمام ميوه‏ها براى آنان مهياست و بالاتر از همه لذات، مغفرت خداوندى است: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى وَ لَهُمْ فِيها مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ وَ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ»(46) در آنجا هر چه دلها ميل و اشتها دارند و چشمها از آن لذت مى‏برند مهياست: «فِيها ما تَشْتَهِيهِ الأَْنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأَْعْيُنُ»(47) البته عذاب و ثواب و بهشت و جهنم بعد از رسيدگى به حساب آنهاست. طبق فرمايش قرآن، حسابرسى، با ميزان انجام مى‏شود.

5ـ ميزان

يكى از نكاتى كه در مورد روز قيامت مطرح است، مسأله ميزان است كه اعمال با آن سنجيده مى‏شود. مراد از ميزان چيست؟ مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله تعبير بسيار لطيف و زيبايى دارند كه آن را نقل مى‏كنيم:

«ظاهر آيات ميزان، نشان مى‏دهد كه حسنات، موجب سنگينى ميزان و سيئات موجب سبكى آن مى‏شود؛ نه آن كه حسنات وزن شوند و مقدار سنگينى آن مشخص شود سپس گناهان وزن شوند و سنگينى آن مشخص شود پس اين دو سنگينى با هم مقايسه شود تا روشن شود كدام سنگين‏تر است؛ اگر حسنه سنگين است، حكم به بهشت و اگر گناه سنگين‏تر است حكم به جهنم شود... بلكه مراد اين است كه حسنه، موجب سنگينى در ميزان و سيئه موجب خفت آن مى‏شود... به نظر مى‏رسد در آنجا چيز ديگرى است كه اعمال به آن مقايسه مى‏شود و سنگينى، مال آن چيز است؛ اگر از اعمال حسنه بود موجب سنگينى ميزان و اگر سيئه بود كه منطبق بر آن نشد و به آن وزن نشد باعث سبكى ميزان مى‏شود؛ كما اين كه در ترازوها اينگونه است چون در ترازو مقياسى هست مانند مثقال كه اشيا به آن سنجيده مى‏شود... در اعمال هم مقياسى هست كه با آن اعمال سنجيده مى‏شود؛ مثلاً صلاة كه به وسيله آن نمازها سنجيده مى‏شود نماز كامل است و در زكاة و نظير اينها نيز چنين است.»(48)

بنابراين، مى‏توان گفت ميزان، چيزى جز اعمال كامل نيست كه اعمال با آنها سنجيده مى‏شود و اما گناهان چون داراى مقياس كامل نيست، سنجيده نمى‏شود بلكه گناه يعنى عدم كمال و نبودن آن و عمل خوب، موجب سبكى ميزان مى‏شود.

6ـ رابطه اعمال انسان با پاداشهاى اخروى

يكى از نكات اساسى در مسأله معاد، رابطه اعمال انسان با پاداشهاى اخروى است؛ بويژه آن كه انسان در اين عالم، گناه محدود انجام مى‏دهد اما در آخرت در بهشت، براى هميشه يا در جهنم براى هميشه مستقر مى‏شود. حقيقت آن است كه انسان در قيامت به سبب فعل خاصى متنعم و معذب نيست بلكه آن فعل خاص در وى اثر و حالتى ايجاد مى‏كند كه آن اثر، در وى ماندگار است. همان طور كه اگر كسى چشم كس ديگرى را كور كند، عمل كور كردن در يك زمان محدود صورت مى‏گيرد اما كورى آن شخص براى هميشه مى‏ماند، اعمالى كه انسان انجام مى‏دهد، در وى صورتى ايجاد مى‏كند كه هميشگى است و انسان به سبب آن، معذب يا متنعم است. مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله در اين باره مى‏فرمايد:

عذاب در حقيقت، اثر براى صورت شقاوتى است كه بعد از علل معدّه كه مخالفت محدود است حاصل مى‏شود. عذاب اثر اين علل محدود موقت نيست تا گفته شود چگونه امر متناهى در نامتناهى تأثير مى‏گذارد.(49)

پس آنچه انسان انجام مى‏دهد موجب سعادت و شقاوت دائمى در او مى‏شود و عذابها و نعمتهاى الهى، بر آن حالت و ملكه‏اى است كه در وى ايجاد مى‏شود.

در تفسير عياشى از امام صادق عليه‏السلام علت خلود در نار و جنت چنين ذكر شده است: «همانا اهل آتش در آتش جاودان هستند براى آن كه نيتشان اين بود كه در دنيا اگر براى هميشه بودند خداوند را معصيت كنند و اهل بهشت در بهشت جاودان هستند براى آن كه نيتشان اين بود اگر در دنيا براى هميشه بودند خداوند را عبادت كنند و براى نيتشان، يكى در آتش و ديگرى در بهشت است.»(50) اين حديث به خوبى نشان مى‏دهد كه اعمال انسان موجب ملكاتى در نفس مى‏شود كه انسان را به سوى آن اعمال سوق مى‏دهد؛ خواه عمل بد و خواه خوب باشد.

فايده بحث از قيامت

در قرآن كريم، قريب به هزار و چهارصد آيه درباره قيامت است؛ در حالى كه آيات مربوط به فقه و احكام عملى از پانصد آيه تجاوز نمى‏كند.(51) علت اين تأكيد آن است كه قرآن عامل اصلى انحراف انسانها از مسير الهى را فراموشى روز قيامت مى‏داند: «إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ»(52) يعنى: آنان كه از راه خدا گمراه شوند، براى آنها عذاب سختى است به دليل آن كه روز حساب را فراموش كرده‏اند. دليل آن هم روشن است: وقتى انسان قيامت را فراموش كرد به حيات دنيوى راضى مى‏شود؛ در نتيجه فقط به فكر امور دنيوى خويش خواهد بود و همين باعث مى‏شود هر چه در توان دارد براى خويش انجام دهد؛ هر چند منجر به اذيت و ظلم به ديگران شود. در چنين حالتى، آنچه حرف اول را مى‏زند منفعت شخصى است. فراموشى قيامت در مواردى بروز مى‏كند كه ما به دو مورد آن كه در قرآن نيز آمده است، اشاره مى‏كنيم:

الف) انسانى كه قيامت را فراموش كرد، در زمينه اقتصادى سعى مى‏كند آنچه براى او مفيد است، انجام دهد؛ هر چند براى ديگران مضر باشد؛ مثلاً وقتى حقى بر گردن كسى دارد، سعى مى‏كند به نحو كامل بگيرد اما هنگامى كه به ديگران متاعى مى‏دهد، از آن مى‏كاهد و كمتر مى‏دهد: «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ»(53) يعنى: واى به حال كم‏فروشان! آنان كه چون به كيل يا وزن چيزى از مردم بستانند، تمام بستانند و چون چيزى بدهند در كيل يا وزن كم دهند.) در حالى كه حتى گمان به قيامت كافى است تا آنها را از اين كار باز دارد و با مردم همانگونه برخورد نمايند كه دوست دارند مردم با آنان معامله كنند: «أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»(54) يعنى: آيا گمان نمى‏كنند كه آنها برانگيخته مى‏شوند؛ آن روز روز بزرگى است؛ روزى است كه مردم در حضور پروردگار عالم براى حساب مى‏ايستند.

ب) اگر اين باور در انسان تقويت شود كه آنچه انجام مى‏دهد، از بين نخواهد رفت و اگر عمل خوبى انجام داد پيش خداوند محفوظ مانده و جزا داده مى‏شود و اگر عمل بدى را مرتكب شد، سزاى آن را خواهد ديد، تمام سعى خود را صرف جلب رضايت پروردگار خواهد كرد. از طرف ديگر، يكى از نكاتى كه قرآن كريم، آن را امر انسانى تلقى مى‏كند، توجه به محرومين جامعه است كه موجب مى‏شود فقر كه عامل بسيارى از بدبختيهاى اجتماع است، از بين برود.

قرآن كريم براى اين مورد، دو مثال ذكر مى‏كند: يكى آن كه محرومين را از خود مى‏راند و ديگرى در حالى كه در بدترين شرايط بود محرومين را بر خود ترجيح داد. قرآن، عامل طرد محرومان را در نمونه اول انكار قيامت و عامل ايثار به محرومان را ايمان به قيامت مى‏داند.

«أَ رَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ وَ لا يَحُضُّ عَلى طَعامِ الْمِسْكِينِ»(55) يعنى: آيا ديدى آن كس (وليد بن مغيره) را كه روز جزا را انكار مى‏كرد. اين همان شخصى است كه يتيم را از خود دور مى‏كرد (و آنها را بر سر سفره خويش نمى‏خواند) و كسى را بر اطعام به فقير ترغيب نمى‏كرد.

اما در مقابل از كسانى نام مى‏برد كه با وجود داشتن روزه افطار خود را در سه روز پياپى به محرومان دادند (روز سوم كه شدت گرسنگى بيشتر بود يك اسير غير مسلمان به در خانه آنها مراجعه كرد اما او را نااميد نكردند): «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ(56) مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»(57) يعنى: در حالى كه به طعام نياز داشتند(58). با وجود شدت نياز، آن را به مسكين و يتيم و اسير دادند. آنگاه علت اين امر را چنين ذكر مى‏كنند: «إِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً»(59) يعنى: ما از قهر پروردگار خود در روزى كه از رنج و سختى آن، رخسار خلق در هم و غمگين است، مى‏ترسيم.

آرى! ياد قيامت يادآورى هدف خلقت انسان است و موجب آبادانى دنيا و آخرت انسان خواهد شد.

پی نوشت ها:

1ـ مدرس حوزه، نويسنده و محقق.

2ـ طبرسى، مجمع البيان، دار احياء التراث، بيروت، 1379، چاپ سوم، ص 335: اصل آدم از خاك است؛ به دليل فرمايش خداوند؛ «خلقه من تراب» ـ آل‏عمران / 59 ـ سپس خاك را تبديل به گل كرد؛ به دليل فرمايش خداوند؛ «خلقته من طين» ـ اعراف / 12 ـ سپس اين گل را گذاشت تا متغير شده و مدتى ماند؛ به دليل فرمايش خداوند: «من حمأٍ مسنون» ـ حجر / 28 ـ سپس آن را گذاشت تا خشك شود؛ به دليل فرمايش خداوند: «من صلصال» ـ الرحمن / 14 ـ اين اقوال موجب تناقض نيست بلكه بيان حالات مختلف است.

3ـ ص / 72.

4ـ مؤمنون / 14.

5ـ شمس / 8.

6ـ ذاريات / 56.

7ـ تحريم / 6.

8ـ روم / 30.

9ـ عنكبوت / 69.

10ـ ابراهيم / 1.

11ـ اعراف / 157.

12ـ انعام / 151.

13ـ عبدالله جوادى آملى، حكمت عبادات، نشر اسراء، چاپ چهارم، 1380، ص 121؛ و نيز ر.ك.: تفسير بيضاوى، دار الكتب العلميه، بيروت، 1408 ق.، ج 1، ص 326.

14ـ جهالت، در اينجا به معناى نادانى نيست بلكه به كسى كه هوى و هوس بر او غالب شد و عقل را به كار نگرفت، اطلاق مى‏گردد. ر.ك.: سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، دار الكتب الاسلاميه، چاپ دوم، ج 4، ص 253.

15ـ انعام / 54.

16ـ زلزال / 8 ـ 7.

17ـ ق / 3ـ2.

18ـ روم / 27.

19ـ عبدالله جوادى آملى، ده مقاله پيرامون مبدأ و معاد، انتشارات الزهراء، چاپ دوم، 1360، صص 314ـ313.

20ـ زمر / 42.

21ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 17، ص 284 و ج 1، ص 355.

22ـ سجده / 11.

23ـ براى اطلاع از براهين اثبات معاد، ر.ك.: عبدالله جوادى آملى، پيشين، صص 303ـ281.

24ـ در فلسفه به اثبات رسيده است كه هيچ فعل بيهوده‏اى در عالم، وجود ندارد (حتى بازى بچه‏ها) اما غايت و هدف دو گونه است: «ما ينتهى اليه الفعل» و «ما لاجله الفعل» (ر.ك.: سيد محمدحسين طباطبايى، نهاية‏الحكمه، مرحله 8، فصل 12) مراد از هدف در اينجا مالاجله الفعل است.

25ـ سيد محمدحسين طباطبايى، شيعه در اسلام، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ هفتم، 1372، صص 160 ـ 158.

26ـ مؤمنون / 115.

27ـ مرتضى مطهرى، معاد، نشر صدرا، چاپ اول، 1373، ص 75.

28ـ يونس / 4.

29ـ حج / 6.

30ـ بقره / 116.

31ـ آل‏عمران / 9.

32ـ طبرسى، پيشين، ج 4، ص 116.

33ـ مؤمنون / 100.

34ـ سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، پيشين، ج 15، ص 71.

35ـ غافر / 11.

36ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 17، ص 330.

37ـ مؤمن / 46: [اينك كه در عالم برزخند] آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه مى‏دارند و چون روز قيامت شود خطاب آيد كه فرعونيان را به سخت‏ترين عذاب وارد جهنم كنيد.

38ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 17، ص 335.

39ـ آل عمران / 170: شادند به آنچه خداوند از فضل و احسان خود به آنها داد و به كسانى كه از پشت سرشان هنوز به ايشان نپيوسته‏اند، بشارت مى‏دهند كه خوف و بيمى بر ايشان نيست.

40ـ حويزى، نورالثقلين، چاپ دوم، ج 3، ص 553.

41ـ جعفر سبحانى، محاضرات فى الالهيات، مؤسسة النشر الاسلامى، چاپ دوم، 1415 ق.، ص 624. به معتزله نسبت داده شده است كه عذاب قبر را انكار كردند، اما اين درست نيست؛ چرا كه منكر عذاب قبر تنها يك نفر است به نام ضرار بن عمرو.

42ـ تكوير / 14.

43ـ حج / 2.

44ـ حج / 2.

45ـ آل عمران / 77.

46ـ محمد / 15.

47ـ زخرف / 72.

48ـ سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 8، ص 9.

49ـ همان، ج 1، ص 415.

50ـ تفسير عياشى، مكتبة العلمية الاسلاميه، تهران، ج 20، ص 316، حديث 158.

51ـ زين‏العابدين قربانى، به سوى جهان ابدى، 1363، ص 74.

52ـ ص / 26.

53ـ مطففين / 3ـ1.

54ـ مطففين / 6ـ4.

55ـ ماعون / 3ـ1.

56ـ مرحوم علامه طباطبايى رحمه‏الله معتقد است ضمير «على حبه» به طعام بر مى‏گردد نه به خداوند. سيد محمدحسين طباطبايى، پيشين، ج 20، ص 215.

57ـ انسان / 8.

58ـ به اتفاق عامه و خاصه، اين آيه در مورد حضرت على عليه‏السلام و حضرت زهرا عليهاالسلام نازل شده است. جلال‏الدين السيوطى، درّ المنثور، دار الفكر بيروت، چاپ اول، 1993 م.، ج 8، ص 371.

59ـ انسان / 10.

/ 1