از ازليت تا ابديت‏ نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

از ازليت تا ابديت‏ - نسخه متنی

احمد بهشتى‏

نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
افزودن یادداشت
افزودن یادداشت جدید

از ازليت تا ابديت‏

دكتر احمد بهشتى‏

اين سؤال، ذهن هر متفكرى را به خود مشغول مى‏كند كه جهان - كه انسان نيز جزء بسيار كوچكى از آن است، ولى در عين حال، با كلِّ جهان سرسرى مى‏كند - از كجا آمده و به كجا مى‏رود؟

اين سؤال را نبايد در عرض سؤالات ديگرى كه ذهن بشر را به خود مشغول مى‏كند قرار داد، بلكه از اساسى‏ترين سؤالات است.

جهان ما جهانى است كه ازليّت، سرچشمه آن و ابديّت، مقصد نهايى و قرارگاه آن است. جهانى كه جاذبه كمال مطلق، آن را در مسيرى معنى‏دار و در گذرگاهى هدفمند، قرارش داده است. جهانى كه بر صراط مستقيم است و بر سنتى واحد و ثابت و تغييرناپذير، ادامه و استمرار دارد و اين، نيست مگر به خاطر اينكه پروردگار آن، بر صراط مستقيم است. چنانكه هود پيامبر به قوم سركش خود فرمود:

«إِنّى توكَّلْتُ عَلَى اللّهِ ربّى و ربِّكُم ما مِنْ دابَّةٍ الّا هو آخِذٌ بِناصيَتِها اِنَّ ربّى عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيم(1)».

«من بر خدايى كه پروردگار من و شماست، توكل كرده‏ام. هيچ جنبنده‏اى نيست جز اينكه زمام اختيارش در يَدِ قدرت اوست؛ و البته پروردگار من بر راه راست است».

خداوند قدرتمندى كه همه‏چيز، زير فرمان و تحت سيطره قدرت اوست، همچون قدرتمندان ديگر نيست كه گرفتار خودكامگى و هوس‏بازى شود و قدرت خود را در راه باطل به كار گيرد. حركت بر صراط خودكامگى و هوس‏بازى، حركت بر صراط مستقيم نيست. صراط مستقيم، صراط عدل و داد و حق و حكمت است. اما صراط غيرمستقيم، صراط ظلم و استكبار و تبعيض و خيانت و عبث و بيهودگى و بطلان است.

حقيقت اين است كه قدرتمندى مستكبران و طاغوت‏ها و طاغوتچه‏ها به زيان انسانها، بلكه به زيان حرث و نسل است و البته اينان هرگز نمى‏توانند در صراط مستقيم جهان و سرچشمه ازلى و غايت و هدف مطلق و حقانى آن، خللى وارد كنند. آنها در حكم مگسانند. مگس كجا و عرصه سيمرغ كجا؟

اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست‏

عِرْض خود مى‏برى و زحمت ما مى‏دارى

سنت‏هاى پايدار الهى‏

و امّا قدرتمندى خداوند و اينكه او ناصيه هر جنبنده‏اى را در قبضه قدرت گرفته است، به سود همه آنهاست. آرى خداوند همچنان‏كه خير مطلق بالذّات است، خير مطلق نسبى است و هيچ موجودى نيست جز اينكه به اندازه ظرفيت و استعداد خود، از جانب آن كه خير مطلق است، گيرنده فيض و كمال است و اين چيزى است كه از سرچشمه ازليّت، آغاز شده و تا ابديّت، استمرار مى‏يابد؛ آنهم بر صراط مستقيم و بدون هيچ‏گونه انحراف و اِعْوِجاج و بر اساس يك سنت پايدار و هميشگى و لايزال.

سنت‏هاى غلط - كه از سوى مستكبران پديد مى‏آيد- ناماندگار است؛ ولى سنت‏هاى الهى ماندگار و پايدار است. جهان هستى بر سنت الهى استقرار يافته و سنت الهى، تغييرناپذير است.

«..فَهَلْ يَنْظُروُنَ الّا سُنَّةَ الأَوَّلينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تَبْديلاً و لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةَ اللّهِ تحويلاً(2)».

«آيا جز [اينكه‏] به سنت و راه و رسم امتهاى گذشته [هلاك شوند ]انتظارى دارند؟ هرگز سنت و راه و رسم الهى را تبديل‏شدنى و تغييرپذير نمى‏يابى».

خداوند در جاهاى مختلف قرآن مجيد، از سنت و راه و رسم تغييرناپذير خود - كه همان صراط مستقيم اوست - سخن گفته است. يكجا در مورد اينكه همسر افراد پسرخوانده، مَحْرَم نيستند و حكم آنها با حكم همسران فرزندان واقعى، فرق دارد، مى‏فرمايد:

«ما كانَ علَى النَّبىِّ مِنْ حَرَجٍ فيما فَرَضَ اللّهُ لَهُ سُنَّة اللّهِ فى الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ و كانَ اَمْرُاللهِ قَدَراً مَقْدوراً(3)».

«بر پيامبر خدا در مورد حكمى كه خداوند (در ازدواج با همسران افراد پسرخوانده) مقرر داشته، حرجى نيست. سنت خداوند در ميان گذشتگان نيز همين است و فرمان خدا از روى حساب و قاعده بوده، (نافذ و لازم‏الاجرا است».

و نيز در مورد اينكه سرنوشت بدكاران، لعن ابدى است و بايد هر كجا يافت شوند، دستگير و به سختى كشته شوند، مى‏فرمايد: «سُنَّةَ اللّهِ فى الَّذينَ خَلَوا مِن قَبلُ و لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللّهِ تبديلاً(4)».

«اين است سنت خداوند كه در ميان همه امتهاى گذشته، استمرار داشته و سنت و راه و رسم خدا را هرگز تبديل‏شدنى نمى‏يابى». اصولاً سنت‏هاى نيكو، ماندگار و سنت‏هاى زشت، ناماندگار و سنت‏هاى الهى نيكوست. آرى:

هر كه او بنهاد ناخوش سنتى‏

سوى او نفرين رود هر ساعتى‏

نيكوان رفتند و سنتها بماند

وز لئيمان ظلم و لعنتها بماند

تا قيامت هركه جنس او بدان‏

در وجود آيد، بود رويش بدآن‏

رگ‏رگ است اين آب شيرين و آب شور

در خلايق مى‏رود تا نفخ صور

نيكوان را هست ميراث از خوشاب‏

آن‏چه ميراث است؟ «أورثنا الكتاب»

آنچه از دريا به دريا مى‏رود

از همانجا كامد آنجا مى‏رود

از سَرِ كُه، سيلهاى تيز رَو

وز تن ما جان عشق‏آميز رَو

تشريع و تكوين‏

نه تنها سنت الهى در نظام تكوين، پايدار و مستمر است، كه در نظام تشريع نيز چنين است.

در نظام تشريع، اصول و كليات، تغيير نمى‏كند. آنچه احياناً تغيير مى‏كند، پاره‏اى از جزئيات است كه بر حسب شرايط و زمانها و اماكن خاص، زايل مى‏شود؛ آنهم به گونه‏اى كه مثل يا بهتر از آن را جايگزينش مى‏كنند. چنانكه فرمود:

«...ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أو مِثْلِها...(5)».

«هر آيه‏اى را كه نسخ كنيم يا آن را به دست فراموشى بسپاريم بهتر از آن يا مانند آن را مى‏آوريم».

بنابراين، نظام تشريع تابع سنت غيرقابل تغيير الهى است. هرچند در اين نظام، صورت ظاهر تغيير كند ولى همواره مصالح به نحوى كه بوده يا به نحوى عالى‏تر و بهتر، محفوظ مى‏ماند و چنين نيست كه مصلحتى از بين برود يا به درجه‏اى پايين‏تر تنزل كند؛ چراكه از بين رفتن مصلحت يا تنزل آن با حكمت و عدالت خداوند متعال سازگار نيست. مقتضاى حكمت، اين است كه مصالح زندگى انسانهاهمواره محفوظ بماند يا اگر برداشته شود، مثل يا بهتر از آن آورده شود. آرى‏

خدا گر ز حكمت ببندد درى‏

ز لطفش گشايد در ديگرى

نسخ و بدا

نسخ در نظام تشريع، مساوى است با بَدا در نظام تكوين. همان‏طورى كه در نظام تشريع، نسخ يك قانون، كاشف از اين است كه از آغاز، موقت و محدود بوده و به حَسبِ واقع و در علم خداوند، دوام و استمرار نداشته است، در نظام تكوين اگر بَدا حاصل شود -يعنى حادثه تلخ و ناگوارى از قبيل مرگ و صاعقه و غيره، باز گردد- كاشف از اين است كه از اول، مصلحت نداشته و در علم خداوند، چنين گذشته است كه فلان شخص نبايد بميرد و فلان حادثه نبايد واقع شود و اگر بدايى حاصل نمى‏شد و آن واقعه اتفاق مى‏افتاد، معلوم مى‏شد كه مصلحت در وقوع آن بوده؛ چنانكه اگر واقع نمى‏شد، معلوم مى‏شد كه مصلحت در عدم وقوع آن بوده است.

به هرحال، نسخ و بدا به معناى تغيير در علم خداوند يا سنت غيرقابل تغيير و تبديل او نيست؛ بلكه به معناى اين است كه تغيير و تبديل، معلوم اوست. آنچه محال است تغيير علم است نه تغيير معلوم. اگر تغيير معلوم، مستلزم تغيير علم خداوند باشد، محال است. ولى اگر چنين نباشد، محال نيست؛ چراكه علم خداوند نسبت به حالت قبل از تغيير و بعد از تغيير، ثابت است. در حقيقت او به علم ازلى و غيرقابل تغيير خود به تمام معلومات ثابت و متغير، علم داشته و تغيّرات مستمر، موجب تغيير علم او نيست.

از مسأله علم كه بگذريم به يك اعتبار مى‏توانيم بگوييم: معلوم هم ثابت و غيرقابل تغيير است. معلوم غيرقابل تغيير همان سنت و راه و رسم خداوند و صراط مستقيم اوست. آنچه در نظام تشريع و تكوين اتفاق مى‏افتد، جوهره و اصلى دارد و اعراض و فروعى. جوهره و اصل، همان سنت لايتغيّر و راه و رسم عارى از اعوجاج و انحراف و صراط مستقيم اوست كه در نظام تشريع و تكوين، ثابت است. هيچ حكمى -اعم از اينكه به نظام تشريع مربوط باشد يا نظام تكوين- بدون مصلحت و عارى از حكمت و خارج از برنامه عدالت نيست. اين همان جوهره و اصلى است كه به تعبير قرآن مجيد، صراط مستقيم و سنت خداست. به اين ملاحظه نه علم تغيير مى‏كند و نه معلوم.

اما اگر به پوسته‏ها و ظواهر و اعراض بنگريم، ملاحظه مى‏كنيم كه هم در نظام تشريع و هم در نظام تكوين، تغييراتى هست. نام اين تغيير را تغيير در معلوم مى‏گذاريم نه تغيير در علم. و به همين بيان، نسخ و بدا را توجيه مى‏كنيم.

به گفته ميرفندرسكى:

هرچه عارض باشد آن را جوهرى بايد نخست‏

عقل بر اين دعوى ما شاهدى گوياستى

مبدء و معاد

اگر جهان را مبدء و معادى نبود، سراسر آن بازيچه‏اى بيش نبود. در اين صورت، جهان ميدان بازى حيات طبيعى و حيوانى بود و جز تنازع بقا و حاكميت زورمندان، هيچ چيزى رسميت نداشت. «داروين» تكامل زيست‏محيطى خود را بر اصل تنازع بقا استوار ساخت. بدون شك، انسان هم بايد در نظام زندگى خود تابع نظام طبيعت باشد. اگر سنت غيرقابل تغيير جهان، تنازع بقاست و ضعيف در نظام طبيعت، پايمال؛ و قوى، سربلند و آسوده اين جهان است، چرا انسان تابع اين نظام نباشد و چرا قوى بر سر ضعيف نكوبد و ضعيف را پايمال نكند و از استثمار او خوددارى كند؟

همه اينها باز مى‏گردد به اينكه جهان را مبدء و معادى نباشد. بلكه كافى است كه معادى در كار نباشد. آرى:

روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى‏

گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى مبدء بى‏معاد با بى‏مبدء بودن، يكسان است. ازليّت بدون ابديّت، يعنى تصادف و اتفاق. اين تصادف و اتفاق، اگر به معناى مبدء نداشتن است، قطعاً بدون معاد هم هست. خلاصه اينكه معاد نداشتن، هم با مبدء داشتن سازگار است. و هم با مبدء نداشتن؛ ولى داشتن معاد بدون داشتن مبدء حكيم و عادل، ممكن نيست. به همين لحاظ است كه ما مى‏توانيم هم از راه حكمت، معاد را ثابت كنيم و هم از راه عدالت. خواجه نصيرالدين طوسى مى‏فرمايد:

«و وُجوبُ إيفاء الوعدِ و الحكمة يقتضي وجوبَ البعث(6)».

«وجوب وفاى به وعده و حكمت، معاد را ايجاب مى‏كنند».

خدايى كه به بندگان وعده‏هايى داده، بايد به وعده‏هاى خود وفا كند. خُلْف وعده، خلاف راستگويى و عدالت است. نبودن معاد با هدفمندى و حكمت و اصل غائيّت، ناسازگار است.

تصادفِ محال و نامعقول، تنها به معناى نبودن علت فاعلى نيست. نبودن علت غايى هم تصادف و اتفاق است. اولى را حتى ماديّين هم منكرند، ولى دومى خط فاصله و مرز ميان ماديگرى و خداپرستى است. دغدغه ماديّين، در مورد علت فاعلى نيست. آنها در مورد علت غايى دغدغه دارند. هيچكس قبول ندارد كه پديده‏اى بدون علت فاعلى باشد. ولى غايتمندى پديده‏ها تنها مورد قبول الهيّون عالم است. اينان آثار و شواهد و آيات غاايتمندى را در آينه طبيعت و در كواكب و نجوم و در درياها و كوهها و گياهان و حيوانات و جمادات، مشاهده مى‏كنند. اينان هنگامى كه به ظواهر غايتمندانه اشياى مختلف مى‏نگرند، سيماى حق را مشاهده مى‏كنند.

اگر خداى عالم، حكيم و عادل نبود، چگونه ممكن بود كه اين‏همه آثار حكمت و نشانه‏هاى غايتمندى در يكايك موجودات ريز و درشت، بلكه مرئى و نامرئى را مشاهده كرد. اگر خداى عالم، خدايى عادل دادگستر نبود، چگونه ممكن بود كه اين‏همه رويّه‏هاى عادلانه بر خلقت و شريعت او حكمفرما باشد؟ اگر علم او همچون ذاتش ازلى و ابدى و غيرقابل تغيير نبود، چگونه ممكن بود كه سلسله معلومات و مخلوقات او نظام‏مند و قابل پيش‏بينى و محاسبه باشد؟ اگر صراط او مستقيم نبود، اگر سنت او ثابت و مستمر نبود، اگر عدالت او خدشه‏پذير بود، و اگر در حكمت او خدشه و دغدغه‏اى بود، سنگ روى سنگ بند نمى‏شد. در اين صورت نه تنها ضعيفان پايمال زورمندان بودند و نه تنها اغنيا، فقرا را لگدمال مى‏كردند و نه تنها ظالمان و ستمگران مال و منال مستضعفان را مى‏بلعيدند، بلكه خود آنها نيز پايمال راه و رسم غلط و سنت‏هاى مقطعى و روزمرّه و متغيّر مى‏شدند و هيچكس نمى‏توانست براى خود برنامه‏اى بريزد و با اطمينان خاطر، براى خود به تنظيم راه و رسمى و قاعده و ضابطه‏اى بپردازد.

اگر زورمندان چهار صباحى بر توسن مراد مى‏نشينند و تاخت و تاز مى‏كنند، در حقيقت از نظام‏مندى جهان، سوءاستفاده مى‏كنند و حلواى نقد را بر سيم نسيه و طلاى ناب فردا، ترجيح مى‏دهند (و به اصطلاح) اهل طرب «دم را غنيمت مى‏شمارند» و خوشى زودگذر امروز را بر خوشى ديرپاى فردا، مقدم مى‏دارند و اگر ضعيفان، پايمال بلهوسى و عيّاشى و خيره‏سرى آنها مى‏شوند، از اينكه سنت لايتغير الهى، آنها را دفع و اينها را جذب مى‏كند، غفلت مى‏كنند و در حقيقت، هردو گرفتار سوءاستفاده‏اند. آن يكى به ضرر اين يكى و اين يكى به نفع آن ديگرى.

اينان اگر توجه مى‏كردند كه سنت الهى -يعنى همان سنت غيرقابل تغيير- در جهت حاكميت و امامت مستضعفان و دفع و سركوب مستكبران پيش مى‏رود، به وظيفه خود عمل مى‏كردند و هرگز اجازه نمى‏دادند كه آب خوش از گلوى آنها فرو رود و در كاخ‏هاى فرعونى خود سرگرم عيش و نوش زودگذر و پوچ باشند. اينها به ازليّت و ابديّت عالم هستى وصراط مستقيم آن و سنت غيرقابل تغييرى كه بر آن حاكم است تو جه نمى‏كنند و به جريان غايتمندانه زندگى انسان و اراده حاكم بر آن، دل نمى‏بندند. و به همين جهت است كه از آنها شلّاق و از اينها پيكر و پهلوست. اينان بايد پيام وحى را با گوش جان بشنوند و به اين آيه قرآنى دل ببندند:

«و نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضْعِفوا فى الارضِ و نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً و نَجْعَلَهُمُ الوارثين(7)».

«ما اراده داريم بر كسانى كه در زمين به استضعاف كشيده شده‏اند منت بگذاريم و آنها را پيشوايان مردم و وارثان زمين گردانيم».

به خوبى روشن است كه امامت مردم و ميراث زمين، از آنِ مستضعفانى است كه جادّه‏صاف كن مستكبران نبوده و نيرو و توان خود را در خدمت آنها قرار نداده‏اند. آنهايى كه عمر خود را صرف مبارزه كرده‏اند و از تحمل زجر و تبعيد و شكنجه و شهادت، سر باز نزده‏اند، تقدم دارند.

گوشه‏نشينان بى‏درد را در امامت و وراثت، سهمى نيست. دردمندان مبارز و پرتلاش كه خواب آرام را بر ديده ظالمان حرام كرده‏اند، در صف نخست قرار دارند. اين سنت بر بسترى كه از ازل تا ابد گسترش يافته است، استمرار دارد و آن قدرت بيكرانى كه هم ازلى و هم ابدى است، اجراى آن را بدون تغيير و تبديل، تضمين كرده است.

بدون شك، آنهايى كه به لحاظ ايده و عمل، رهبر نجات مردم بوده و هدايت ايشان را بر عهده گرفته‏اند، سرانجام امامت و وراثت، از آنِ ايشان است.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمودند:

«هُمْ آلُ محمّدٍ يَبْعَثُ اللّهُ مهدِيَّهُم بَعدَ جَهْدِهِمْ فَيُعِزُّهم و يُذِلُّ عَدُوَّهم(8)».

«امامان و وارثان زمين، آل پيامبرند. خداوند بعد از جهد و تلاششان، مهدى ايشان را مبعوث مى‏كند تا آنها را عزيز و دشمنشان را ذليل گرداند».

پی نوشت ها:

1) هود، 56

2) فاطر، 43.

3) احزاب، 38.

4) احزاب، 62.

5) بقره، 106.

6) كشف المراد، المقصد 6، المسألة 4.

7) قصص، 5.

8) تفسير نورالثقلين، ج‏4، ص 110.

/ 1