بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
بسم الله الرحمن الرحيم قسمت اول: انگيزه تاليف كتاب، فلسفه حقوق زن و مرد، حقوق فطري و اوليه زن، اختلا ف قواي زن و مرد بسم الله الرّحمن الرّحيم مقدمه مولف بهترين ستايش و نيايش از آن خداوندي است كه كاخ عالم وجود را بر اساس اتقان و استحكام برافراشت؛ و عالَم مُلك و مَلكوت و خلق و أمر را متين و استوار بيافريد؛ و به هر موجودي از موجودات هر عالم، تا برسد به هر ذرّهاي از ذرّات اين عالم، آنچه طبق مصلحت و حكمت بود عنايت كرد؛ و آن را در پيمودن راه كمال و حركت بسوي هدف و موطن اصلي در تكاپو و حركت آورد. و از ميان همه آفريده شدگان، انسان را به نِعمت خلافت مُنَعَّمْ و به خِلْعت علم مُخَلَّع فرمود؛ مرد و زن را مجهّز به جهازِ مناسبِ طيّ اين طريق نمود؛ و هر يك را به قوي و استعداد لازم و آلات و اسباب مورد نياز آنان ممهّد ساخت. تا هر يك از اين دو صنف، تمام استعدادهاي خود را به مقام فعليّت در آورند؛ و به كمال خود نائل آيند. فَتَبَارَكَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخَـ'لِقِينَ1 و شايستهترين درود و سلام از آنِ پيامبران و دستگيران راه هدايت بشري است؛ كه با كدّ و تَعَب و جدّ و جهد، اين قافله عقب مانده، و انسان بسيط و سازج را در تحت تعليم و تربيت الهيّه خود درآورند؛ خاصّه حضرت پيامبر آخر الزّمان مُحَمَّدِ مُصْطَفَي صلّي الله عليه وآله وسلّم كه در اين راه، بارش از همه گرانتر، و تعهّدش بيشتر، و سعهاش افزونتر بود؛ براي تنزيل قرآن در اين عالم، گويا به گفتار مَا أُوذِي نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ قَطُّ2 گرديد. و از جانب خداوند به وَ مَا أَرْسَلْنَـ'كَ إِلاَّ رَحْمَه لِلْعَـ'لَمِينَ 3، رحمتِ محضه و خيرِ مطلقه تمامي جهانيان قرار گرفت؛ و به خطاب: طَـ'هَ مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَي'4، مخاطب شد. و عاليترين تحيّت و إكرام بر يگانه تربيت شده دسترنج او، باب مدينه علم و شهر دانش، و برفرازنده پرچم حمد و لِواي توحيد؛ برادر و خليفه، و وصيّ بلافصل و حامل ولايت او: حضرت أميرالمؤمنين عليّ بن أبيطالب عليهالسّلام باد كه براي أداء تبليغِ تأويل قرآن از پاي ننشست تا فرقش در محراب عبادت بشكست. و بر يازده اولاد أمجادش، خاصّه صاحب مقام ولايت كبري'، امام زمان حُجَّه بْن الْحَسَنِ الْعَسْكَرِي ارواحنا له الفداء، كه پيوسته پاسدار دين، و نگهبان شريعت سيّد المرسلين بوده و هستند؛ و از دو سوي مُلك و ملكوت، و تكوين و تشريع، نفوس ناطقه انسانيّه را در صراط مستقيم بسوي كمال خود رهبري ميكنند؛ و با بيانات ساطعه و ارشادات كامله خود، كه بر اساس ميزان حقّ، و حقِّ ميزان است، و بر محور عقل استوار، و بر مركز واقعيّت و حقيقت متّكي است، آنچه را كه لازمه هدايت و سلامت انسان، از امراض روحي و جسمي، ظاهري و باطني بوده، بيان كرده و چون طبيبِ دوّار به علم خود، دچار هيچگونه خطا و اشتباهي نميگردند.5 فَلِلَهِ دَرُّهُمْ وَ عَلَيْهِ أجْرُهُمْ. باري چون وظيفه هر فرد مسلمان است كه در تشييد مباني و تحكيم اساس حكومت اسلام ساعي و كوشا باشد؛ و بقدر وُسع در تقويت اركان دولت اسلام جدّ و جهد نمايد؛ و در از بين بردن نقاط ضعف نيز هيچگونه دريغ نكند؛ اين حقير از نيمه شوّال تا بيست و دوّم ذوالقعده يكهزار و سيصد و نود و نه هجريّه قمريّه رسالهاي به نامه رساله بديعه در تفسير آيه: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءَ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضُهُمْ عَلَي' بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفُقُوا مِن أَمْوَ'لِهِمْ تأليف كردم، كه بصورت كتابي استدلالي، در موضوع جهاد و حكومت و قضاوت زنان است و بطور استطرادي در آن بحثي نيز از ولايت فقيه بميان آمده است. اين نوشته چون بر اساس مطالب فقهيّ اجتهاديّ تحرير شده است، و بر طريق اصطلاحات علمي و بحث تامّ و بررسي كامل، در جهات تفسيري و روايتي و مسائل عقلي و اجماعي و شهرت و سيره و غيرها تدوين يافته، و كاملاً بر سبك و اسلوب كتب استدلاليّه فقهيّه است؛ و طبعاً اينگونه كتب علميّه از فقهاء اسلام تا كنون به زبان عربي بوده است و بالاخصّ بايد در مجامع علمي و حوزههاي علميّه مورد بحث طلاّب ارجمند قرار گيرد؛ و نيز به جهات ديگري، به زبان عربي نوشته شد و به همان صورت با خطّ خود حقير طبع و منتشر گرديد. بسياري از رجال علم، از اخوانِ روحاني و أخِلاَّءِ ايماني اظهار نمودند كه: چه خوب بود اين كتاب به زبان فارسي نوشته ميشد؛ و با حذف اصطلاحات علمي و افزون مقداري ديگر از شواهد تاريخي و اجتماعي در دسترس برادران و خواهران عزيز پارسي زبان قرار ميگرفت. و بسياري ديگر نيز تأكيد در سرعت بر ترجمه آن بهمان صورت نمودند؛ و ضرورت انتشار آن را براي عموم متذكّر شدند. و چون اين حقير نه حال و حوصله ترجمه آن را داشتم، و نه مجال تحرير آنرا ثانياً به زبان فارسي، و از طرفي نيز نميخواستم مختصر تغييري در مطالب آن داده شود، لهذا ناشر محترم به صلاحديد خود ترجمه كتاب را به يكي از آقايان واگذار نمود كه بنا به خواست ايشان از ذكر نامشان خودداري ميشود؛ و پس از مدّتي ترجمه آن را ارائه داد. براي تدقيق و بررسي بيشتري در تطبيق ترجمه با متن؛ و روانتر بودن عباراتي كه در بسياري از جاها بطور تحت اللفظي به پارسي برگردانده شده بود، و كاملاً مفيد معناي متن نبود، اين ترجمه در چهار نوبت ديگر توسّط چهار نفر از اهل فضل و دانش و امين در نقل، مورد نظر و بازبيني قرار گرفت؛ و تنقيحات و تصحيحاتي به عمل آمد. و در اين اوان، آخرين بازبيني شده آنرا نزد حقير آوردند، و با كثرت مشاغلو شواغل علمي كه از هر سو متراكم بود؛ خداوند منّان توفيق داد كه يكبار از ابتداء تا انتهاي آنرا مطالعه و پس از مختصر تغييري آن را كامل و آماده براي طبع و مطالعه يافتم. از مترجم محترم و نيز از ديگر دوستان اهل فضل و دانش كه در كار ترجمه و تصحيح كتاب متحمّل زحمات شدند و از ذكر نام خود خرسند نيستند كمال تشكّر و امتنان حاصل است. كمال شكر و سپاس سزاوار خداوند است، كه چنين توفيقي عنايت فرمود، تا اين رساله فرهنگي اسلامي بدين صورت مطلوب در دسترس اهل نظر و مطالعه و دقّت قرار گيرد. الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَولاَ أَنْ هَدَانَا اللَهُ.6 مشهد مقدّس رضوي، چهارم رجب 1403 هجريّه قمريّه سيّد محمّد حسين حسينيّ طهراني بازگشت به فهرست سبب تاليف اين رساله بسم الله الرّحمن الرّحيم حمد و سپاس خداوندي را سزاست كه ما را از جان واحدي آفريد و از جنس وي همسرش را پديد آورد و از اين جفت، مردان و زنان بسياري را در عالم پخش كرد و پراكند7؛ و ما را از ظلمتكده حيواني بيرون كشيده بسوي انوار الهيّه رهبري فرمود؛ و منازل كمال ما را يكي پس از ديگري به پايان آورده و با وديعه نهادن صفات الهي و نور احدي ما را به زيور انساني بياراست؛ فَتَبَارَكَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخَـ'لِقِينَ8 سپس ما را به لباس تكليف شرافت داد و با تكريم و بزرگداشت برتري و فضيلت بخشيد كه فرمود: و لقد کرمنا بني آدم و حملنا هم في البر و الْبَحْرِ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَي' كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْصِيل9. و آنچه را در زمين و آسمان است مسخّر ما گردانيد10، و خورشيد و ماه دوّار و شب و روز را براي ما بكار گرفت11، و همه چيز را در زمين براي ما بيافريد12، و از هر چه خواستيم در اختيار ما نهاد كه اگر بخواهيم نعمتهاي الهي را شماره كنيم از عهده بر نخواهيم آمد. بار خدايا تو از هر جهت منزّهي در حاليكه انسان كفرورز و ستمپيشه است.13 و درود و سلام بيپايان به روان بهترين كسيكه جوامع الكّلِم14، و فصل الخِطاب15، به او عنايت شد، صاحب شريعت و قوانين محكم الهي و دين استوار. آن كسي كه از جانب خداوند نور و كتابي آورد تا مردمي را كه در راه رضاي او ره سپرند به جايگاه سلامت و سعادت برساند و به اذن او از تاريكيها به روشنائي درآورد و به راه راست و مسير استوار رهنمون گردد.16 پيامبري كه ما را به هر نيكي دعوت كرد و از هر زشتي و منكري باز داشت، پاكها و پاكيزهها را بر ما حلال و آلودگيها را بر ما حرام ساخت، و قيد و زنجيرهاي اسارت را از دست و گردن ما برداشت17، و با قول حقُّ و كلام راستين خود فرمود: حَلاَلُ مُحَمَّدٍ حَلاَلٌ إِلَي' يَوْمَ الْقِيَامَه وَ حَرَامُ مُحَمَّدٍ حَرَامٌ إِلَي' يَوْمَ الْقِيَامَه. «حلال محمّد تا روز قيامت حلال است و حرام محمّد تا روز قيامت حرام»؛ و درود بيپايان به روان پاك و معصوم اهل بيت طاهرين وي باد كه نگهبانان دين و به دارندگان كتاب و سرپرستان امّت اويند، درود و سلامي كه جز تو اي خداي بزرگ كس نتواند آنرا بر شمرد. خداوندا ما را از آن كساني قرار ده كه به پيامبرت ايمان آورده و او را ياري كردند و به دنبال نوري كه با وي فرستاده شد قدم برداشتند، و ما را از رستگاران قرار ده، به حقّ مقام ولايتش و اوصياء و ذرّيّه طاهرين او كه تو شنونده دعائي؛ و لعن و نفرين تو بر كساني باد كه در دين تو تغيير و تبديل كردند و كلمات تو را تحريف نمودند و امامان تو را به مسخره و بيارجي گرفتند؛ و ما را به رأي و فكر و هواهاي خود وامگذار؛ بار خدايا و دعاي ما را بپذير. باري... چون ديدم كه فرهنگ آميخته به كفر مادّي از شرقي و غربي بر شريعت اسلامي حملهور شده و اختلافاتي را كه در حقوق اسلامي ميان زن و مرد به حسب اقتضاي فطرت و غريزه خاصّ هر يك وجود دارد؛ مورد ايراد قرار دادهاند، و وجود اين اختلافات را سبب سلب حقوق طبيعي زنان در جامعه دانسته و موجب بازداشتن آنان از نيل به كمالات انساني خود و جاي گرفتن در كنج خانه و ذلّت و سرافكندگي ميشمارند. و در مقابل مشاهده كردم كه گروهي در پاسخ اين اعتراضات اظهار ميدارند كه: ممنوعيّتها و محروميّتهائي كه در حقوق زن نسبت به مرد در نظام اسلام وجود دارد امري الهي است و در آن رعايت مصلحت عمومي منظور گرديده است و براي تشكيل و بقاي جامعه ايدهآل و مدينه فاضله، وجود يك سلسله محروميّتها ضروري است. و گروهي ديگر، اصلاً منكر اختلاف (در حقوق) شده، و هر دو جنس (زن و مرد) را در جميع حقوق فردي و اجتماعي حتّي در مواردي چون جهاد و قضاوت و حكومت مساوي دانستهاند. اين بود كه بر آن شدم كه در اطراف اين مسأله اسلامي به طور خلاصه آنچه را كه از كتاب خدا و سنّت پيامبر اكرم و معصومين عليهم السّلام وارد شده، به رشته تحرير درآورم، و آن را با براهين عقلي و فطري مؤيّد سازم و حقيقت مسأله و نقاط ضعف هر دو جواب فوق را روشن سازم. و اينك به ياري و استعانت پروردگار آغاز سخن مينمائيم كه هيچ نيرو و قدرتي جز از ناحيه خداوند بزرگ و والا وجود ندارد. بحث ما به دو مرحله تقسيم ميشود: اوّل: بحث كلّي، كه در آن فلسفه حقوق زن و مرد بطور عامّ بيان ميشود. دوّم: بحث اختصاصي فقهي، كه به استناد ادلّه شرعي نسبت به موقعيّت زن در زمينه جهاد و قضاء و حكومت انجام ميگيرد. بازگشت به فهرست مرحله اوّل: بحث كلي در فلسفه حقوق زن و مرد بهطور عامّ(در پنج جهت) سخن ما در مرحله نخست مجموعاً در چند جهت ميباشد: جهت اوّل: نظام عالم با تمام كثرات آن، نظامي است واحد، پيوسته و بر اساس حقّ نظام جهان با تمام كثرات آن از مجرّدات و مادّيّات تا عوالم مُلْك و ملكوت و بسائط و مركّبات، نظامي است يگانه بر اساس خالق يكتاي آن؛ بناي عظيمي است كه بر قاعدهاي استوار و اسلوبي بديع پيريزي شده كه در آن تمام اجزاء با يكديگر در نهايت وابستگي و ارتباط پيوستهاند؛ صُنْعَ اللَهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ.18 آن چنان كه نه رخنهاي ميپذيرد و نه سستيئي مييابد كه: مَا تَرَي' فِي خَلْقِ الرَّحْمَـ'نِ مِن تَفَاوُتٍ فَارْجَعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَي' مِن فُطُورٍ.19 نه باطلي بر آن نظام چيره شده و نه بازيچه و بيهودهگي در آن مشاهده ميگردد. وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءِ وَ الاْرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَـ'طِلاً ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا.20 وَمَا خَلَقْنَا السَّمَآءَ وَالاْرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَـاعِبِينَ لَوْ أَردْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لاَتَّخَذْنَـ'هُ مِنْ لَدُنَّآ إِنْ كُنَّا فَـ'عِلِينَ21 أَفَحَسَبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقَنْـ'كُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ.22 آري پروردگار جهان، عالم را بر اساس متقن و استوار و به حقّ بنياد ساخت. وَ مَا خَلَقَنَا السَّمَـ'وَ ' تِ وَ الاْرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ.23 پس بر اين منوال همه عوالم و شؤون و موقعيّتهاي آنها و آنچه كه از عقول مفارقه و مقارنه و نفوس روحاني انساني و حيواني و نباتي و جمادي و غير آن، در آن ديده ميشود، حقّ صرف و خالص و واقعيّت خالي از مجاز و صدق بيشائبه است كه جَلَوات جمال و جلال الهي و نشانگر عزّت و قيموميّت، و مظاهر اسماء و صفات او ميباشند. ذَلِكَ بِأَنَّ اللَهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَـ'طِل وَ أَنَّ اللَهُ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ.24 مگر گفته خداوند حكيم ما را كافي نيست كه فرمود: سَنُريهِمْ ءَايَـ'تِنَا فِي الاْفَآقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ و الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ و عَلَي كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ أَلاَ أَنَّهُمْ فِي مِرْيَه مِن لِقَآءِ رَبِّهِمْ أَلاَ´ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ.25 بازگشت به فهرست جهت دوّم: نظام عالم، نظامي است هدايت شده و جهتدار خداوند متعال عالم آفرينش را پس از خلقت، باقي نگذاشته و لحظهاي رهايش نساخته است، بلكه پس از خلقت، عالم را از اوّلين مرتبه قابليّت و استعداد تا منتها درجه كمال فعليّت و تماميّت، راهبري مينمايد؛ البتّه هر موجودي را به اندازه و ظرفيّت وجود متناسب با او. در اين سير تكاملي او را به كلّيّه قواي فطري كه در سرشت او به وديعه نهاده هدايت مينمايد و نيازهاي طبيعي و ذاتي هر موجودي را بدو عطا ميفرمايد، و او را بدون هيچگونه رنج و تعب توقّفي در راه رسيدن به سرشت و تحقّق ماهيّت خود روزي ميدهد. مگر نميبيني كه موسي در پاسخ فرعون چه گفت ـ آنگاه كه فرعون از خداي او و برادرشهارون پرسيد: رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَي' كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ثُمَّ هَدَي.26 و اين جوابي به حقّ كامل و تمام است كه در آن، معني لزوم هدايت پس از خلق و ايجاد هر موجودي مندرج است، كه خداوند ابزار تكامل در اختيارش نهاد و همچنين وسائل هدايت و راهيابي را به او تفضّل نمود. و بر اين منوال است آيه شريفه: سَبَّحِ اسْمَ رَبِّكَ الاْعْل ي' * الَّذِي خَلَقَ فَسَوَّي * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدَي.27 پس منزّه است خداوندي كه خلقت را در همه چيز به كمال و تمام رسانيد و منزّه است خداوندي كه فرمان تشريع او با آفرينش و تكوين وي مطابقت دارد. كَانَ النَّاسُ أُمَّه وَ ' حِدَه فَبَعَثَ اللَهُ النَّبِيِّينَ مُّبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَـ'بَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيه.28 رُسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَي اللَهِ حُجَّه بَعْدَ الرُّسُلُ.29 پس منزّه است خداوندي كه پيامبران را فرستاد و بهمراه ايشان كتابها و موازين حقّ را، تا انسان از حدّ خود بدر نرود و از مقام خود پا فراتر ننهد. لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَـ'تِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَـ'بَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُوُمُ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.30 تا هيچكس نتواند زبان به اعتراض گشايد كه: رَبَّنَا لَوْ لاَ أَرْسَـ´لْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِـعِ ءَايَـ'تِكَ مِنْ قَبْلِ نَذِلَّوَ نَخْزِي.31 حاصل سخن آنكه دين قويم و استوار آن است كه از فطرت انساني كه خداوند در وي به وديعت نهاده ريشه و پايه بگيرد: و هيچ حكم و قانون الهي اعمّ از كلّي و جزئي نيست مگر آن كه در آن مصلحتي كامل وجود دارد بيآنكه كه كوچكترين تباين و تضادّي ميان قوانين تشريعي و سنن و قواعد تكويني وجود داشته باشد؛ بلكه قوانين تشريعي مؤيّد و پشتيبان نظام تكوين است و موجب حركت و راهنمائي انسان براي پيمودن و مدارج قوّه و استعداد و بروز و ظهور فعليّت و كمال غائي اوست. فَأقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنِفًا فِطْرَه اللَهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَهِ ذَ ' لِكَ الدِّينَ الْقَيِّمْ وَلَـ'كِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ.32 و به ويژه آئين و شريعت سيّد و سرور ما رسول خاتم محمّد بن عبدالله صلّي الله عليه وآله وسلّم نور تابان و روح دلها، به كمال رساننده انسانها و پاك كننده و پيراينده جانها و همگام با آيات الهي و بيان كننده آنها و معلّم آموزنده كتاب و حكمت و چراغ درخشاني كه مردم را از تيرگيها به اذن پروردگارش به نور و روشني ميكشاند. خداوند كريم در قرآن مجيد ميفرمايد إِنَّا أَرْسَلْنـ'كَ شَـ'هِدًا وَ مُّبَشِّرًا وَ نَذِيرًا وَ دَاعِيًا إِلَي اللَهِ بِإذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُّنِيرًا.33 بازگشت به فهرست جهت سوّم: در نظام عالم از حقِّ هيچ موجودي ذرّهاي فرو گذار نميشود خداوند عزّوجلّ از هيچ صاحب حقّي، حقّي را ولو بقدر ذرّهاي مسلوب نميكند؛ بلكه فراوانترين و كاملترين حقوق را براي همگان مقرر ميدارد: زيرا كه ذات اقدس او عدل است و به عدالت و قسط و رعايت ميزان صحيح و عادلانه فرمان ميدهد. إِنَّ اللَهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ.34 قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ.35 وَ زِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ.36 و نيز خداوند مكرّر در كتاب خويش يادآور ميشود كه: إِنَّ اللَهَ لَيْسَ بِظَلاَّمِ لِّلْعَبِيدِ.37 و نيز در موارد بسياري خبر ميدهد كه: مَا كَانَ اللَهُ لِيَظْلِمَهُمْ.38 بلكه ميگويد: إِنَّ اللَهَ لاَ يَظْلِمُ النَّاسَ شَيْئًا.39 إِنَّ اللَهَ لاَ يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّه.40 و پيداست كه يكي از قوانينِ عدل اينست كه به هر ذي حقّي، حقّ او بدون افراط و تفريط داده شود. و خداوند سبحان حقّ هر شيئي را كه خلق فرموده بر حسب نياز فطري و احتياج غريزي او داده است. افراط و زياده روي، باري سنگين و وراء تحمّل و بالاتر از حدّ قدرت و طاقت ميباشد. وَ لاَ يُكَلِّفُ اللَهُ نَفْسًا إِلاَّ مَا ءَاتَنـ'هَا.41 لاَ يُكَلِّفُ اللَهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا.42 همانطور كه تفريط و كاستي نيز ستم و موجب محروميّت و تعطيل سير تكاملي است و وَ لاَ يُظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا.43 و چون مخلوقات و از جمله انسان بر نوع و وجهه واحد و يكسان آفريده نشدهاند، بلكه در نوع انساني از نظر نيروي جسماني و قواي مادّي قوي و ضعيف وجود دارد؛ و نيز از نظر صفات روحي و غرايز اخلاقي و تفكّر و احساسات و عواطف؛ افراد مختلف و متفاوت ديده ميشوند كه انسان آميزهاي است از موادّ گوناگون و صفات متعدّده و خداوند وي را به درجات استعداد و مراتب استحقاقي كه دارد بر اين تركيب آفريده است؛ و از جمله مرد و زن هر يك را به ويژگيهائي مجهّز ساخته و براي هر يك از آنها (ذكور و إناث) بر حسب ظرفيّت و گنجايش و خصائص وجودي برنامه و تكاليفي مقرّر فرموده است؛ و اگر نه چنين بود بجاي عدل ستم شده بود و ظلم از ساحت اقدس وي به دور است. بنابراين اگر در بعضي از امور اجتماعي مثل قضاوت و حكومت و جهاد و اختلاط با مردان و كشف حجاب و نماز جماعت و تشييع جنازه براي زنان در شرع مقدّس اسلام محدوديّتهائي وجود دارد، و برداشتن كارهاي سنگين و مشقّت بار از دوش بانوان، نه از جهت سلب حقّ از آنان است، بلكه اعطاء حقّ ايشان است به نحو اتّم و اكمل. زيرا خداوند متعال پس از انكه زنان را با انواع غرائز بيافريد و با ويژگيهاي مخصوص شكل داد آنچه را مصحلت و شايسته شأن آنهاست در حقّ آنان مراعات فرمود؛ كه همان دور ماندن از جهاد و قضاوت و حكومت و امثال اين امور است. و اين «بازداشتن»، حقّ اوّليّه الهي است كه خداوند عليم و خبير به ايشان عطا فرموده است؛ نه اينكه حقّ اوّليّه فطري آنان جهاد و امثال آن باشد و خداوند آنها را از اين حقوق محروم ساخته باشد. كه خداوند هيچ صاحب حقّي را از حقّ خويش محروم نساخته، بلكه به او آنچه را سزاوار تكامل اوست عنايت كرده است و بر حذر باش كه آنچه را عين دادن حقّ است سلب حقّ مپنداري. بازگشت به فهرست حقوق فطري و اوليّه زن حقّ اوّليّه فطري زن، خودداري از امور جانكاه و مشقّت بار است، نه اينكه حقّ اوّليّه وي آزادي در انجام اين امور ميباشد و بعد منع خداوندي برا اين حقّ طبيعي عارض شده و جلوي آنرا گرفته باشد. حقّ اوّليّه زن، حجاب و پوشانيدن پيكر است از ديدگان شهوي مفسده انگيز، نه اينكه حقّ اوّليّه وي برهنگي و خودنمائي است، خداوند او را از اين حقّ محروم ساخته و به حجاب و خانهنشيني امر فرموده است. آري بخدا قسم ملاكها جابجا شده و در شناخت حقايق تحريف پيش امده است، نه فقط در مرحله تكلّم و سخن بلكه در ساحت تفكّر؛ تا آنجا كه گوئي خودنمائي و جلوهگري و برهنگي و بيحجابي زن و ورود در جماعات مردان و تصدّي مناصب قضاوت و حكومت و جهاد از جمله حقوق اوّليّه زن است و شارع از وي سلب كرده است. و اينگونه تحريفها بندگي و ذلّت حقيقي فكري است و عبارت از برداشتن حقايق و معاني از جاي اصلي خود و در غير جاي خود نهادن آنها ميباشد. و اين از بزرگترين مصائبي است كه از ناحيه كفر خانمان برانداز مادّي بر ما وارد شده است؛ زيرا كه بدين ترتيب نه تنها ديدگان ما را از ملاحظه ظواهر امور بازداشته است بلكه اساساً مانع دريافت حقايق امور و واقعيّات براي ما گرديده است. و اين مطلب نظائر و شواهد بسياري در معارف و آداب ما دارد كه كفر خانمان سوز مادّي لغات را از معاني واقعي خود منحرف و تهي ساخته و معاني مختلف را از جايگاه اصلي خود بدر برده است، و بدين ترتيب شديدترين ضربات را بر پيكر جامعه و فرهنگ ما فرود آورده است. از خداوند تعالي مسألت داريم كه پس از آنكه چشم ظاهر ما را به نعمت بينائي و ديدن گشود، ما را در كوري باقي نگذارد؛ و پس از اينكه چشم بصيرت ما را به ادراك حقيقت منوّر ساخت ديگر ما را در جهالت و كوردلي رها نساخته و به آراء منحطّ و ناچيز و افكار هلاكتبار خود وا مگذارد كه به وبال اعمال خود گرفتار آئيم و به سرانجامي خسرانبار دچار شويم.44 و ما را از زمره كساني قرار ندهد كه قلبشان از ذكر خداوند در غفلت است و دنباله روي هوي' نموده و تجاوزكارانند. 45 بازگشت به فهرست جهت چهارم: اختلاف قواي ظاهري و باطني زن و مرد يكي از بديهيّات، اختلاف بين وجود مرد و زن از جهات متعدّد ظاهري و باطني، جسمي و روحي، خَلق و خُلقي و فكري و عاطفي است. بر همين اساس است كه خداوند سبحانه و تعالي از گنجينه رحمت و درياي بيكران فيوضات اسماء و صفات خود به مرد و زن آنچه را كه با شأن و ساختمان و سرشت هر يك از آنها متناسب است عنايت فرمود. وَ إِن مِن شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ و وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ46 مرد داراي صلابت و شدّت و استواري قدم در رتق و فتق امور، باز و اركان قوي، مزاج نيرومند، قدرت تعقّل و تفكّر قوي و احساسات متناسب با آن است؛ و زن با بنيان ظريف و اركان لطيف و احساسات تند و عاطفهاي قوي و تفكّري متناسب با آن، درست در نقطه مقابل مرد قرار دارد. و خداوند سبحان در هر يك از اين دو جنس مخالف آنچه را كه براي پيمودن راه كمال حقيقي و به ثمر رساندن و فعليّت درآوردن همه قابليّتهاي وجودي او بهتر است و راه را نزديكتر ميكند، به وديعت نهاده است تا اينكه بتوانند درخت وجود خويش را بارور سازند و از ميوه زندگي خود بدون توقّف و كاستي بهره گيرند. و تو اي عاقل! اگر در ويژگيهائي كه خداوند در هر يك از دو جنس زن و مرد به وديعت نهاده، و آنچه كه در نظام خلقت از آنان انتظار ميرود نيك بينديشي، ميبيني كه زن داراي ظرفيّتي وسيع است براي تحمّل رنجهاي بارداري و پذيرش نطفه كه بزرگترين تجليّات الهي است در رحم خود كه از دقيقترين اعضاء داخلي بدن اوست، و نيز براي زائيدن و شيردادن و پرورش نوزاد طاقتي فراوان دارد، و مشكلات حاصله را به آساني پذيراست؛ و براي انجام اين وظائف به محبّت شديد و عاطفه قوي و احساس لطيف و ذوق سرشار محتاج است تا بتواند اين مشكلات را تحمّل كند و ترتيب انجام اين امور را به دقيقترين وجه بدهد و اين بار را به بهترين شكل به منزل برساند؛ و همچنين نيازمند آرامش خاطر و فراغت بال از كسب نفقه و معاش ميباشد. به خلاف مرد كه از همه اين امور فارغ است، و نظام خلقت در اين سلسله طويل جز سپردن نطفه به مادر كه هيچگونه رنج و تعبي را براي او در پي ندارد، از بقيّه امور او را بر كنار داشته است؛ پس ناگزير سهم مرد كار و كوشش در تحصيل معاش و تهيّه مسكن و لباس و خوراك و نگهداري خانه از آفات و حوادث خارجي و تشكيل كانون خانواده به بهترين و كاملترين صورت ميباشد. و نيز فراهم كردن ضروريّتهاي زندگي و رفع مشكلات و موانع و جهاد و مبارزه براي دفعا از موجوديّت خانه و اجتماعي كه در آن زندگي ميكند به عهده مرد است. و بايد براي حلّ و فسخ گرفتاريها، داد و ستدها، و از بين بردن موانع و ناهمواريها تمام قواي جسمي و عقلي و فكري خود را به كار بندد پس خداوند سبحانه و تقدّس به او نيروي جسماني زياد و استخوانبندي ستبر و قدرت عمل بدون انفعال و وازدگي و نيرو تفكّر قويّ برتر از احساس، و روحيّه خشن كار و تلاش و صلابت بسيار، بر حسب وظيفه و استحقاق و موقعيّت كاري، داده است. و اين سهم بندي صحيح و تقسيم بندي سليم و عادلانه است. خداوند ميفرمايد: إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَـ'هُ بِقَدَرٍ.47 وَ كَانَ أَمْرُ اللَهِ قَدَرًا مَقْدُورًا. 48 وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ.49 و اين همان حقّي است كه خداوند سبحان ذات اقدسش را بدان توصيف فرمود بگفتهاش: بِأَنَّ اللَهَ هُوَ الْحَقُّ.50 و اين همان حكمتي است كه اقتضا ميكند هر شيئي در جاي شايسته خود قرار گيرد، و بهر صاحب حقّي، حقّش داده شود؛ و خداوند سبحان در آيات بسياري ذات اقدس خود را به علم و حكمت، وصف فرموده است. اين از يكسو، و از سوي ديگر، بين مرد و زن جاذبه بسيار نيرومند فعّال و مغناطيسي وجود دارد كه هر يك ديگري را سخت بخود ميخواند و هيچ مانعي را در اين راه نميپذيرد؛ و اگر كشش طبيعي بخود واگذاشته و رها شود اركان امر ازدواج متزلزل شده و امر توليد مثل و حفظ نوع تعطيل ميشود. آرامش خانوادگي از ميان رفته و حرث نابود ميگردد، و حال آنكه خداوند فساد را دوست ندارد، وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَهُ لاَ يُحِبُّ الْفَسَادَ.51 از اينرو خداوند سبحان مقدار اين جذب و كشش را معيّن و مهار نموده، و آنرا در چهارچوب ازدواج و تشكيل خانواده و عفّت و خويشتنداري و پوشيدن چشم از نامحرم و حجاب و پوشش زن و عدم خودنمائي و جلوهگري و تحريكات مَفسدهانگيز در سخن گفتن و قرارِ در خانه، محدود ساخته است. بازگشت به فهرست دفع اين اشكال كه ضعف زنان ناشي از محروميتهايي است كه به آنها اعمال شده است. و اينكه بعضي بيخبران از روي جهالت و ناداني ميگويند كه: «نگهداشتن زنها در خانه، و پوشانيدن آنها به حجاب و عدم اشتراك و همدوشي آنان با مردان در ميدانهاي نبرد و ديگر كارهاي سخت و خطير است كه ضعف در قواي جسمي و فكري زنان و عهدهداري امور كودك را براي آنها به ميراث گذارده است، و اين ضعف و كمبود نسبي در زنان ناشي از اين محروميتهاي اجتماعي و امري اكتسابي است نه يك ويژگي غريزي و سرشتي در زنان. و در واقع ضعف و كمبود معلول آن محروميتهاي اجتماعي و حقوقي است، نه علّت آن.» سخن درستي نيست، و اين اشكال به سه دليل باطل ميشود: اوّلاً ـ آنچه از ضعف قواي جسماني و كمبود نسبت به مردان، در زنان مشاهده ميشود اختصاص به جوامعي كه زنها با حجاب و خانهنشين و دور از كارهاي اجتماعي مردانه هستند ندارد؛ بلكه مشترك بين آنها و ساير زنان (كه در جوامع ديگر همرديف و همكار مردان و كارهاي مردانه هستند) ميباشد؛ با توجّه باينكه همه زنها (در همه شهرها و روستاها) بدون تفاوت بين شهري و روستائي، هر ماه دچار حيض و عادت ماهيانه هستند. و ثانياً ـ اختلاف قوا بين مذكّر و مؤنّث تنها در نوع انسان نيست، بلكه همه اقسام و انواع حيوانات را اعمّ از صحرائي و دريائي و پرندگان در بر ميگيرد؛ و چنين تفاوتي در تمام انواع حيوانات از نر و ماده به روشني مشهود است،اي اين اختلاف در ساير انواع جانوران نيز مربوط به حجاب است؟ و اگر گفته شود كه در حيوانات مادّه نيز يك نوع حجاب از طرف جنس نر وجود داردكه موجب ضعف او شده است، ميگوئيم كه: بنابراين حجاب امري لازم و ضروري است كه عالم تكوين به آن اقرار دارد و هيچ حيواني از آن مستثني نيست؛ پس چرا ما انسان را از اين قاعده عمومي كنار بگذاريم و درباره او حكم به برهنگي و بيحجابي بنمائيم. و اگر اين سستي و ضعف منوط به حجاب نباشد، بنابراين در اصالت تفاوت داشتنِ مذكّر و مؤنّث بين حيوانات و انسان فرقي نيست. ثالثاً ـ اين تفاوت، ناموس و قانون كلّي آفرينش است كه در همه اعضاء جهانِ مادّه اعمّ از جمادات و غير آن ساري و جاري ميباشد؛ زيرا كه قوّه فعليّه و اثربخشي ـ در عالم مادّه ـ همواره از قوّه انفعاليّه و اثر پذيري نيرومندتر است؛ و در علم فيزيك نيز به اثبات رسيده است كه مقدار نيروي پروتون متمركز در مركز اتم كه حاصل قوّه فعليّه مثبت است به تنهائي برابر با جميع قواي الكتروني كه بدور آن ميچرخد و حامل قوّه انفعاليّه منفي است، ميباشد. بازگشت به فهرست جهت پنجم: تفكيك اعتبارهاي طبيعي، اجتماعي و سلوكي در زن و مرد هنگاميكه بر مرد و زن از نظر اشتراك در زندگي خانوادگي در مدينه فاضله انساني بنگريم، ميبينم كه براي هر يك از آنها سهمي مساويِ ديگري از نظر نقش تنظيم و اشتراك در امور زندگي و امور اجتماعي قرار داده شده است. و اگر هر يك از مرد و زن را مجرّد از ديگري و به تنهائي و از ديد مواهب طبيعي الهي داده شده به هريك به ديگري مقايسه كنيم در مييابيم مردان از جهت بنيه بدني و قواي عاليه عقلاني و وسعت فكر و قدرت تدبير بر زنان برتري دارند كه الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعضٍ.52 وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَه.53 ولي اگر هر يك را از نظر سلوك و حركت خاصّ تكاملي بسوي خداوند و لقاء او، و سير مدارج و مراتب كمال غائي انساني و درجات نزديكي و قرب خداوندي در نظر بگيريم، راه روشن و طريق واضح است، كه هيچيك را مانع و دافعي (در مقابل اين سير تكاملي) نيست؛ بلكه هر يك ميتوانند دامن همّت بكمر زده و از ظاهر به باطن و از عالم اعتبار به عالم حقيقت و از جهل و خيال به انديشه و تفكّر سالم و صحيح و از دنيا به عُليا و از غير خدا بسوي توجّه كامل بخدا و نزول در حرم قدس و حريم عزّت او حركت كنند، تا در جايگاه صدق و حقُّ، نزد آن سلطان مقتدر و صاحب اختيار عزيز قرار گيرند. فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ.54 بنگر كه خداوند تبارك و تعالي چگونه هر دوي آنها (مرد و زن) را در مقابل آمرزش و غفران و اجر عظيم خود در يك درجه واحد و برابر قرار داده است: «إِنَّ المُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَـ'تِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤمِنَـ'تِ وَالْقَـ'نِتِينَ وَ الْقَانِتَـ'تِ وَ الصَّـ'دِقينَ وَ الصَّـ'دِقَـ'تِ وَ الْصَّـ'بِرِينَ وَ الصَّـ'بِرَ'تِ وَ الخَـ'شِعِينَ وَالْخَـ'شِعَـ'تِ وَالْمُتَصَدِّقَـ'تِ وَالصَّـ'نءِمِينَ وَالصَّـ'نءِمَـ'تِوَالْحَـ'فِظِينَ فِرُوجَهُمْ وَ الْحَـ'فِظَـ'تِ وَ الذّ ' كِرِينَ اللَهَ كَثِيرًا وَ الذَّ ' كِرَ ' تِ أَعَدَّ اللَهُ لَهُمْ مَغْفِرَه وَ أَجْرًا عَظِيمًا.55 و از كاملترين آيات در اين معني، گفته خداوند متعال است كه: وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّـ'لِحَـ'تِ مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُلَـ'نءِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّه وَ لاَ يَظْلَمُونَ نَفِيرًا. 56 و از آيه فوق كاملتر اين آيه است: وَ مَنْ عَمِلَ صَـ'لِحًا مِن ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَـ'نءِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّه يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ.57 و صريحتر از آن و كاملتر در معني، قول خداوند تبارك و تعالي است: مَنْ عَمِلَ صَـ'لِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيـ'وه طَيِّبَه وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ.58 كه در اين آيه خداوند سبحان حيات طيّبه و پاداش بهتر و برتر از آنچه را كه استحقاق است، وعده فرموده است. و اينها مطالبي بود كه ميخواستيم در مرحله اوّل بحث بيان كنيم. بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 1 آيه 14، از سوره 23: مؤمنون: پس بلند مرتبه و مقدّس است خداوند كه از ميان همه آفرينندگان، او فقط مورد پسند و اختيار است. 2 حديث نبوي است كه: هيچ پيغمبري هيچگاه بقدري كه من مورد آزار و اذيّت واقع شدم؛ مورد آزار و اذيّت واقع نشده است. 3 آيه 108، از سوره 21: الانبيآء: و ما فرو نفرستاديم تو را مگر بجهت رحمت براي تمام جهانيان 4 آيه 1، از سوره 20: طه: اي پيغمبر ما قرآن را بر تو فرو نفرستاديم تا اينكه براي هدايت مردم خود را به رنج و تعب بيفكني؟ 5 اقتباس است از فرمايش أميرالمؤمنين عليه السّلام كه در وصف رسول أكرم صلّيالله عليه وآله وسلّم در خطبه 106 فرمودهاند: ُطَبيِبٌ دَوَّارٌ بِطبِّهِ قَدْ أَحْكَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَي مَوَاسِمَه : پيغمبر أكرم طبيبي است كه در علم خود استادِ ماهر و حاذقِ ذي بصيرتي است كه براي برانداختن زخمها و نابود كردن مادّه فساد، مِيلهايِ بركَننده زخم را خوب داغ ميكند و بر موضع مينهد و سپس بر روي آن بهترين مرهمها را ميگذارد و محكم ميكند. 6 آيه 43، از سوره 7: الاعراف: سپاس اختصاص به خداوند دارد كه او ما را بدينجا رهبري كرد؛ و اگر رهبري او نبود، هرگز ما نميتوانستيم بدينجا راه يابيم. 7 اقتباس از آيه 1، از سوره 4: النّسآء: يَـ'أَيـُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِن نَّفسٍ وَ'حِدَه وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيرًا وَ نِسَآءً. 8 آيه 14، از سوره 23: المؤمنون: «پس براستي كه خداوند بهترين خلق كنندگان است. 9 آيه 70، از سوره 17: الاءسرآء: «همان بني آدم را گرامي داشتيم و بر خشكي و دريا حمل نموديم و روزيهاي پاك و گوارا را در اختيارشان نهاديم و بر بسياري از آفريدگان خود برتري بخشوديم. 10 اقتباس از آيه 20، از سوره 31: لقمان: أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَـ'وَ'تِ وَ مَا فِي الاْرْضِ. و از آيه 13، از سوره 45: الجاثيّه: سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَـ'وَ'تِ وَالاْرْضِ جَمِيعًا مِنْهُوَ 11 اقتباس از آيه 33، از سوره 14: إبراهيم: وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبَيْنَ وَ سَخَّرَ لَكُمْ الْـَّيْلَ وَ النَّهَارِ. 12 اقتباس از آيه 29، از سوره 2: البقره: هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الاْرْضِ جَمِيعًا. 13 اقتباس از آيه 34، از سوره 14: إبراهيم: وَ ءَاتِيكُمْ مِن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ إنْ تَعُدُّوا نِعْمَه اللَهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ اللَهَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ. 14 جوامع الكلم: عبارات جامع و تركيبهاي كوتاه حاوي كاملترين معاني حكمتها در اوج فصاعت و بلاغت. (مترجم) 15 فصل الخطاب: كلام متقن و محكمي را گويند كه هيچگونه شكّ و ترديدي در آن راه ندارد. (مترجم) 16 اقتباس از آيه 15 و 16، از سوره 5: المائده: قَدْ جَآءَكُم مِنَ اللَهِ نُورٌ وَ كِتَـ'بٌ مُّبِينٌ يَهْدِي بِهِ اللَهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضَوَ'نَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ. 17 اقتباس از ايه 156، از سوره 7: الاعراف: الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاْمّـِيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ و مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَيـ'ه وَ الاْءِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَـ'هُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَـ'تِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمْ الْخَبَـ'نءِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَُمْ وَ الاْغْلَـ'لَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ ءَامَنُو بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي´ أُنْزِلَ مَعَهُ و أُولَـ'´نءِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. 18 آيه 88، از سوره 37: النّمل. «آفرينش خدائي كه تمام آفريدههاي او سخت استوار است. 19 آيه 3، از سوره 67: المُلك. «در آفرينش خداوند رحمان هيچ كمي و بيشي (و دوگانگي) نخواهي يافت پس نيك به اطراف خود بنگراي اثري از نقص و كاستي مشاهده ميكني. 20 آيه 27، از سوره 38: ص. «و ما آسمان و زمين و آنچه را بين آنهاست به باطل نيافريديم و اين گمان مردمان كافر است. 21 آيه 16 و 17، از سوره 21: الانبيآء. «و ما آسمان و زمين و آنچه را در بين آنها است به عبث و بيهوده و از روي بازيچه خلق نكرديم، كه اگر ميخواستيم كار عبث و بيهوده انجام دهيم اين عمل را از جانب خود شروع ميكرديم. 22 آيه 115، از سوره 23: المومنون. «آيا فكر ميكنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم و شما بسوي ما باز نخواهيد گشت؟ 23 آيه 85، از سوره 15: الحجر. «و ما آسمانها و زمين را و آنچه در آنها است جز بر حقّ نيافريديم. 24 آيه 30، از سوره 31: لقمان. «اين از آنجاست كه خداوند حقّ است و جز او هر معبودي باطل است و همانا خداوند هم او برتر و بزرگ است. 25 آيه 53 و 54، از سوره 41: فصّلت. «به زودي نشانهها و عظمت خويش را در كرانههاي گيتي و در وجود خودشان به ايشان مينمايانيم تا خود بدانند كه او (خداوند) حقّ است واي كافي نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد است؟ بدانيد كه آنها بديدار پروردگارشان شكّ دارند، و همان او بر همه چيز احاطه دارد. 26 آيه 50، از سوره 20: طه. «پروردگار ما كسي است كه هر چيز را خلقت خاصّ خود بخشيده آنگاه به راه كمالش هدايت فرمود. 27 آيه 1 و 2 و 3، از سوره 87: الاعلي. «منزّه بدان و تسبيح گوي خداوند بلند مرتبهاي را كه خلق كرد و آراست و اندازه گرفت و راهبري و هدايت فرمود. 28 آيه 213، از سوره 2: البقره. «همگي مردم ملّت واحدي بودند پس خداوند پيامبران را بشارت دهنده (به بهشت و رحمت ابدي) و ترساننده (از دوزخ و عذاب جاويد) فرستاد و بهمراه آنها كتاب حقّي فرستاد تا ميان مردم در موارد اختلاف حكم كنند 29 آيه 165، از سوره 4: النّسآء. «پيامبراني بشارت دهنده و ترساننده تا پس از اين پيامبران، مردم را بر خدا حجّتي نباشد 30 آيه 25، از سوره 57: الحديد. «همانا أنبياء را با دلايل و نشانههاي روشن فرستاديم و همراه ايشان كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم را بر طريق عدل استوار دارند. 31 آيه 134، از سوره 20: طه. «خداوندا چرا براي ما پيغمبري نفرستادي كه پيش از آنكه به ذلّت و كژي و عذاب گرفتار آئيم آيات ترا پيروي كنيم. 32 آيه 30، از سوره 30: روم. «پس با همه قواي خود به سوي دين حقّ روي آور، همان ديني كه بر پايه فطرتي است كه خداوند مردم را بدان فطرت سرشت، قانون خلقت خدائي هرگز تغيير نپذيرد، و اين است دين استوار و نگبهان و نگاهدار ولي اكثر مردم آگاهي ندارند 33 آيه 45 و 46، از سوره 33: الاحزاب. «اي پيامبر ما تو را شاهد بر مردم و وعده دهنده بر بهشت و بيم دهنده از عذاب و دعوت كننده بشر به رضوان الهي و چراغ روشن كننده راه قرار داديم.» 34 آيه 90، از سوره 16: النّحل. «همانا خداوند به عدل امر ميكند.» 35 آيه 29، از سوره 7: الاعراف. «بگو پروردگارم مرا امر به عدل فرمود.» 36 آيه 35، از سوره 17: الاءسرآء. «در سنجشهاي خود هميشه عدل را مراعات كنيد. 37 آيه 182، از سوره 3: ءَال عِمران. و آيه 51، از سوره 8: الانفال. و آيه 10، از سوره 22: حج. «خداوند به بندگان ستم روا نميدارد.» 38 آيه 70، از سوره 9: التّوبه. و آيه 40، از سوره 29: العنكبوت. و آيه 9، از سوره 30: الرّوم. «خداوند شيوه ستمگري بر بندگان نداشته و ندارد.» 39 آيه 44، از سوره 10: يونس. «خداوند به بندگان به هيچ مقدار ستم روا نميدارد. 40 آيه 40، از سوره 4: النّسآء. «و خداوند ذرّهاي ظلم نميكند.» 41 آيه 7، از سوره 65: الطّلاق. «و خداوند هيچكس را جز بقدر تواني كه به او عطا فرموده تكليف نميكند.» 42 آيه 286، از سوره 2: البقره. و بلكه «خداوند جز بقدر ظرفيّت و استطاعت افراد تكليف نمينمايد.» 43 آيه 49، از سوره 18: الكهف. «و پروردگارت به هيچكس ستم نمينمايد.» 44 اقتباس از آيه 9، از سوره 65: الطّلاق. فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا وَ كَانَ عَـ'قِبَه أَمْرِهَا خُسْرًا. 45 اقتباس از آيه 28، از سوره 18: الكهف. وَ لاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا. 46 آيه 21، از سوره 15: الحجر. «هيچ شيئي وجود ندارد مگر آنكه گنجينههاي آن در نزد ماست و ما جز باندازه معلوم و لازم فرو نميفرستيم.» 47 آيه 49، از سوره 54: القمر. «ما هر چيزي را به اندازه و مقدار و معيار معيّن آفريديم.» 48 آيه 38، از سوره 33: الاحزاب. «و امر خداوند بر پايه اندازهگيري و ميزان است.» 49 آيه 8، از سوره 13: الرّعد. «و هر چيزي نزد خدا بر حسب اندازه و مقدار است.» 50 آيه 62، از سوره 22: الحجّ. «و همانا خداوند همو حقّ است. 51 آيه 205، از سوره 2: البقره 52 آيه 34، از سوره 4: النّسآء. «مردان بر زنان بواسطه برترييي كه خداوند يكي را بر ديگري داده است قيموميّت دارند. 53 آيه 228، از سوره 2: البقره. «براي زنان بخوبي حقوقي است (كه از طرف مردان بايد رعايت شود) همچنانكه تكاليفي نيز دارند (كه بخاطر مردان بايد رعايت كنند) و مردان را (در حقوق) بر زنان پايهاي بالاتر و افزوني است.» 54 آيه 55، از سوره 54: القمر 55 آيه 35، از سوره 33: الاحزاب. «همانا مردان مسلمان و زنان مسلمان و مردان مؤمن و زنان مؤمن و مردان و زناني كه دائماً فرمانبر خدايند و مردان راستگو و زنان راستگو و مردان پايدار و زنان پايدار و مردان فروتن و زنان فروتن و مردان صدقه دهنده و زنان صدقه دهنده و مردان روزهدار و زنان روزهدار و مردان با عفّت و خويشتندار و زنان با عفّت و خويشتندار و مرداني كه ياد خدا بسيار ميكنند و زناني كه ياد خدا بسيار ميكنند، خداوند براي همه آنها آمرزش و پاداشي بس بزرگ اماده كرده است.» 56 آيه 124، از سوره 4: النّسآء. «هر كس از مرد يا زن كارهاي نيك كند و مؤمن باشد (بر اساس ايمان كار نيك انجام دهد) اين گروه بيشك به بهشت در خواهند آمد و باندازه ذرّهاي به آنها ظلم نخواهد شد.» 57 آيه 40، از سوره 40: المؤمن. «هر كس از مرد يا زن كه از روي ايمان عمل صالحي انجام دهد، پس اين گروه بيشكّ به بهشت در خواهند آمد و در آن بيحساب از نعمتهاي الهي روزي داده خواهند شد.» 58 آيه 97، از سوره 16: النّحل. «هر كس از مرد يا زن از روي ايمان عمل صالحي انجام دهد او را حيات و زندگي پاكيزه و خوشي بخشيم و به بهتر از آنچه عمل ميكردند پاداششان ميدهيم.» بازگشت به فهرست ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دوم: آيات و روايات مربوط به موقعيت زن در زمينه جهاد،قضاوت وحکومت صفحه قبل مرحله دوّم: بحث با استناد به ادّله شرعي فقهي پيرامون موقعيّت زن در زمينه جهاد و قضاوت و حكومت در اينجا بحث در دو مقام وارد ميشود: اوّل ـ آيات وارده در اين زمينه در قرآن كريم. دوّم ـ روايات وارده از معصومين عليهم السّلام. مقام اوّل ـ در اينجا پيرامون دو آيه از قرآن كريم بحث ميكنيم: آيه اوّل: قول خداوند جلّ و عزّ: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءَ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمَوَ ' لِهِمْ.59 و آيه دوّم: وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَه60. بازگشت به فهرست بحث پيرامون آيه الرّ ِجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النّـِسَآءِ بِمَا فِضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي' بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَموَ ' لِهِمْ. الرّ ِجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النّـِسَآءِ بِمَا فِضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي' بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَموَ ' لِهِمْ.61 قبل از ورود در اصل بحث، لغت «قوّامون» را از نظر لغويّون معني ميكنيم و بدنبال آن آنچه مفّسران در تفسير آيه گفتهاند ذكر كرده و بعد به بحث درباره مستفاد آيه ميپردازيم. بازگشت به فهرست گفتار لغويّون در معني قوّامون در «مجمع البحرين» مينويسد: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُم عَلَي' بَعْضٍ... (تا آخر آيه) يعني به عهده مردان است كه به قيموميت و سرپرستي و تدبير امور زنان قيام كنند؛ و اين سرپرستي به دو جهت به مرد وارد شده است: جهت اوّل موهبتي و تفضّل از جانب خداوند متعال است كه خداوند مردان را از جهات بسياري بر زنان برتري داده است از جمله برتري عقلاني و حسن تدبير و نيروي بدني بيشتر در مورد بجا آوردن اعمال و طاعات، و بهمين جهت به نبوّت و امامت و ولايت و اقامه شعائر و جهاد و قبول شهادت آنان در همه امور و فزوني سهميّه ارث و امثال آن اختصاص داده شدهاند. و جهت دوّم اكتسابي است و از دادن نفقه و «مهريّه» از جانب مردان به زنان ريشه ميگيرد، با اينكه فائده ازدواج بين هردوي آنها مشترك است. و «باء» در (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ) و (بِمَا أَنْفِقُوا) «سبيّه» و «ما» مصدريّه است يعني به سبب آن برتري خداوند و آن انفاقي كه بر زنان ميكنند، سمت قيموميّت و سرپرستي زنان را دارا ميباشد. و در «أقرب الموارد» آمده: قَامَ يَقُومُ قَوْمًا وَ قَوْمَه: إنتَصَبَ (ايستاد) ضِدُّ قَعَدَ (نشست) وَ قَامَ الاْمْرُ: كار راست گرديد و درست شد و قَامَ الرَّجُلُ الْمَره وَ عَلَيْهَا: مؤنه وي را به عهده گرفت و به امور و شؤون وي قيام كرد. (و در مادّه مَوَن گفته است: مَانَ يَمُونُهُ مَوْنًا و مَؤنَه: مؤنه وي را به گردن گرفت و شؤون وي را به انجام رسانيد و مائن شد.) تا جائيكه ميگويد: قَوَّام مثل شدّاد يعني خوش قامت، و براي انجام و بپاداري كار توانا، و القوّام يعني امير (صاحب امارت و حكومت) و سرپرست و جمع آن «قوّامون». و در «صحاح الّلّغه: قِوّامِ امر ـ با كسره ـ نظام و استقامت شيء را گويند، و مثلاً ميگويند: فلان كس قوّام اهل بيت خود است، و قيام اهل بيت خود است يعني او كسي است كه امور و شؤون اهل بيت خود را برقرار ميكند و مركز و محور كارهاي آنها قرار ميگيرد، و باين معني است قول خداوند متعال كه: وَ لاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَ ' لَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَهُ لَكُمْ قِيـ'مًا.62 و قوام امر همچنين ملاكي است كه آن امر به آن قيام و قوام دارد. و در «اساس اللّغه» مينويسد: وَ قَامَ الاْمِيرُ عَلَي الرَّعِيَّه: وَلِيهَا. ولايت و سرپرستي امور رعيّت را بر عهده گرفت و به كار رعيّت قيام كرد. و در «نهايه ابن اثير» در مادّه (قَيَم) گويد: در دعائي آمده است كه: لَكَ الْحَمْدُ أَنْتَ قَيَّامُ السَّمَواتِ وَالاْرْضِ: «پروردگارا! حمد ويژه ذات اقدس توست زيرا تو نگبهان آسمانها و زمين هستي.» و در روايتي ديگر «قَيِّمُ» و در ديگري «قَيُّومُ» ذكر شده است كه هر سه از صيغههاي مبالغهاند و از صفات خداوند متعال ميباشند و معناي آنها قائم و بپادارنده امور خلق و مدبّر عالم در همه احوالات و شؤون است و اصل آن از «واو» است، قَيْوام و قَيْوم و قيْوَوم بر وزن فَيْعَال و فَيْعِل و فيعُول، تا جائي كه ميگويد: و بدين معني است حديث شريف: مَا أَفْلَحُ قَوْمٌ قَيَّمُهُم أَمْرَه: «قومي كه سرپرست و مدبّر و قيّم آنها زني باشد به رستگاري نخواهند رسيد.» و در «لسان العرب» از ابن برّي نقل شده كه گويد: گاهي «قيام» به معني محافظت و اصلاح ميآيد و به اين معني است آيه شريفه: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ، و آيه شريفه: إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَيْهِ قَانءِمًا: يعني «مادامي كه بر آنها مواظب و محافظ باشي». و در «تاج العروس» آمده كه ابن اثير گفته: «اَلْقَوْمَ» در اصل مصدر «قَامَ» است و سپس در استعمال براي مردان (نسبت به زنان) غلبه پيدا كرد و مردان بدان ناميده شدند زيرا كه آنها «قَوَّ ' مُونَ عَلَي النّـِسَآء» هستند در اموري كه اقامه و انجام آن در شأن زنان نيست. و «جوهري» گفته: و به همين معني است مضمون آيه شريفه: وَ لاَيَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ، يعني «جايز نيست دسته و گروهي گروه ديگر را به مسخره بگيرند» و سپس ميفرمايد: وَ نِسآءٌ مِنْ نِسَآءٍ» و همچنين طايفه زنان نيز نبايد همديگر را استهزاء كنند. و اگر «نساء ـ زنان» داخل در «قوم» بودند ديگر لزومي نداشت خداوند بگويد و به زن هم قيّمه گفته ميشود، و قيّمِ زن همسر اوست (مطابق بعضي از كتابهاي لغت) زيرا امور و مايحتاج او را قيموميّت ميكند و انجام ميدهد. و «فَرّا» گفته: اصل قَيِّم قَوْيِمْ بر وزن فَعْيِل است، زيرا در ادبيّات عرب لغتي بر وزن فَيْعِلْ نيامده است. و «سيبويه» گفته است: قَيِّم بر وزن فَيْعِلْ است و اصل آن قَيْوِم بوده است و قَوّام به متكفّل امور ميگويند. و همچنين در «تاج العروس» مطلبي را از ابن بّري نقل كرده كه در «لسان العرب» آورده است و ما قبلاً آن را متذكّر شديم. بازگشت به فهرست گفتار مفسّرين در مورد آيه الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفِقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَانِتَـ'تٌ حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَهُ...». «تفسير تبيان» شيخ طوسي (ره) در «تفسير تبيان» شيخ طوسي (ره) ميگويد: سبب نزول اين ايه قضيّهاي است كه حسن وقتاده و ابن جُريج و سُدّي نقل كردهاند كه مردي بصورت همسرش سيلي زد و آن زن به حضور پيغمبر أكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم آمد و تقاضاي قصاص كرد. در اين هنگام اين آيه نازل شد: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ؛ يعني مردان نسبت به تأديب و تدبير امور زنان، قيّم آنها هستند كه خداوند مردان را از نظر عقل و رأي (درايت) نسبت به زنان فزوني و برتري داده است. و «زُهْري» گفته است كه ميان مرد و زن (دو همسر) در كمتر از قتلِ نفس قصاص واقع نميشود، و گفته ميشود كه مرد «قَيِّم» و «قَوَّام» و «قَيَّام» است. يعني مردان زمام امور زنان را بعهده ميگيرند و نسبت به اطاعتي كه زنها بايد در مقابل پروردگار و شوهرانشان داشته باشند قيام ميكنند. و در تفسير (از خداوند و شوهر)، و بهمين معناست قنوت در ركعت آخر شب به سبب طولاني بودن قيام در آن؛ «وَ حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفَظَ اللَهُ» به قول قتاده و عطاء و سفيان يعني حافظ چيزهائياند كه از شوهر غائب است و از آنها خبر ندارد از قبيل حفظ مال و رعايت وضعيّت آبرو و شخصيّت و حال شوهر و حفظ ناموس خود (براي شوهر).63 بازگشت به فهرست تفسير «مجمع البيان» شيخ طبرسي و در تفسير «مجمع البيان» شيخ طبرسي آمده است: گفته ميشود مرد قَيِّم و قَيَّام و قَوَّام است، و اين اوزان و صيغهها (قوّام) براي مبالغه و تكثير و زيادي است. و اصل قنوت به معني اطاعت دائم است و بهمين معناست قنوت در نماز وتر (ركعت آخر نماز شب) به خاطر طولاني بودن قيام در آن. مقاتل ميگويد: آيه در مورد سعدبن ربيع كه يكي از رؤساي عرب بود، و همسرش حبيه دختر زيد بن أبي زُهَير كه هر دو از انصار بودند نازل شد. و آن اينكه (در مورد مسائل زناشوئي) همسر از شوهرش تمكين نميكرد، و شوهر به صورت او سيلي زد، و سپس پدر او به اتّفاق دخترش خدمت پيغمبر اكرم شكايت برد، و گفت: نور چشمم را به ازدواج او (سعد) درآوردهام، و او را سيلي زده است؛ پيغمبر فرمود: برود از شوهرش قصاص كند، و زن به اتّفاق پدرش براي قصاص شوهر به راه افتاد؛ كه پيغمبر اكرم فرمودند: برگرديد اينك جبرئيل است كه آمده و خداوند اين آيه را فرستاد، بعد پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: ما چيزي را خواستيم و اراده كرديم و خداوند هم چيزي را اراده كرد و آنچه كه خداوند اراده فرموده خير است، و قصاص را برداشت. (حكم قصاص را نقض كرد.) كلبي گويد: آيه در مورد سعد بن ربيع 64 و همسر او خوله دختر محمّد بن مسلمه نازل شده است و داستان فوق را بتمامه نقل كرده است؛ و أبوروق ميگويد: درباره جميله دختر عبدالله بن اُبَيّ و شوهرش ثابت بن قيس بن شمّاس وارد شده است و داستاني شبيه داستان فوق را بيان ميكند. و معني آيه اينستكه مردان قيموميّت دارند بر زنان و مسلطاند بر آنان در تدبير و تأديب و سازندگي و تعليم. و (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ) بيان علّت اين قيموميّت است كه خداوند امر اداره زنان را بواسطه فزوني (بخشش خداوندي) در علم و عقل و حسن نظر و ارداه به دست مردان سپرده است. 65 بازگشت به فهرست تفسير «رَوْحُ الجِنان و رُوحُ الجنّان» أبي الفتوح رازي و در تفسير «رَوْحُ الجِنان و رُوحُ الجنّان» أبي الفتوح رازي پس از ذكر معني قَوّام و شأن نزول آيه به نحوي كه طبرسي (ره) گفته است، ميگويد: در ملاك تفضيل و برتري مردان بر زنان در كلام خداوند: «فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ» گفتههاي مختلفي است از جمله: گفتهاند: منظور، برتري عقلاني است. و گفتهاند: فزوني و برتري دين و يقين است، زيرا كه زنان از نظر قواي عقلاني و فرائض ديني در مرحله مادون مرد قرار دارند. زيرا كه در هر ماه در ايّام حيض از نماز و روزه ممنوع ميشوند. و گفتهاند: نقصان شهادت است، زيرا كه شهادت دو زن بجاي شهادت و گواهي يك مرد است «فَرَجُلٌ وَامْرَأتَان».66 و گفتهاند: در تصرّف در امور و تجارت است. و گفتهاند: به جهاد است زيرا مردان مخاطبند در قول خداوند حكمي در آيه: إِنْفَرُوا خِفَافًا وَ ثِقَالاً وَ جَـ'هِدُوا بِأَمْوَ ' لِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَهِ.67 و زنان مخاطب گفته خداوند بزرگند در آيه: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ. 68 و ربيع ميگويد: در نماز جمعه و جماعت است. و حسن بصري ميگويد: در نفقه است زيرا كه به عهده مردان است نه زنان. و گفتهاند: در جواز ازدواج مرد با چهار زن است و ازدواج زن با بيش از يك مرد جايز نيست. و گفتهاند: در طلاق است كه اختيار آن بدست مردان است كه امام عليهالسّلام فرموده است: «طلاق با مردان است و عِدّه نگهداشتن با زنان». و گفتهاند: در ارث است. و گفتهاند: در ديه است كه ديه زن نصف ديه مرد است. و گفتهاند: در نبوّت و امامت و ولايت است. پيغمبر اكرم فرموده است: زن تا وقتي كه همسر اختيار نكرده است در او كمبودي وجود دارد؛ گفتند: اي پيغمبر خدا! و اگر چه ثروتمند باشد؟ فرمود: و اگر چه ثروتمند باشد؛ پس اين آيه را قرائت فرمود: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ. أبو هُرَيره روايت كرده است، همانا رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: بهترين زنان آن زني است كه وقتي به او مينگري تو را شادمان سازد، و اگر به او فرمان دهي ترا اطاعت كند، و هنگامي كه از او غايب شوي مال تو و ناموس خود را براي تو حفظ نمايد؛ سپس اين آيه را قرائت فرمود: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ.69 بازگشت به فهرست تفسير «عليّ بن إبراهيم قمّي» و در تفسير «عليّ بن إبراهيم قمّي» آمده است: يعني خداوند بر مردان واجب كرده است كه مخارج زنان را بپردازند و سپس زنان را ستايش ميكند كه: فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ حَـ'فِظَـ'تلِّلْغَيْبِ بِمَا حَفَظَ اللَهٌُ . يعني: «زنان صالحه مطيع شوهرند و (ناموس) خود را در غياب شوهر حفظ ميكنند.» و در روايت أبي الجارود از أبي جعفر امام باقر عليه السّلام در معني قانتات آمده است: يعني اطاعت كنندگان.70 تفسير «صافي» فيض كاشاني و در تفسير «صافي» فيض كاشاني ميگويد: يعني مردان، قيام و ولايت زمامداران نسبت به ملّت و مردم را، بر زنان دارند؛ به سبب اينكه خداوند مردان را به كمال عقل و حسن تدبير و توانائي بيشتر در اعمال و طاعات بر زنان برتري داده است... تا جائي كه ميگويد: در كتاب «علل» از نبي أكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت شده است، سؤال شد برتري مردان بر زنان چيست؟ فرمود: همانند مزيّت آب بر زمين، كه زمين به آب زنده ميشود و بواسطه مردان زنان حيات ميگيرند، و اگر مردان نبودند زنان خلق نميشدند. سپس اين آيه را تلاوت كرد و پس از آن فرمود:اي نمينگري بر زنان كه چگونه حيض ميشوند و از آن ناپاكي عبادت ممكنشان نيست، و مردان را چنين حالتي عارض نميگردد.71 بازگشت به فهرست «منهج الصّادقين» فتح الله كاشاني و در «منهج الصّادقين» فتح الله كاشاني به آنچه كه از تفسير «صافي» نقل كرديم اكتفا نموده و روايات وارده را نقل نكرده است.72 تفسير «برهان» و در تفسير «برهان» آنچه را كه فيض در «صافي» از روايات آورده است ذكر كرده و روايات ديگري كه در اين مورد وارد است به آن اضافه نموده است.73 بازگشت به فهرست تفسير «جواهر» طنطاوي و در تفسير «جواهر» طنطاوي ميگويد: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» يعني مردان چون زمامدارانند و زنان چون رعيّت (ملّت و مردم).74 «جامع البيان عن تأويل القرآن» طبري و در «جامع البيان عن تأويل القرآن» طبري درتفسير آيه ميگويد: واين برتري را خداوند تبارك و تعالي به مردان نسبت به زنان داده است، و بهمين جهت مردان قيّم و مدبّر بر زنان شدهاند، و در آن امور زنان كه خداوند به آنان (مردان) سپرده است امرشان نسبت به زنان نافذ است. سپس حكايت سيلي زدن مرد انصاري به صورت زنش را كه به شش سند از قتاده و حسن و ابن جريج و سُدّي روايت شده به همان نحو كه ما در اينجا از مجمع البيان نقل كرديم آورده است. و به هشت سند از سفيان و مجاهد و علي بن أبي طلحه و قتاده و سُدّي روايتي نقل ميكند كه منظور از «صالحات قانتات» در قول خداوند عزّ وجلّ اينستكه زنان صالحه مطيع شوهران خود باشند. و به شش سند از قتاده و سُدّي و عطاء وسفيان و أبي هُريره روايت ميكند كه: مراد از «حَـ'فِظَـ'تُ لِّلْغَيْبِ» زناني هستند كه در غياب شوهر آنچه را كه مربوط به اوست أعمّ از وجود و ناموس خود و اموال و ثروت او حفظ ميكنند. 75 بازگشت به فهرست تفسير «ابن كثير دمشقي» و در تفسير «ابن كثير دمشقي» آمده: خداوند متعال ميگويد : «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» يعني مرد قيّم زن است به اين معني كه مرد رئيس و بزرگ خانواده و حاكم بر اوست و هنگامي كه منحرف و غير معتدل شود تأديب كننده و به اعتدال آورنده او ميباشد. بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ يعني زيرا كه مردان از زنان برترند، و مرد بيش از زن مورد انتخاب واقع ميشود و از اينرو است كه نبوّت خاصّ مردان است، و همچنين مُلك اعظم (قدرتمندي ورياست اصلي جامعه) ويژه مردان است زيرا كه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: قومي كه زمام امور خود را بدست زني بسپارد هرگز رستگار نخواهد شد. «لَنْ يُفْلِحَ قَوْمٌ وَلَّوا أمْرَهُمُ امْرَه». اين حديث را بخاري از طريق عبدالرحمن بن أبي بكره از پدرش روايت كرده، و منصب قضاوت و غير آن هم نيز چنين است. (وَ بِمَا أَنْفِقُوا مِن أَمْوَ ' لِهِمْ) يعني به علّت مهور (مهريّهها) و نفقهاي كه مردان به زنان ميپردازند، و تكليفي كه خداوند بر مردان نسبت به زنان در كتاب خود و سنّت پيغمبرش صلّي الله عليه وآله وسلّم واجب فرموده است، پس مرد في نفسه (بالذّات) از زن برتر است و بر او فضل و برتري و ارجحيّت دارد، و از اين رو شايسته است كه قيّم زن باشد، چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: وَ لّـِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَتَهُ: «براي مردان نسبت به زنان مزيّتي است.» سپس حديث مرد انصاري را كه بصورت زن خود سيلي زد و شأن نزول آيه را در اين باره از بصري نقل ميكند. و بعد روايت ابوهريره را درباره «بهترين زنان كسي است كه...» كه ما از «مجمع البيان» نقل كرديم ذكر ميكند. سپس در معني «قَـ'نِتَـ'تٌ حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ» مانند آنچه را كه طبري در «جامع البيان» نوشته است بيان ميكند. و بعد حديثي را از امام أحمد حنبل از يحيي بن اسحاق از ابن لهيعه از عبدالله بن أبي جعفر نقل ميكند كه ابن قارظ خبر ميدهد كه عبدالرّحمن بن عوف گفت: رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: هنگامي كه زن نمازهاي پنچگانه خود را بجا آورد، و ماه رمضان را روزه بدارد، و ناموس خود و شوهر را حفظ كند و از شوهرش اطاعت كند، به او خطاب ميشود: از هر دري كه ميخواهي به بهشت داخل شو. 76 تفسير «كشّاف» زمخشري و در تفسير «كشّاف» زمخشري مينويسد: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» يعني مردان با امر و نهي خود زنان را قيموميّت و سرپرستي ميكنند، چنانكه حكّام و زمامداران رعايا را، و از اين رو قُوَّم (جمع قوّام: سياستمدار و مدبّر) ناميده ميشوند، و ضمير «هُمْ» در (بَعْضَهُمْ) هم براي مردان است و هم براي زنان، يعني مردان بر زنان سيطره (احاطه توأم با قدرت) و تسلّط دارند بواسطه برترياي كه خداوند به بعضي از ايشان (مردان) نسبت به بعض ديگر (زنان) داده است، و اين مطلب خود دليلي است كه شايستگي «ولايت و سرپرستي» فقط به فضل و برترياي كه از جانب خداوند متعال داده شده، ميباشد نه به غلبه و زور و گردنفرازي و قهر و قدرت. و در برتري مردان بر زنان، عقل، حزم (دور انديشي) عزم (تصميم قاطع)، نيروي جسماني و سواد نوشتن در اكثر موارد و سواركاري و تيراندازي و اينكه انبياء و علماء از مردانند و امامت كبري و صغري در بين ايشان است و جهاد و اذان و خطبه و اعتكاف و تكبيرات تشريق در فقه أبوحنيفه و قبول شهادت در حدّ زدن و قصاص و زيادي سهم در ارث و تعصيب در ميراث77 و حَمَالَه78 و قَسامه79 و ولايت (حقّ) در نكاح و طلاق و رجوع و تعدّد زوجات و انتساب فرزندان به آنها و اينكه محاسن و عمامه ويژه آنهاست، را ذكر كردهاند. (وَ بِمَا أَنْفَقُوا) يعني به سبب آنچه كه مردان در ازدواج با زنان از مهر و نفقه به آنها از مال خود ميپردازند. و سپس قضيّه سعد بن ربيع و همسرش و شأن نزول آيه را ذكر ميكند و ميگويد پس از نزول اين آيه قصاص (از شوهر) برداشته شد، سپس ميگويد: و در اينجا بين علماء اختلاف است، گفته شده: بين مرد و زن (زوج و زوجه) هيچ قصاصي در كمتر از قتل نفس نيست اگر چه جراحتي بر او (زن) وارد كند، لكن عقل آن را واجب ميشمارد و ديه هست. و گفته شده: در مورد جرح و قتل قصاص هست ولي در مورد سيلي زدن و مثل آن نه. (قـ'نِتَـ'ت) زنان مطيع و فرمانبر كه حقوق شوهر را بر پا ميدارند. (حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ) غيب خلاف حضور است يعني در غيبت و عدم حضور شوهران آنچه را حفظ آن واجب است محفوظ نگه ميدارند، أعمّ از ناموس و خانهها و اموال شوهر.80 بازگشت به فهرست تفسير «دُرّ المنثور» سيوطي و در تفسير «دُرّ المنثور» سيوطي در ذيل آيه شريفه «وَ لاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ» تا آخر آيه. بواسطه عبدالرّزّاق و عبد بن حميد و ترمذي و حاكم و سعيد بن منصور و ابن جرير و ابن منذر و ابن حاتم از طريق مجاهد از امّ سلمه نقل ميكند كه امّسلمه خدمت پيغمبر اكرم عرض كرد: يا رسول الله! مردان جهاد ميكنند و ما جهاد نميكنيم كه به فيض شهادت نائل آئيم و همانا براي ما نصف سهميّه در ارث است؟ پس خداوند اين آيه را نازل فرمود: وَ لاَ تَتَمَنَّواْ مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ. 81 و در باره جواب به سؤال امّ سلمه اين آيه نيز نازل شد: «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَـ'تِ...»82 تا آخر آيه. و همچنين ابن أبي حاتم از طريق سعيد بن جبير از ابن عبّاس نقل ميكند كه: زني خدمت پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم آمد و گفت: اي پيغمبر خدا! مرد دو برابر زن ارث ميبرد، و شهادت دو زن برابر با يك مرد است؛اي ما (زنان) در مورد اعمال نيز اين چنينيم؟ اگر زني كار نيكي انجام دهد نصف اين نيكي براي او نوشته ميشود؟ پس خداوند در پاسخ، اين آيه را نازل فرمود كه: «وَ لاَ تَتَمَنَّواْ...» تقاضاي غير از آنچه مقدّر شده نكنيد كه عدل است و از من صادر شده است. و سعيد بن منصور و ابن منذر از عكرمه نقل ميكنند كه گفت: گروهي از زنان از پيغمبر اكرم تقاضاي جهاد كردند و گفتند: دوست داريم كه خداوند جهاد را براي ما هم قرار دهد و آن اجري كه مردان از (جهاد) ميبرند نصيب ما هم بشود. خداوند اين آيه را نازل فرمود كه: وَ لاَ تَتَمَنَّواْ مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ. 83 و در تفسير آيه: «الرِّجالُ قَوَّ ' مُونَ...» تا آخر آيه، روايات متعدّدي در شأن نزول آيه كه مرد انصاري به صورت زن خود سيلي زد، و رسول اكرم حكم به قصاص فرمود و سپس اين آيه نازل شد، نقل كرده و مينويسد كه: در بعضي روايات نقل شده است كه در اينجا خداوند اين آيه را نازل فرمود كه: «وَ لاَ تَعْجَلْ بِالْقُرآنِ مِنْ قَبْلِ أنْ يُقْضَي إلَيْكَ وَحْيَهُ». 84 و عبدالرّزّاق و بزّاز و طبراني از ابن عبّاس نقل ميكنند كه گفت: زني خدمت پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم آمد و گف: يا رسول الله! به نمايندگي زنان نزد شما آمدهام؛ خداوند جهاد را براي مردان واجب كرد كه اگر پيروز شوند اجر ميبرند و اگر كشته شوند زندگاني هستند كه نزد پروردگارشان روزي ميخورند؛ و ما طايفه زنان كارها و امور آنها را انجام ميدهيم، پس از اين اجر (جهاد مردان) سهم ما چيست؟ پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: به زني كه برخوردي، اين كلام را برسان كه همانا اطاعت شوهر و اعتراف زن به حقّ شوهر بر او معادل همه اين ثوابهائي است كه ذكر كردي؛ و كماند از شما كساني كه اين چنين باشند. 85 و ابن أبي شبيه و احمد از معاذبن جبل روايت ميكنند كه گفت: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: اگر قرار بود كه بشري را امر به سجده بر بشر ديگري بكنم حتماً زن را امر ميكردم كه شوهرش را سجده كند. و بيهقّي در كتاب «شعب الايمان» از جابر نقل ميكند كه گفت: رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّلا فرمودند: سه نفرند كه نمازشان قبول نخواهد شد و حسنهاي از آنها به عالم بالا نخواهد رفت: غلامي كه فرار كرده تا اينكه به مولاي خود برگردد، و زني كه شوهرش بر او خشمگين باشد، و شخص مست تا وقتي كه به شعور آيد. و ابن أبي شبيه و حاكم ـ كه اين روايت را صحيح دانسته ـ و بيهقّي از امّسلمهروايت ميكنند كه گفت: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: هر زني كه شب را بصبح برساند و همسرش از او راضي باشد داخل در بهشت خواهد شد. و بيهقّي از أنَس نقل ميكند كه: زنان بمحضر پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيدند و گفتند: يا رسول الله! مردان به افتخار فضيلت جهاد در راه خدا نائل آمدند،اي براي ما عملي هست كه ثواب مجاهد در راه خدا بواسطه آن عمل دريابيم؟ رسول خدا صلّي الله عليه واله وسلّم فرمودند: كار و مشقّت هر يك از شما در خانه خود، همانند عمل مجاهدين در راه خداست.86 كاملترين و جامعترين روايات از نظر معني حديثي است كه سيوطي دراين مورد نقل كرده است؛ و همچنين استاد بزرگوار ما عالم بيبديل علاّمه طباطبائي مُدَّ ظلّه العالي در «الميزان في تفسير القرآن» از او نقل كرده است.87 و آن اينكه بيهقّي از اسماء بيت يزيد كه زني انصاري است نقل ميكند كه او (اسماء) نزد پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم كه در ميان اصحاب خود نشسته بودند آمد و گفت: پدر و مادرم فداي تو باد. من نماينده و فرستاده زنان نزد شمايم، و بدان ـ اي جان من فداي تو ـ كه هيچ زني در شرق و غرب عالم از آمدن من به نزد شما مطّلع نشد جز اينكه بعقيده من بود. همانا خداوند ترا براي مردان و زنان بحقّ برانگيخت و ما همگان بتو و خداي فرستنده تو ايمان آورديم. و ما طايفه زنان خانهنشين و محدود و پاسدار خانههاي شما و محلّ تلذّذات جسماني شما و حامله بفرزندان شمائيم، و شما طايفه مردان به جمعه و نمازهاي جماعت و عيادت مرضي' و تشييع جنازه و حج و پس از حج (متوالي) و از همه بالاتر جهاد در راه خدا بر ما فضيلت يافتيد. و چون مردان به حج يا عمره يا حفظ سرحدّات بيرون ميشويد و ما زنان اموالتان را حفظ ميكنيم و لباسهايتان را ميبافيم و اموالتان را سرپرستي ميكنيم آنگاه در اثر چه عملي با شما مردان شريك ميباشيم يا رسول الله؟ پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم با تمام صورت رو به اصحاب كرد و فرمود:اي سخن هيچ زني را در سؤال از امر دين خود بهتر از سخن اين زن شنيدهايد؟ اصحاب گفتند: يا رسول الله ما گمان نميكرديم هيچ زني به چنين چيزي (سؤالي) راه برده باشد؛ آنگاه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم رو باو كرده و فرمودند: اي بانو برگرد و به زناني كه منتظر جوابند بگو: كه خوب شوهرداري كردن هر يك از شما، و در پي خشنودي شوهر بودن و بر موافقت وي رفتار كردن برابر همه اين ثوابهائي است كه بر شمردي. و زن در حاليكه از خوشحالي لاَ إلَهَ إِلاَّ اللَه وَاللَهُ أكبَر ميگفت بازگشت.88 بازگشت به فهرست تفسير «بيضاوي» و در تفسير «بيضاوي» آمده است: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» يعني مردان قيّم زنانند همچنانكه حكّام قيّم رعاياي خويش ميباشند و اين امر بدو دليل واقع ميشود: موهبتي خدادادي و اكتسابي. و ميگويد: (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ) يعني بسبب برتري دادن خداوند مردان را نسبت به زنان در كمال عقل و حسن تدبير و زيادي نيروي جسماني در انجام عمل و عبادات؛ و به اين جهت به نبوّت و امامت و ولايت و اقامه شعائر و شهادت در محضر قضاوت و وجوب جهاد و جمعه و مانند آن و تعصيب89 و زيادي سهم در ميراث و اختيار طلاق اختصاص داده شدند. (وَ بِمَا أنْفَقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِم) و بسبب بخشش از اموال در ازدواج مانند مهر و نفقه دادن به زن. سپس قصّه سعد و همسرش (شأن نزول آيه) را ذكر ميند و ميگويد (فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ) زنان صالحه، مطيع خداوند و ادا كننده حقوق همسران (شوهران) هستند. (حَـ'فِظَـ'تُ لِّلْغَيْبِ) حافظ شؤون و موجبات غيبت شوهرانند، يعني در غيبت شوهر آنچه را كه حفظش از ناموس خود و مال شوهر واجب است حفظ ميكنند و از آن حضرت عليه الصلوه والسلام است كه: بهترين زنان كسي است كه چون به او مينگري شادمانت كند، و چون او را فرمان دهي ترا اطاعت كند و اگر از او غايب شوي مال و نفس خود را براي تو حفظ نمايد. اين آيه را قرائت فرمود (الرِّجَالُ...) و گفته ميشود: يعني اسرار شوهر را حفظ كنند. 90 حاشيه شيخزاده بر تفسير «بيضاوي» و در حاشيهاي كه شيخزاده بر تفسير «بيضاوي» نوشته است ميگويد: در مورد گفته بيضاوي (كه مردان بر زنان قيام حكّام را نسبت به رعايا دارند) از صيغه قوّام استفاده شده است. كه اسم مبالغه براي كسي كه قيام بكاري داشته و مسلّط بر آن و نافذ الحكم در آن زمينه باشد، كه گوئي امير بر اوست، و قَوّام و قَيِّم هر دو داراي يك معني هستند و قَوّام رساتر است و مرد قيّم به حفظ مصالح و تدبير امور زن و ساعي و كوشا در حفظ و نگهداري و پاسداري از زن است. و در مورد «قَـ'نِتَـ'تُ» يعني زنان مطيع ميگويد: و اطاعت در اينجا اعمّ از اطاعت خداوند و شوهران است، «وَ الصَّـ'لِحَـ'تٌ» جمع مُحلاّي به الف و لام حمل بر استغراق ميشود و دلالت ميكند كه هر زن صالحهاي همواره و دائماً بايد مطيع خداوند و همچنين همسر باشد وا ين كه در غيبت شوهر حافظ واجبات زمان غيبت او (كه براي خود زن وضع شده است) باشد، و مقصود آيه امر است با زبان اخبار (خبردادن)، و از آن دانسته ميشود كه زن، صالحه نخواهد بود مگر اينكه مطيع خداوند متعال و شوهر باشد در حضور او، و نگهداري حقّ همسر و حرمت و احترام او در حال غيبت. 91 بازگشت به فهرست «حاشيه شهاب» بر تفسير «بيضاوي» به نام «عنايه القاضي و كفايه الرّاضي» و در «حاشيه شهاب» بر تفسير «بيضاوي» به نام «عنايه القاضي و كفايه الرّاضي» آمده است: گفته بيضاوي: (قيام وله بر رعيّت إلي آخر) يعني چنانكه حكّام رعيّت و ملّت را با امر و نهي قيموميّت ميكنند مردان بر زنان قيموميّت واقعي دارند نه استعارهاي و غير واقعي و اعتباري، و برتري موهبتي مرد فضيلتهائي است كه خداوند به مرد عنايت كرده و برتري اكتسابي بواسطه مهر و نفقهاي است كه به زنان ميپردازند. و گفته بيضاوي: (به سبب برتري... إلي آخر) اشاره به اين است كه «باء» سببيّه است و «ما» مصدريّه (وَ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ وَ بِمَا أَنْفَقُوا). و اينكه بيضاوي گفته: نبوّت در مردان است شايد قول مشهور باشد يا مقصود رسالت است، و امامت شامل امامت صغري و كبري است؛ و از ولايت مراد تولّي و اختيار در امر نكاح ميباشد يا ولايت در قضاء و مانند آن، و اقامه شعائر مثل اذان و اقامه و خطبه و جمعه و تكبيرات ايّام تشريق در فقه أبوحنيفه و مقصود از شهادت در مجامع قضاوت شهادت در امور مهمّي است كه بايد به آنها در محافل عمومي رسيدگي شود. مثل جاري كردن حدود و مانند آن كه در اينگونه امور شهادت زنان قبول نميشود و آنكه بعضي مطلق شهادت زن را جايز ندانستهاند، مردود است. 92 بازگشت به فهرست تفسير «مفاتيح الغيب» امام فخر رازي و در تفسير «مفاتيح الغيب» امام فخر رازي، پس از ذكر معني قوّام و قصّه معروف شأن نزول ميگويد: بدانكه برتري مردان بر زنان حاصل از جنبههاي بسياري است كه بعضي از آنها صفات حقيقي و برخي احكام شرعي ميباشند. امّا صفات حقيقي، بدانكه حاصل فضائل حقيقي به دو امر برميگردد: علم و قدرت. و بدون شك عقل و علم مردان بيشتر و نيز قدرتشان نيز بر انجام اعمال مشكل و سخت كاملتر است. و به اين دو دليل، فضيلت و برتري مردان بر زنان در عقل و دور انديشي و قدرت و در نويسندگي در اغلب آنها و سواركاري و تيراندازي و اينكه انبياء و علماء از آنها هستند و امامت كبري و صغري و جهاد و اذان و خطبه و اعتكاف و شهادت در حدود و قصاص (به اتّفاق همه علماء) و نكاح در فقه شافعي و زيادي سهم در ميراث و تعصيب در ميراث و به گردن گرفتن ديه در قتل خطاء و در قسامه و ولايت در نكاح و طلاق و حق رجوع و تعدد زوجات و انتساب فرزندان به آنها حاصل ميشود؛ و همه اينها دلالت بر برتري مردان بر زنان دارد.93 دنباله متن بازگشت به فهرست پاورقيها 59 آيه 34، از سوره 4: النّسآء. 60 آيه 228، از سوره 2: البقره 61 آيه 34، از سوره 4: النّسآء 62 آيه 5، از سوره 4: النّساء. «اموال خود را به افراد سفيه نسپريد، اموالي كه خداوند شما را بر آن سلطه بخشيده است و برقراري مصارف آن باشماست و قوام و قيام و ايستادگي شما را به آن (اموال) قرار داده است. 63 «التبيان» جلد اوّل چاپ سنگي، ص 424 64 در كتاب «أسْدُ الغَابه» مذكور است: سعد بن الربيع بن عمرو بن أبي زهير بن مالك بن أمري القيس الخزرجي عقبي بدري، يكي از فقهاي انصار بشمار ميرفته و داراي دو زن بوده است. 65 «مجمع البيان» طبع صيدا، جلد سوّم، ص 43 66 آيه 282، از سوره 2: البقره 67 آيه 41، از سوره 9: التّوبه. «پياده و سواره يورش بريد و كوچ كنيد و در راه خدا به مالها و جانهاي خود جهاد كنيد.» 68 آيه 33، از سوره 33: الاحزاب. «در خانههاي خود بمانيد و قرار گيريد.» 69 تفسير «أبي الفتوح» طبع مظفّري جلد اوّل، ص 761 ـ 760 70 تفسير «قمّي» طبع سنگي، در سال 1311 ص 125 71 «تفسير صافي» طبع اسلاميّه سنه 1384، جلد اوّل ص 353 72 «المنهج» چاپ سنگي سال 1296، جلد اوّل، ص 381 73 «برهان» چاپ سنگي سال 1295، جلد اوّل، ص 226 74 «جواهر» چاپ مصر سال 1350، جلد سوّم، ص 39 75 «جامع البيان» چاپ مصر سال 1373، جلد پنجم از ص 57 تا ص 60 76 «تفسير ابن كثير» چاپ دارالفكر، جلد دوّم ص 275 تا ص 277 77 از جمله مسائلي كه در مورد ارث مختصّ فقه اهل تسنن است مسأله عول و تعصيب ميباشد. مسأله عول عبارتست از اينكه اگر اموال متوّفي كمتر از سهميّههاي ورّاث باشد اهل تسنن نقصان را به حساب تمام سهميهها ميگذارند. ولي در فقه شيعه از سهميّه ورّاثي كه دو مرتبه متفاوت در ارثيه دارند «مثلاً زوجه كه در صورت داشتن فرزند (يك هشتم) و در صورت نداشتن فرزند (يك چهارم) ماتَرَك ارث خواهد برد» كم نخواهد شد و از سهميه كساني كه يك مرتبه در ارث دارند (مثلاً فرزند) برداشته ميشود. و امّا حكم درمسأله تعصيب به عكس مسأله عول است بدين نحو كه اگر سهام ورّاث از مجموعه اموال متوّفي كمتر شود اهل تسنن زيادي ارثيه را به عَصَبه (خويشان پدري) واگذار ميكنند. ولي در فقه شيعه زيادي ارث به همه ورّاث به نسبت قرابت با متوّفي به سهميّهها بر ميگردد. و در مسائل ارث غير از اين دو مورد اختلاف قابل توجّهي بين فقه شيعه و فقه اهل تسنن وجود ندارد. واز ائمّه اهل بيت عليهم السّلام بطور متواتر نقل شده است كه عول و تعصيب در اسلام نيست و ادلّهاي از كتاب خدا و سنّت پيغمبر اكرم از آنها در اين نفي در كتابهاي مفصّل موجود است و چون در فقه شيعه تعصيب وجود ندارد بنابراين از اينجهت برترياي براي مردان نسبت به زنان وجود ندارد. و امّا اعتكاف و تكبيرات ايّام تشريق و ولايت در بعضي از موارد در نكاح نيز نزد علماء شيعه بين مرد و زن يكسان است. 78 «حماله» متحمل شدن (قبول ديه و يا ساير احكام وارده) جرائمي است كه از روي سهو و خطا بعضي از ارحام نزديك مرد، مرتكب ميشوند. (مترجم) 79 «قسامه» شاهد واقع شدن در مورد قتل، كه شهادت به قَسَم 50 مرد لازم است تا قتلي عمدي ثابت شود. و در قتل خطاء 25 مرد (در صورتي كه شاهد عادلي نباشد كه بر قتل شهادت دهد قسمهائي است كه اولياء مقتول براي اثبات قتل اداد ميكنند و در قتل عمدي عبارت است از پنجاه قسم و در قتل خطاء بيست و پنج قسم). (مترجم) 80 «كشّاف» چاپ اوّل در مصر شرقي، جلد اوّل ص 204 و 205 81 آيه 32، از سوره 4: النّسآء. «آنچه را كه خداوند به بعضي از شما نسبت به ديگري فزوني و برتري بخشيد آرزو نكنيد.» 82 آيه 30، از سوره 33: الاحزاب 83 «الدّر المنثور» چاپ افست در طهران سال 1377، جلد دوّم ص 149 84 «الدّر المنثور» جلد دوّم، ص 151. «درباره قرائت قرآن قبل از آنكه وحي بر تو كامل شود شتاب مكن.» 85 «الدّر المنثور» جلد دوّم، ص 152 86 «تفسير الدّر المنثور» ج 2، ص 153 87 «الميزان» چاپ اوّل جلد چهارم، ص 372 88 «الدّر المنثور» جلد 2، ص 153 89 در پاورقي 77 شماره توضيح داده شده است 90 «تفسير بيضاوي» كه در حاشيه قرآن كريم چاپ شده، ص 121 91 «حاشيه شيخ زاده» تكمله جزء اوّل، چاپ عثماني ص 31 و 32 92 «حاشيه شهاب» چاپ دار صادر بيروت، جلد سوّم ص 133 93 «مفاتيح الغيب» چاپ عثمانيه، جلد سوّم ص 316 بازگشت به فهرست ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت سوم: گفتار مفسرين در مورد آيه الرجال قوامون علي النسا ء صفحه قبل تفسير «خازن» علاءالدّين بغدادي در تفسير «خازن» علاءالدّين بغدادي، معني و شأن نزول آيه را مانند آنچه كه رازي در تفسيرش آورده ذكر ميكند.94 و در تفسير «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» نظام الدّين نيشابوري در شأن نزول آيه: وَ لاَ تَتَمَنَّواْ مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ، اقوالي را ذكر كرده است. يكي از قول مجاهد كه: امّ سلمه خدمت پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم عرض كرد: يا رسول الله مردان جنگ و جهاد ميكنند و ما جنگ نميكنيم، و ميراث آنها (مردان) دو برابر ما است، پس اين آيه نازل شد. و ديگر از قول قتاده و سُدّي: كه چون آيه «لّـِلْذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْنْثَيَيْنِ» (ارثيه مرد برابر با ارثيه دو زن است) نازل شد مردان گفتند: اميد داريم كه در آخرت نيز بر زنان برتري داشته باشيم همچنان كه در ميراث برتري يافتيم، و زنان گفتند: اميدواريم كه هر وزر گناه (سنگيني گناه بر انسان) بر ما نصف مردان باشد. و در روايت ديگري است كه زنان گفتند: ما نيازمندتريم (به بيشتر ميراث بردن)، زيرا مردان ضعيف هم از ما (زنان) به كسب معيشت تواناترند. سپس اين آيه نازل شد. ديگر آنكه گفتهاند: نماينده زنان به خدمت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيد و گفت: پروردگار مردان و زنان يكي است، و تو بر ما و ايشان هر دو رسولي. و پدر آدم و مادر ما حوّا است، پس سبب چيست كه خداوند مردان را نام ميبرد و ما را ذكر نميكند. (در اموري كه تفاوت در حقوق وجود دارد: اموري واجب است بر مردان كه بر زنان واجب نيست مثل جهاد)؟ پس اين آيه نازل شد، بعد آن زن گفت: همانا مردان به جهاد بر ما سبقت يافتهاند، پس براي ما چيست؟ پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: همانا براي زن حامله از شما اجر و ثواب روزهدار و نمازگزار است، وچون درد زائيدن او را فرا گيرد هيچكس ثواب و اجر او را نميتواند ادراك كند؛ و چون شير بدهد به هر مكيدني اجر و ثواب زنده كردن نفس محترمه و جاني براي او است. و در تفسير آيه «الرّ ِجَالُ قَوَّ ' مُونَ» ذكر كرده كه: گفته ميشود كه عبارت «قَيِّمُ الْمَرْه» و «قَوَّامُهَا» صيغه مبالغه است يعني مرد امور زن را به پا دارد و بر حفظ و حراست او همّت ميگمارد. همچنانكه والي و حاكم به حفظ رعيّت ميكوشد، و از اينرو مردان قُوّام (قائم به امور و سياستمدار و مدبّر) ناميده شدهاند، و ضمير «هُمْ» در لغت «بعضهم» براي مردان و زنان هر دو است: يعني كه مردان مسلّط بر زناناند به سبب برتري كه خداوند بعضي را (مردان) بر بعضي ديگر (زنان) داده است. سپس همه وجوه برتري مردان را بر زنان كه حاصل آن به برتري در علم و قدرت بر ميگردد، مانند آنچه كه ما از رازي نقل كرديم ذكر كرده و به «قيل: گفته شده» تعبير كرده است. سپس از مقاتل حكايت سعد بن ربيع و همسرش را در شأن نزول آيه روايت كرده است. و بعد نتيجه ميگيرد و ميگويد كه: معني «قَـ'نِتَـ'ت» مطيع خداوند و همسر و معني «وَ الْحَـ'فِظَـ'تُ لّـِلْغَيْبِ» حافظين و برپادارندگان حقوق شوهر در نبودن او است، و غيب خلاف حضور است، و شؤون و موجبات حفظ غيب شوهر اين است كه خود را از «زنا» مصون دارد تا مبادا موجب ننگ شوهر بشود، و فرزند حاصل از نطفه ديگري به او نسبت پيدا كند. و اينكه اسرار شوهر را مكتوم دارد و مال او را از اسراف و تلف شدن حفظ كند و خانهاش را از آنچه شرعاً و عرفاً شايسته نيست محفوظ بدارد. 95 بازگشت به فهرست تفسير «الجامع لاحكام القرآن» قُرطبي و در تفسير «الجامع لاحكام القرآن» قُرطبي، ميگويد: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآء» مبتداء و خبر است، يعني مردان به پرداخت نفقه به زنان و دفعا از آنان قيام ميكنند؛ و همچنين حكّام و امراء و جنگ جويان از مردانند نه زنان. گفته ميشود: قوّام (برپادارنده) و قيّم (سرپرست) سپس ميگويد: آيه در مورد سعد بن ربيع نازل شده است و بعد آن قصّه را تا آخر نقل ميكند و سپس اقوال ديگري را كه ابوالفتوح رازي در مورد شأن نزول آيه گفته است ذكر ميكند. بعد در مورد جهت برتري مردان ميگويد كه گفته ميشود: مردان به زيادي عقل و تدبير برتري دارند و حقّ قيام و سرپرستي بر زنان از اينرو براي آنها قرار داده شده است. و گفتهاند: مردان در نفس و طبيعت جسماني نيروي بيشتري دارند كه براي زنان نيست؛ زيرا در طبع مردان حرارت و خشكي غلبه كرده و در آن قوّت و شدّت است، و به همين سبب امور اجتماع و تدبير به آنها سپرده شده است، و در طبع زنان رطوبت و سردي غلبه دارد و لهذا از مردان نرمتر و ملايمترند؛ بدين سبب حقّ قيوميّت زنان بر مردان است. و نيز به گفته خداوند متعال: «وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمَوَ ' لِهِمْ». (و بواسطه انفاقي كه مردان از اموالشان بر زنان ميكنند.)96 بازگشت به فهرست تفسير «روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السّبع المثاني» سيّد محمود آلوسي و در «روح المعاني في تفسير القرآن العظيم و السّبع المثاني» سيّد محمود آلوسي ميگويد: واحدي در در شأن نزول آيه وَ لاَ تَتَمَنَّواْ مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ سه خبر را ذكر كرده است: اوّل از طريق مجاهد كه گفت: امّ سلمه گفت يا رسول الله؛ مردان جنگ ميكنند و ما جنگ نميكنيم و ميراث ما نيز نصف مردان است؟! سپس خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود. دوّم از طريق عِكرمَه كه: زنان درخواست جهاد كردند و گفتند دوست داريم كه خداوند جنگ را براي ما هم قرار دهد تا ما هم به آن اجري كه مردان ميبرند دست يابيم، پس اين آيه نازل شد. سوّم از طريق قتاده و سُدّي كه گفتند: هنگاميكه آيه شريفه: لِّلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْنْثَيَيْنِ: (براي مردان دو برابر سهم زنان ميراث هست) نازل شد مردان گفتند: اميدواريم بر زنان بواسطه كارهاي نيك خود برتري پيدا كنيم همانطوري كه در ميراث برتري داريم تا اجر ما دو برابر اجر زنان باشد. و زنان گفتند: اميدواريم كه وِزْر و گناه ما در آخرت نصف مردان باشد، چنانكه ميراث ما در دنيا نصف بهره آنها است. سپس خداوند متعال آيه «وَ لاَ تَتَمَنَّوا» را تا آخر آيه نازل فرمود. و در معني «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» ميگويد: شأن مردان قيام و سرپرستي بر زنان است مانند قيام و قيّوميّت حكّام بر رعيّت به امر و نهي و مانند آن. و بكار بردن جمله اسميّه با صيغه مبالغه براي تأكيد و تثبيت است و إشعار به اين دارد كه اين مطلب در مردان ريشه و رسوخ داشته و در طبيعت مادّي آنها است (تنها يك امر اعتباري و منسوب به مردان نيست بلكه يك صفت واقعي و ريشهدار است.) و در كلام اشارهاي است به موجب استحقاق مردان در زيادي ميراث، چنانكه در آنچه مقدّمتاً آمد رمز تفاوت مراتب استحقاق وجود دارد... تا اينكه ميگويد: و ضمير جمع براي هر دو طايفه مردان و زنان از روي تغليب97 است، يعني مردان بر زنان قيّوميّت دارند به سبب تفضيل خداوند آنها را (مردان) بر اينها (زنان) يا استحقاق قيّوميّت را به سبب برتري دارند و جامعه تفضيل و برتري بر قامت آنان پوشيده است. 98 بازگشت به فهرست تفسير «لطائف الاشارات» امام قشيري و در تفسير «لطائف الاشارات» امام قشيري، در تفسير آيه شريفه: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» ميگويد: مردان به قوّت و نيرو مختصّ شدند و از اينرو مسؤوليّت و بار بيشتري بر دوش آنها نهاده شده، و بار و مسؤوليّت بر حسب توانائي و استطاعت است؛ و آنچه معتبر است انديشهها و دلها و همّتها است نه آراء و اهواء و نفرها و تنها. 99 تفسير «بيان السّعاده في مقامات العباده» و در تفسير «بيان السّعاده في مقامات العباده» در تفسير اين آيه ميگويد: مردان بر زنان مثل قيام و قيّوميّت حكّام بر رعاياي خود قيّوميّت دارند، مراقب احوال ايشان بوده و آنها را به اعتدال و استقامت در ميآورند. و درباره (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ) ميگويد: خداوند مردان را در جثّه و بدن و نيروي جسماني و ادراك و حسن تدبير و كمال عقل بر زنان برتري داده است (وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمَوَ ' لِهِمْ) و به سبب انفاقي كه از اموالشان بر زنان مينمايند، يعني براي مردان دو فضيلت ذاتي و عَرَضي موجود است، كه با هر يك از اين دو فضيلت مستحقّ برتري و تسلّط ميباشند؛ و بر مردان است مراقبت از زنان و بر طرف كردن احتياجات زندگي آنها و برآوردن حاجاتشان، و بر زنانشان است فرمانبري و پذيرفتن نصايح مردان و حفظ آنچه كه در غياب آنها حفظش واجب است. (فَالصَّـ'لِحَـ'تُ) سپس زنان صالحه از حد و شأن و حكم خدا پا فراتر نميگذارند بلكه آنها (قَـ'نِتَـ'تٌ حَـ'فِظَـ'تٌ) مطيع حكم خدا و حافظ نفوص خود و اموال شوهرانشان ميباشند. (لِّلْغَيْبِ) در غيبت خودشان از نزد شوهران، يا نبودن همسران نزد ايشان، (اگر لام در لِلْغَيب به معني (في ظرفيّت) «در» باشد)؛ هستند و يا نگهدارنده اشياء مخفي و غائب از نظر شوهران اعمّ از اموال همسر و نفوس خود ـ كه خداوند حفظ آنرا لازم دانسته است ـ ميباشند. 100 بازگشت به فهرست «ارشاد العقل السّليم إلي مزايا الكتاب الكريم» موسوم به «تفسير أبي السّعود» و در «ارشاد العقل السّليم إلي مزايا الكتاب الكريم» موسوم به «تفسير أبي السّعود» در معني آيه آنچه را آلوسي در «روح المعاني» آورده است ذكر ميكند101، و ظاهراً آلوسي از وي اقتباس كرده باشد نه به عكس، زيرا آلوسي در سال 1270 وفات كرده است و أبي السّعود در سال 980. «تفسير جلالّين» جلال الدّين محلّي و در «تفسير جلالّين» جلال الدّين محلّي ميگويد: (الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ) يعني مردان مسلّطاند (عَلَي النِّسَآء) بر زنان كه آنها را تأديب ميكنند و دستشان را ميگيرند (كمكشان ميكنند) (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ) به سبب برتري دادن خداوند آنها را بر زنان در علم و عقل و ولايت و مانند آن. (وَ بِمَا أَنْفَقُوا) و بواسطه نفقه دادن بر زنان (مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ فَالصَّـ'حَـ'تِ) از مالشان پس زنان صالحه (قَـ'نِتَـ'تُ) مطيع شوهران خود هستند (بِمَا حَفِظَ) به سبب اينكه حفظ كرده براي آنان (اللَه) خداوند حقوقشان را، آنجا كه شوهرانشان را نسبت به پاسداري از حقوق آنان سفارش فرموده است. 102 تفسير«في ظلال القرآن» سيّد قطب و در «في ظلال القرآن» سيّد قطب در معني آيه شرح مبسوط و تفصيل كامل و همه جانبهاي را بيان كرده است و استدلال كرده است كه: حيات انساني در جامعه بشري دوام پيدا نميكند جز از راه قيموميّت مردان بر زنان، زيرا خداوند در سرشت هر يك از آنها آنچه را كه براي نظام تكاملي در عالم وجود بهتر و صالحتر است قرار داده است. و ما در اينجا براي آنكه سخن بدرازا نكشد، از آوردن عين عبارت وي خودداري ميكنيم.103 بازگشت به فهرست «الميزان في تفسير القرآن» علاّمه طباطبائي و در «الميزان في تفسير القرآن» استاد بزرگوار ما آيت باهره و روشن خدائي علاّمه طباطبائي مُدَّ ظلّه العالي آمده است: (الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ) قيّم كسي است كه عهدهدار كار كس ديگري ميشود، «وَ قَوّام و قَيّام» مبالغه آن است. و مقصود از (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ) آن چيزهائي است كه در مردان بحسب طبع از زنان زيادتر است و مردان در آن صفات برتري دارند، و آن زيادي قوّه تعقّل در آنها است. و آنچه كه متفرّع بر قوّه عاقله است از قوّه قهريّه و شدّت صولت و نيرو و طاقت بر سختيها و مشكلات و مانند آن ميباشد؛ و زندگي و حيات زنان، حيات احساس و عاطفه و بر پايه رقّت و لطافت است. و منظور از (بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ) همان پرداخت مَهريّه و نفقه به زنان ميباشد. و عموم و همگاني بودن اين علّت، اشعار بر اين دارد كه: حكم مبني بر اين آيه (الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ) منحصر به همسران نيست كه حكم قيموميّت مرد فقط اختصاص به همسر او داشته باشد، بلكه اين حكم براي طايفه مردان نسبت به طايفه زنان در همه جهاتي كه زندگي اين دو گروه بهم مربوط ميشود وضع شده است. پس جهات عامّه اجتماعي كه به برتري مردان مربوط ميشود مانند دو جهت حكومت و قضاوت كه حيات جامعه موقوف و مرتبط به آنها است، بواسطه قوّه تعقّلي كه طبعاً در مردان زيادتر از زنان است اداره ميشود؛ و همچنين دفاع جنگي كه به قوّه قهريّه و سرسختي و نيروي عقل مربوط است. هر يك از اينها از جمله جهات قيّوميّت مردان بر زنان است. و بنابراين گفته خداوند متعال: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» داراي اطلاق و عموميّت تامّ است. و امّا بعد آن: (فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ) إلي آخر ظاهراً مربوط به روابط بين مرد و همسرش ميباشد چنانكه دلايلش خواهد آمد، و اين فرعي از فروعات و جزئي از جزئيّات اين حكم مطلق است و از آن استخراج ميشود بدون آنكه اطلاق و عموميّت آن را نقض و محدود ميكند. قول خداوند متعال: (فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَهُ) منظور از «صلاح» معناي لغوي آنست كه از آن به لياقت نفس تعبير ميشود، و «قنوت» دوام طاعت و خضوع ميباشد. و مقابله اين عبارت با دنباله آيه: (وَالَّـ'تِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ) چنين ميرساند كه مراد از صالحات همسران و زنان صالحهاند و اين حكم مربوط به زنان شوهردار است نه مطلق زن. و همانا قول خداوند (قَـ'نِتَـ'تُ حَـ'فِظَـ'تٌ) ـ كه أمر است به زبان وصف. يعني زنان بايد قنوت و محافظت (بر امور واجبه) داشته باشند ـ كه حكمي مربوط به شؤون همسرداري و معاشرت خانوادگي است، و در عين حال حكمي است كه در وسعت و ضيق (تنگي و محدوديّت) تابع حكم علّيّت يعني قيموميّت مردان بر زنان است. يعني در اينجا قيموميّت مرد بر زن، قيموميّت همسري است؛ و به اين جهت بايد (زن) از او (شوهر) اطاعت كند و حقوق و شؤون زوجيّت و همسري را محفوظ بدارد. و بعبارت ديگر: همانطور كه قيموميّت طايفه مردان بر طايفه زنان در اجتماع تنها به جهات عمومي مشترك بين آن دو تعلّق دارد كه آنهم مربوط به زيادي تعقّل و قدرت جنگآوري مرد و شدّت صولت او است و براي حكومت و قضاوت و جهاد لازم ميباشد. بدون آنكه استقلال زن در اعمال ارادي فردي و كارهاي شخصي از بين برود كه هر چه دوست دارد و مايل است اداره كند و هر چه بخواهد (تا آنجا كه دست به عمل منكري نزند) انجام دهد، بدون آنكه مرد حقّ دخالت در هيچ موردي از آنرا داشته باشد؛ كه آنچه زنان درباره خود به معروف و خوبي انجام دهند، گناهي براي مردان نيست. همچنين قيموميّت مرد نسبت به همسرش آنطور نيست كه اراده و حقّ تصرّف زن را در مال و دارائي خود سلب نمايد، و نه اينكه در حفظ حقوق فردي و اجتماعي خويش و دفعا از آنها و تهيّه وسائل لازم براي رسيدن به آن حقوق مستقلّ نباشد. بلكه معني آن اينستكه وقتيكه مرد از مال خود در ازاء استمتاع از زن به او مهر و نفقه ميدهد، پس بر زن است كه در حضور شوهر از او در كليّه اموري كه به استمتاع و مباشرت مربوط است متابعت و اطاعت كند و در غياب شوهر حقوق او را حفظ نمايد. در غيبت شوهر به وي خيانت نورزد به اينكه ديگري را به بستر او راه دهد، و موجب تلذّد و تمتّعهاي غير جايز ديگران از نفس خود گردد، و در آنچه كه شوهر از مال و ثروت زير دست او گذارده، و در اموري كه او را در زندگي مشترك خانوادگي بر آنها مسلّط گردانيده خيانت نورزد و بوظايف خود عمل نمايد. پس گفته خداوند متعال: (فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ) إلي آخر، يعني شايسته است كه زنان اخلاق و صفات صالحه را در خود بپرورانند. و چون به صفت صلاح آراسته شوند بدون شك قانت و مطيع شوهر نيز خواهند بود. يعني واجب است كه اطاعت دائم از شوهر در امور مربوط به استمتاع داشته باشند و بر آنها همچنين واجب است كه همه حقوق شوهر را در غياب او حفظ كنند. و امّا فرمايش خداوند: (بِمَا حَفِظَ اللَه)، به احتمال زياد ظاهراً «ما» مصدريّه و «باء» براي وسيله و آلت است. و معني چنين ميشود كه همانا زنان صالح مطيع شوهرند و در غياب شوهر حافظ حقوق او كه خداوند آنرا واجب كرده است ميباشند، از اينرو كه قيّوميّت براي شوهران و اطاعت از او و حفظ شؤون و موجبات غيبت شوهر براي زنان تشريع و وضع شده است. و ممكن است كه «باء» براي مقابله باشد، و در اينصورت معني چنين ميشود كه بر زنان اطاعت و حفظ غيبت شوهران واجب است در مقابل اينكه خداوند حقوقي را براي زنان بر عهده شوهران گذارده است. چنانچه احياء امور اجتماعي و حفظ حقوق اجتماعي زنان را بعهده دارند و پرداخت مهر و نفقه زنان بر آنها واجب است. و معني اوّل روشنتر و صحيحتر است. 104 آنچه تا اينجا ايراد كرديم، نكاتي بود كه لازم ميدانستيم از بيان جمعي از لغويّين و مفسّرين كه امكان مراجعه به كتب آنها را داشتيم بيان كنيم. بلي از «تفسير مولي عبدالرّزّاق كاشاني» و «روح البيان» شيخ اسماعيل حقّي و «عرائسالبيان» أبي محمّد روزبهان چيزي ذكر نكرديم؛ زيرا آنها در تفسير قرآن به معاني باطني اكتفا كردهاند، و تأويلاتي دارند كه از مقصود فعلي ما ـ استخراج حكم شرعي ـ خارج است. و اين افرادي كه سخنشان را نقل كرديم، همگي از استوانههاي علم و كلام و اساتيد فقه و حديث و تفسير، و بزرگان اهل لغت و اشتقاق و ديگر فنون ادبيات عرب ميباشند. و سخنان اين بزرگان را از آنرو نقل كرديم كه فوائدي بس مهمّ در معني آيه و شأن نزول و احكام فقهي مستخرج از آن عايد ميگردد. بازگشت به فهرست نظر مولف در باره آيه شريفه در هشت نكته و اينك به حول و قوّه الهي نكاتي را پيرامون آيه مباركه: «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ إلي آخر آيه» يادآور ميشويم: نكته اوّل: قوّامون صيغه مبالغه در قيام به امر و عهدهدار شدن انجام كار است، و بيش از قَيِّم و قَيَّام بر مبالغه دلالت دارد. و مراد آنكسي است كه قيموميّت ديگري (مَقُومٌ عليه) را در انجام كاري به گردن گرفته است و بر وي احاطه و قدرت و تسلّط دارد و حكمش در حقّ او (مقُومٌ عليه) نافذ و جاري است. مثل قيام حاكم بر رعيّت و ملّت، و امير بر مأمور، در حفظ و اداره و تدبير امور و دفاع از آنها در حوادث ناگواري كه برايشان پيش ميآيد و موجب خواري و ضعف و سستي آنها ميگردد. پس قوّام يعني مُسَيْطِر (داراي احاطه توأم با قدرت) و مُقومٌ عليه كسي است كه تحت احاطه و قدرت قوّام واقع است، كه گوئي حياتش قائم به او و وجودش محتاج او است. و به تحقيق كه برخي از علماء علم النّفس (روانشناس) تصريح ميكنند كه مرد در اوان و اوائل بلوغ خود حسّ قيموميّت نسبت به زني را در خود مييابد كه شؤون و امور او را بدست گيرد و او را تحت حمايت و حفاظت خود در آورد. و زن در عنفوان بلوغ در نفس خود احساس نياز به مردي ميكند كه بر او اتّكاء نموده و به اصلي كه بر وي اعتماد كند، و دوست نزديك و همرازي كه چون دژ و پناهگاهي براي وي باشد. نكته دوّم: الف و لام در الرِّجَالُ النِّسَآء براي عهد ذهني است؛ و وارد شدن آن بر صيغه جمع (رجال و نساء) بر شمول جنس به تمام افراد خارجي دلالت دارد؛ و ميرساند كه حكم بر تكتك افراد (مرد و زن) از نظر تحقّق معني جنس مردي و زني در آنها وارد است؛ و از آن فهميده ميشود كه حكم قيام براي مردي از مردان نسبت به هر زني از زنان ساري و جاري است. امّا نه از جهت خصوصيّات فردي و أعراض و صفات شخصي، بلكه از نظر تحقّق معني جنسيّت در آنها. نكته سوّم: آوردن جمله اسميّه در آيه دلالت بر دوام و استمرار دارد. مضافاً بر اينكه «قَوَّامُونَ» از مشتقّات است كه بر ثبوت و دوام دلالت دارد، به خلاف فعل كه دلالت بر وقوع امر بدون ثبوت آن ميكند و علماء ادب به اين نكته تصريح دارند. پس بنابراين، آيه شريفه با رساترين وجهي دلالت دارد بر اين كه مردان قيّم زنانند و بالاترين و آخرين حدّ قيموميّت را بطور دائمي و استمراري بر آنها دارند؛ و جمله اگر چه بصورت خبر است، امّا چون در جاي انشاء (بايد كردن) نشسته است، معني امر را به وجهي رسا ميرساند و نتيجه ميدهد. نكته چهارم: علّت، قرار دادن خداوند عزّوجلّ به گفتهاش: «بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ وَ بِمَا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوَ ' لِهِمْ» دلالت دارد بر اينكه قيموميّت علّت و منشأ خارجي واقعي دارد، و يك امر اعتباري صرف نميباشد. و برتري موهبتي الهي (خدادادي) مردان آنچيزي است كه در مردان برحسب طبع از زنان بيشتر است، و آن بسبب زيادي قوّه تعقّل در آنها و آنچه كه فرع بر آنست مانند شرح صدر و تحمّل زياد در واردات نفساني، و هجوم افكار خُرد كننده، و پايداري و استواري و سرسختي و نيرو و طاقت بيشتر در مشكلات اعمال و مصيبتهاي وارده، ميباشد. و عموم و همگاني بودن اين علّت ميرساند كه حكم مبني بر آن يعني گفته خداوند: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ «مردان بر زنان قيموميّت دارند» منحصراً و محدود به شوهران نيست كه قوّاميّت فقط اختصاص به شوهر بر همسرش داشته باشد، بلكه اين حكم براي گروه مردان نسبت به گروه و طايفه زنان در همه جهات عمومي كه زندگي آنها به آن مرتبط است، وضع گرديده است. پس جهات عامّ اجتماعي كه به ازدياد شدّت صولت منوط است، همان است كه به برتري مردان (بر زنان) مربوط ميباشد، مانند دفاع جنگي و جهاد و حكومت و قضاوت. پس بنابراين، برتري بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ «به سبب آنچه كه خداوند يكي را بر ديگري برتري داده است» يك ضابطه كلّي و ملاك همه جانبهاي بدست ميدهد كه به وضوع به موارد جهاد و حكومت و قضاوت منطبق و مربوط ميشود؛ بلكه اين موارد سهگانه از واضحترين مصداقهاي لزوم قيموميّت آنها بر زنان است؛ و منافاتي با گفته خداوند در بقيّه آيه ندارد كه: فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ «زنان صالحه مطيع خداوند و شوهرند» كه در ظاهر مختصّ به امور بين شوهر و همسرش ميباشد؛ پس اين حكم، فرعي از فروع اين حكم مطلق، و جزئي از جزئيّات آن و نتيجهاي از اين اصل كلّي است، بدون آنكه اطلاق آنرا از بين ببرد و آنرا مقيّد كند. پس تمّسك به اين آيه مباركه پايه و محور اساسي در استدلال بر منع زنان از اين امور سهگانه است، و اگر چه اين مسأله از مسلّمات اسلام است و شيعه و سنّي بر آن اتّفاق نظر دارند؛ لكن مستند اجماع هر دو گروه نصّ كتاب خدا است. نكته پنجم: استدلال به بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ «به سبب آنچه كه خداوند بعضي از آنها (مردان) را بر بضعي از آنها (زنان) برتري داده است» به اين معني است كه خداوند مردان را بر زنان برتري داده است. پس ضمير جمع مضاف اليه در (بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ) براي هر دو طايفه است از باب تغليب. و فقط براي ظاهر معني چنانكه در روح المعاني آمده است نميباشد؛ بلكه اين تعبير براي بيان اشتراك جنس آمده است و اينكه مردان و زنان هر دو از جنس واحدي هستند. و اين تفضيل و برتري در افراد يك جنس واحد واقع شده است نه در اجناس متفاوت و متغاير، و اين براي حمايت از مقام زن است تا تصوّر نشود كه به سبب برتري مرد بر زن، از جنس ديگري مادون جنس مرد ميگردد. و اين مطلب از ادب قرآن مجيد است كه تا در شأن زن چيزي را كوتاهي نفرموده باشد. همچنانكه در آيه شريفه «الْمُنَـ'فِقُونَ وَالْمُنَـ'فِقَـ'تُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ» 105(مانند قاعده تغليب) در فوق آمده است. و صريحتر از اين آيه، قول خداوند متعال است در سوره آل عمران كه پس از ذكر پنج آيه در احوال اُولي الالباب (صاحبان خرد و درايت) با اين آيه كه خداوند را در قيام و قعود به ياد دارند و متذكّر ميشوند (الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَهِ قِيَامًا وَ قُعُودًُا) شروع كرده و آيات را بدعايشان كه مردن با نيكان است تمام ميكند (وَ تَوَفَّنَا مَعَ الاْبْرَارِ) و سپس ميفرمايد: فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لاَ أُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَي بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ.106 كه دلالت بر اين دارد كه اعطاء اجر به عامل مترتّب و موقوف بر عمل است بدون تفاوت در اين مقام كه عامل مرد باشد يا زن. كه آنها از جنس واحدي هستند و در اين موضوع، جنسيّت مردي و زني مطرح و مورد نظر نخواهد بود. و در موضوع مورد بحث، آيه دلالت ميكند بر اينكه قيام به امر (قيموميّت) براي مرد به علّت لياقت و استحقاق او به اين مقام است. و اين موضوع او را به جنس برتري از جنس زن بالا نميبرد، بلكه هر دو طايفه از جنس واحدي هستند. امّا اينكه گفته ميشود: اين تعبير براي ابهام است و اشاره به اين دارد كه بعضي از زنان برتر از بسياري از مردانند، صحيح نيست و پايهاي ندارد. مضافاً بر اينكه خداوند متعال در آيه سابقه بهنگام نهي زنان درخواست بعضي از برتريهاي مردان در بعضي امور مثل ارث اينطور تعبير فرموده كه: «وَ لاَ تَتَمَنَّوا مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيببٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِّلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللَهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا.» 107 پس «بعضكم» را بجاي مردان و «بعض» را بجاي زنان قرار داده، و مسأله در موضوع بحث ما هم چنين است. و برابري و تساوي مرد و زن در مقام جنس و هويّت منافاتي با برتري بعضي از زنان در اثر تربيت و بظهور رسيدن قوا و استعدادات بر بسياري از مردان ندارد. بازگشت به فهرست نكته ششم: اينكه گفته خداوند: «فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تٌ» فرع بر مقدّمه آيه واقع شده و نيز مقابله آن با قسمت ديگر آيه «وَالَّـ'تِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ» (زناني كه از نشوز و عدم تمكين آنها بيمناكيد) ميرساند كه: زن صالحه كه كار خود را بر پايه حقّ و عدالت و پيروي از قانون نظام فطرت و شرع نهاده، زني است كه مطيع همسرش ميباشد، و اين اطاعت را در حضور او همواره ادامه ميدهد و در غياب شوهر، خود و مال او را حفظ ميكند. و امّا زني كه از اطاعت همسر بيرون ميرود و از وي تمكين نميكند و در اداء حقوق همسري نشوز (سركشي و امتناع) ميورزد، او زني است كه از مسير حيات فطري خارج گشته و ضروري است كه حكم به تأديب او شود تا به راه اعتدال و مستقيم باز آيد. نكته هفتم: فقهاء بر اين نكته اجماع دارند كه در قصاص، ديه زن و مرد در طَرْفْ (جزء) مساوي و برابر است (اگر كسي جزئي از بدن ديگري مثلاً انگشت او را جدا كند) تا وقتيكه ديه به يك سوم ديه يك انسان كامل برسد، و از آن به بعد ديه زن نصف ديه مرد ميشود. و همينطور در مورد وارد شدن جراحت (بدون قطع شدن عضو) ديه مرد و زن مساوي است تا وقتيكه ديه به ثلث ديه انسان كامل برسد و از آن به بعد ديه زن نصف ديه مرد است؛ و مستند اين حكم شرعي اخبار بسياري است.108 و در اين تفصيل فرقي بين شوهر و همسرش و بين افراد ديگر مردان و زنان نيست. پس اگر مردي زن خود را بزند، زن حقّ قصاص دارد؛ جز در مورد نُشوز109 و سرپيچي زن از وظائف زناشوئي و اداء حقوق شوهر. و آنچه كه از روايات در شأن نزول آيه مباركه «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» در مورد سعد بن ربيع بن عمرو و همسرش حبيبه دختر زيد وارد شده است ـ كه شوهر به صورت او سيلي زد و پدر دختر با او خدمت پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيدند و پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم حكم به قصاص و سپس حكم به رفع قصاص فرمودند، بواسطه نزول جبرئيل و آوردن آيه «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» تا آخر آيات «نشوز» و قرار دادن حكم و داور در اختلافات زناشوئي ـ در مورد نشوز زن است همانطور كه اين روايات تصريح به نُشوز حبيبه نسبت به سعد دارند. پس پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم برحسب حكم كلّي قصاص ابتدءً امر به قصاص فرمود مثل آيه: «وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ»110 و آيه «وَ لَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَـ'وه يَـ'أُولِي الاْلْبَـ'بِ».111 و آيه مورد بحث «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَ عَلَي النِّسَآءِ» عموميّت آيات وارده در قصاص را به غير موارد «نشوز زن» اختصاص داده است. و دلالت ميكند بر اينكه: در صورتيكه بيم نشوز و سرپيچي از وظائف زناشوئي برود، مرد حقّ دارد همسر خود را مورد تنبيه قرار دهد؛ پس حكمي را كه پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم ابتداءً فرمود، حكم عام و عمومي است و حكمي را كه خداوند (در اين مورد) اراده فرمود حكمي خاصّ است و البتّه حكم خدا پسنديده و بهتر است. (و البتّه با وجود حكم خاصّ ديگر نميتوان به عموميّت حكم عامّ استناد كرد.) نكته هشتم: چون مردان بواسطه برتريهائي كه دارند قيّم زنان ميباشند بدون شكّ بايد رعايت حال آنها را بنمايند؛ اذيّتشان نكنند، دشنامشان ندهند و آنها را نزنند، و آنچه را حاكم و والي در حقّ رعيّت و ملّت ملاحظه و مراقبت ميكند در حقّ آنان مراعات نمايند؛ كه رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْؤُولٌ عَنْ رَعِيتَّه: همه شما در حكم چوپانيد كه بر حفظ و حراست و پاسداري از گوسفندان (و افراد زيردست) خود مورد مؤاخذه و بازخواست قرار خواهيد گرفت.» در تفسير الميزان آمده است كه از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت شده كه: «زن مايه خوشي و لطف زندگي است و هر كسي كه آنرا بگيرد بايد كه اين شيء لطيف را ضايع و خراب نكند»؛ و رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم با تعجّب ميفرمود: «چگونه دستي را كه با آن زنِ هم خواب و همنشينت را زدي از روي ملاطفت به گردن او مياندازي؟» ودر كافي به إسنادش از أبي مريم از أبي جعفر (امام باقر) عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم ميفرمود: «آيا كسي از شما همسر خود را كتك ميزند و سپس دست در گردن او از روي لطف و صفا ميآويزد؟» و امثال اين بيانات در احاديث زياد ديده ميشود؛ و از تأمّل و تفكّر در آنها نظر اسلام در مورد زن روشن ميگردد.112 آنچه تا اينجا گفتيم بحث از آيه اوّل در اين مقام بود كه خداوند ما را بدان موفّق داشت. دنباله متن بازگشت به فهرست پاورقيها 94 «تفسير خازن» چاپ مصر، چاپخانه مصطفي محمّد، جلد اوّل ص 432 95 «تفسير غرائب القرآن» چاپخانه حلبي در مصر، جلد پنجم ص 33 و 35 و 36 96 «تفسير قرطبي» چاپ دار الكاتب العربي، سال 1387 97 تغليب يك قاعده در ادبيات عرب است كه اگر مرد و زني در مطلبي مشترك باشند ضمير مذكّر آورده ميشود و با غلبه مرد با زن، هر دو به يك ضمير (مذكّر) ارجاع ميشود. (مترجم) 98 «تفسير آلوسي» چاپ دار التراث العربي، جلد پنجم ص 20 و 23 99 «تفسير قشيري» چاپ دارالكاتب العربي، جلد دوّم ص 25 100 «بيان السّعاده» چاپ سنگي، سال 1314 ص 197 101 «تفسير أبي السّعود» چاپ رياض، جلد اوّل ص 691 و 692 102 «تفسير جلالين» چاپ دارالكتاب العربي ص 110 103 في ضلال القرآن، چاپ داراحياءالتراث العربي، جزء پنجم ص 57 الي ص 62 104 «تفسير الميزان» چاپ حيدري سال 1376، جلد چهارم ص 365 تا 367 105 آيه 67، از سوره 9: التّوبه. «مرد و زن منافق به يكديگر بستگي دارند.» 106 آيه 195، از سوره 3: ءال عمران. «پس خداوند دعايشان را اجابت فرمود كه من عمل هيچ مرد و زني از شما را ضايع نميكنم كه هر يكي از شما از ديگري هستند.» 107 آيه 32، از سوره 4: النّساء. «از خداوند درخواست برتريهائي را كه به بعضي (مردان) بر بعضي ديگر (زنان) داده شده ننمائيد هر كدام از مردان و زنان به همان اندازه بهره دارند كه بكوشند و هميشه از خداوند طلب فضل و بخشش را بنمائيد بدرستيكه او به هر چيزي داناست.» 108 مثلاً ديه كشتن انسان 100 شتر است و ديه جزئي از انسان مانند انگشت دست، يك دهم ديه انسان يعني 10 شتر است و ديه بريدن 10 انگشت 100 شتر و مساوي ديه يكش شخص كامل است. حال اگر كسي انگشت مردي يا زني را ببُرد، ديه هر انگشت (يك دهم) ديه انسان است. پس تا سه انگشت ديه مرد و زن برابر و به ميزان (سه دهم) ديه كامل يعني 30 شتر است، و از آن بيشتر يعني 4 انگشت مثلاً، ديه مرد 40 شتر و ديه زن (يك دوّم) آن يعني 20 شتر است. 109 نُشوز، يعني سركشي و بلندپروازي و تمكين نكردن كه در مورد زن يا مرد، هر دو ميتواند واقع شود. و در لغت نشز الارض يعني ارتفع ـ زمين بلند شد (ارتفاع گرفت) ـ يعني مرد يا زن از حد و حقوق خود ترافع و عدم تمكين نمايند، زن حقوق مرد را كه عبارت از حقوق امور زناشوئي است ندهد و يا مرد حقوق زن را از نفقه و ساير حقوق اداء نكند. 110 آيه 126، از سوره 16: النّحل. «اگر مورد آزار و اذيّت قرار گرفتيد ميتوانيد بهمان مقداري كه اذيّت شدهايد تلافي كنيد.» 111 آيه 179، از سوره 2: البقره. «اي اهل خرد و درايت در قصاص براي شما حيات و زندگي نهفته است.» 112 «الميزان» جزء چهارم ص 373 دنباله متن بازگشت به فهرست ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت چهارم: بحث پيرامون آيه و لهن مثل الذي عليهن با لمعروف و للرجال عليهن درجته صفحه قبل بحث پيرامون آيه وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَتَه و امّا آيه دوّم، قول خداوند عزّوجلّ: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَتَه وَاللَهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. 113 معروف آن چيزي است كه مردم آنرا به خوبي ميشناسند، و عرف آنرا از نظر تمدّن متداول اجتماعي ميپذيرد و ضدّ آن منكر است. و آن چيزي است كه عرف آنرا انكار ميكند و در حيات اجتماعي قبول نمينمايد. پس معروف حتماً بايد چيزي باشد كه مورد امضاء و تصديق عقل قرار گيرد و شرع به آن دستور دهد اعمّ از سنّتهاي پسنديده و فضائل اخلاقي و اخلاق حميده. و چون اسلام شريعت خود را بر پايه فطرت واقعي و خلقت اصلي نوع انسان بنا نهاده است، معروف نزد وي همان است كه مردم آنرا بپذيرند، البتّه مردمي كه بر مسير فطرت حركت كرده و از راه مستقيم و روش استوار آن خارج نشدهاند. يكي از احكامي كه بر اين پايه استوار است، برابري افراد در حكم وارد بر آنها (حقوق و وظائف) است؛ كه در نتيجه همه افراد در وظائف و آنچه بر عهده آنها است و در منافع (سود و زيان) برابرند. و مخفي نماند كه اين تساوي به نحو احسن برقرار نخواهد شد جز با حفظ آنچه كه براي هر فردي از افراد جامعه از خصوصيّات فطري و آثار لازمه خلقت و شئون مختلف حيات وجود دارد؛ نه مسائل اعتباري موهوم و قراردادهاي مصنوعي بر اساس تمدّن پست و زبون مادّي. پس در مدينه فاضله انساني بايد مراعات حال ضعيف و قوي، جاهل و عالم، نيازمند و بينياز بشود، و هر فطرتي بر اساس بناء اوّليّه و اصلي آن مورد نظر و ملاحظه قرار گيرد و موادّ حياتي لازم بر حسب احتياج و درجه نيازمندي به آن اعطاء شود. و اين همان مساوات صحيح و واقعي است، و بر اين پايه و اساس اسلام احكامش را در مورد سود و زيان زن ساري و جاري كرده است؛ و چيزهائي را كه به نفع او و يا بر عهده او است همانند و برابر قرار داده است، البتّه با حساب دقيق و حفظ موقعيّت فطرتي كه خداوند تبارك و تعالي در دايره اجتماع همراه مرد از تناكح و تناسل به او اعطاء فرموده است. اسلام معتقد است كه در مواهب اجتماعي براي مردان نسبت به زنان درجهاي از برتري است؛ پس گفته خداوند متعال «وَ لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَتَه: براي مردان نسبت به زنان مزيّتي است» قيدي متمّم و كامل كننده حكم سابق است و همه آيه معني واحدي را ميرساند؛ و آن اينست كه فطرت بين زن و مرد احكام واحدي را قرار داده است با حفظ برتري مردان بر زنان در اين مواهب اجتماعي. و با همين معيار خداوند بين آن دو تساوي قائل شده و براي آنان احكامي را وضع فرموده است و آنچه را كه به نفع و يا بر عهده او است همانند و مشابه قرار داده است. بازگشت به فهرست وجوه تمايز زن از مرد و بر اين پايه محكم و استوار، اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤون زندگي مادي در اراده و عمل برابري و مساوات قرار داده است. پس همانطور كه مرد در نيازمنديهاي مادّي انساني مثل خوردن و آشاميدن و غير آن از مسائل حيات مادّي مستقلّ است، زن نيز در اراده و عمل مستقل است و مالك دسترنج خود ميباشد؛ جز اينكه اسلام در او دو خصوصيت قرار داده كه فطرت و آفرينش الهي او به اين دو خصلت از مرد ممتاز و متفاوت ميشود: يكي از آنها اينست كه زن در ايجاد نوع انساني و نموّ آن به منزله كشت است و نوع انسان در بقاي نسل خود بر وي اعتماد دارد؛ و از احكام الهي به آنچه كه به كشت (توليد نسل) اختصاص دارد؛ مختصّ شده و بدين ترتيب از مرد جدا و ممتاز گرديده است؛ نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّي شِئْتُمْ:114 دوّم آن كه خلقت زن بر پايه رقّت احساس و عاطفه رقيق و لطافنت بنيان نهاده شده، و اين ويژگيهاي جسماني در انجام وظائفي كه در يك اجتماع صالح بر عهده او است و بايد به انجامش قيام كند مدخليّت تامّ دارد. در اسلام احكام مشترك بين زن و مرد و احكام اختصاصي هر يك، به اين فلسفه گرفته شده از فطرت باز ميگردد. و قبلاً اين آيه ذكر شده كه: «از خداوند درخواست برتريهائي را كه به بعضي (مردان) نسبت به بعض ديگر (زنان) داده شده ننمائيد، هر كدام از مردان و زنان به همان اندازه بهره دارند كه به دست آوردهاند و از خدا طلب فضل و بخشش بنمائيد كه او به هر چيزي دانا است» وَ لاَ تَتَمَنَّوا مَا فَضَّلَ اللَهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلَي بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِّلنِّسَآءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللَهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَهَ كَانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا.115 خداوند متعال با اين بيان ميخواهد بفرمايد كه: ملاك اختصاص مردان به برتريهائي (نسبت به زنان) فقط اعمال و وظايفي است كه عالم فطرت و آفرينش به هر يك از آنها محوّل ميكند و اين تنهاملاك اختصاص است و با اين معيار استوار مردان بر زنان قيموميّت دارند. بنابراين زن در همه حقوق اجتماعي و احكام عبادي با مرد مشترك است، و در كسب و ملكيّت و تعليم و تعلّم و جلب منافع و دفع ضررها استقلال دارد، جز در آنچه كه به ملاحظه اين دو خصوصيّتي كه فطرت براي بقاي نوع انسان در زن قرار داده است از عهده او خارج است، كه اين دو ويژگي يكي به منزله كشتزار بودن (و محلّ پرورش نطفه انسان بودن اوست) و ديگري ظرافت و لطافت خلقت وي و به اين دو دليل از مرتبه مرد در فعاليّت و إعمال نيرو و سرسختي و شدّت و زندگي تعقّلي خارج ميشود. پس زن بر انجام اعمال سخت كه محتاج قدرت زياد و خشونت و تحمّل شديد است كه مهمترين آنها جنگ و قضاوت و حكومت ميباشد (طبعاً) قادر نيست. به خلاف مرد كه در فطرتش اين خشونت و تعقّل قرار داده شده، و او مرد است و براي مرد نسبت به زن درجهاي از برتري ميباشد و آن همان درجه تعقّل و بنيه جسماني و بسط و فزوني در علم و قدرت بدني اوست، پس براي مردان بر زنان درجه و مزيّتي است. همچنان كه خداوند عزّوجلّ بر اساس يك معيار كلّي مجاهدين از مؤمنين را بر قاعدين از آنان برتري داده و فرموده است: «فَضَّلَ اللَهُ الْمُجَـ'هِدِينَ بِأَمْوَ ' لِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَي الْقَـ'عِدِينَ دَرَجَه وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَهُ الْحُسْنَي'.116 پس خداوند مردان را بر زنان درجهاي از برتري داده است، با وجود اينكه آنچه در عُرف زندگي اجتماعي و فطرت به نفع زنهاست همانند آن چيزي است كه بر عهده آنها ميباشد. و اين مطلب موجب اصلي منع وجوبي زنها از قتال و قضاوت و حكومت و منع استحبابي آنها از بسياري از احكام ديگر ميباشد. در تفسير علي بن إبراهيم قُمّي پيرامون آيه شريفه «لّـِلرّ ِجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَتَه آمده است كه ميگويد امام عليه السّلام فرمود: «حقّ مردان بر زنان بيشتر از حقّ زنان بر مردان است» و همانطور كه بيان كرديم اين مطلب منافاتي با برابري آنها در حقوق ندارد. دو تذكّر: اوّل: اسلام به هنگام قانونگزاري، احكام همسري و زوجيّت را بر اساس خلقت مردي و زني قرار داده، زيرا تجاذب جنسي در ميان آنها غير قابل اجتناب است و دست طبيعت، هر كدام از آنها را به وسائل و تجهيزات خاصّ توليد مثل مجهّز ساخته است؛ و فرم جسماني خلقت بيهوده و باطل انجام نگرفته است. و جز توليد مثل جهت بقاي نسل هيچ غايت و منظوري براي اين تجهيز و ساختمان نبوده است؛ بنابراين عمل نكاح و زناشوئي بر اين واقعيّت بنا نهاده شده، و لذا احكام بر عفّت و حجاب و اختصاص زن به شوهر و قرار دادن عدّه و مانند آن براي محكم كردن و استواري اساس خانواده ترتيب داده شده است. ولي قوانين موجود در دنيا اعمّ از غربي يا شرقي بنيان ازدواج را بر شركت زوجين در زندگي خانوادگي قرار داده است، و اين يك نوع زندگي اشتراكي در دائرهاي تنگتر و محدودتر از دايره اجتماع شهري است بدون ملاحظه و در نظر گرفتن اصل توليد مثل و حفظ اولاد و نسل، و به اين دليل قوانين دنياي امروز متعرّض هيچيك از چيزهائي كه اسلام در نظر گرفته است مثل عفّت و حجاب و نفقه و غير آن نشده است. بازگشت به فهرست معناي تساوي حقوقي زن و مرد تذكّر دوّم: بسياري از مردم كه تنها به ظواهر اكتفا ميكنند، و از علم و آگاهي بيبهرهاند تصوّر مينمايند كه معني مساوات در حقوق مرد و زن اينستكه براي هر يك از آنها درست مانند ديگري، احكام و وظائف و بهرهها وجود داشته باشد، و اين گفته مغلطه و سخني دور از حقّ است. زيرا اينان درنيافتهاند كه معني تساوي تعديل است. و عدل، دادن حقّ هر صاحب حقّي است به اندازه و درخور استحقاق، نه بيشتر و نه كمتر؛ وگرنه به خلاف مطلوب و نقض غرض منجرّ خواهد شد. زيرا كه هر چيزي از حدّ خود تجاوز كند به ضدّ و مخالف خودش تبديل ميشود. معني مساوات در خوردن و آشاميدن بين افراد انسان اينستكه به هر يك به اندازه نياز جسمي و كشش بدني غذا داده شود؛ نه اينكه به هر يك درست مانند ديگري از نظر كمّيّت و كيفيّت غذا خورانيده شود. چگونه چنين چيزي ممكن است در حاليكه طفل شيرخوار به مقدار كمي شير با مكيدن از پستان مادرش محتاج است و يك پهلوان پيشگام در ميدانهاي نبرد برّهاي بريان خوراك يك وعده او است؛ و اين تساوي چگونه عاقلانه خواهد بود كه شير اين طفل شيرخوار براي يك جرعه پهلوان هم كافي نيست و يك لقمه از گوشت برّه بريان براي هلاكت اين شيرخواه كافي است؟! مريض، محتاج استراحت و پرهيز و خوردن دارو است و شخص سالم با چند قرص نان و كوزهاي آب بياباني را ميپمايد؛ و شخص حكيم به هر يك از اين دو آنچه را كه براي بقاي حياتش لازم است ميدهد اوّلي را به اوّلي و دوّمي را به دوّمي، كه اگر عكس اين عمل كند هر دو را فوراً هلاك كرده است، و حاشا كه حكيم چنين كاري بكند كه در اينصورت حكمتش مبدّل به جهالت و نامش از حكيم به سفيه و بيخرد بدل شود. و آنچه كه اقتضاي فطرت در تساوي وظائف و حقوق اجتماعي بين افراد است اينستكه به هر صاحب حقّي حقّش (به اندازه ظرفيّت) داده شود؛ و تساوي اين نيست كه در مقدار و چگونگي و قدرت و مكان و ساير جهات و أعراض با هم برابر باشند. و نيز اقتضاي فطرت اين نيست كه به بعضي حقّي داده شود و ديگران مورد ظلم و ستم (ندادن حقّ) واقع شوند، ولي مقتضاي اين معني جاهلانه از مساوات اينستكه هر مقام اجتماعي به هر كسي داده شود، و به نوآموز تازه كار، كرسي استادي سپرده شود و به ترسوي ضعيف مقام پهلوان شجاع؛ واي اين جز تخريب و فاسد كردن هر يك آنها و در نتيجه تخريب اجتماع است؟ بلكه آنچه كه عدل اجتماعي اقتضا ميكند تساوي بين افراد به ميزان حقوق فطري (ظرفيّت وجودي) و استحقاق اكتسابي آنها است، «لاَ يُكَلِّفُ اللَهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ».117 بنابراين تساوي به معني رسيدن هر صاحب حقّي به حقّ خود موجب برخورد دو حقّ به يكديگر و ضايع شدن و يا ابطال حقّ ديگري از راه زور و ستم، نخواهد شد. و اين معني است كه گفته خداوند متعال بيان ميدارد: وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمُعْرُوفِ وَ لِّلرِّجَالٍ عَلَيْهِنَّ دَرَجَه. «براي زنان در عرف همان چيزي است كه بر عهده آنها است و براي مردان نسبت به آنان درجهاي از برتري است.» و آيه به آوازي بلند نداي تساوي زن و مرد را ميدهد در عين حاليكه اختلاف بين آن دو را بيان ميكند و تفاوت مرد و زن را تثبيت و تأكيد مينمايد. و پيداست كه اين مساوات جاهلانه بين مرد و زن اصلاً تحقّق نمييابد مگر اينكه بپذيريم كه مردان هم بايد حامله شوند و بزايند و فرزند را شير دهند و به منزله حرث و كشت شوند، و زنان هم مردانگي پيدا كنند و نقش مرد را در زندگي زناشوئي ايفا نمايند. واي ابراز چنين مطلبي جز مايه تمسخر براي پير و جوان كه به خرابي زنان و مردان و هلاكت هر دو گروه منجرّ خواهد شد چيز ديگري هم هست؟ و ما اكنون تمدّن غربي را در پيش رو داريم كه چگونه اساس زندگي خانوادگي را بهم ريخته و راحتي و آرامش را با ورود زنان در اجتماعات و كارهاي مردانه و دادن حقوق مساوي به آنها كمّاً و كيفاً مانند مردان، از اجتماع سلب نموده است. ولي اسلام با چنين طرز تفكّري مبارزه ميكند و با چنين نوع تدبيري در ستيز است و به اشتراك مرد و زن در اصول مواهب انساني و فطري كه مسأله اختيار است و آنچه را كه از آن از فكر و اراده و عمل زائيده ميشود، حكم مينمايد. زن براي تصرّف و دخالت در همه شؤون زندگي فردي و اجتماعي خود مستقلّ است و اسلام به او اين استقلال را به كاملترين وجه داده است كه به لطف و نعمت الهي نفساً مستقلّ و در اراده و عمل از مردان جدا است. آنچنان استقلالي كه در هيچ جاي دنيا و در هيچ دورهاي به وي داده نشده است و صفحات تاريخِ وجودِ او از برخورداري از آن خالي است.خداوند متعال ميفرمايد: فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْكُمْ فِي مَا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ.118 وليكن با وجود اين عوامل مشترك و متساوي در زنان از جهت ديگري با مردان اختلاف دارند و آن اينكه: در علم فيزيولوژي ثابت شده است كه در جهات كماليّه از بنيه جسماني مانند مغز و قلب و رگها و اعصاب و قامت و وزن، حدّ متوسّط زنان از حدّ متوسّط مردان عقبترند؛ و به اين دليل جنس زن لطيفتر و ظريفتر است. همانطور كه جنس مرد خشنتر و سختتر است. و احساسات لطيفه مانند عشق و دوستي و رقّت قلب و ميل به زيبائي و آرايش در زن بيش از مرد بوده و تعقّل در مرد بيش از زن ميباشد. و بطور كلّي زندگي زن احساس و عاطفه، و زندگي مرد؛ زندگي تعقّل و تفكّر است. و اين علّت (تفاوت) موجب شده است كه اسلام بين آنها در وظائف و تكاليف عمومي اجتماعي كه قوام آن تكاليف به يكي از دو امر تعقّل و احساس مربوط ميشود فرق بگذارد. جنگاوري و جهاد و قضاوت و حكومت را بمردان اختصاص دهد، زيرا كه اين امور به قواي تعقّلي احتياج فراوان دارند و زندگي تعقّلي بيشتر از زنان در مردان است. و در مقابل پرورش و نگهداري اولاد و تربيت آنها و تدبير امور منزل را به زن واگذار نمايد ـ چون اين امور احتياج بيشتري به اعمال عاطفه و احساسات لطيف دارند ـ و مخارج منزل و نفقه عيال را هم به عهده مرد بگذارد، كه امكان انجام اين امور براي او (زن) باشد. و اين جزو عدالت و حكمت است؛ كه براي مردان نسبت به زنان امتيازي قرار داده شده، و «اين (برتري طبق) ناموس خلقت خداوند دانا است» ذَ ' لِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ.119 پس منزّهي تو اي خداوند كه چقدر در أفعالت، عدالت و حكمت نهفته است. «ولكن خداوند كسي را كه از حدّ اعتدال تجاوز كند گمراه خواهد نمود.» كَذَ ' لِكَ يُضِلُّ اللَهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ. 120 تمام آنچه را كه در اينجا ذكر كرديم بطور خلاصه با توضيحاتي كه از ناحيه انجام شده مطالبي بود كه از تفسير الميزان استاد بزرگوار علاّمه طباطبائي استفاده شده است.121 در اينجا با كمك و ياري پروردگار بحث از دو آيه كريمه قرآن مجيد به پايان رسيد. و اكنون به توفيق و ياري پروردگار به بحث در ساير ادلّهاي كه در اين موضوع وارد شده است ميپردازيم كه عبارتند از روايات، اجماع و شهرت و ابتداءً بحث را در سقوط جهاد از زن قرار ميدهيم و سپس در مورد منع زن از قضاوت و حكومت بحث خواهيم كرد. بازگشت به فهرست جهاد زن از نظر فقهاء بدون هيچ شكّ و خلافي (از طرف علماء) جهاد بر زن واجب نيست، بلكه بنا بر يك حكم تكليفي (نه اختياري) ساقط است؛ و اجماع در مورد اين مسأله به هر دو قسم (مُحَصَّل و منقول) حاصل است؛ و فقهاء اين موضوع را از مسلّمات اسلام تلقّي ميكنند، به حدّي كه اين مسأله (عدم وجوب جهاد بر زن) از مسائلي حساب ميشود كه در فقه هيچ شكّ و شبههاي در آن نيست. شيخ طوسي (ره) در كتاب «نهايه» ميگويد: حكمِ جهاد از زنان و خردسالان و پيرمردان و ديوانگان و افراد مريض و كسي كه ياراي فراهم آوردن شرائط آن را ندارد ساقط و برداشته ميشود. و ابن ادريس در كتاب «سرائر» عين عبارت را ذكر كرده است. و شيخ طوسي در كتاب «مبسوط» ميگويد: و جهاد جز بر هر شخص مذكّرِ بالغ عاقل واجب نيست، تا جائي كه ميگويد: و امّا زنان جهاد برايشان واجب نيست؛ و از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم سؤال شد:اي براي زنان جهاد واجب است (بر عهده آنان جهاد هست)؟ فرمودند: بلي. جهادي كه در آن خونريزي نيست، حج و عمره. و علاّمه در كتاب «قواعد» ميگويد: (جهاد) بر طفل و مجنون وعيد واجب نيست، تا جائي كه ميگويد: و بر زن و خنثاي مُشكل122 واجب نيست. و محقّق در كتاب «شرايع» ميگويد: (جهاد) بر هر مكلّفِ آزادِ مذكّرِ غير پير واجب است؛ پس بر طفل و مجنون و زن و پيرمرد واجب نيست. و علاّمه در «تحرير» ميگويد: در وجوب جهاد ذكوريّت شرط شده است، پس بر زن و خنثاي مشكل واجب واجب نيست: و از اشخاص خنثي هر كه به جنس ذكور ملحق شود بر او جهاد واجب است. و در «تذكره» ميگويد: در وجوب جهاد شش امر مدخليّت دارد: بلوغ و عقل و آزادي و ذكوريّت و سلامت بدن و وجود نفقه (وسيله امرار معاش)، تا آنجا كه ميگويد: و زنان به علّت عدم قدرت و توانائيشان از اقدام به آن جهاد برايشان واجب نيست و سهمي برايشان در اين امر قرار داده نشده است. و در «جواهر» در شرح گفتار مصنّف (صاحب شرايع) راجع به جمله «بر زن واجب نيست» ميگويد: در اين مطلب (در قول علماء) خلافي ديده نشده است بلكه اجماع به هر دو قسم (مُحَصَّل و منقول) وجود دارد، مضافاً بر اينكه زن را توانائي جهاد نيست، و أميرالمؤمنين طبق خبري كه اصبغ نقل ميكند فرمودند: «خداوند جهاد را بر مردان و زنان واجب فرمود، پس جهاد مرد در اينستكه مال و جانش را ايثار نمايد تا در راه خدا به شهادت برسد. و جهاد زن در اينستكه بر اذيّت شوهرش شكبيا باشد (مشكلات شوهرداري را بپذيرد و تحمّل نمايد).» گر چه ممكن است بگوئيم كه فرق معني جهادِ مردان و زنان موجب عدم شركت هر دو در امر جهاد ميباشد. و در «رياض» پس از آنكه شروط123 هشتگانه جهاد را كه از آن جمله ذكوريّت است بر شمرده گفته است: در اين مورد (ذكوريّت) هيچ خلافي را از فقهاء نديدهام (كه كسي ذكوريّت را شرط لازم براي وجوب جهاد نداند). بلكه در اين مطلب (ذكوريّت) اجماع در عبارات گروهي از فقهاء وجود دارد چنانكه در كتاب «غُنيه» به اجماع در مورد تمام شرايط ذكر شده تصريح دارد، تا جائيكه ميگويد: و در كتاب «منتهي» درباره بلوغ و مرد بودن اشاره به اجماع شده است بلكه در آن دو شرط و نيز شرط دوّم و سوّم (عقل و آزادي) و نابينائي نيز تصريح به اجماع فقهاء شده است. چند تذكّر: تذكّر اوّل ـ قدر متيقّن آنستكه جهادي كه شرعاً از عهده زن برداشته شده است، جهادي است كه ابتداءً از ناحيه مسلمين براي دعوت كفّار به دين اسلام شروع ميگردد، و امّا در مورد ساير اقسام جهاد ممنوعيّت در همه آنها معلوم نيست بلكه وجوب بعضي از اقسام آن بر زنان مسلّم است. در «مسالك» پس از آنكه ذكوريّت را در وجوب جهاد شرط ميكند ميگويد: بدان كه جهاد داراي اقسامي است: قسم اوّل: اينستكه ابتداءً از طرف مسلمين براي دعوت به اسلام شروع ميشود و اين همان جهادي است كه مشروط به بلوغ و عقل و آزادي و ذكوريّت و غير آن و اجازه امام يا نائب او ميباشد و وجوب آن بنا بر اجماع علماء كفائي است. قسم دوّم: اينكه مسلمين مورد تجاوز دشمنان كافر واقع شوند و دشمن بخواهد بر شهرهاي اسلامي تسلّط يابد و يامسلمين را به اسارات بگيرد و يا اموالشان را غارت نمايد و امثال اين تجاوزات به ناموس و ذرّيّه مسلمين؛ و جهاد در اين نوع، و دفاع و دفع دشمن بر آزاد و بَرده (عبد) و مرد و زن اگر به آنها احتياج باشد، واجب است و موقوف به اجازه امام و يا حضور او نيست، و همچنين به افراد مسلمان مورد تجاوز اختصاص ندارد. بلكه بر هر كس كه از حمله و تجاوز دشمن بر مسلمين آگاه باشد ـ در صورتي كه قدرت مقاومت و دفاع افراد مورد حمله معلوم و مشخّص نباشد ـ واجب است كه در دفاع شركت نمايد، و اين وجوب نسبت به افراد نزديكتر به آنها مؤكّدتر است؛ و به افراد مورد حمله و قصد دشمن بخصوص واجب است كه تا حدّ قدرت دفاع كنند؛ و در اين امر، مرد و زن، سالم و نابينا و مريض و لنگ و عبد و غير آنهامساوي هستند. و در «روضه البَهيّه» (شرح لمعه) ميگويد: جهاد چند قسم است: جهاد ابتدائي با مشركين براي دعوتشان به اسلام. و جهاد با كفّاري كه بر مسلمين قصد حمله دارند. بطوريكه بيم استيلاء و تسلّط شان بر بلاد اسلامي و يا غارت اموال مسلمين برود و امثال اينها، اگر چه كفّار اندك باشند. و جهاد با كسي كه ميخواهد نفس محترمهاي را به قتل برساند، يا مالي را ببرد و غارت كند و يا ناموسي را هتك و بيحرمتي كند؛ بطور مطلق؛ و از اين قسم است جهاد مسلماني كه اسير مشركين است با آنها براي حفظ جان خودش؛ و چه بسا كه به اين قسم، دفاع گفته شود نه جهاد و اين تعبير بهتر است. و جهاد با كساني كه نسبت به امام ياغي شدند. تا آنجا كه ميگويد: و ذكوريّت (مرد بودن) شرط وجوب جهاد است، و جهاد به معني اوّل بر زن واجب نيست. امّا قسم دوّم بر هر كسي كه قدرت و توانائي دارد اعمّ از مرد و زن و سالم و نابينا و مريض و عبد (بنده) و غير آنها واجب است. بازگشت به فهرست اقسام جهاد در كلام كاشفالغطاء مسبوطترين گفتار را در اين مقام شيخ اعظم كاشف الغطاء (ره) در «كشف الغطاء» دارد كه ميگويد: جهاد بر حسب اختلاف متعلّقات آن به پنج قسم تقسيم ميشود: اوّل: جهاد براي حفظ كيان دولت اسلامي، و آن در هنگامي است كه جماعت كفّار سزاوار غضب الهي، قصد حمله به سرزمينهاي مسلمانان و شهرها و روستاهاي آنها را نموده و براي اين منظور با تمام قوا و امكانات خود مهيّا شدهاند تا كفر را سربلند و اسلام را واژگون ساخته، در بلاد مسلمين (بجاي بانگ اذان) ناقوسها را بصدا در آورند، كنيسهها و كليساها بنا نموده و شعائر اسلامي را محو و نابود سازند؛ و ديانت به نام موسي و عيسي عليهما السّلام بر مسلمين مسلّط شود، كفر شدّت يابد؛ و قائلين به تثليث، و منكران توحيد آفريدگار، و ديگر عقائد باطله همچون روسها ـ كه خداوند به حقّ محمّد و خاندان او خوارشان سازد ـ بر مسلمين استيلا يابند. در اينحال اگر بقدر كافي از مسلمانان براي دفاع بسيج شوند، از بقيّه ساقط ميشود، وگرنه اقدام بر آن، بر همه مسلمين جهان كه توانائي هجرت و قدرت سركوب دشمن را دارند و بر هر كس كه ميتواند براي اينكار نيرو و سپاهي بسيج نمايد، چه در زمان غيبت، يا با حضور امام عليه السّلام واجب است. و اجازه امام عليه السّلام، و در زمان غيبت امام، حضور مجتهد (جامع الشّرائط) چنانكه خواهد آمد لازم است؛ و امام ميتواند از اموال مسلمين در اين راه بقدر لازم بردارد. دوّم: جهاد براي دفع اشرار از تسلّط بر جان و عَرض مسلمين است كه به ناموس مسلمين (زنان و كودكان) متعرّض ميشوند. و اين جهاد بر هر فرد حاضر و غايب واجب ميباشد، در صورتيكه حاضرين قادر بر دفع آنها نباشند. و براي رئيس مسلمين جائز است كه براي اين قسم از جهاد، از اموال مسلمين بقدر لزوم جهت دفع دشمنان بردارد در صورتيكه خود مسلمانان مورد تجاوز نتوانند آن اشرار را دفع بنمايند. و اين اجازه براي رئيس مسلمين، تفاوتي نميكند در اينكه امام عليه السّلام حاضر باشد وليكن قدرت بر دفع نداشته باشد؛ و يا آنكه غائب باشد؛ و يا اينكه مجتهد فقيه حاضر باشد، و يا غائب باشد؛ وليكن اجازه گرفتن از مجتهد در اين صورت سزاوارتر است. سوّم: جهاد براي دفع گروهي از كفّار كه با طائفهاي از مسلمين به جنگ پرداخته و بيم پيروزي كفّار ميرود. چهارم: جهاد براي دفع كفّار از بلاد مسلمين، هنگاميكه آنها بر اراضي و شهرهاي مسلمين تسلّط پيدا كردند و اصلاح بقيّه اراضي مسلمين پس از شكست كفّار و سعي در نجات مسلمين از دست كفّار. در اينصورت بر مسلمين حاضر در صحنه و غايب واجب است كه مال و فرزند را رها نموده و براي دفع دشمنان دين هجرت نمايند. و هر كه داراي موقعيّت و مقامي است، يا مال و ثروت، يا اسلحه و نقشه جنگي، يا تدبير و سياست دارد، بايد از آنها در راه حفظ كيان اسلام استفاده كند. ناگفته نماند كه بسيج مسلمين چه حاضر و چه غايب، در صورتيست كه افراد مستقرّ در مرزها ياراي روياروئي با كفّار را نداشته باشند وگرنه فقط وجوب جهاد متوجّه همان افراد خواهد بود. و اين قسم از جهاد بهترين نوع جهاد است و بهترين اسباب قُرب الهي و حتّي از جهاد براي اسلام آوردن كفّار، بالاتر ميباشد. چنانكه در زمان نبي اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم چنين بود. و هر كه در يكي از اين اقسام كشته شود، در روز جزاء در صف شهداء قرار گيرد. و به خدا قسم اين است شهيد اكبر. و سعادتمند كسي است كه ميان صفوف ارتش اسلام شهيد شود كه اجر و پاداش شهداي كربلا را خواهد داشت. و اينانند آنهائي كه بهشت مهيّاي پذيرش آنها است و حور و وِلدان در انتظارشان به سر ميبرند، و روز قيامت ميهمان پيامبر اكرم (سيّد الانس و الجان) صلّي الله عليه وآله وسلّم خواهند بود. پس هر كس كه برخود واجب ميداند كه سخن مرا بپذيرد و احكام نبيّ اكرم را از من اخذ كند، اسلحه از نيام برآورد و با بلندترين آواز فرياد برآورد: كجاست آن غيرت اسلامي؟ كجايند آنان كه در طلب خون شهيدان شريعت سيّد الانام هستند؟ كجايند آنها كه جانهاي خود را با بهشت و نعمتهاي آن معامله كنند و خداي رئوف و مهربان را از خود خشنود سازند؟ كجايند بندگان أمير مؤمنان؟ كجايند آنها كه دوست دارند از شهداي كربلا باشند؟ كجايند آنها كه خواهان زدودن لوث كفّار از شريعت رسول اكرماند؟ و بالاخره كجايند كسانيكه در حقّ ايشان گفته ميشود كه اكثر اصحاب حضرت مهدي عجّل الله تعالي فرجه از عجم ميباشند؟ پنجم: جهاد با كفّار و تسلّط بر سرزمين آنها است تا به دين مبين اسلام گرويده و به ايمان به آنچه پيامبر اسلام از طرف خداوند آورده گردن نهند. و اين نوع جهاد از ويژگيهاي نبيّ و امام، يا نائب خاصّ او است، نه نائب عامّ. و احكامي به آن اختصاص دارد چنانكه خواهد آمد، ولي در بقيّه اقسام جهاد همه مردم شريكند. و همه اين اقسام پنجگانه جهاد مندرج در جهاد در راه حقّ بشمار ميروند، و كشته شدگانش در زمره شهيدان دنيا و آخرتند. و درجات عالي و مقام رفيع و جايگاه طيّب و حيات دائم، و بالاتر از همه خشنودي خداوند كه براي شهداء وعده داده شده، براي همه اينها ميباشد. و احكام دنيوي شهيدان نيز در حقّ آنها جاري است. و در دنيا غسل و كفن و حنوط براي آنها نيست و با لباس خونين خود مدفون ميشوند. و هيچ چيز از بدنشان بيرون آورده نميشود جز آنچه كه از جنس پوست124 باشد، و يا چيزي كه دفن آن زيان بزرگي به ورثه وارد آورد. و اين حكم زماني است كه دوشادوش ارتش اسلام به نبرد پرداخته و شهيد شده، و هنگامي مسلمين او را دريابند كه ديگر رمق حيات در او نباشد. مطالب گذشته افادات شيخ بزرگوار بوده كه الحقّ شامل فوائدي بس گرانقدر است. سپس گويد: چهار قسم اوّل از قسم پنجم در چند جهت تفاوت دارد.125 سپس چهارده وجه در فرق بين چهار قسم گذشته و قسم اخير ذكر كرده است. و چون به باب سوّم در بيان شروط جهاد ميرسد ترتيب اقسام جهاد را تغيير ميدهد و ميگويد: اقسام جهاد را قبلاً بيان كرديم و گفتيم كه آن بر پنج قسم است. اوّل: جهاد براي حفظ كيان اسلام وقتي كفّار قصد يورش به مملكت اسلام را داشته باشند. دوّم: جهاد براي دفع آنها از شهرها و روستاهاي مسلمين بعد از تسلّط كفّار بر آنها. سوّم: جهاد براي دفع آنان از تسلّط بر جان و قتل مردم مسلمان و ناموس آنان. چهارم: جهاد براي دفاع از جمعي از مسلمين كه با جمعي از كفّار روبرو گردند و ترس استيلاء كفّار ميرود. پنجم: جهاد براي دعوت به اسلام، و اقرار به شريعت پيغمبر اسلام صلّي الله عليه وآله وسلّم.126 سپس براي جهاد هشت شرط شمرده و ميگويد: شرط ششم: مرد بودن مجاهد است. پس بر زنان، يا افرادي كه بطور ترديد از زمره مردان بيرونند، مانند خنثاي مشكل، جهاد واجب نيست.127 و اين حكم مخصوص قسم آخر، يا دو قسم اوّل و دوّم است. از اين بيان روشن ميشود كه سقوط جهاد از زن، فقط در قسم آخر است كه عبارتست از جهاد براي دعوت به اسلام، و يا به ضميمه دو قسم اوّل و دوّم. يعني جهاد براي حفظ كيان اسلام، وقتيكه مورد سوء قصد كفّار واقع شود. و جهاد براي دفع كفّار از بلاد مسلمين پس از تسلّط آنها. و امّا در قسم سوّم و چهارم، كه عبارتست از جهاد براي دفع كفّار، از تسلّط بر جان مسلمين و هتك ناموس آنها، و جهاد براي دفاع از جمعي از مسلمين كه با كفّار درگيرند، و بيم تسلّط كفّار ميرود. در اين دو قسم حكم جهاد بر زن نيز ثابت است. بازگشت به فهرست استقراء اقسام جهاد توسّط مؤلّف نويسنده گويد: به توفيق خداوند اقسام جهاد را استقراء كردم كه به دوازده قسم بالغ ميشود: قسم اوّل: جهاد ابتدائي كه جمله از جانب مسلمين است به كشورهاي كفر براي دعوت كفّار و مشركين به اسلام. مثل جهاد مسلمين صدر اسلام با ايران و روم، و قبائل مشرك عرب و اهل كتاب ساكن جزيره العرب براي دعوت آنها به اسلام و توحيد. چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: فَإِذَا أَنْسَلَخَ الاْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتَلُوُا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعَدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإنْ تَابُوا وَ أَقَامُوا الصَّلَـ'وه وَ أَتُوا الزَّكَوَ ' ه فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.128 و همچنين خداوند ميفرمايد: قَـ'تِلُوا الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لاَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ لاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَمَّ اللَهَ وَ رَسُولِهِ وَ لاَ يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَـ'تَ حَتَّي يُعْطُوا الْجِزْيَه عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صَـ'غَرُونَ. 129 و خداوند امر فرموده با كفّاري كه با مؤمنان همجوارند جهاد كنند، تا در راه توحيد سرسختي بيابند و اسلام توسعه پيدا كرده در سراسر گيتي منتشر گردد و حكومتش جهانگير شود و همه دلها و جهانها را فرا گيرد. چنانكه خداوند ميفرمايد: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَـ'تِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّـ'ارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَه وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.130 قسم دوّم: جهاد با كفّار محارب براي دفاع از كيان اسلام (موجوديّت اسلام) كه بر همه مسلمانان واجب است براي حفظ خود و اموال و نواميس خود جهاد كنند. چنانكه در غزوه بدر131 و اُحُدْ و احزاب، پبغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم دفاع فرمود. و خداوند ميفرمايد: إِنَّ اللَهَ اشْتَرَي' مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَ ' لَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّه يُقَـ'تِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَ ' نـ'ه وَ الاْءِنْجِيلِ وَالْقُرْءَانِ وَ مَنْ أَوْفَي بِعَهْدِهِ مِنَ اللَهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِيَ بَايَعْتُمْ بِهِ وَ ذَ ' لِكَ هُوَ الْفُوزُ الْعَظِيمُ * التَّـ'نءِبُونَ الْعَـ'بِدُونَ الْحَـ'مِدُونَ السَّـ'نءِحُونَ الرَّ ' كِعُونَ السَّـ'جِدُونَ الاْ´مِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحَـ'فِظُونَ لِحُدُودِاللَهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ.132 و فرمود: وَ قَـ'تِلُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ الَّذِينَ يُقَـ'تِلُونَكُمْ وَ لاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللَهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَالْفِتْنَه أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لاَ تُقَـ'تِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ حَتَّي يُقَـ'تِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قَـ'تَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذَ ' لِكَ جَزَاءُ الْكَـ'فِرِينَ * فَإِنْ انْتَهُوا فَإِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * وَ قَـ'تِلُوهُمْ حَتَّي لاَ تَكُونُ فِتْنَه وَ يَكُونُ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهُوا فَلاَ عُدْوَ ' نَ إِلاَّ عَلَي الظَّـ'لِمِينَ.133 و فرمود: وَ قَـ'تِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّه كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّه وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.134 قسم سوّم: جهاد با كفّاري كه در بلاد اسلام به تجاوز غاصبانه مأوي گرفتهاند و بيرون راندن آنها از سرزمين اسلامي، و از بين بردن سلطه آنان بر نواميس و منابع و ثروت و معادن، و ديگر شؤون سياسي و اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و نظامي. خداوند متعال ميفرمايد: وَ لاَ تُطِعْ الْكَـ'فِرِينَ وَ جَـ'هِدْهُمْ بِهِ جِهَـ'دًا كَبِيرًا. 135 و فرمود: فَلْيُقَـ'تِلْ فِي سَبِيلِ اللَهِ الَّذِينَ يَشْرَوْنَ الْحَيَو'ه الدُّنْيَا بِالاْخِرَه وَ مَنْ يُقَـ'تِلْ فِي سَبِيلِ اللَهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نَؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا * وَ مَا لَكُمْ لاَ تُقَـ'تِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَهِ وَالْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَآءِ وَالْوِلْدَ ' نِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـ'ذِهِ الْقَرْيَه الظَّالِمِ أَهْلَهَا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْكِ نَصِيرًا * الَّذِينَ ءَامَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَهِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَـ'تِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّـ'غُوتِ فَقَـ'تِلُوا أَوْلِيَآءَ الشَّيْطَـ'نِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَـ'نِ كَانَ ضَعِيفًا.136 قسم چهارم: جهاد با كفّاري كه با مسلمين عهد شكني كردهاند و به اسلام طعن ميزنند و عمل به شرائط ذمّه نمينمايند. خداوند متعال ميفرمايد: وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمَـ'نَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقَـ'تِلُوا أَنءِمَّه الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَـ'نَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ * أَلاَ تُقَـ'تِلُونَ قَوْمًا نَكَثُوا أَيْمَـ'نَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَءُكُمْ أَوَّلَ مَرَّه أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ * قَـ'تِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورٍ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ * وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللَهُ عَلَي مَنْ يَشَاءُ وَاللَهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. 137 قسم پنجم: جهاد با كفّاري كه با مسلمين طريق مكر و حيله پيش گرفتهاند و قصد نيرنگ و فريب دارند، و قصد تضعيف دين و شعائر اسلامي را دارند؛ و مردم را از راه اسلام كه راه خدا است منحرف سازند. گرچه هنوز لشگري آماده نساخته و سپاهي فراهم ننمودهاند. خداوند ميفرمايد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوَ ' لَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَهِ فَسَيُنْفِقُونَهَا ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَه ثُمَّ يُغْلَبُونَ وَالَّذِينَ كَفَرُوا إِلَي جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ * لِيَمِيزَاللَهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَلَي بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعًا فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ أُولَـ'نءِكَ هُمُ الْخَـ'سِرُونَ * قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ مَا قَدْ سَلَفَ وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّه الاْوَّلِينَ * وَ قَـ'تِلُوهُمْ حَتَّي لاَ يَكُونَ فِتْنَه وَ يَكُونُ الدِّينَ كُلُّهُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ. 138 بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 113 آيه 228، از سوره 2: البقره. «براي زنان به خوبي حقوقي است (كه از طرف مردان بايد رعايت شود) همچنانكه تكاليفي نيز دارند (كه به خاطر مردان بايد رعايت كنند) ومردان را بر آنها درجهاي از برتري است و خداوند عزيز و حكيم است.» 114 آيه 223، از سوره 2: البقره. «زنان شما كشت شمايند به اين كشت هرگاه كه ميخواهيد وارد شويد.» 115 آيه 32، از سوره 4: النّسآء 116 آيه 95، از سوره 4: النّسآء. «خداوند مجاهدين به مال و جان (در راه خودش) را بر مؤمنان قاعد و نشسته (كه بذل مال و جان در راه خدا ندارند) درجه و برتري ـ داده است و براي همه خداوند پاداش نيكو وعده فرموده است.» 117 آيه 286، از سوره 2: البقره. «خداوند هيچ وجودي را جز به اندازه توانائياش مكلّف و مسؤول نميكند براي هر نفسي آن چيزي است كه كسب كند و بر عليه او نيز آن چيزي است كه بدست آورد.» 118 آيه 234، از سوره 2: البقره. «در آنچه كه زنان در نفس خود (براي خود) از خوبي انجام دهند بر شما باكي نيست (به شما ارتباطي ندارد).» 119 آيه 96، از سوره 6: الانعام و آيه 38، از سوره 36: يس و آيه 12، از سوره 41: فصّلت. 120 آيه 34، از سوره 40: المؤمن. 121 «الميزان» جلد دوّم از ص 273 تا ص 292 122 خنثي شخصي است كه جنسيّت او كاملاً مشخص نيست و تحقيقاً نميتوان گفت مرد است يا زن. گاهي شخص خنثي با علّت مشخصّات خارجي جسماني تناسلي به يكي از دو جنس مرد يا زن منتسب ميشود، و يا در محيط اجتماع و خانواده به عنوان مرد يا زن شناخته شده است و يا با معاينات تكميلي اختصاصي ميتوان او را به جنس مذكّر و يا مؤنّث منتسب كرد. در همه اين موارد خنثي جزء گروه جنسي شناخته محسوب ميشود. در موارد نادري چنين انتساب به مردي يا زني ممكن نميشود، اين موارد اخير «خنثاي مشكل» ناميده ميشود. (مترجم) 123 و اين شروط نزد صاحب كتاب رياض عبارتست از: بلوغ، عقل، آزادي، ذكوريّت، و اينكه پير و زمينگير و نابينا و همچنين مريض نباشد. 124 در متن عربي لفظ «فري» آمده و لي ظاهراً «فرآء» با مدّ جمع «فرو» است كه به جامهاي كه از كرك شتر بافته شده گويند: (مؤلّف) 125 «كشف الغطاء» ص 381 126 «كشف الغطاء» ص 395 127 «كشف الغطاء» ص 396 128 آيه 5، از سوره 9: التوبه. «چون ماههاي حرام پايان گرفت، با مشركين در هر مكاني كه هستند قتال كنيد و آنها را بگيريد و محاصره كنيد و در هر كمينگاهي به انتظارشان بنشينيد. و اگر به اسلام بازگشت كردند و نماز اقامه نمودند و زكات دادند، آزادشان گذاريد كه خداوند غفور و رحيم است.» 129 آيه 29، از سوره 9: التّوبه. «با كساني كه از اهل كتاب (يهود و نصاري) به خدا و قيامت ايمان ندارند و حرامهاي خدا و رسول را حرام نميدانند، و بدينِ حقّ گردن نمينهند، قتال كنيد تا با دستهاي خود بحال خواري و فروتني جزيه بپردازند.» 130 آيه 123، از سوره 9: التّوبه. «اي مؤمنان با كفّاري كه همسايه شما هستند جهاد كنيد و بايد در شما سرسختي و استواري بيابند و بدانيد خداوند با متّقيان است.» 131 جنگ بَدْر را نميتوان از قسم اوّل بشمار آورد كه براي دعوت كفّار به اسلام است. بلي ابتداي آن از طرف مسلمين بود، چون شنيده بودند قافله قريش كه از شام بر ميگشت، نزديك مدينه است و قصد داشتند به قافله شبيخون زده و اموال او را به غنيمت بگيرند. در آن قافله حدود 30 نفر يا 40 نفر وجود داشتند كه ميان آنها أبوسفيان، مخرمه بن نوفل و عمروعاص بودند. چون أبوسفيان اين خبر را شنيد، قاصدي به مكّه فرستاد و قضايا را براي آنها تشريح كرد. آنها هم به سرعت خود را آماده كرده براي نجات قافله به طرف مدينه حركت كردند. هنگاميكه پيغمبر و اصحاب به پدر رسيدند، قافله را نيافتند و به حضرت خبر دادند قريش براي نجات قافله از مكّه حركت كرده و در آن سرزمين فرود آمدهاند. ولي چون أبوسفيان ديد كه ديگر مسلمين قادر بر تصرّف اموال نيستند، به قريش پيغام داد كه خطر رفع شده و به مكّه بازگردند. در اين موقع عتبه گفت: اي جماعت قريش، محمّد صلّي الله عليه وآله وسلّم را به حال خود واگذاريد. اگر از طرف عرب مورد سوء قصد واقع شد كه به آرزوي خود رسيدهايد، و إلاّ اموالتان محفوظ است و لزومي براي جنگ ديگر نيست. ولي آنها امتناع كرده و مهياي جنگ شدند و به ناچار پيامبر هم آماده شد. و اين قضيّه در صبح روز جمعه هفدهم ماه مبارك رمضان اتّفاق افتاد. و ما اين مطالب را از سيره ابن هشام ص 440 إلي 456 ج 2 بطور خلاصه نقل كرديم. (مؤلّف) 132 آيه 111 و 112، از سوره 9: التّوبه. «خداوند در برابر بهشت جان و مال مؤمنان را ميخرد كه در راه خدا قتال كنند و بكشند و كشته شوند. و اين وعده حقّ است در تورات و انجيل و قرآن. و چه كسي از خداوند نسبت به عهد خويش با وفاتر است؟ پس بشارت باد شما را بر اين معاملهاي كه كرديد كه همانا رستگاري و سعادت در اين معامله پر سود است. و بشارت پروردگار بر توبه كنندگان و حمدكنندگان و نيايش كاران و اهل ركوع و سجود و آمرين به معروف و نهي كنندگان از منكر و نگهبانان حدود الهي باد.» 133 آيه 190 تا 192، از سوره 2: البقره. «در راه خدا با كساني كه با شما قتال ميكنند مقاتله كنيد ولي تعدّي روا نداريد كه خداوند تعدّي كنندگان را دوست ندارد. و آنان را هر كجا يافتيد بكشيد و از هر نقطه كه شما را راندهاند برانيد و فتنهانگيزي بدتر از قتل است. و در كنار مسجد الحرام قتال مكنيد مگر آنكه آنها ابتداءً به قتال كنند كه در اينصورت با آنان به جنگ بپردازيد و آنها را از بين ببريد. و اينست سزاي كافران. واگر دست از كار زشت خود بردارند خداوند غفور و رحيم است. و از بينشان ببريد تا جائيكه ريشه فتنه خشك گردد و دين توحيد همه را فرا گيرد و اگر دست از قتال بدارند جز با دشمنان ستيزه مكنيد.» 134 آيه 36، از سوره 9: التّوبه. «با همه مشركين نبرد كنيد چنانكه آنها به نبرد شما ميآيند و بدانيد كه خداوند با متّقيان است.» 135 آيه 52، از سوره 25: الفرقان. «از كفّار اطاعت مكن، بلكه با آنان با قرآن به نبردي سخت و بزرگ برخيز.» 136 آيه 74 تا 76، از سوره 4: النّسآء. «بايد پيكار كنند در راه خدا آنانكه زندگاني دنيا را به زندگاني آخرت فروختهاند و به هر كس كه در راه خدا قتال كند و كشته شود يا غالب گردد اجري بزرگ خواهيم داد. و چرا در راه خدا براي نجات مردان و زنان و كودكان مستضعف نميجنگيد؟ همان كسانيكه همواره ميگويند خداوندا ما را از اين سرزمين كه اهل آن ستمگرند نجات بخش و از خود براي ما رهبر و سرپرستي بفرست. مؤمنان در راه خدا ميجنگند و كفّار در راه طاغوت. با اولياء شيطان بجنگيد كه كيد شيطان ناچيز است.» 137 آيه 12 إلي 16، از سوره 9: التّوبه. «پس از عهد بستن اگر عهد خويش بشكستند و بدين شما طعن زدند، پس با پيشوايان كفر نبرد كنيد كه اينان تعهّدي به پيمان خود ندارند شايد دست از تجاوز بردارند. چرا با قومي كه عهد بشكستند و بر بيرون كردن پيغمبر صلّيالله عليه وآله وسلّم همّت گماردند نبرد نميكنيد كه اينان با شما آغاز به نبرد كردهاند.اي از ايشان بيم داريد كه خداوند شايستهتر است كه از او بيم داشت اگر مؤمنيد. با آنان بجنگيد خداوند به دست شما عذابشان كند و ذليلشان گرداند و شما را بر آنها پيروزي دهد تا دلهاي مردم مؤمن تشفّي پيدا كند. و غيظ از قلوبشان برود و خداوند ميپذيرد توبه هر كس را كه بخواهد كه خداوند دانا و حكيم است.» 138 آيه 36، از سوره 8: الانفال. «كفّار اموال خود را خرج ميكنند تا مردم را از راه خدا باز دارند، آنان اينچنين ميكنند ولي حسرت آنرا خواهند كشيد و بعد نيز مغلوب خواهند شد و كفّار به جهنّم محشور خواهند شد. خداوند مردم پاك را از ناپاك جدا ساخته و ناپاكان را بر هم نهاده و متراكم نموده و سپس همه را درون جهنّم جاي دهد. اينان خسران زدگانند. اي پيامبر به كفّار بگو، اگر دست از شرارت بدارند گذشته آنان مورد عفو و اغماض قرار خواهد گرفت و اگر بازگشت نكنند بهمان سرنوشت دردناك گذشتگان دچار خواهند شد. چنانكه خود مشاهده كرديد. و با آنان به نبرد برخيزيد تا ريشه فساد از بين برود و دين خدا همه جا را فرا گيرد و اگر دست بردارند خداوند به اعمالشان بصير است.» بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت ششم/: بحث در مساله ولايت و ولايت فقيه صفحه قبل قسم ششم: جهاد براي دفع كفّار در هر نقطهاي كه مسلمين از آنها ايذاء و سختي و غلظت احساس كنند. خداوند ميفرمايد: فَقَـ'تِلْ فِي سَبِيلِ اللَهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَكَ وَ حَرِّضْ الْمُؤْمِنِينَ عَسَي اللَهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَاللَهُ أَشَدُّ بَأْسًا وَ أَشَدُّ تَنْكِيلاً. 139 قسم هفتم: جهاد با كفّاري كه مسلمين را از خانه و زندگي خود رانده، آنها را به جلاء وطن و ترك اموال مجبور ساختهاند، يا آنها را واداشتهاند كه در سلك ظالمين و به دين آنها درآيند و مثل آنها شوند. ميفرمايد: فَالَّذِينَهاجَرُوا وَ أَخْرِجُوا مِنْ دِيَـ'رِهِمْ وَ أُذُوا فِي سَبِيلِي وَ قَـ'تِلُوا وَ قُتِلُوا لاَكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَ لاَدْخِلَنَّهُمْ جَنَّـ'تٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الاْنْهَـ'رُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِاللَهِ وَاللَهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ. 140 و نيز ميفرمايد: لاَ يَنْهَـ'كُمُ اللَهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَـ'تِلُونَكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيَـ'رِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ. إِنَّمَا يَنْهَـ'كُمُ اللَهُ عَنِ الَّذِينَ قَـ'تِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيَـ'رِكُمْ وَ ظَـ'هَرُوا عَلَي إِخْرَ ' جِكُمْ أَنْ تَوَلَّوهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولَـ'ئِكَ هُمُ الظَّـ'لِمُون.141 قسم هشتم: جهاد به دستور و فرمان امام، با طغيانگراني كه بر ضدّ امام خروج كردهاند و قصدشان عهدشكني با او و تضعيف صولت و مقام و موقعيّت وي و از بين بردن حكومت او است. گرچه اين طاغيان نمازخوان بوده و روزهگير باشند. خداوند ميفرمايد: إِنْفِرُوا خِفَافًا وَ ثِقَالاً وَ جَـ'هِدُوا بِأَمْوَ ' لِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَهِ ذَ ' لِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.142 و ميفرمايد: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ أَثَاقَلْتُمْ إِلَي الاْرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَـ'وه الدُّنْيَا مِنَ الاْخِرَه فَمَا مَتَاعُ الْحَـ'يَوه الدُّنْيَا فِي الاْخِرَه إِلاَّ قَلِيلٌ.143 قسم نهم: جهاد براي قلع ريشه نفاق و بلاد اسلام، و قلع و قمع منافقاني كه دوست دارند به مؤمنان نسبتهاي ناروا داده و شايعه پراكني كنند. و به زشتي دعوت، و از خوبي جلوگيري نمايند. به اسلام تظاهر ميكنند و خود را به اسلام نسبت ميدهند، ولي دلشان با كفّار و شياطين است. سخنان حقّ را تحريف ميكنند و همواره بنيان كفر را تأييد مينمايند و در محو اسلام ميكوشند. خداوند ميفرمايد: لَئِنْ لَّمْ يَنْتَهِ الْمُنَـ'فِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَه لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لاَ يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلاَّ قَلِيلاً * مَلْعُونِينَ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً * سُنَّه اللَهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّه اللَهِ تَبْدِيلاً.144 و ميفرمايد: وَ لاَ يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّي يَرُدُّكُمْ عَنْ دِينَكُمْ إِنِ اسْتَطَـ'عُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِيِنِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كَافِرٌ فَأُلَـ'نءِكَ حَبِطَتْ أَعْمَـ'لُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الاْخِرَه وَ أُلَـ'نءِكَ أَصْحَـ'بُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَـ'لِدُونَ. 145 قسم دهم: جهاد براي محاربين با خدا و رسول، و كساني كه در زمين فساد ميكنند و از راه قتل و اسارت و راهزني و تهديد مؤمنين با اسلحه و ايجاد جوّ رُعب و وحشت در شهرها و روستاها و كوهها سعي در اشاعه فساد دارند. خداوند ميفرمايد: إِنَّمَا جَزَاءَ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الاْرْضِ فَسَادًا أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاَفٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الاْرْضِ ذَ'لِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَ لَهُمْ فِي الاْخِرَه عَذَابٌ عَظِيمٌ * إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَأْعْلَمُوا أَنَّ اللَهَ غَفُورًا رَّحِيمٌ. 146 قسم يازدهم: جنگ با طايفهاي از مسلمين، كه با طائفه ديگري از مسلمين درگير شوند و تن به صلح و آشتي ندهند، و نسبت به طرف خود متجاوز باشند. و بايد با آنان جنگيد تا به امر الهي تن در دهند. خداوند ميفرمايد: وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَيـ'هُمَا عَلَي الاْخْرَي' فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّي تَفِيءَ إِلَي أَمْرِ اللَهِ فَإنْ فَائَتْ فَأصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ * إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَه فَاصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ. 147 قسم دوازدهم: جنگ با ظالمي كه قصد تجاوز به جان، يا مال، يا حريم، يا آبرو، يا دين كسي را و يا قصد ايذاء و آزار برادر ايماني خود را دارد. نبيّ اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: هر كس براي دفع ظلمي كشته شود شهيد است. و اين شخص كه مدافع از مظلوم ميباشد، مجاهد در راه خدا است. و اگر كشته شود شهيد است و عموم آيات جهاد، شامل حال او ميشود. مثل آيه شريفه: أَذِنَ لِلَّذِينَ يُقَـ'تِلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَهَ عَلَي نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ * الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَـ'رِهِمْ بِغَيْرِ حَقِّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَهُ وَ لَوْ لاَ دَفْعُ اللَهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَّتْ صَو ' مِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوَ ' تٌ وَ مَسَـ'جِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمَ اللَهِ كَثِيرًا وَ لَّيَنْصُرَنَّ اللَهَ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَهَ لَقَوِيٌ عَزِيزٌ. 148 پس دفاع از حقّ لازم است، بطوريكه خداوند در مورد كسيكه مورد ظلم واقع شود، صداي بلند به دادخواهي را دوست دارد چنانكه ميفرمايد: لاَ يُحِبُّ اللَهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ. 149 به هر صورت هر گاه كه مجاهد نيّت خود را در جميع اقسام جهاد، براي خدا خالص گرداند و قصد وي از رفتن به جهاد فقط و فقط تقرّب بسوي او باشد، به ثوابهائي كه از جانب خدا وعده داده شده از بقاي اعمال و روزي طيّب و زندگاني در جوار قرب الهي دست يافته، از نعمتهاي موعود كه خداوند به فضل خود در اختيارش مينهد متنعّم و مسرور گردد و برادران مؤمن خود را كه هنوز به او بپيوستهاند به بهشت موعود و زندگاني خالي از هر نوع وحشت و اضطراب و تشويش بشارت دهد. خداوند ميفرمايد: وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمَـ'لَهُمْ. 150 و ميفرمايد: وَالَّذِينَهاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَهُ رِزْقًا حَسَنًا وَ إِنَّ اللَهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّ ' زِقِينَ.151 و ميفرمايد: وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَهِ أَمْوَ ' تًا بَلْ أَحْيَآءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا ءَاتَـن'هُمْ اللَهُ مِنْ فِضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَتِهِ مِنَ اللَهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ. 152 و ميفرمايد: وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَهِ أَمْوَ ' تٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَـ'كِنْ لاَ تَشْعُرُونَ.153 154 و مخفي نماند كه تمام اين اقسام جهاد، تحت يكي از دو عنوان قرار دارند: اوّل: آنكه جهاد ابتداءً و بالذّات از طرف مسلمين آغاز گردد. خواه براي دعوت به اسلام باشد يا اغراض ديگر مذكور، و يا بر طاغي و طاغيان كه بر امام شوريدهاند و خروج كردهاند، يا كساني كه محارب با خدا و رسول ميباشند، و كسانيكه سعي ميكنند نظم جامعه را مختّل سازند اگر چه بظاهر مسلمان باشند. و اين نوع از جهاد بايد با اجازه پيغمبر صّلي الله عليه وآله وسلّم يا امام عليه السّلام باشد. و هم بايد امر به تجهيز ارتش و بسيج نمايد. و فقط مردان بايد به اين قسم از جهاد مبادرت ورزند نه زنان؛ و وجوب بر مردان هم كفائي است. و گويا استعمال لفظ جهاد در اين موارد باعث انصراف آن لفظ در اين موارد شده است. اين نوع از جهاد، شامل قسم اوّل و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و دهم ميشود. دليل بر اينكه اين قسم از جهاد اختصاص به مردان دارد علاوه بر ظاهر آيات شريفه: قَـ'تِلُوا الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللَهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ. 155 و همچنين آيه: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا قَـ'تِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ. 156 و آيه: فَقَـ'تِلْ فِي سَبِيلِ اللَهِ لاَ تُكَلَّفُ إِلاَّ نَّفسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ. 157 و آيه: إِنْفِرُوا خِفَافًا وَ ثِقَالاً.158 و امثال اين آيات كه در مورد مردان است. و علاوه بر اين كه در آيه شريفه زير، ذكري از مجاهدين و مجاهدات نشده است: إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمَـ'تِ وَالْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنِـ'تِ وَالْقَـ'نِتِينَ وَالْقَـ'نِتَاتِ وَالصَّـ'دِقِينَ وَالصَّـ'بِرِينَ وَالصَّـ'بِرَ ' تِ وَالْخَـ'شِعِينَ وَالْخَـ'شِعَـ'تِ وَالْمُتَصَدِّقِينَ والْمُتَصَدِّقَـ'تِ وَالصَّـ'ئِمِينَ وَالصَّـ'ئِِمَـ'تِ وَالْحَـ'فِظِينَ فرُوجَهُمْ وَالْحَـ'فِظَـ'تِ وَالذَّ ' كِرِينَ اللَهَ كَثِيرًا وَالذَّ ' كِرَ ' تِ أَعَدَّ اللَهُ لَهُمْ مَغْفِرَه وَ أَجْرًا عَظِيمًا. 159 كه از اين آيات استفاده ميشود زنان در جهاد همدوش مردان قرار نگرفتهاند (دقت كنيد) ـ رواياتي از پيامبر اكرم و أئمّه عليهم السّلام وارد است، كه دلالت بر سقوط جهاد از زنان دارد، و قسمتي از آنها را ذكر كرديم. تا آنجا كه اجماع به هر دو قسم آن160 حاصل و سيره و روش عملي از زمان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم تا اين زماني در همه اعصار و شهرها قائم است بر اينكه جهاد اختصاص به رجال دارد. دوّم: جهادي كه شروع نبرد از طرف كفّار عليه مسلمين است كه بر مسلمين واجب است از خود دفاع كنند، و براي جلوگيري از خطر، يا مال و جان خود دفاع كنند. و اين مطلب (وجوب دفاع) يك حقّ فطري و طبيعي انسان است، كه هر كس در وجدان خود مشروعيّت آنرا احساس ميكند. و عقل به وجوب دفع ضرر احتمالي حكم قطعي ميدهد، تا چه رسد به يقيني، و حكم شرعي مستفاد از آيات و روايات نيز جاري است. اين جهاد منوط به اذن امام عليه السّلام نيست، بلكه در زمان حضور، به آن امر مينمايد، و در زمان غيبت از عهده مسلمين ساقط نميگردد، بلكه واجب است به آن قيام نموده و مرد و زن بايد در اين امر مهمّ كوشش نمايند «كفايه». اين نوع جهاد، شامل اقسام دوّم، سوّم، نهم، يازدهم، و دوازدهم ميباشد. بازگشت به فهرست حدود شركت زنان در جهاد تذكّر دوّم: آنچه گفتيم كه زنان اجازه شركت در انواعي از جهاد را ندارند مراد اين است كه در زد و خورد، نميتوانند مداخله كنند، نه اينكه حضورشان در ميدان جنگ، و كمك در امور ديگري، مثل مداواي مجروحين نيز حرام باشد. چنانكه استاد علاّمه طباطبائي ادام الله ظلّه بدان اشاره فرمودهاند.161 علاّمه در «تحرير» ميگويد: جائز است زنان را براي استفاده در كارها به ميدان جنگ برد، ولي بهتر است از زنان بزرگسال انتخاب شوند، و مكروه است زنان جوان را با خود بُرد. 162 و در «تذكره» گويد: اگر امام بردگان را به اجازه صاحبانشان، و نيز زنان و كودكان خردسال را با خود ببرد، جائز است براي تهيّه آب و رساندن آن به سربازان، طبخ غذا، و زخم بندي از آنها كمك گرفت. چنانكه با پيغمبر اكرم صلّي الله و عليه وآله وسلّم امّ سلمه و ديگر زنان انصار ميرفتند، ولي ديوانه را نبايد برد، كه سودي ندارد. 163 و شيخ طوسي در «مبسوط» گويد: پيغمبر اسلام صلّي الله عليه وآله وسلّم، زنان را با خود به جنگ ميبرد. 164 البتّه لازم است كه زنان امور پرستاري و مداواي مجروحين، مثل شكسته بندي، و زخم بندي، و تزريقات را فرا گيرند تا بتوانند به مجروحين كمك كنند.165 همچنين تعيين گروه خون، و بعضي از اقسام جرّاحي را بدانند، تا بتوانند در اين موارد مفيد واقع گردند، البتّه اين كمكها كفايه بر عهده آنها است. بلكه در اين زمان بايد امور فنّي، برق، مكانيكي، مخابرات و بيسيم و ديگر امور را با همه انواعش، بياموزند تا از آنها در جنگهاي اسلامي استفاده شود. و اشكالي ندارد كه فنون نظامي را نيز بياموزند، براي استفاده در مواردي كه نياز دفاع از حريم خود و مؤمنين داشته باشند در اقسام جهاد واجب بر آنها. 166 تذكّر سوّم: سقوط جهاد از زنان موجب سقوط كلّي ثواب از آنها نيست. بلكه هر زني كه رعايت احكام الهي را بر خود لازم بداند، و بدانها عمل كند و شوهر را در حضور اطاعت كند و در غيبت مال و ناموس وي را حفظ نمايد، اجر مرد مجاهد در راه خدا براي او است. و ما روايت أسماء، دختر يزيد انصاري، كه از جانب زنان بحضور پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم رسيد، و روايات ديگري را كه به وجهي بليغتر بر اين مطلب دلالت دارند قبلاً ذكر كرديم.167 كليني روايت ميكند: «جهاد زن خوب شوهرداري كردن است.» 168 علاّمه در «منتهي» گويد: ذكوريّت شرط وجوب جهاد است، پس بر زن به اتّفاق علماء واجب نيست چون عايشه از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت كرده و ميگويد: به پيغمبر عرض كردم،اي بر زنان جهاد ميباشد؟ فرمود: «آري، جهاد بي قتال: حج و عمره». و از طريق شيعه، شيخ طوسي از اصبغ بن نباته از أميرالمؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه فرمود: «خداوند جهاد را بر مردان و زنان نوشته است. جهاد مرد بذل مال و جان است تا جائي كه در راه خدا كشته شود. و جهاد زن اين است كه بر اذيّتهاي شوهر و اقوام وي صبر كند.» اين فرقي كه بين دو معني جهاد داده شده، ميرساند كه جهاد مرد و زن يكسان نيست. جهت ديگر اينكه زن بواسطه ضعف و ظرافت بدن شايسته انجام امور سربازي نيست، و بهمين جهت براي او سهمي از غنيمت مقرّر نشده، و در اين مطلب مخالفي نشان ندارم. 169 اين حديث در «كافي» نيز نقل شده، ولي بجاي لفظ «عشيره» (اقوام شوهر) لفظ «غيرته» آورده شده. 170 شيخ طوسي در كتاب «مبسوط» ميگويد: جهاد فقط بر مردِ بالغِ آزاد واجب است تا آنجا كه گويد: ولي براي زنان نيست. و از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم سؤال شد كهاي جهاد بر زنان واجب است؟ فرمود: «بلي، جهاد بيقتال: حجّ و عمره». در اينجا بحث فقهي، پيرامون مسأله جهاد پايان مييابد و اكنون به بحث عدم جواز دخالت زن در قضاوت و حكومت ميپردازيم. بازگشت به فهرست نظر فقهاء در عدم جواز تصدّي مناصب حكومت و قضاوت براي زن بين مسلمين هيچ جاي اشكال و خلافي وجود ندارد در اينكه براي زن بهيچ وجه جايز نيست متصدّي حكومت شود. و امّا در مورد قضاوت، نيز علماي شيعه اتّفاق بر عدم جواز آن دارند. ولي أبوحنيفه (از علماي اهل تسنّن) قضاوت وي را در اموري كه شهادت وي قبول است جائز ميداند. و إبن جرير مطلقاً قضاوت زن را جائز ميداند. ولي شافعي در عدم جواز قضاوت زن بطور كلّي، موافق است. در اينجا بجا است كه بحث در پيرامون هر يك از قضاوت و حكومت را جداگانه ادامه دهيم، ولي چون بسياري از فقهاء به رواياتي كه بر عدم جواز حكومت و قضاوت زن بطور مشترك موجود است متمسّك شدهاند، ما نيز در اين روش از آنها پيروي ميكنيم. ذكر اجماع فقهاء در عدم جواز تصدّي مناصب حكومت و قضاوت براي زن در اينجا لازم است اوّل نظريّات و كلمات فقهاء و دلالت آنها را بر اجماع و اتّفاق در مسأله ذكر كنيم. و ثانياً، سيره و روش عملي و مستمرّ مسلمين را در اين باب تحقيق نمائيم. و بالاخره روايات دالّ بر مطلب را بيان نمائيم. و امّا نكته اوّل كه عبارت است از نظرات فقهاء: شيخ طوسي در «مسبوط» گويد: شرط سوّم قاضي آنست كه در دو چيز، خلقت و احكام، كامل باشد. تا آنجا ميرسد كه: امّا كمال در احكام آنست كه بالغ، عاقل، آزاد و مرد باشد. كه قضاوت بهيچوجه براي زن نخواهد بود. ولي بعضي گفتهاند: جائز است كه زن قاضي باشد. لكن قول اوّل صحيحتر است. و آنكس كه قضاوت را براي زنان جائز ميداند، فقط آنرا در مواردي معتبر ميداند كه شهادت وي در آن موارد مقبول است. و شهادت او در همه جا، جز موارد حدود و قصاص پذيرفته است. 171 مراد شيخ از جائز داننده، أبوحنيفه است. چنانچه در كتاب خلاف، به آن تصريح ميكند. در خلاف گويد: جائز نيست زن در هيچيك از احكام قضاوت كند. و شافعي نيز به همين مطلب معتقد است. أبوحنيفه ميگويد: زن ميتواند قاضي شود، البتّه در اموري كه شهادتش پذيرفته است، و آن همه احكام است جز حدود و قصاص. و إبن جرير گويد: جائز است زن قاضي شود در همه مواردي كه مرد قضاوت ميكند، زيرا زن از اهل اجتهاد شمرده ميشود. و سپس (شيخ در «خلاف») گويد: و امّا دليل ما بر عدم جواز اينستكه: جواز قضاوت زن احتياج به دليل دارد، زيرا قضاوت حكم شرعي است و هر كس ادّعاي جواز دارد بايد دليلش را ارائه دهد. و از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت است كه فرمود: «ملّتي كه زمامدار و حاكم آن زن است، رستگار و موفّق نخواهد بود.» و امام عليه السّلام فرمود: «در اموري كه خداوند مردان را بر زنان مقدّم داشته است، زنان را مقدّم نداريد». بنابراين كسي كه قضاوت را براي زن جائز دانسته زن را مقدّم دانسته و مرد را مؤخّر. و امام ميفرمايد: «كسي كه در نماز چيزي از او فوت شود، بايد تسبيح كند، زيرا تسبيح مخصوص مردان و تصفيق (دستها را بهم زدن) از آن زنان است». 172 و پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم زن را از نطق و خطابه، ممنوع ساخته، كه مردان سخن وي را نشنوند، زيرا ممكن است فسادي در پي داشته باشد. پس منع وي از قضاوت كه لازمه آن سخن و كلام و چيزهاي ديگر نيز هست، به طريق اُولي لازم است. 173 علاّمه در كتاب «قواعد» گويد: در قاضي شرط است: بلوغ، عقل، مرد بودن، ايمان، عدالت، حلالزادگي و علم، پس قضاوت كودك گر چه در مرز بلوغ باشد نافذ نيست. تا آنجا كه گويد: همچنين زن صحيح نيست گرچه واجد بسياري از شرايط باشد. 174 و در «تحرير» گويد: در قاضي، بلوغ، عقل، ايمان، عدالت، حلالزادگي، علم و مرد بودن شرط است. تا آنجا كه گويد: قضاوت براي زن در حدود و غير حدود منعقد نميشود. 175 محقّق حلّي در «شرايع» گويد: در قاضي، بلوغ، عقل، ايمان، عدالت، حلالزادگي، علم و مرد بودن شرط است. قضاوت براي زن، گرچه واجد بقيّه شرائط باشد، جائز نيست. 176 شهيد در كتاب «لمعه» مرد بودن را از شرائط قضاء شمرده، و شهيد ثاني در «شرح لمعه» آن را تأئيد نموده است. 177 و شهيد در «مسالك» نيز گويد: شرط مرد بودن، براي قاضي از اينستكه زن قابليّت اين منصب را دارا نيست، زيرا مجالست با مردان و صدا برآوردن در ميان آنان، لائق شأن او نيست. و قاضي به اين كارها اجبار پيدا ميكند. و پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: «قومي كه زن متولّي امور آنها شود رستگار نخواهد شد». 178 محقّق سبزواري در «كفايه الاحكام» گويد: در قاضي، بلوغ، عقل و ايمان بدون ترديد و خلاف شرط است و نيز عدالت، حلالزادگي و مرد بودن شرط شده است. و فقها بر اين شرائط اتّفاق نظر دارند. و تمام اين شرائط در سخنانشان ديده ميشود. همچنين علم قاضي نيز مشروط شده است. 179 شيخ محمّد حسن نجفي در «جواهر» در شرح قول محقّق (شرط است در قاضي... مرد بودن» گويد: در هيچيك از اين شرائط اختلافي نيافتهام، بلكه در «مسالك» آمده: اين شرائط نزد ما مورد اتّفاق است. و در «رياض» نيز از ديگري چنين نقل نموده، و از مقدّس اردبيلي دعوي اتّفاق شده، البتّه به استثناي شرط سوّم و ششم. و در «غنيه» اتّفاق بر علم و عدالت قيد شده، و در «نهج الحقّ» در علم و مرد بودن نقل اجماع شده است، تا اينكه ميگويد: و امّا دليل ما بر اشتراط ذكوريّت، اتّفاق فقهاء، و كلام پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم است كه فرمود: «ملّتي كه زمامدار و حاكم آن زن است رستگار نخواهد شد». و فرمود: «زن نبايد مقام قضاوت را بعهده بگيرد» و ديگر وصيّت آن حضرت است چنانچه در «من لايحضره الفقيه» به اسناد خود از حمّاد نقل كرده كه حضرت فرمود: «اي عليّ، بر زن نماز جمعه و جماعت نيست ـ تا آنجا كه گويد: ـ و زن نبايد متصدّي قضاوت شود». و اين اخبار دلالت بر عدم توانائي زن نسبت به اين منصب مينمايد. و اينكه شايسته نيست كه زنان با مردان مجالست بنمايند و در ميان آنان صداي خود را بلند گردانند. و نيز از سياق رواياتي كه از طرف امام براي نصب حاكم در زمان غيبت به ما رسيده و ديگر روايات، اين مطلب استفاده ميشود. بلكه در بعضي از اين روايات تصريح به قضاوت مردان شده است. و بر فرض اينكه علم به جواز قضاوت زن داشته باشيم، لااقل شكّ در جواز خواهيم داشت. و در مورد شكّ، قاعده علمي، و اصل، عدم اجازه قضاوت براي زنان است.180 سيّد جواد عاملي در «مفتاح الكرامه» در شرح قول علاّمه در «قواعد» گويد: زن نميتواند قضاوت كند، به دليل خبر جابر از امام پنجم (عليه السّلام) كه فرمود: «زن نميتواند قاضي شود». ولي مقدّس اردبيلي بر فرض عدم اجماع، اين دليل را كافي نميدانست. البتّه اين خبر در صورتي كه اتّفاق و اجماع فقهاء هم انكار شود، با شهرت بزرگي كه مؤيّد آنست جبران ميشود. مضافاً به اينكه رواياتي وارد شده كه زن از نظر قواي عقلاني و ديانت از مرد عقب بوده و نميتواند امامت جماعت مردان را بعهده بگيرد. و شهادت او غالباً برابر نصف شهادت مرد قبول ميشود. و در «خلاف» گويد: أبوحنيفه قضاوت زن را در مواردي كه شهادتش پذيرفته است، جائز دانسته، و إبن جرير مطلقاً اجازه داده است. 181 و دائي ما، مولي أحمد نراقي در «مستند الشيعه» گويد: از شرائط قضاوت مرد بودن است به اتّفاق فقهاء، چنانكه در «مسالك» و «نهج الحقّ» و «معتمد» و غير آنها ذكر شده است. 182 مولي علي كني در كتاب «قضاء» گويد: شرط قضاوت بلوغ، كمال، عقل، ايمان، عدالت، حلالزادگي، ذكوريّت و علم است بدون هيچ اختلافي. و اجماع محصّل و منقول در اين مورد قائم است. و در «مسالك» گويد: اين شرائط نزد ما مورد اتّفاق است. و در «كشف اللثام» به لفظ وفاق آورده و در «مفتاح الكرامه» به لفظ اجماع آورده است. و در آنجا مذكور است كه: اين شرائط هفتگانه به اجماع معلوم و منقول معتبر است حتّي در «مسالك» و «كفايه» و «مفاتيح». و در «رياض» گويد: در ميان فقهاي شيعه، مخالفي با اين شرائط نيافتهام. بلكه در عبارت عدّهاي مانند «مسالك» و غير او در همه اين شرائط ادعادي اتّفاق شده است. همچنين در كتاب «شرح الاءرشاد» مقدّس اردبيلي دعوي اجماع شده، البتّه به استثناي شرط سوّم و ششم (كه در اينجا شرط هفتم است). و «غنيه» در عدالت و علم ادّعاي اجماع نموده، و در «نهج الحقّ» علاّمه در مورد علم و ذكوريّت ادّعاي اتّفاق شده است. و در «دروس» مذكور است كه قضاوت براي زن جائز نيست، زيرا گذشتگان بر منع آن يك رأي بودهاند. و در «مسالك» مينويسد: عدم جواز قضاوت براي زن مورد اتّفاق است. و در «روضه» در جائي بر معتبر بودن علم در قضاوت ادّعاي اجماع نموده و در جاهاي ديگر درباره ذكوريّت دعوي اجماع نموده است، چنانچه در طيّ مطالب آتيه بدانها اشاره خواهد شد. تا اينجا كلام مرحوم مولي علي كني تمام شد. 183 مرحوم سيّد علي در «رياض» بعد از اينكه شروط ششگانه قضاوت را، كه از جمله ذكوريّت است شمرده گويد: اختلافي در اين شروط نيافتهايم. بلكه در عبارت جماعتي چون «مسالك» و غيره، در همه ادّعاي اجماع شده است. تا اينكه گويد: علاوه بر اينكه قاعده و اصل فقهي اقتضا ميكند كه اين منصب مختصّ به امام است. و اين مطلب مورد اتّفاق فقهاء است از نظر فتوائي و تصريحاتي كه شده است. در اين زمينه علاوه بر آنچه كه گذشت، روايتي وارد شده كه از طرق متعدّدي نقل گرديده، چنانچه در كتاب «من لايحضره الفقيه» نقل شده است: «از حكومت بپرهيزيد، زيرا حكومت مختصّ به امام عالم به قضاوت و عادل در ميان مسلمين است، مانند نبّي يا وصيّ نبّي». البتّه از اين منع، قاضي واجد شرائط قضاوت، با إذن از طرف امام عليه السّلام، خارج شده است. چنانكه به نصّ و اجماع در اين مورد اشاره خواهد شد. و براي كسي كه فاقد يكي يا همه اين شرائط است، قضاوت و حكومت جائز نيست. 184 اين بود آنچه براي ما امكان تحفّص داشت، از كلمات فقهاء بزرگ رضوان الله عليهم. بازگشت به فهرست دلالت سيره مسلمين بر عدم جواز تصدّي مناصب حكومت و قضاوت براي زن امّا سيره مسلمين بدون اشكال در اين مورد متحقّق است. و معني سيره اينست كه قاطبه مسلمين از فقهاء و علماء و حكّام شيعه و سنّي از زمان پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم تا به حال همگي ملتزم بودهاند كه زنان را به حكومت و امارت و قضاوت، منصوب نكنند. با اينكه زنان دانشمند، عاقل و فهيم و داراي محاسن اخلاقي در طول تاريخ موجود بودهاند. و ما در اثر تفحّص آراء آنان در كتب سِيَر و تاريخ به اين نتيجه رسيدهايم كه امتناع گذشتگان از منصوب كردن زنان، تصادفي نبوده است. بلكه مستند به روش پيامبر اسلام صلّي الله عليه وآله وسلّم و پيروي از راه مستقيم و استواري بوده و از اينرو بخود اجازه تجاوز از اين روش را نميدادند. و اين سيره عملي، مانند شهرت قولي براي استناد كفايت ميكند. اگر اشكال شود كه عدم نصب زن، امري عدمي است و تنها مطلبي كه از سيره استفاده ميشود اينستكه زنان در طول تاريخ اسلامي به اين مقام منصوب نشدهاند، ولي دليلِ عدم جواز نصب از آن استفاده نميشود. پس تمسّك به سيره در اين موارد در غايت اشكال است. در جواب گفته خواهد شد: بدون اشكال، امراء و حكّام ظلم مانند بنياميّه و بني عبّاس بيش از پانصد سال بر امّت اسملام حكومت ميراندند، و همينطور حكّامي كه بعد از آنها آمدند و راه آنان را پيمودند تا زمان ما. و در ميان امّت، همواره و در هر زمان زنان عالم، عاقل، شاعر، اديب، فقيه، مفسّر و محدّث وجود داشته است كه بعضي از آنها به مرتبه اجتهاد رسيده و از اهل استنباط شدهاند. و بسياري از آنان داراي صلاحيّت و تقوي بودهاند و با اين همه حتّي يك مورد در اين تاريخ طولاني نديدهايم كه يكي از زنان را به مقام قضاوت و حكومت منصوب كرده باشند. و اين مطلب نميتواند جز از راه عدم سازش آن با روح اسلام و شريعت محمّدي صلّي الله عليه وآله وسلّم باشد. بطوريكه حكّام نميتوانستند در نظر عامّه مردم كه آن را ضروري و بديهي از اسلام ميدانستند، مخالفت كنند. و اگر اسلام از اين امور نهي نميكرد، حتماً زنان را به مقامات قضائي و ولائي نصب ميكردند، و آنها را در هر شهر و ديار به قضاوت ميگماشتند، و ولايت استانهاي مهمّي از سرزمين اسلامي را به آنها ميسپردند. و بدون شكّ اين حكّام بر نصب زنان به منصب حكومتي سخت اشتياق داشتند، و زنان نيز براي بدست آوردن اين مناصب راغب بودند. زيرا در تاريخ ميبينيم كه آنان حتّي بسياري از غلامان و بردگان خود را منصب ميدادند، و امور مهمّ و مقامات عالي را به آنها ميسپردند، چگونه ميتوان گفت كه از دادن اين مناصب به زنان و دختران و خواهران خويش خودداري ميكردند؟! با اينكه مشاهده ميشود كه مردم عموماً و حكّام خصوصاً، مايل به شركت دادن زنان در اين امور ميباشند. پس با ملاحظه اين قرائن حاليّه و مقاميّه روشن ميگردد چگونه اين سيره بيزبان به ناطقي گويا بدل ميشود، و با بياني فصيح و روشن فرياد ميكند و دليل انعقاد اين مطلب مهمّ اسلامي را روشن ميسازد. و بهمين مقدار براي روشن شدن مطلب بسنده ميشود. امّا رواياتي كه در اين مورد به آنها استناد ميشود قبل از شروع بحث در آنها ناچاريم يك اصل و قاعدهاي كلّي تأسيس كنيم، كه در موقع شكّ در شرط بودن امري در قضاوت و حكومت بر آن اصل و قاعده تكيه كنيم و در موقع نبودن دليل اجتهادي بر شرطيّت آن مورد، به آن اصل و قاعده تمسّك جوئيم. و براي انجام يك بحث كامل بايد مقدّماتي را ذكر كرد: بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 139 آيه 84، از سوره 4: النّسآء. «در راه خدا نبرد كن و تو جز درباره خود تكليفي نداري و مؤمنان را بقتال تشويق كند و برانگيز. اميد است خداوند ستم كفّار را از شما دفع كند كه عقوبت و بأس خدا شديدتر است.» 140 آيه 195، از سوره 3: ءَال عمران. «آنانكه هجرت كردند و از ديار خود رانده شدند و در راه من رنج كشيدند و پيكار نمودند و كشته شدند، گناهشان خواهيم بخشيد (اين اعمال را كفّاره گناهانشان قرار خواهيم داد) و به بهشتهائي كه نهرها از زير آن جاري است داخلشان مينمائيم و اينها همه پاداشي است از جانب خدا و پاداشهاي نيك نزد خدا ميباشد.» 141 آيه 8 و 9، از سوره 60: الممتحنه. «خدا شما را از نيكي و عدالت با كسانيكه با شما نميجنگند و شما را از ديارتان بيرون نميرانند باز نميدارد، كه خداوند دادگران را دوست دارد. فقط شما را از دوستي با كساني باز ميدارد كه با شما جنگيدهاند و از ديارتان بيرون راندهاند و بر اخراج شما فشار آوردهاند و هر كس كه با كفّار پيوند دوستي برقرار كند ستمكار است.» 142 آيه 41، از سوره 9: التّوبه. «همگي سبكبار و گرانبار (بدون هيچ عذري) كوچ كنيد و با مال و جان در راه خدا جهاد نمائيد كه اين براي شما بهتر است اگر بدانيد.» 143 آيه 38، از سوره 9: التّوبه. «اي مؤمنان چرا وقتي به شما امر ميشود كه در راه خدا براي جهاد كوچ كنيد زمينگير ميشويد،اي به زندگي دنيا عوض آخرت خشنود شدهايد كه متاع دنيا نسبت به آخرت جز اندكي نيست.» 144 آيه 60 تا 62، از سوره 33: الاحزاب. «اگر منافقان و آنان كه قلوبشان به كفر بيمار است و شايعه سازان در مدينه دست از اعمال زشت خود برندارند، ترا بر آنها چيره ميسازيم كه نتوانند جز مدّت كمي در جوار تو در مدينه زيست نمايند. اينان رانده شدگان از رحمت پروردگارند. هر كجا يافت شوند دستگير و كشته شوند و اين قانون و سنّت الهي است در گذشته و قانون پروردگار قابل تبديل نخواهد بود.» 145 آيه 217، از سوره 2: البقره. «همواره با شما نبرد ميكنند تا شما را اگر بتوانند از دينتان برگردانند و هر فرد از شما كه از دين برگردد و با كفر بميرد، اعمالش در دنيا و آخرت فاسد و تباه خواهد شد. و اينان اهل آتشند و تا ابد در دوزخ خواهند بود.» 146 آيه 33 و 34، از سوره 5: المآئده. «سزاي كساني كه با خدا و پيامبر نبرد ميكنند، و ميكوشند در زمين فساد منتشر سازند، اين است كه كشته شوند يا به دار آويخته گردند يا دست و پايشان به خلاف يك ديگر (دست راست و پاي چپ يا بالعكس) قطع گردد، يا تبعيد گردند و اين كيفر براي ايشان رسوائي است در اين دنيا، و در آخرت عذابي سخت در انتظارشان خواهد بود. مگر كسانيكه توبه كنند پيش از آنكه دستگير شوند و بدانيد كه خداوند غفور و رحيم است.» 147 آيه 9 و 10، از سوره 49: الحجرات. «اگر دو طائفه از مؤمنين با هم به قتال برخيزند، بين آنان از اصلاح دهيد و اگر يكي از آن دو نسبت به ديگري راه تجاوز پيش گيرد با او نبرد كنيد تا به امر الهي باز گردد و اگر از تجاوز خود دست برداشت، بين آنان را عادلانه اصلاح كنيد و راه عادلانه پيش گيريد كه خداوند دادگران را دوست دارد. بدرستيكه مؤمنان برادر هماند و بين برادرانتان اصلاح كنيد و از خدا بترسيد تا مورد ترّحم قرار گيريد. 148 آيه 39 و 40، از سوره 22: الحجّ. «كسانيكه مورد حمله قرار ميگيرند، اجازه دارند كه قتال كنند چرا كه مورد ستم واقع شدهاند و خداوند بر ياري ايشان تواناست. كسانيكه به ناحقّ از ديار خود رانده شدهاند و تقصيرشان اينستكه ميگويند: پروردگار ما الله است و اگر خداوند بعضي از مردم را به دست بعض ديگر دفع نكند، صومعهها و كليساها و كنيسهها و مساجدي كه ذكر خدا در آن شود نابود و ويران ميگردد و البتّه كه خداوند ياوران خود را ياري ميدهد و خداوند قوي و غالب است.» 149 آيه 48، از سوره 4: النّسآء. «خداوند دوست ندارد كه صدا به بدي و دشنام بلند شود، مگر از كسيكه مورد ستم قرار گيرد.» 150 آيه 4، از سوره 47: محمّد. «آنها كه در راه خدا شهيد ميشوند، خداوند اعمالشان را از بين نميبرد.» 151 آيه 58، از سوره 22: الحجّ. «آن كسانيكه در راه خدا از وطن دوري گزيدند سپس كشته شدند يا مردند، خداوند روزي حسن و شايسته به آنها عطا مينمايد و او بهترين روزي دهندگان است.» 152 آيه 169 تا 171، از سوره 3: ءال عمران. «گمان مبريد كساني كه در راه خدا كشته ميشوند مردگانند، بلكه زندهاند و نزد خدا روزي دارند. و به نعمتهاي الهي مسرورند و به كسانيكه هنوز به آنها ملحق نشدهاند بشارت ميدهند كه هيچ ترس و اندوهي نداشته و از نعمتها و فضل الهي مسرور و مشعوفند و خداوند اجر مؤمنان را ضايع نخواهد كرد.» 153 آيه 154، از سوره 2: البقره. «آنان را كه در راه خدا كشته شوند مرده مخوانيد كه زندهاند ولي شما ادراك نميكنيد.» 154 ناگفته نماند استدلال به آيات در موارد دوازده گانه، اختصاص به همان مورد ندارد. بلكه بعضي از اين آيات علاوه بر مورد خود شامل بعضي از موارد ديگر هم ميشود. 155 «با افرادي كه ايمان به پروردگار و روز جزا ندارند به قتال برخيزيد. (خطاب جماعت مردان است) 156 «اي مؤمنان با كفّاري كه همسايه شما هستند جهاد كنيد.» 157 «پس در راه خدا بجهاد بپرداز و بدان كه تو خود مسؤول خويشي و تكليف ديگران بر عهده تو نيست و مؤمنين را (بقتال) ترغيب نما.» 158 «همگي سبكبار و سنگين بار (بدون هيچ عذري) كوچ كنيد.» 159 آيه 35، از سوره 33: الاحزاب. «بدرستي كه خداوند براي مردان و زنان مسلمان و با ايمان و فرمانبر و راستگو و صابر و اهل خشوع و صدقه دهنده و روزهگير و مردان و زناني كه قدم از راه عفّت برون نميگذارند و خدا را بسيار ياد ميكنند آمرزش و اجر بزرگي مهيّا نموده است.» 160 اجماع محصَّل و منقول 161 تفسير الميزان» ج 2 ص 284 162 «تحرير، كتاب جهاد» آخر صفحه 134 163 «تذكره» كتاب جهاد ص 1 164 «مبسوط» كتاب جهاد ص 5 165 ناگفته نماند تمام اين مطالب كه ذكر شد، در صورتي است كه زنان با مردان آميزش پيدا نكنند و هر كدام بكار خود مشغول بوده از اختلاط هم بپرهيزند. همچنين جائز نيست زنان در هنگام مداواي مردان، نظر بر مواضع محرَّم آنان بيندازند و يا بدن آنها را لمس كنند، مگر در مواقع ضرورت. (مؤلّف) 166 و چنين گمان نرود كه فراگيري فنون جنگ براي زنان و رزمآزمائي، مستلزم اختلاط زن و مرد در صفهاي واحدي است زيرا كه اينگونه استلزام اختلاط در حكومتهاي جائر و كافر است كه بناي آنها بر مراعات دستورات و قوانين اسلام نيست؛ وليكن گفتار ما در اينجا راجع به حكومت اسلام است و بنابراين بر عهده دولت اسلام است كه به زنان آداب رزم و جنگ را بطور صحيح بياموزد و راه دفاع از جان و نفس آنان را به آنها نشان دهد بطوريكه هيچيك از محظورات مذكوره لازم نيايد؛ همچنانكه بر عهده دولت اسلام است كه به آنها ساير فنون و حرفههائي را كه اختصاص به آنان دارد بياموزد مانند: فنّ پزشكي و فنّ جرّاحي و قابلگي و مداواي زنان مريضي كه در هنگام زايمان نيازمند به عمل جرّاحي هستند بطوريكه هيچيك از جهات اختلاط منفي و منهي عنه بين مردان و زنان پيش نيايد. 167 اين روايت را از «درّ المنثور» ج 2، ص 153 نقل كرديم. 168 «فروع كافي» چاپ حيدري ج 5، كتاب «الجهاد» ص 9 169 منتهي» ج 2، كتاب «جهاد» ص 899 170 «فروع كافي» ج 5، ص 9 171 «مبسوط» ج 8، كتاب «قضاء» ص 101 172 ظاهراً اين تفصيل راجع به نماز جماعت باشد كه چون مردي از جماعت عقب بيفتد و بخواهد به ركوع امام برسد امام را با ذكر تسبيح مطلع كند و چون زني از جماعت تأخير بيفتد و بخواهد امام را مطلع كند دستهاي خود را بهم بزند تا آنكه صداي او بلند نشود. 173 «خلاف» طبع سنه 1383، ج 2، كتاب «قضاء» ص 590 174 «قواعد» ج 2، كتاب «قضاء» ص 201 175 «تحرير الاحكام» كتاب «قضاء» ص 179 176 «شرايع» چاپ محمّد كاظم ـ كتاب «قضاء» ص 273 و 274 177 «شرح لمعه» چاپ محمّد كاظم، ج 1 ص 200 178 «مسالك» ج 2، صفحه اوّل از كتاب «قضاء» 179 «كفايه الاحكام» صفحه اوّل از كتاب قضاء. 180 «جواهر» چاپ ملفّق صحفه اوّل و دوّم از كتاب قضاء. 181 «مفتاح الكرامه» ج 10، كتاب «قضاء» ص 9 182 «معتمد الشّيعه» كتابي است بس نفيس و ارزشمند كه متعلّق به پدر مولي أحمد نراقي مرحوم مولي مهدي نراقي است كه او از طرف مادري جدّ اعلاي ما بحساب ميآيد.» 183 «قضاء» كني ص 12 184 «شرح كبير» ج 2، صفحه اوّل از كتاب «قضاء». بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت ششم: بحث مساله ولايت و ولايت فقيه صفحه قبل بحث در مساله ولايت بهعنوان مقدمه بررسي روايات در باب قضاوت و حكومت مقدّمه اوّل قضاوت و حكومت شعبهاي از شعبهها و شأني از شؤون ولايت است. و ولايت امري بس بزرگ و شأني بسيار بلند مرتبه است. زيرا ولايت عبارت است از حكومت بر جان و مال و ناموس و آبرو و ديگر شؤون مردم و تصرّف در آنها. و در حقيقت، ولايت عبارت است از رهبري و بدست داشتن مصالح مردم و بهرهبرداري از نعمتهاي الهي و به ثمر رسانيدن استعدادهاي نهفته در وجود آنها به بهترين و كاملترين وجه. بنابراين اگر اين منصب به افراد لائق و شايسته واگذار شود، مردم در امور دنيا و آخرت در كمال تنعّم و سعادت بسر خواهند برد، و بسوي تكامل حقيقي خود رهسپار خواهند شد. و در دنيا به گواراترين زندگي و بهترين سعادت نائل خواهند گرديد، و در عين حال به آخرين درجه كمالات انساني اوج خواهند گرفت، و در آخرت نيز از نتائج اعمال و كردار نيك خود بهرهمند خواهند شد كه دنيا مزرعه آخرت و بازار تجارت آنجاست. و در بهشت از تمام نعمتهاي مهيّا و آنچه بخواهند و اشتها كنند متنعّم و ملتذّ خواهند گرديد. ولي اگر اين منصب در جاي خود قرار نگيرد و بدست افراد فاسد و فاسق افتد، انسانها ضايع ميشوند، و استعدادهاي نهفته ايشان در همان مرحله نطفهاي از بين خواهد رفت. و هيچ حقّي به صاحبش نخواهد رسيد و زندگي مردم مانند زندگي حيوانات و جانوران، بر پايه غلبه وهم و شهوت و درندهخوئي قرار خواهد گرفت. كه هر فردي حيات خود را در ممات ديگري، و سلامت خويش را در فقر و فلاكت ديگران مييابد. و در اينصورت است كه جامعه تبديل به مجتمع جنگلي خواهد شد و به محيط درندگان و چرندگان تغيير پيدا ميكند. بازگشت به فهرست آيات قرآن كريم دال بر ولايت كليّه امام معصوم مقدّمه دوّم آيات شريفه قرآن، ولايت را بر عهده آنچنان مردي الهي قرار ميدهد كه حقيقت در وجودش تجلّي يافته و از جانب خداوند هدايت شده، و بسوي او هدايت ميكند. و اين آيات مردم را فقط به پيروي از چنين كسي دعوت ميكنند، و چنين كسي همان معصوم از پيروي هواهاي نفساني و متابعت از نفس امّاره و لغزشها و اشتباهات است. 1 ـ خداوند متعال ميفرمايد: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَهِ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الاْمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللَهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَهِ وَالْيَوْمِ الاْ´خِرِ ذَ ' لِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً. 185 «اي مؤمنان از خدا و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد و اگر در موردي بين شما نزاعي در گرفت آن را به حكم خدا و رسول برگردانيد اگر ايمان به خدا و روز جزا داريد كه اين براي شما بهتر و سرانجام نيكوتري دارد.» استدلال به اين آيه بدين نحو است كه: اطاعت خدا همان پيروي از احكام اوست كه در ضمن آيات قرآن به زبان عربي فصيح و روشن فرستاده شده و بوسيله روح الامين بر قلب پيغمبر ما صلّي الله عليه وآله وسلّم فرستاده شده تا مردم را انذار كند. و امّا اطاعت از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم بر دو قسم است: اوّل: در احكام جزئي كه بيان خود پيغمبر است براي تعيين حدود احكام كلّي و قيود و شرائط آنها، به قانون گذاري و تشريع احكام باز ميگردد. دوّم: احكامي است كه در موضوعات و مسائل روزمره زندگي، كه مربوط به وليّ است بعنوان والي و امام بر مردم از پيغمبر صادر ميشود. و در اين قسم، تشريع الهي دخالتي ندارد، بلكه اينگونه اوامر و نواهي از شخص پيغمبر از جهت احاطه او به مصالح مردم، و حوادث و پيشآمدهاي زندگي صادر ميشود. و اين دو قسم اطاعت از پيغمبر با اطاعت از خدا و آيات قرآنيّه مغايرت دارد، از اينرو اطاعت رسول را با عطف به اطاعت خدا متّصل كرده، و عطف دلالت بر مغايرت دارد. و بواسطه همين مغايرت و دوگانگي، خداوند لفظ امر به اطاعت را تكرار نموده است. و امّا اولي الامر در هر زمان و موقعيّتي كه باشند اجازه تشريع ندارند، بلكه منصب امارت و حكومت و ولايت بر مردم، در موارد مختلف با آنهاست، و اولي الامر فقط از اين جهت با پيغمبر شريكند. و به جهت اين نوع اشتراك، يعني اشتراك در تصدّي امور و ولايت بر مردم، خداوند اطاعت آنها را بدون تكرار لفظ امر به اطاعت (اطيعوا) واجب كرده است. اولي الامر بايد معصوم از گناه و خطا باشند. و گرنه امر به اطاعت خدا و پيغمبر با امر به اطاعت از ايشان امر به ضدّين، بلكه متناقضين خواهد بود. و اين مطلب بر خداوند محال است. چنانچه فخر رازي در تفسير خود به آن اعتراف نموده، و احتمال اينكه وجوب اطاعت از آنها مانند وجوب اطاعت حكّام مسلمين است. در زمان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم و أميرالمؤمنين عليه السّلام ـ كه وجوب در اين صورت مخصوص مواردي است كه حكم آنها با حكم خداوند مخالف نباشد، و اگر در مواردي خطا كنند، مفسده اين خطاها با مصالح حاصل از ولايت آنها بر مردم جبران ميشود ـ مردود است. زيرا گرچه اين مطالب في حدّ نفسه و بالذّات صحيح است، ولي با ظاهر سياق آيه منطبق نيست و آيه در اين مطلب ظهور دارد كه وجوب اطاعت از اولي الامر به همان نحو و بر منوال وجوب اطاعت از خدا و رسول به سبك واحد و سياق واحد است. پس به ناچار بايد پذيرفت كه اولي الامر افرادي از مردم هستند، كه از خطا و گناه معصومند و همه مسلمين اتّفاق دارند كه هيچكس عصمت ولائي و رهبري در اين آيه را براي احدي قائل نيست. جز آنچه شيعه براي ائمّه دوازدهگانه خود قائل است. پس مورد آيه بالطّبع بر آنها تطبيق ميكند. فائده: از آنرو كه آيه خطاب به مؤمنين دارد، و خداوند اطاعت اولي الامر را بر آنها واجب كرده بنابراين معقول نيست كه در هيچ امري، نزاع بين مردم و اولي الامر واقع گردد، پس مورد نزاع در آيه شريفه (فان تنازعتم) منحصر است به اختلافات مسلمين در بين خود، و چون مرجع نزاع كتاب خدا و سنّت رسول اكرم است، و اين دو فقط مصدر تشريع احكامند، پس در مورد نزاع بايد به اين دو مراجعه كنند، چنانكه آيه دلالت دارد، و أميرالمؤمنين عليه السّلام اين چنين آيه را تفسير نموده، هنگاميكه مالك اشتر را روانه مصر نموده در عهد نامهاي كه به او مينويسد ميفرمايد: «در كارهاي مهمّ و معضلي كه براي تو پيش ميآيد به حكم خدا و رسول عمل نما، و در اموري كه حكم بر تو مشتبه است به حكم خدا و رسول گردن نه، كه خداوند به مردمي كه ارشاد آنها را دوست دارد ميفرمايد: «اي مؤمنان خدا را اطاعت كنيد و پيغمبر و اولي الامر را اطاعت نمائيد، و اگر در موردي اختلاف كرديد، آن را بر كتاب خدا و سنّت پيغمبر عرضه بداريد». و رجوع به خدا، رجوع به آيات صريح قرآن است. و رجوع به پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم رجوع به سنّت اوست، كه موجب اجتماع بوده و تفرقه را از بين ميبرد». 186 2 ـ خداوند ميفرمايد: أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاَ يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدَي' فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ. 187 «آيا آنكس كه به حقّ راه ميبرد براي پيروي سزاوارتر است، يا كسي كه راه را پيدا نكرده مگر آنك دست او را بگيرند، و هدايتش كنند. پس چرا از مسير خود منحرف شده به راه باز نميگرديد، چگونه حكم خواهيد كرد»؟! استدلال به آيه چنين است: پايه و اساس استدلال بر لزوم متابعت حقّ است. زيرا خداوند ميفرمايد: «بگو خداوند به حقّ هدايت مينمايد» پس از آنكه از مشركين با جمله استفهام انكاري: «بگواي از شركاء شما كسي هست كه به حقّ راه برد»؟ اقرار ميگيرد كه شركاء آنها به حقّ راه نميبرد. سپس بر اين اساس معادلهاي ترسيم ميكند كه ميان جمله أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ إِلاَّ أَنْ يُهْدَي «يا كسي كه هدايت نيافته مگر آنكه خود هدايت شود». بنابراين فرموده: أَفَمْن يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لاَ يَهِدِّي إِلاَّ أَنْ يُهْدَي. «آيا آنكس كه به حقّ راه ميبرد براي پيروي سزاوارتر استيا كسي كه هدايت نيافته، مگر آنكه از او دستگيري شود». و معلوم است كه «لاَ يَهِدِّي» از باب افتعال است و اصل آن «لاَ يَهْتَدي» بوده و «تاء» در «دال» ادغام شده و بصورت «لاَ يَهِدِّي» درآمده است. پس از روشن شدن مطلب ميگوئيم: معادله صحيح حتماً بايد بين نفي و اثبات صورت پذيرد. مانند جمله «زيد آمد، يا نيامد». و صحيح نيست گفته شود: «زيد آمد، يا غذا نخورد». مگر آنكه بين آمدن و خوردن تلازم باشد. پس در هر طرف معادله، جملهاي مقدّر است كه معني به آنها كامل ميشود، و معادله به اين شكل تحقّق پيدا ميكند: «زيد آمد غذا خورد، يا نيامد و غذا و نخورد»: و آيه مورد بحث از اين قبيل است. زيرا «كسي كه راه نمييابد مگر با هدايت شدن» عِدل معادله نيست. مگر اينكه دو جمله در دو طرف معادله قرار دهيم: «آيا كسي كه به حقّ راه ميبرد و خود راه يافته و رهنمون شده است، به پيروي سزاوارتر است يا كسي كه جز با هدايت و دستگيري از او نميتواند هادي و راهبر شود؟» نتيجه آنستكه: هر كس هدايت وي به دست ديگري است و بنفسه نميباشد، نميتواند هادي به حقّ باشد. وهادي بسوي حقّ كسي است كه هدايت او ذاتي و الهي باشد. اين شخص كسي است كه علم او حضوري و فعلي بوده و خداوند او را از خطا و لغزش مصون داشته است. 188 پس اين آيه نظير آيه شريفه: وَ جَعَلْنَـ'هُمْ أَنءِمَّه يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَ'تِ وَ إقَامَ الصَّـلوَ'ه وَ إِيتَاءَ الزَّكَوَ ' ه وَ كَانُوا لَنا عَـ'بِدِينَ، 189 «ما اين افراد را امامان و پيشواياني قرار داديم كه به فرمان هدايت ميكنند. و امور خير و بپاداري زنماز و پرداختن زكات را به ايشان وحي نموديم و اينان از عبادت كنندگان براي ما بودند.» و نيز آيه شريفه وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَنءِمَّه يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَ كَانُوا بِأَيَـ'تِنَا يُوقِنُونَ 190 «و ما از ايشان (بني اسرائيل) پيشواياني برگزيديم تا مردم را به فرمان ما هدايت نمايند، به آن هنگام كه صبر پيشه كردند و به آيات ما يقين داشتند»، ميباشد. از مطالب گذشته روشن ميگردد كه: آيه دلالت بر لزوم عصمت در امام دارد، كه به امور مردم قيام مينمايد. و استدلال به اين آيه بر ولايت فقيه ـ چنانچه در خطبه نماز جمعه شنيده شده ـ تمام نيست. و ما بحمدالله كتابي نفيس و پر مطلب در معرفت امام بنام «امام شناسي» نوشتهايم، و در آن از اين دو آيه و ديگر آياتي كه بر عصمت امام دلالت دارند بحث كافي و تمام نمودهايم. 3 ـ يَـ'´دَ ' وُدُ إِنَّا جَعَلْنَـ'كَ خَلِيفَه فِي الاْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لاَ تَتَّبِـعِ الْهَوَي' فَيُضِلُّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَهِ. 191 «اي داود! ما تو را خليفه و جانشين خود در زمين قرار داديم، پس ميان مردم به حقّ حكم نما. و از هوي و هوس پيروي مكن كه از راه خدا گمراهت خواهد نمود.» خداوند در اين آيه جواز حكم و قضاوت را فرع جانشين خداوند بودن قرار داده، و خليفه الهي كسي است كه تمام صفات بندگي به حدّ كمال در وي موجود باشد. صفاتي كه محاذي صفات ربوبي است، و حضرت حقّ واجد بالذّات آنها است. و اين كيفيّت جز با عصمت تحقّق پذير نيست، بلكه عصمت از لوازم و آثار آنست. ممكن است توهّم شده يا گفته شود كه: آيه وجوب حكم بين مردم را فرع خلافت قرار داده، ولي جواز حكم را متفرّع بر خلافت نكرده است. يا آنكه حكم به حقّ در بين مردم را فرع خلافت نموده، پس وجوب حكم به حقّ مترتّب بر قيد است (قيد حقّ بودن حكم) ولي اصل حكم نمودن و نفس حكم مترتّب بر قيدي نيست. ولي اين سخن صحيح نيست. چنانكه آشتياني ـ قُدِّس سِرُّهُ ـ در كتابش ذكر نموده192، زيرا امر اگر پس از نهي و منع وارد شود افاده جواز ميكند. و بدون اشكال آيه ظهور دارد بر اينكه حكم به حقّ به نحو قيد و مقيّد با هم فرع خلافت الهي است. 4 ـ خداوند به پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم ميفرمايد: إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَـ'بَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَ ' كَ اللَهُ وَ لاَ تَكُنْ لِّلْخَائِنِينَ خَصِيمًا. 193 «ما كتاب را به حقّ بر تو فرستاديم تا به آن نحو كه خدا بتو نشان داده بين مردم حكم نمائي، پس طرفداري از خائنان مكن». و استدلال به اين آيه نيز موقوف است بر انحصار لزوم تبعيّت از حقّ و عدم واسطه بين حقّ و باطل، به دليل آيه: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَـ'لُ فَأَنِّي تُصْرَفُونَ. 194 «آيا بعد از حقّ جز گمراهي طريق ديگري نيز هست؟ پس به كجا ميرويد؟» بنابراين حكم بين مردم، آنطور كه خدا نشان ميدهد و مينماياند، فقط همان حكم به حقّ است كه هرگز باطلي به آن آميخته نباشد. و خداوند چنين حكمي را مترتّب بر فرستادن قرآن بر قلب پيامبر اسلام كرده است. پس در آيه، نزول كتاب بر قلب پيامبر اكرم ـ كه گيرنده وحي و در بردارنده اسرار الهي (لاهوتي، جبروتي، ملكوتي) است ـ علّت حكم بين مردم به آنچه خدا مينماياند شده است كه همان حقّ است. 5 ـ كَانَ النَّاسُ أُمَّه وَ ' حِدَه فَبَعَثَ اللَهُ النَّبِيِّينَ مُّبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَـ'بَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ. 195 «مردم همگي تابع يك مرام (ساده و بدون اختلاف) بودند پس خداوند پيامبران را براي بشارت و انذار فرستاد و كتاب را به حقّ با ايشان نازل نمود، تا (آن كتاب) بين مردم در آنچه اختلاف نمودهاند حكم كند. استدلال به اين آيه مانند آيه قبلي است. 6 ـ وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَـ'بَ بِالْحَقِّ مُّصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَـ'بِ وَ مُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَ ' ئَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ. 196 «ما قرآن را به حقّ بر تو فرستاديم كه كتب الهي را تصديق نموده بر آنها تسلّط و سيطره دارد. پس ميان مردم به آنچه خدا فرستاده حكم نما و از هواهاي آنها پيروي مكن نسبت به آنچه از حقّ نزد تو آمده است.» و پس از فاصلهاي كوتاه ميفرمايد: وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَ ' ئَهُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضً مَا أَنْزَلَ اللَهُ إِلَيْكَ. 197 «در بين مردم به آنچه خدا فرستاده حكم كن و از هواهاي مردم پيروي منما و زنهار كه ترا نفريبند و از بعضي از آنچه خدا فرستاده منصرفت نسازند.» استدلال به اين نيز مانند آيات گذشته، بر مبناي ترتّب احكام الهي بر نزول كتاب به حقّ، استوار است. 7 ـ فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّي' يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا. 198 «به پروردگارت سوگند، كه اين مردم به ايمان نخواهند رسيد مگر آن زمان كه در مشاجرات خود از تو حكم جويند و سپس در قضاوت تو كمترين ناراحتي در خود احساي ننمايند و تسليم محض و منقاد حكم الهي شوند». خداوند در اين آيه پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم را مصدر حكم و قضاوت قرار داده، كه قضاوت در دعاوي و مشاجرات مسلمين بر آن دور ميزند بنحوي كه هرگز از حكم وي احساس ناراحتي و ثقل در خود ننمايند. پس قضاوت پيغمبر حقّ خالص است، كه از نورانيّت و روشن بيني خود حضرتش، كه متجلّي به انوار الهي، و متخلّق به اسماء و صفات حضرت حقّ است مايه ميگيرد، كه از آن جمله علوم كلّيّه الهيّه است. 8 ـ وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاَ مُؤْمِنَه إِذَا قَضَي اللَهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَه مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـ'لاً مُّبِينًا. 199 «هيچ فرد مسلمان حقّ ندارد از خود اظهار رأي و سليقه نمايد، وقتيكه خدا و پيامبرش به امري حكم كنند، و هر كس به حكم خدا و رسول گردن ننهند به گمراهي آشكاري افتاده است.» خداوند در اينجا پيامبر را قرين خود قرار داده، كه چون به امري فرمان دهد اختيار از همه كس در آن مورد سلب ميگردد، كه اختياري در مقابل اختيار پيغمبر و ارادهاي در جنب اراده وي ندارند، و حكم او حكم الله است؛ و در استواري و استقامت به منزله حكم خدا است. بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 185 آيه 59، از سوره 4: النّسآء 186 «نهج البلاغه» باب نامهها ص 93 و 94 187 آيه 35، از سوره 10: يونس 188 مراد از هدايت غيري آنستكه شخص بواسطه غير خود از مردم هدايت پيدا كند. ولي هدايت ذاتي آنستكه بواسطه حضرت حقّ، راه بر افراد روشن گردد و چيز ديگري در اين امر مدخليّت نداشته باشد. 189 آيه 73، از سوره 21: الانبياء 190 آيه 24، از سوره 32: السجّده 191 آيه 26، از سوره 28: ص 192 كتاب «قضا» آشتياني ص 3 193 آيه 105، از سوره 4: النّسآء 194 آيه 32، از سوره 10: يونس 195 آيه 213، از سوره 2: البقره 196 آيه 48، از سوره 5: المآئده 197 آيه 49، از سوره 5: المآئده 198 آيه 65، از سوره 4: النّسآء 199 آيه 36، از سوره 33: الاحزاب بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت هفتم: رواياتي که دلالت دارند مقام حکومت اختصاص به معصومين عليهم السلام دارد صفحه قبل رواياتي كه دلالت دارند مقام حكومت اختصاص به معصومين عليهمالسلام دارد و امّا رواياتي كه دلالت دارد مقام حكومت اختصاص به معصومين «پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام» دارد بسيار است. از جمله روايتي است كه كليني از گروهي از محدّثين از سَهل بن زهير، از محمّد بن عيسي، از أبي عبدالله مؤمن، از ابن مسكان، از سليمان بن خالد، از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه فرمود: «از حكومت بپرهيزيد كه آن مخصوص امام عالم به قضاوت و عادل در ميان مسلمين، يعني نبيّ يا وصيّ نبيّ است.» 200 ديگر شيخ صدوق اين روايات را در «من لايحضر» از سليمان بن خالد نقل ميكند. فقط بجاي لفظ «لِنَيّيٍ» «كَنَبّيٍ» آورده است. 201 همچنين اين روايت را شيخ طوسي در «تهذيب» با اسناد خود از سهل بن زياد از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده است. 202 و از جمله روايتي است كه كليني از محمّد بن يحيي، از محمّد بن أحمد، از يعقوب بن يزيد، از يحيي بن مبارك، از عبدالله بن جبله، از أبي جميله، از إسحاق بن عمّار از امام صادق عليه السّلام نقل نموده كه حضرت فرمودند: «أميرالمؤمنين عليه السّلام به شريح قاضي فرمود: اي شريح تو بر مسندي تكيه زدي كه جز پيغمبر، يا وصيّ پيغمبر، يا شقيّ بر آن تكيه نميزند.» 203 و شيخ طوسي در «تهذيب» با اسناد خود از محمّد بن أحمد عين اين حديث را نقل نموده است. 204 ولي مرحوم صدوق در «فقيه» از أميرالمؤمنين عليه السّلام چنين روايت نموده: «در مجلسي نشستهاي كه غير نبّي يا وصيّ يا شقيّ در آن ننشسته است.» 205 از روايت كليني و شيخ طوسي استفاده ميشود كه مشكلات قضاوت چنان است كه اين منصب را مختصّ معصوم نموده، و از روايت صدوق چنين استفاده ميشود كه از زمان پيغمبر تا زمان حاضر جز يكي از اين سه گروه در مقام قضاوت ننشسته است. مرحوم مجلسي در «مرآت العقول» ميگويد: ظواهر اين اخبار دلالت دارد كه قضاوت جز براي معصوم جائز نيست، و شكّي نيست كه معصومين عليهمالسّلام براي شهرها و بلاد قاضي نصب ميكردند. پس بايد اخبار را به اين معني حمل نمود كه قضاوت در اصل اختصاص به آنها دارد، و براي شخص ديگري جز با اجازه آنان جائز نميباشد. همچنين آنجا كه ميفرمايد: «بايد فقط پيامبر در مسند قضاوت بنشيند» يعني اصاله حقّ اوست. و حاصل مطلب آنكه اختصاص و حصر در روايت اضافي است، يعني بالنّسبه به كسي كه بدون اجازه آنها در اين مسند بنشيند. 206 بهترين و كاملترين اين روايات، حديثي است كه كليني از أبي محمّد قاسم بن علاء با حذف واسطه از عبدالعزيز بن مسلم از حضرت رضا عليهالسّلام در «مرو» نقل نموده است. و حضرت اين روايت را كه حديث مفصّلي درباره ولايت و شؤون آنست فرمودهاند تا آنجا كه ميفرمايد: «همانا امامت شأنش بزرگتر و ارزشش بلندتر و مكانش رفيعتر از آنستكه مردم به عقول خود به آن برسند، يا به آراي خود به آن دست يابند، يا اينكه به اختيار خود امامي را تعيين نمايند.» 207 تمام آنچه در اين مورد گفته شد قسمتي از دلائل بر ولايت امام عليهالسّلام است كه در آن غايت اختصار رعايت شده است. بازگشت به فهرست روايات دال بر ولايت فقيه مقدّمه سوّم رواياتي هست كه دلالت دارند بر اينكه ائمّه عليهم السّلام براي حكومت و قضاوت مرداني را بطور خاصّ، يا بنحو عامّ منصوب ميكردند. و ما بعضي از آنها را در اينجا ذكر ميكنيم. 1 ـ روايت معروف عمربن حنظله است كه كليني آنرا بطور مستند از محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از محمّد بن عيسي، از صفوان، از داودبن حصين، از عمربن حنظله، از حضرت صادق عليه السّلام نقل ميكند كه وي از آن حضرت پرسيد: «اگر دو نفر از ما (شيعه) در وام يا ميراث نزاعي دارند،اي ميتوانند محاكمه نزد سلطان يا قضات جور و ظلم ببرند؟». فرمود: هر كس محاكه را به نزد طاغوت بَرَد، و بنفع او حكم نمايد همانا آن مال را به حرام گرفته، گر چه در اين مورد حقّ با او باشد. زيرا آن مال را به حكم طاغوت گرفته، در حاليكه خداوند فرمان داده كه به طاغوت كافر گردند. عمر بن حنظله گويد: پرسيدم چه بايد كرد؟ فرمود: تفحّص نمائيد و شخصي را كه از شما بوده (شيعي باشد) و اخبار ما را روايت ميكند و در حلال و حرام نظر ميافكند و احكام ما را ميداند، پيدا كنيد. و او را به حكميّت قبول نموده و به حكم او گردن نهيد كه من او را حاكم بر شما قرار دادم. و چنانچه حكمي نمود، و شما از او اطاعت ننموديد، حكم خدا را سبك شمرده و ما را ردّ كردهايد. و كسي كه ما را ردّ كند، خدا را ردّ كرده و اين در حدّ شرك به خداست».208 و شيخ طوسي اين روايت را از محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسن بن شمون، از محمّد بن عيسي در «تهذيب» آورده است. 209 اين روايت تتمّهاي دارد كه مرحوم صدوق در «من لايحضره الفقيه» خود آورده است: «گفتم: اگر هر يكي از متخاصمين، فردي را با شرائط شما انتخاب كردند و آن دو نفر در قضاوت اختلاف كردند، آن وقت چه بايد كرد؟». فرمود: حكم آنست كه عادلتر، فقيهتر، راستگوتر، و با تقواترين آن دو را صادر كند و به حكم ديگري نبايد التفات نمود. گفتم: اگر هر دو عادل و مورد قبول اصحاب بوده و هيچكدام بر ديگري برتري نداشته باشند، در آنصورت حكم چيست؟ فرمود: اگر روايت يكي از آن دو كه مطابق آن حكم نموده، با اجماع اصحاب تو (شيعه) مطابقت دارد بايد به آن عمل نمود، و روايت نادر را كه بين اصحاب تو (شيعه) مشهور نيست، رها كرد كه در امر اجماعي ترديد وجود ندارد. و بدان كه امور بر سه گونه است: امري كه صحّت و درستي آن روشن و واضح است و بايد اطاعت شود. و امري كه ضلالت و گمراهي آن روشن است، كه بايد از آن اجتناب كرد. و امري كه صحّت و سقم آن واضح نيست، كه حكم آن به خداوند مربوط ميشود. (مردم نبايد به آراء خود آن را تفسير نمايند). پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمودند: امور بر سه گونه است: حلال روشن، حرام واضح، و شبهات بين اين دو. و هر كس شبهات را ترك گويد، از محرّمات نجات يابد، و هر كه مرتكب شبهات شود به محرّمات دچار گردد و بيآنكه خود بفهمد به هلاكت افتد. گفتم: اگر هر دو خبر از شما مشهور باشد، و ثقات از شما روايت كرده باشند، چه بايد كرد؟ فرمود: آن حكمي كه با كتاب و سنّت موافق است، و با عامّه (اهل تسنّن) مخالف است، بايد اخذ شود. گفتم: فدايت شوم، اگر يكي از دو خبر موافق نظر عامّه، و ديگري مخالف با نظر آنان باشد تكليف چيست؟ فرمود: به آن حكمي كه مخالف عامّه است عمل شود كه رشد در آن است. گفتم: فدايت شوم، اگر هر دو خبر موافق دو دسته از عامّه باشد چه؟ فرمود: نظر شود به خبري كه حاكمان و قاضيان ايشان بيشتر به آن توجّه دارند. آن ترك، و خبر ديگر اخذ شود. گفتم: اگر حاكمان عامّه به هر دو خبر با توافق نظر دهند چه بايد كرد؟ فرمود: در اين موقع بايد توقّف نموده تا امام خود را زيارت نمائي كه تأمّل در شبهات بهتر از افتادن در مهلكه است». 210 در «مستند» پس از نقل قسمتي از اين حديث گويد: تضعيف اين حديث از نظر سند با جبران مفاد آن ـ چنانچه گذشت، تا جائي كه به مقبوله مشهور شده است ـ صحيح نيست. زيرا در سند حديث كسي كه نسبت به او ترديد شود، جز داودبن حصين، كس ديگري وجود ندارد. و نجاشي او را قابل اعتماد ذكر كرده است. تازه اگر سخن شيخ و ابن عقده صحيح باشد كه درباره او توقّف كردهاند، اين روايت موثّق بشمار ميآيد، نه ضعيف. و توثيق عمربن حنظله هم نقل شده است. علاوه بر اين، در سند قبل از اين دو صفوان بن يحيي آمده، و نقل شده كه اهل حديث بر تصحيح خبري كه سندش تا وي صحيح باشد اجماع دارند. 211 نگارنده گويد: اين بود سند روايت. امّا از جهت دلالت متن، با همه اشكالاتي كه بر آن وارد است، و در كتب اصول، مصل «رسائلِ» شيخ و غيره ذكر شده اجمالاً دلالت بر ثبوت ولايت براي فقهاي شيعه در مقامات سهگانه يعني فتوي، قضاوت و حكومت دارد. و اين نظير آيه نَبَأ 212است، كه با همه كثرت اشكالات وارده بر آن بر حجّيّت خبر واحد دلالت ميكند، چنانچه شيخ انصاري (قده) قائل است. 2 ـ كليني با سند خود از حسين بن محمّد، از معلّي بن محمّد، از حسن بن علي از أبي خديجه نقل ميكند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: «بپرهيزيد از اينكه يكديگر را براي محاكمه نزد اهل جور و ظلم ببريد. ولي مردي كه از شما بوده (شيعي باشد) و احكام ما را بداند و بتواند ميان شما قضاوت نمايد، بيايد، و نزاع را پيش او ببريد، كه من او را قاضي بر شما قرار دادهام». 213 و شيخ طوسي اين حديث را در «تهذيب» به همين سند و متن ذكر كرده، ولي بجاي «قضاوت ما»، «قضاياي ما» آورده است. 214 و صدوق آنرا از أحمد بن عائذ، از أبي خديجه سالم بن مكرم جمّال نقل نموده كه حضرت صادق عليه السّلام به عين اين متن را فرمودند، ولي بجاي لفظ «قضاوت ما»، «قضاياي ما» آوردهاند. 215 و محمّد بن حرّ عاملي در «وسائل الشّيعه» از محمّد بن حسن (شيخ طوسي) با سند خود از محمّد بن علي بن محبوب، از أحمد بن محمّد، از حسين بن سعيد، از أبي جهم، از أبي خديجه نقل ميكند كه ميگويد: امام صادق عليه السّلام مرا بسوي اصحاب ما (شيعيان) فرستاد و فرمود: «به ايشان بگو: اگر خصومتي بين شما پديد آمد و يا اختلافي در ميان شما پيدا شد، مبادا به يكي از اين قضات جور و ظلم مراجعه كنيد. بلكه مردي را از ميان خود (شيعه) كه حلال و حرام ما را ميشناسد، حَكَم قرار دهيد و قضاوت را نزد او ببريد. كه من او را بر شما قاضي قرار دادم. و مبادا كه همديگر را براي محاكمه به نزد سلطان ظالم ببريد». 216 كَنْي اين روايت را در «قضا»ي خود ذكر كرده217، و قسمتي از آنرا نراقي در «مستند» آورده است. 218 ناگفته نماند كه صاحب «مستند» اين دو روايت را صحيح دانسته، و سپس گويد: توصيف اين دو روايت را به عدم صحّت ـ با اينكه اين سخن در نزد ما ضرري به حديث نميرساند، با توجه به اينكه در اصول معتبره ذكر شدهاند، و با اجماع محقّق مستفيض جبران ميشوند، و نيز با توجّه به اينكه در «مسالك» گفته: اين دو حديث و مقبوله بين اصحاب مشهور است، و علماء در عمل به مضمون آن متّفقند ـ صحيح نيست. زيرا روايت اوّل را شيخ صدوق در كتاب «الفقيه» خود از أحمد بن عائذ، از أبي خديجه نقل نموده است. و سند شيخ صدوق تا أحمد بن عائذ صحيح ميباشد، چنانچه در «روضه» بدان تصريح نموده، و أحمد بن عائذ خود موثّق و شيعي است. و امّا أبو خديجه كه نامش سالم بن مكرم است، اگر چه شيخ او را در جائي ضعيف شمرده، لكن در جائي ديگر او را توثيق نموده است. همچنين نجاشي او را توثيق كرده است، و حسن بن عليّ بن الحسن گفته: وي مردي شايسته است. و در كتاب «مختلف» در باب خمس روايت او را صحيح شمرده، و محقّق استرآبادي در كتاب «رجال» خود او را موثّق شمرده است. 219 و امّا تحقيق مطلب آنستكه: أبو خديجه بنام سالم بن مكرم در كوفه بوده و شترداري ميكرده و گاهي از او به أبي سلمه كنيه ميآورند. او شخص موثّقي است؛ و از امام ششم و هفتم روايت نقل نموده است. و از او كتابي باقي مانده كه بزرگان از او نقل ميكنند. شيخ محمّد تقي تستري در «رجال» خود گويد: علاّمه در «خلاصه» گويد: شيخ طوسي در بعضي از كتابهايش او را ضعيف شمرده، و در جائي ديگر او را توثيق نموده است. ولي من در مواردي كه روايت او با ديگري تعارض كند توقّف ميكنم. سپس تستري گويد: من دليلي بر اضطراب آنان درباره وي نمييابم، پس از آنكه نجاشي و كشّي او را موثّق دانستهاند. علاوه بر اين تضعيف شيخ مبني بر اشتباهي است كه مرتكب شده، و گمان كرده كه أبي خديجه، سالم بن أبي سلمه است، و قبلاً گفته شد كه غضائري و نجاشي او را ضعيف شمردهاند، به جهت تشابه اسمي. بنابراين گفتار بزرگان حديث در مورد أبي خديجه روشن است. و از جمله دلائلي كه دلالت دارد أبي سلمه خودِ أبي خديجه است، نه پدرش، اينستكه: روايت خريدن دو عبد كه از طرف مولاي خويش اجازه خريد همديگر را دارند، را در «تهذيب» از أبي خديجه نقل كرده و در «كافي» از أبي سلمه. 220 و بنابراين توقّف علاّمه وجهي باقي نميماند، چون توقّف وي مبتني بر تضعيف شيخ است. و روشن است كه تضعيف شيخ صحيح نبوده، زيرا أبي خديجه را با شخص ديگري اشتباه گرفته است. 3 ـ صدوق در «معاني الاخبار» با اسناد خود از عليّ بن إبراهيم بنهاشم، از پدرش، از حسين بن يزيد نوفلي، از عليّ بن داود يعقوبي، از عيسي بن عبدالله بن محمّد بن عمر بن عليّ بن أبي طالب، از پدرش، از جدّش، از عليّ بن أبيطالب عليه السّلام روايت ميكند كه آن حضرت فرمود: پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمودند: «خدايا خلفاي مرا رحمت كن، خداي خلفاي مرا رحمت كن، خدايا خلفاي مرا رحمت كن». پرسيدند: يا رسول الله خلفاي شما كيانند؟ فرمود: كساني كه بعد از من ميآيند و حديث و سنّت مرا روايت ميكنند». 221 شيخ حرّ عاملي گويد: صدوق اين حديث را در «عيون الاخبار» نيز آورده است. 222 مصنّف گويد: عليّ بن إبراهيم و پدرش إبراهيم بنهاشم از بزرگان حديث و مورد اعتماد همه علماء و فقهاء بودهاند. بطوريكه ارزش و منزلت آنها بر كسي پوشيده نيست. و حسين بن يزيد نوفلي هم از بزرگان بوده، و شيخ در «رجال» خود او را از اصحاب حضرت رضا عليه السّلام شمرده، و دركتاب «فهرست» هم از او ياد كرده و ميگويد: براي او كتابي در دست است. و نجاشي او را شخص شاعر و اديبي معرّفي نموده و گويد: در ري ساكن بوده و در همانجا وفات كرده، و كتابي در «تقيّه» از او باقي مانده است. 223 و عليّ بن داود يعقوبي نزد فقهاي شيعه شخصيّت معروفي است. 224 همچنين عيسي بن عبدالله محمّد بن عمربن أميرالمؤمنين عليه السّلام را شيخ در «رجال» خود از اصحاب امام صادق عليه السّلام شمرده و در «فهرست» هم از او نام برده است. و نجاشي در «رجال» خود از او ياد نموده و كتابي را به او نسبت داده كه جماعتي آن را روايت ميكنند. 225 و امّا دلالت خبر چون به فقهائي كه حديث پيغمبر را روايت ميكنند، نسبت خلافت داده شده، ميتوان از آن استدلال كرد كه آنها به ولايت و قضاوت و افتاء منصوب شدهاند. زيرا ظاهر خلافت، جانشيني است. يعني قيام فقيه در مقام نبيّ، ك شامل همه مزايا و خصائص و مناصب نبيّ ميشود مگر چيزهائي كه با دليل خارج شده باشد، مانند خصائص امامت. بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 200 «فروع كافي» چاپ اسلاميّه، سال 1397 ج 5، ص 1 كتاب «قضاء». 201 «الفقيه» چاپ كتابفروشي صدوق، ج 3، ص 5 كتاب «قضاء». 202 «تهذيب» چاپ دارالكتب سال 1379، ج 6 ص 217 كتاب «قضاء». 203 «كافي» ج 5، ص 406، كتاب «قضاء». 204"تهذيب"، ج6 ص217 205 "فقيه"، ج3، ص5، كتاب قضاء 206 «مرآت العقول» چاپ سنگي، ج 4، ص 231 كتاب «قضاوت و أحكام». 207 «اصول كافي» ج 1 ص 198، بخش فضائل امام و صفات او. 208 «فروع كافي» ج 5، ص 417 و چاپ سنگي ج 1، ص 67 كتاب «قضاء و أحكام». 209 تهذيب، ج 6 ص 218 210 «الفقيه» چاپ كتابفروشي صدوق، جلد 3، ص 9 تا 11 كتاب «قضاء و أحكام». 211 «المستند» ج 2، ص 516 كتاب «قضاء و شهادات». 212 «إِنْ جَآءَكُمْ فَاسِقُّ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُو´ا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَـ'لَه فَتُصْبِحُوا عَلَي مَا فَعَلْتُمْ نَـ'دِمِينَ. (آيه 6، از سوره 49: الحجرات) 213 «فروع كافي» ج 7، ص 412 كتاب «قضاء». 214 «تهذيب» ج 6، ص 219 كتاب «قضاء». 215 «الفقيه» ج 3، ص 1 و 2 كتاب «قضاء». 216 «وسائل الشيعه» ج 3، باب 11 از أبواب صفات قاضي، ص 385 از چاپ بهادري. 217 «قضاء» كَني، ص 12 و 13. 218 «مستند» ج 2 ص 516. ولي در آنجا بجاي لفظ «نداري»، «ترادي» آمده، همچنين در «قضاء» كَني. 219 «مستند» ج 2، ص 516 220 «قاموس الرّجال» ج 4، ص 297 221 «معاني الاخبار» چاپ چاپخانه حيدري، سال 1379 ه. ص 374 و 375 222 «وسائل الشّيعه» ج 3، باب 11، ص 385 از چاپ بهادري. 223 «قاموس الرّجال» ج 3، ص 343 224 «قاموس الرّجال» ج 3، ص 486 225 «قاموس الرّجال» ج 7، ص 275 بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت هشتم: ولايت فقيه در نهج البلاغه صفحه قبل ولايت فقيه در نهجالبلاغه 4 ـ در نهجالبلاغه از كلام حضرت به كميلبن زياد نخعي: كميل گويد: أميرالمؤمنين عليه السّلام دستم را گرفت و مرا به بيابان برد. سپس نفسي عميق برآورد و فرمود: «اي كميل! اين دلها ظرفهائي هستند كه بهترين آنها پر ظرفيّتترين آنها است؛ پس آنچه گويم حفظ نما. مردم بر سه دستهاند: عالم ربّاني، متعلّم در راه نجات، و دسته سوّم پشّههائي كه در فضا پراكندهاند و با صداي هر بانگ زنندهاي از جاي خود بجنبند و به دنبال آن روند، و در مسير هر بادي حركت ميكنند، زيرا از نور علم روشني نگرفته و به پايهاي استوار پناه نبردهاند. اي كميل! علم بهتر از مال است. علم تو را نگه داشته و تو بايد مال را نگهدار باشي. مال با انفاق كم شود، و علم با انفاق نموّ كند. و آنچه كه در اثر مال بدست آمده با از دست دادن آن نيز از دست خواهد رفت. اي كميل! علم مرامي است پسنديده كه مردم از آن اطاعت ميكند، بوسيله آن انسان در زندگي كسب اطاعت كرده، و پس از مرگ نام نيكي بدست ميآورد. علم حاكم و مال محكوم عليه است. اي كميل! ثروتمندان در زندگي خود در هلاكتاند. و علماء تا جهان باقي است، بقاء دارند. پيكرشان در زير خاك پنهان ولي آثارشان در دلها موجود است. سپس آهي كشيد (اشاره به سينه خود نمود) و ادامه داد: در اينجا علم بيحدّ انباشته شده، اي كاش ميتوانستم كسي را كه شايستگي تحمّل و آموزش آنرا داشته باشد بيابم. بلي كساني را مييابم كه يا مورد اعتماد نبوده و دين را وسيله راحتي در دنيا قرار دادهاند، و به نعمتهاي الهي بر بندگان خدا فخر ميفروشند، و با حجّتهاي الهي بر اولياي او بزرگي ميكنند. يا اينكه مطيع حاملان حقّ اند، ولي خود بصيرتي ندارند و با كمترين شبههاي در آنها شكّ ايجاد ميشود، كه نه اين و نه آن قابليّت تحمّل علوم را ندارند. يا در لذائذ فرو رفته و به راحتي لجام خود را به دست شهوت سپردهاند و يا سرگرم جمع و اندوختن ثروت ناچيز دنيا هستند. و اين دو دسته در هيچ امري رعايت اين را نمينمايند. شبيهترين چيزها به اينان، چهار پايان چرندهاند. و اينچنين است كه علم ميميرد به مردن حاملان علم. ولي زمين از كسي كه با حجّت براي خدا قيام كند خالي نخواهد ماند كه يا ظاهر و مشهور است يا خائف و گمنام. تا حُجَجَ الهي باطل نگشته و بيّنههاي خداوند از بين نروند. و چقدر كماند اينان، و كجايند آنها؟ اينان بخدا قسم از نظر تعداد در اقليّت، و از نظر مقام در بزرگترين درجهاند. خداوند بوسيله آنها حجّتها و بيّنات خود را حفظ ميكند تا آنها را به افرادي نظير و مانند خود بوديعه نهند. و در دل همانند خود كشت نمايند. علم و دانش حقيقي از روي بصيرت بر آنها هجوم آورده است، و به آرامش يقين دست يافتهاند؛ و آنچه را كه نازپروردگان دشوار ميدانند ايشان سهل و آسان ميشمرند. و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند، بدنهايشان در اين دنيا؛ ولي ارواحشان در ملكوت أعلي سير ميكند. و اينانند خلفاء خداوند در زمين، و دعوت كنندگان به دين او. آه، آه، كه چقدر مشتاق ديدارشان هستم. سپس حضرت فرمود: ديگر صحبتي نيست، اگر ميخواهي برو». 226 اين حديث شريف را شيخ صدوق در «خصال» با سند خود از أبي الحسن محمّد بن علي بن شاه نقل ميكند كه او گويد: براي ما روايت كرد أبوإسحاق خواصّ، از محمّد بن يونس كريمي، از سفيان وكيع، از پسرش، از سفيان ثوري، از منصور، از مجاهد، از كميل بن زياد. با اين تفاوت كه بجاي جمله «اي كميل علم مرامي است پسنديده كه مردم از آن اطاعت ميكنند» جمله «اي كميل محبّت عالِم روشي است كه انسان از آن پيروي ميكند. كه در دنيا بواسطه آن كسب طاعت نموده و پس از مرگ نام نيكي به دست ميآورد، پس سود مال با از بين رفتن آن از بين ميرود» را آورده است. و بجاي جمله «تا با حجّتهاي الهي بر بندگان مقرّبا او چيره بفروشند) جمله «تا اينكه بجاي وليّ حقّ ضعفاء (و سست ايمانها) را دوست و همراز خود گيرند» را ذكر كرده است. سپس صدوق گويد: اين حديث را از طُرق مخلتفه نقل نمودهام، و دركتاب «إكمال الدّين و إتمام النّعمه في اثبات الغيبه و كشف الحيره» اين خبر را آوردهام. 227 و نيز حسن بن عليّ بن حسين بن شعبه حرّاني در «تحف العقول» از آن حضرت نقل كرده است كه فرمود: «اين قلوب ظرفهائي مختلف هستند كه بهترين آنها پر ظرفيّتترين آنهاست. تا آخر حكمت...» به عين آنچه صدوق نقل كرده؛ ولي لفظ «و بازگو كنندگان كتاب او» را بعد از جمله «تا اينكه حجّتهاي الهي باطل نگردد» اضافه نموده و در آخر گويد: «اي كميل، اينان افراد امين پروردگارند در ميان خلق، و جانشينان او در زمين، و چراغهاي نوراني او در بلاد، و دعوت كننده بسوي او، آه، كه چقدر مشتاق ديدارشان هستم. و براي خود تو از خداوند طلب مغفرت مينمايم». 228 شيخ أبوإسحاق إبراهيم محمّد ثقفي كوفي، نيز اين روايت را در كتاب «الغارات» با سلسله سند خود، از محمّد، از حسن، از إبراهيم، از أبي زكريّا، از ثقّه229 از كميل بن زياد، همانطور كه در «خصال» آمده، آورده است. 230 و شيخ مفيد آنرا در «أمالي» خود در مجلس بيست و نهم ذكر كرده است. 231 و جدّ ما232 مرحوم علاّمه محمّد باقر مجلسي نيز در جلد اوّل «بحار الانوار» در باب اصناف مردم در علم و ارزش محبّت علماء، اين روايت را از «خصال»، «تحف العقول»، «الغارات» و «نهج البلاغه» نقل نموده و بر آن شرح مبسوط و سودمند نگاشته و در پايان گفتهاند: ما شرح مختصري بر اين روايت زدهايم كه اندكي از بسيار است. زيرا فائده آن براي طالبين بسيار ميباشد و سزاوار است كه هر روز با ديده يقين در آن بنگرند. و مقداري از فوائد آن را در كتاب «امامت» انشاءالله توضيح خواهيم داد. 233 مرحوم مجلسي اين حديث را در جلد هفتم «بحار الانوار» در باب «نياز شديد به حجّت» به چند سند از صدوق نقل ميكندو سپس گويد: اين خبر شريف با شرح آن در باب «فضل علم» گذشت. سپس بوجود اين خبر در كتب ديگري مثل «محاسن» و «سرائر» اشاره ميكند و بعضي از فقرات آن را بيان مينمايد. 234 نگارنده: امّا در مورد حديث، از بحث پيرامون آن بينيازيم. خصوصاً با كثرت طرق آن به حدّي كه ميتوان آنرا مستفيض ناميد. مضافاً به اينكه محتواي آن با آن معاني بديع و حقائق عالي و دقائق لطيف بر قلب كسي جز معدن ولايت و شاخه امامت صلوات الله عليه خطور نتواند كرد. امّا راجع به دلالت آن مجلسي قُدّس سِرُّه گويد: چون تا وقتيكه نوع انسان در زمين باقي است رشته علم و عرفان گسستني نيست، بلكه در هر زماني وجود امامي براي حفظ دين لازم است، حضرت كلام خود را با اين جمله استدراك نموده و استثناء ميزند: «اللّهم بلَي»، و در «نهج البلاغه» اينطور مذكور است: «آري زمين از كسي كه با حجّت الهي به پادارنده احكام او است خالي نخواهد ماند كه يا ظاهر و شناخته شده است و يا خائف و گمنام». و در «تحف العقول» به اين نحو آمده: «به پا خاسته با حجّت الهي، كه يا ظاهر و مكشوف است، يا خائف و تنها. تا حجّتهاي الهي باطل نگردند و راويان كتابش از بين نروند». امام ظاهر و مشهور، مانند أميرالمؤمنين عليه السّلام، و خائف و پنهان مانند حضرت وليّ عصر عجَّل الله فَرَجه در زمان ما و مانند بقيّه ائمّه عليهم السّلام كه در پرده تقيّه و خوف پنهان بودند، و محتمل است كه باقي أئمّه جزو قسم ظاهر و مكشوف محسوب گردند. و بر اين احتمال، مقصود از حافظين و كساني كه علم را به وديعه نزد ديگران قرار ميدهند، ائمّه عليهم السّلام هستند. و بر احتمال اوّل، ممكن است مقصود از اين جمله، شيعياني باشند كه در زمان غيبت حافظ دين الهي هستند. 235 نگارنده: لزوم بقاء علم و عرفان در نوع انسان و ضرورت وجود امام حافظ دين، در همه اَزمنه و اعصار قابل ترديد نيست. سخن در اينست كهاي سياق خر فقط براي دلالت بر لزوم وجود شخص امام عليه السّلام است در هر عصر و زمان، يا دلالت بر لزوم وجود طائفهاي از علماء ربّاني نيز دارد كه ازجمله آنها يا فوق و برتر از همه آنها در هر زمان امام ميباشد؟ در اين خبر لفظ امام و شبيه آن وجود ندارد، بلكه آنچه هست جمله «زمين از كساني كه بپادارنده حجج الهي هستند خالي نخواهد ماند كه يا ظاهر و مشهور، يا خائف و گمنامند» ميباشند. و اينها عناويني كلّي هستند كه در هر زمان بر جمعي از علماء ربّاني و نگهبانان بيّنات و حجّتهاي الهي، كه علوم و اسرار را به افرادي لائق نظير خود ميسپرند و معارف را در دل اشباه خود قرار ميدهند، منطبق ميشود. و معلوم است كه امام بالاترين مصداق اين عناوين است، نه اينكه فقط او مصداق است. مؤيّد اين سخن اينستكه: اين كلام حكيمانه در صدد تقسيم مردم است با همه طباقت و اصناف به سه طائفه. عالم ربّاني، متعلّم در راه نجات، و افراد جاهل. و آنچه بعد از اين تقسم آمده تفسير آنهاست. و امام خود نيز در اين تقسيم داخل است. پس او خود از علماء ربّاني بشمار ميرود. و اين خود دليلي است بر اينكه بپادارنده حجج الهي، مشهور يا پنهان، خارج از اين تقسيم نيست. و احتمال اينكه عالم ربّاني فقط انحصار در ائمّه عليهم السّلام داشته باشد، علاوه بر اينكه دليلي بر آن نيست، مخالف معني كلمه ربّاني است. چنانكه مجلسي از بزرگان لغت و ادب چنين نقل ميكند236: ربّاني منسوب به ربّ است، با زيادي الف و نون بر خلاف قياس، مثل رقباني. جوهري گويد: ربّاني به انسان الهي و عارف بالله گفته ميشود. و فيروزآبادي نيز چنين گفته است. و در «كشّاف» آمده: ربّاني كسي است كه سخت به خداوند و اطاعت او تمسّك داشته باشد. و در «مجمع البيان» وارد است: ربّاني كسي است كه با علم و تدبير خود، تربيت و اصلاح و اداره امور مردم را بعهده ميگيرد. و پيداست كه در هر عصري و نسلي فقهاي عادلي هستند كه در تأئيد دين مبين، و ترويج مسلك حقّ و حقيقت ميكوشند و بر شكوه و عظمت آن ميافزايند و دست تحريف و بدعت گمراهان يا زياده طلبان را كوتاه ميسازند. و عالم ربّاني با اين معناي ژرف خود، بر اين دسته از مردان بزرگ تطبيق ميكند. زيرا دلشان به اسرار الهي پيوسته، و در زمره مردان حقّ گشتهاند. و مردم را بسوي پروردگار خوانده و سررشته تربيتي آنها را با تدبير امور و اصلاح فرد و اجتماع به دست دارند. علاوه بر اين، در خبر تصريح شده كه: خداوند حجج و بيّنات خود را به دست اينگونه رجال ربّاني حفظ ميكند تا آنها را به افرادي نظير و مانند خود منتقل نمايند. و معلوم است كه امام نظير و شبيه ندارد تا اين كار را انجام دهد. پس مراد از نظير و شبيه جماعتي از علماء عاملين هستند كه در سيطره علماء ربّاني و تحت تربيت و رهبري آنها قرار گرفته، و در مهد علم و عمل آنان تعلّم و تربيت يافتهاند، تا نردبان علم و معرفت را طيّ نموده و به آخرين درجه از معارف الهي قدم گذاردهاند و به مقام يقين و تسليم واصل گشتهاند. و از جمله وديعهگزاران و علماء ربّاني شده كه بر مسند تعليم و تربيت نشسته و زمان هدايت را به دست گرفته و مردم را بسوي مصالح خود پيش ميرانند و حجج الهي را نگهباني مينمايند. و اين رشته همچنان نسل به نسل بماند و دست به دست بگردد و تا آخر عمر انسانها هرگز گسسته نشود. و مؤيّد آن نيز روايت «تحف العقول» است كه ميفرمايد: «تا حجج الهي باطل و ضايع نشود، و راويان كتاب خدا از بين نروند». و راويان كتاب خدا علمائي هستند كه به سير در علم قرآن موفّقاند و به تربيت علماء ربّاني تربيت يافتهاند كه در هر زماني وجود دارند. در اين روايت تصريح بر ولايت علماء و فقهاء است كه امام عليهالسّلام ولايت را منحصراً در آنان ذكر فرموده و گويد: «اينانند امينان پروردگار در ميان خلق، و خلفاء وي در زمين، و چراغهاي او در بلاد، و دعوت كنندگان به دين او». و عنوان خلفاء و چراغهاي روشن كننده و دعوت كنندگان، لازمهاش خلافت و ولايت الهي است در همه شؤون حقيقي و سياسي، از فتوي و قضاوت و حكومت با تمام مراحل آن. و بهجان خودم سوگند كه اين روايت پر ارزش با مضامين عاليهاي كه دارد كه مرحوم مجلسي درباره آن گويد: اين روايت بسيار سودمند ميباشد و سزاوار است كه هر روز با ديده يقين به آن بنگرند، از جمله مستدلترين و بهترين روايات در مورد ولايتِ فيهِ عادلِ جامع الشّرائط ميباشد. و در شگفتم چگونه علماء أعلام، در باب قضاوت و حكومت آنرا ذكر نكردهاند. و شيخ انصاري در «مكاسب» و نراقي در «مستند» به آن استناد نكردهاند و آنرا در زمره ادلّه ولايت فقيه ياد نكردهاند، با اينكه از نظر سند و متن از جمله صريحترين و روشنترين و قويترين آنهاست. اگر گفته شود: شايد به علّت بعضي خصوصيّاتي است كه در آن ذكر شده مانند: «علم توأم با بصيرت و روشنگري خود، در آنها قرار داده شده و با روح يقين معجون گشتهاند، و عمر خود را به پايان ميرسانند با بدنهائي كه در زمين است، ولي أرواح آنها در حريم قدس الهي در طيران است» كه اين خصوصيّات را بر عدّه معدودي حمل نمودهاند، و گفتهاند: حقيقت اين معاني ويژه عدّهاي از اهل يقين است كه كارشان از درس و تعلّم گذشته، و به مرحله مافوق درس و تربيت نائل گشتهاند. در جواب بايد گفته شود كه: اين مطلب صحيح نيست، زيرا پس از آنكه أميرمؤمنان عليه السّلام خلافت خدا و دعوت به دين را منحصر به ايشان نموده، چارهاي نيست كه داعي به دين خدا و خلفيه الهي، بايد ربّاني و فقيه و متّصف به اين صفات باشد وگرنه نميتواند اين منصب خطير خلافت و دعوت را به دوش بكشد، بلكه غاصب اين منصب و مطرود از زمره بندگان صالح و اولياء مقرّبين خواهد بود. پس فقيه منصوب از طرف امام و صاحب ولايت كلّيّه الهيّه كه بپادارنده امور و حاكم بر نفوس و أعراض و اموال و مربّي بشر به نيابت از امام عليه السّلام ميباشد بايد واجد اين شرائط و صفات باشد. چنانكه اخبار بسيار و متسفيض بلكه متواتر تصريح دارد كه بايد علم و عمل در فقيه و وليّ امر با يكديگر مقرون باشد، و از سپردن منصب قضاوت و حكومت به غير عالم ربّاني كه از اطاعت هوي به دور بوده و مطيع امر مولي' باشد، مؤكّداً نهي مينمايد. 5 ـ شيخ موثّق أبومحمّد حسن بن عليّ بن حسين بن شعبه حرّاني در كتاب «تحف العقول» در باب روايات امام بزرگوار حضرت سيّد الشّهداء عليهالسّلام در ضمن خطبه امر بمعروف و نهي از منكر از آن حضرت چنين نقل ميكند: «اي مردم از مواعظ الهي به اولياء خود، و بدگوئي نسبت به احبار (علماء يهود) عبرت بگيريد... «و مصيبت بر شما از همه افراد مردم بزرگتر و سختتر است زيرا در حفظ منزلت و موقعيّت علماي خود كوتاهي نموده و مغلوب ـ هواي نفس و روحيّه استكباري خود ـ گرديديد! اگر چنين باشد كه بر اين معني آگاهي داشتيد كه: مجاري امور و احكام به دست علماء بالله است كه امينان بر حلال و حرام خدا هستند». سپس در «تحف العقول» گويد: اين روايت از أميرالمؤمنين عليه السّلام هم نقل شده است. 237 در توضيح اين حديث شريف بايد گفت: شهيد ثاني در «مينه المريد» گويد: تمامي علوم به دو علم بازگشت مينمايد: علم معاملات و علم معارف. علم معاملات، علم به حرام و حلال و احكام نظير آنهاست. و شناخت اخلاق نيك و بد و كيفيّت علاج اخلاق ناپسند و دوري گزيدن از آنست. و علم معرفت، مانند علم به خداي تبارك و تعالي و اسماء و صفات او است. و علوم ديگر غير از اين علوم يا ابزار اين علوم است يا براي عملي از اعمال انسان است، چنانكه بر افراد متتبّع و آگاه روشن است. و علم معاملات جز براي عمل نيست، بلكه اگر حاجت عملي به آن نبود سودي و ارزشي نخواهد داشت. در اينجا بايد گفت: كسي كه علوم شرعي و امثال آنرا به خوبي فرا گرفته و در آنها ورزيده شده، چون به علم خود مغرور گردد و در مواظبت اعضاي خود و حفظ آنها و از معاصي اهمال ورزد، و از ترقّي و تكامل در اطاعت خود باز ماند و در انجام امور شرعي و وظائف مستحبّه و سنن كوتاهي نمايد، و خيال كند كه علم مقصود بالذّات و هدف اصلي است، نسبت به خود و دينش فريب خورده و عاقبت كار بر او مشتبه خواهد شد. سپس چنين فردي را به شخص بيماري تشبيه نموده و شرح سودمندي بر آن نگاشته است. 238 نگارنده: از مطالب گذشته چنين استفاده ميشود كه، علماء بر سه گروه تقسيم ميشوند: اوّل ـ عالم به خداوند، كه به لقاء الهي مشرّف شده و توحيد ذاتي و صفاتي و افعالي را ادراك كرده است. دوّم ـ عالم به امر خداوند، كه مقداري از علوم رسمي تفكّري را آموخته و توانسته احكام جزئي فرعي را كه شامل عبادات، معاملات و سياسات است را استنباط كند. سوّم ـ عالم به خدا و به امر خدا كه انوار ملكوت در دلش تجلّي نموده، و از حبّ دنيا و پستي مادّيّت منزّه گشته، و سينهاش به اسلام باز شده، و قلبش براي تلقّي نفحات سبحاني از عالم جبروت وسعت يافته، و بر اوج لاهوت پر گشوده، و به راستي از اهل توحيد گشته و خدا را به خدا دريافته، و فاني در ذات او گشته، و به بقاء الهي بقاء يافته، و با نور حقّ در ميان خلق سير نموده، و سفرهاي چهارگانه بر وي تمام گشته است. اين چنين شخصي عالم به خدا و به امر خداست و آن كسي است كه حضرت سيّد الشّهداء عليهم السّلام به وي اشاره ميكند و ميفرمايد: «مجاري امور و أحكام به دست علماء به خداوند و امناء بر حلال و حرام اوست». پس علماء به خدا و به امر خدا كساني هستند كه به الطاف ويژه الهي اختصاص يافتهاند. خداوند آنها را در حرم قدس خود وارد كرده و از چشمه زلال و صاف علم خود آنها را سيراب نموده، و علوم اصطلاحي را از راه تحقيق و شهود به آنان فهمانده است. خداوند ميفرمايد:. أَفَمَنْ شَرَحَ اللَهُ صَدْرَهُ لِلاءِسْلَـ'مِ فَهُوَ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ 239 «كسيكه خداوند سينهاش را براي قبول اسلام گشوده و او را داراي نور الهي نموده است». و نيز ميفرمايد: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَهَ وَ ءَامَنُوا بِرَسُولِهِ يَؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَّحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَّكُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ. 240 «اي افرادي كه به خدا ايمان آوردهايد! از گناهان بپرهيزيد و به فرستاده او ايمان آوريد تا دو بهره از رحمت خويش به شما بخشايد، و نوري دهد كه با آن راه مستقيم را باز شناسيد و در آن قدم بگذاريد». و ميفرمايد: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَهَ يَجْعَلْ لَّكُمْ فُرْقَانًا. 241 «اي مؤمنان اگر تقوي پيشه كنيد، خداوند براي شما معيار حقّ و باطل قرار خواهد داد». آري! اينانند امينان پروردگار بر حلال و حرام او، نه هر كس كه چند صباحي درس بخواند و صفحاتي چند به خاطر سپرد بدون آنكه دركي يابد يا رعايتي نمايد، و ايشان را با محفوظات و ساختههاي ذهن خود مخاطب سازد و نميفهمد چه ميگويد و چه ميكند، كه چنين شخصي گمراه است و گمراه كننده. و چه سزاوار است كه از اين گروه كه خود را به فقاهت معرفي نموده و بر منصب فتوا تكيه زدهاند، اعراض شود كه خداوند ميفرمايد: فَأَعْرِضْ عَمَّنْ تَوَلَّي' عَنْ ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَيَـ'وه الدُّنْيَا * ذَ ' لِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي'. 242 «از كساني كه از ياد ما رخ بر تافته و جز زندگي دنيا نميجويند، روي گردان كه همه علم آنان همين است. خداوند به آنان كه گمراه گشتهاند و به هدايت يافتگان آگاه است.» استاد بزرگوار ما، محقّق عاليقدر علاّمه فهيم، مرحوم شيخ حسين حلّي (خداوند او را غريق رحمت واسعه خود بگرداند) در مجلس درس درباره ولايت فقيه ميفرمود: بعضي از علماء گفتهاند: مراد از علماء به خدا در اين حديث، قومي از اهل معرفتاند كه حبّ دنيا از دلشان بيرون رفته و از وساوس شيطان و نفس امّاره با اخلاص به خدا و تفويض امور به او در امان شدهاند. چنانكه أميرالمؤمنين در خطبه خود ميفرمايد: «همواره خداوند متعال را در هر عصري و برههاي، بندگاني است كه در سويداي وجودشان با او در مناجات و در اندرون عقولشان با او در سخن، و به نور حقيقت و نداي حقّ در دلها و چشمها و گوشهايشان مستبصرند. و مردم را به ايّام الله تذكّر ميدهند، و آنها را از جلال و جبروت الهي تخويف ميدهند. اينان همچون ادّله و راهنمايانند در بيابانهاي مخوف و دهشتناك. افرادي كه راه ميانه در پيش گرفتهاند تشويق نموده، و به رهائي بشارت دهند، و افرادي كه به چپ و راست منحرف شدهاند راهشان را نستوده، و آنان را از هلاكت و بوار ميترسانند. و اين چنيناند كه چراغهاي منوّر در تاريكيها و ظلمات و راهنمايان در شبهات گشتهاند. ياد و ذكر خدا را هلي است كه آن را عوض دنيا پذيرفتهاند، چنانكه تجارت و بيع و شراء از ذكر حقّ غافلشان نسازد. روزگار خود را به ياد او سپري نمايند و نهي از محارم الهي را در گوش غافلان زمزمه كنند. مردم را امر به قسط و عدل نموده و خود نيز بدان عمل نمايند. و از منكرات نهي كرده، خود از آنها بپرهيزند. گويا دنيا را سپري كرده و به آخرت رسيدهاند؛ و اكنون در جهان ديگري بسر ميبرند و ماوراء اين عالم را مشاهده ميكنند. گويا پنهانيهاي اهل برزخ را ميبينند، تو گوئي كه قيامت وعدههاي خود را محقّق ساخته، و پردهها را بر آنان دريده است و ميبينند آنچه را كه مردم نميبينند. و ميشنوند آنچه را كه آنان نميشنوند. تا آنجا كه امام عليه السّلام ميفرمايد: به درگاه پروردگار خود با حالت ندامت و اعتراف ناله ميزنند. وقتي بر ايشان مينگري آنان را پرچمدار هدايت و رستگاري، و چراغهاي هدايت در ظلمات و تاريكها مييابي كه ملائكه آنان را در ميان گرفته و با فرشتگان سر و سرّي پيدا كردهاند. و آرامش و اطمينان بر دلشان مستولي گشته، درهاي آسمان برويشان گشوده شده و مقام رفيع و با كرامتي برايشان آماده شده است. در مقامي كه خداوند برايشان آگاه و از كوششان خشنود است و جايگاهشان را ثنا گويد:... تا آخر خطبه». 243 پس اينان به حقّ علماء بالله هستند. و اين مقام جايگاهي رفيع و جليل است كه دست ما به آن نرسد. از شرور نفس خود بخدا پناه ميبريم و به لطف و كرم وي تمسّك ميجوئيم. سپس مرحوم حلّي قُدّس سِرُّه فرمود: بعضي احتمال دادهاند كه مراد از علماء بالله در قول امام عليه السّلام: «زمام امور به دست علماء بالله است» عارفين بالله است، به قرينه اضافه آنها به خداوند متعال. و مراد از مجاري امور، امور تكويني است. و اين روايت، دلالت بر ولايت تكويني علماء بالله دارد. ولي اين احتمال بعيد است، به قرينه جمله «امينان بر حلال و حرام» (چون حلال و حرام مربوط به تشريع است نه تكوين). تا اينجا كلام مرحوم حلّي به پايان ميرسد. 6 ـ شيخ طبرسي در «احتجاج» از تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه السّلام از امام صادق عليه السّلام در تفسير آيه: وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لاَ يَعْلَمُونَ الْكِتَـ'بِ، «بعضي از اهل كتاب افرادي هستند عامّي كه اطّلاعي از كتاب ندارند». درجواب سؤال كنندهاي كه علّت فرق بين عوام يهود و عوام ما را از آن حضرت پرسش نموده چنين نقل ميكند: «امّا از فقهاء آنكس كه نگهدار نفس امّاره، نگبهان دين خود، مخالف بر هواي نفس، مطيع امر مولاي خود باشد عوام را سزاوار است كه از او تقليد نمايند. و اين كس جز بعضي از فقهاء شيعه ـ نه همگي آنان ـ نميباشد. و امّا كسي كه مرتكب زشتيهاي فسّاقِ عامّه و اهل خلاف باشد، هرگز از او چيزي را قبول ننمائيد. تا آخر حديث». 244 و اين روايت داراي لطائف و دقائقي است و حضرت امام حسن عسكري عليه السّلام در اين روايت مطالب نفيسي در تفسير آيه شريفه بيان فرمودهاند. و شيخ انصاري در كتاب «رسائل» همه آن را ذكر نكرده، بلكه به همان مقدار كلام حضرت صادق عليه السّلام در جواب سائل اكتفاء نموده است. و تفسير منسوب به امام حسن عسكري عليه السّلام، گر چه داراي مطالب غير حقّ و متناقض است كه نميتوان آنرا به منسوب به عالِمي دانست، چه رسد به اينكه از آن حضرت باشد، ولي بعضي از مطالب آن در كمال متانت و دقّت است؛ مانند اين روايت شريف. و شيخ اعتراف نموده، اين خبر شريف كه آثار صدق از آن پيداست، بر جواز قبول قول كسي كه به دوري و پرهيز از دروغ شناخته شده، دلالت ميكند. گرچه ظاهرش عدالت و حتّي بيش از آن را معتبر ميداند. و مرحوم آيه الله سيّد محمّد كاظم يزدي رحمه الله عليه در «عُروه» ميفرمايد: مفتي علاوه بر عدالت بايد از دنيا روگردان، و مُقبل بر آن و در تحصيل آن مُجِدّ نباشد. خود را بر دنيا نينداخته و از پيوستن بدان بپرهيزد. وي بهمين حديث شريف استناد ميكند. 245 مرحوم آيه الله سيّد أبوالحسن اصفهاني قدّس سِرُّه در حاشيه «عُروه» به وي ايراد ميگيرد كه اقبال بر دنيا و طلب آن اگر بر وجه حرام باشد، موجب فسق و نافي عدالت است و به قيد عدالت از ذكر اين صفت بينيازيم. و اگر بر وجه حرام نباشد، مانع از جواز تقليد نيست. و صفات مذكوره در خبر جز تعبير و بيان ديگري از صفت عدالت نميباشد و عدّهاي از علماء نيز از مرحوم اصفهاني پيروي كرده، عدالت را كافي دانستهاند. ولي در اين سخن اشكال است، زيرا ظاهر روايت دلالت بر لزوم ملكه صلاح در مفتي مينمايد كه صاحب اين ملكه بواسطه آن به دنيا رو نياورده، جز امر پروردگار را اطاعت نميكند. نه اينكه روايت دلالت بر مجرّد ملكهاي مينمايد كه مانع از گناه باشد، گرچه سلامت درون و صفاي باطن در شخص محقّق نگشته باشد. و بين اين دو معني فاصلهاي بس بعيد است. بنابراين عدالت، كه عبارت از ملكه نگهدارنده از گناه است، بدون آنكه شخص به درجه تقواي قلبي و صفاي باطن رسيده باشد، مجوّز تقليد نميباشد. و شايد شهيد ثاني در «منيه المريد» به اين درجه از روشني نور الهي اشاره ميكند، و پس از ذكر مقدار لازم از علومي كه براي تفقّه در دين لازم است، ميگويد: و پيدا شدن اين صفات جز با فضل الهي و نيروي قدسي كه انسان را به اين درجه و رتبه عالي برساند، ممكن نيست. و همين عمده است در فهم دين، كه به كوشش بنده ميسّر نميشود، بلكه بخشش خدائي و نفحه ربّاني است كه به هر بندهاي كه بخواهد عنايت ميكند. ولي سعي و كوشش و مجاهده و توجّه به خداوند و انقطاع بسوي او اثري روشن در افاضه آن از جانب خدا دارد. وَ الَّذِينَ جَـ'هَدُوا فِينَا لَنَهْدِينَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ. 246 «كسانيكه در راه ما سعي و مجاهد كنند، راههاي وصول به خودمان را نشانشان خواهيم داد. و البتّه خداوند با نيكوكاران است.» 7 ـ سيّد رضي (ره) در «نهج البلاغه» در ضمن عهدنامهاي كه أميرالمؤمنين عليه السّلام به مالك اشتر دادند و او را براي حكومت مصر روانه نمودند آورده است كه حضرت فرمودند: «براي حكومت بين مردم بهترين فردي را انتخاب كن كه كارها بر او تنگ نيايد، خُصومت او را بستوه نياورد و در لغزش فرو نرود و بازگشت به حقّ وقتي آنرا شناخت بر وي سخت نباشد. و خويشتن را به طمع آلوده نسازد و در قضاوت به فهم ابتدائي به جاي ژرفنگري كفايت نكند. در شبهات از همه تأمّل كنندهتر و به دلائل و حجّتها متمسّكتر باشد. و از مراجعه افراد براي خصومت اظهار خستگي و ناراحتي نكند و بر كشف امور صبورتر و در اجراي حكم سازشناپذيرتر باشد. كسي كه بواسطه پرگوئيها دچار احساسات نشود. و اينان بسيار كماند». 247 8 ـ سيّدهاشم بحراني در «غايه المرام» از شيخ در «مجالس» نقل ميكند كه فرمود: جماعتي براي ما نقل كردهاند از أبي المفضّل، از أبوالعبّاس أحمد بن سيعد بن عبدالرّحمن همداني در كوفه، از محمّد بن مفضّل بن إبراهيم بن قيس أشعري، از عليّ بن حسّان واسطي، از عبدالرّحمن بن كثير، از جعفر بن محمّد، از پدرش، ازجَدّش عليّ بن حسين عليهم السّلام كه فرمود: «زماني كه امام حسن مجتبي عليه السّلام تصميم گرفت با معاويه صلح كند، به ملاقات معاويه رفت. چون با هم گرد آمدند، معاويه برخاست و خطبه خواند. سپس امام حسن مجتبي عليه السّلام برخاست و خطبهاي قرائت كرد و فرمود: سپاس خداوندي را كه به نعمتهاي خود و بخششهاي پيدرپي مستحقّ سپاس است... در ضمن خطبه فرمود: پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمودند: هيچ امّتي زمامداري خود را به مردي نسپرد كه در ميان آنها از وي عالمتر وجود داشته باشد، جز اينكه نظام و رشد آن امّت به پستي گرايد، تا اينكه اشتباه خود را جبران كند و امور خود را به دست عالمترين افرادش بسپرد». 248 و نيز در «غايه المرام» مختصر همين خطبه را با سند ديگر از «مجالس» شيخ نقل ميكند و عين همين عبارت از نبيّ اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم ذكر مينمايد. 249 9 ـ مرحوم شيخ محمّد بن حسن حرّ عاملي در كتاب «وسائل» در باب يازدهم از أبواب صفات قاضي و فتاوي آن، از مرحوم صدوق محمّد بن عليّ بن حسين در كتاب «إكمال الدّين و إتمام النّعمه» 250از محمّد بن عصام، از محمّد بن يعقوب، از إسحاق بن يعقوب نقل ميكند كه ميگويد: از محمّد بن عثمان عُمَري (نائب خاصّ امام عصر عجّل الله فَرَجَه) درخواست نمودم كه نامه مرا كه در آن مشكلات خود را سؤال كرده بودم به امام عليه السّلام برساند. پس در جواب آن حضرت كه به خطّ خودشان بوده چنين آمده است: «امّا سؤالات تو ـ خداوند ترا در راه حقّ، ثابت و در طريق رشد و هدايت پا برجا بدارد... تا اينجا ميرسد كه: و امّا در حوادثي كه برايتان پيش ميآيد، به راويان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا برايشان ميباشم». و شيخ طوسي در كتاب «غيبت» با سند خود از جماعتي از جعفر بن محمّد بن قولويه، و أبي غالب زراري و غير اينها از محمّد بن يعقوب روايت ميكند. و طبرسي در كتاب «احتجاج» مثل اين خبر را نقل ميكند. 251 و استاد ما علاّمه سيّد محمود شاهرودي قدّس الله سرّه ميفرمود: به هر حال در معتبر بودن سند اشكالي نيست، چون نامه آن حضرت دلالت بر علوّ مقام و منزله إسحاق مينمايد با توجّه به اينكه آثار صدق و شواهد صدور آن از جانب امام عليه السّلام از متن بلند پايه آن هويدا است. 252 10 ـ رواياتي كه دلالت دارد بر اينكه علماء وارثان انبياء هستند. مثل روايت صحيح أبوالبختري و آن روايتي است كه: محمّد بن يعقوب كليني در كتاب «كافي» از محمّد بن حسين، از أحمد بن محمّد بن عيسي، از محمّد بن خالد، از أبي البختري، از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه حضرت فرمود: «علماء وارثان انبياء هستند. زيرا انبياء درهم و دينار به ارث نگذاردند، بلكه احاديثي از خود به يادگار نهادند كه هر كس چيزي از آنها را فرا گيرد، نصيب فراواني برده است. پس بنگريد كه اين علم را از چه كسي فرا ميگيريد. بدرستيكه در هر نسلي از ما اهل بيت افراد عادلي هستند كه جلوي تحريف زيادهگويان و اهل باطل و تأويل جاهلان را ميگيرند». 253 همچنين حديثي است كه كليني از محمّد بن حسن صفّار و عليّ بن محمّد، از سهل بن زياد، و نيز از محمّد بن يحيي، از أحمد بن محمّد تماماً از جعفر بن محمّد أشعري، از عبدالله بن ميمون قُدّاح، و نيز از علي بن إبراهيم، از پدرش از حمادّ بن عيسي از قدّاح، از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند كه پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم در ضمن حديثي فرمود: «علماء وارثان پيامبرانند. و پيامبران درهم و دينار به ارث نگذاردند، ولي از خود علم و دانش به يادگار نهادند. و هر كس از علم آنان بهرهاي برگيرد نصيب فراواني يافتهاست». 254 11 ـ رواياتي كه دلالت دارند بر اينكه فقهاء امينان پيغمبرانند و آنان امينان خدايند مانند اين روايت: كليني به سند خود از عليّ بن إبراهيم، از پدرش، از نوفلي، از سكوني، از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: «پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمودند: فقهاء امينان پيامبرانند مادام كه داخل دنيا نگردند. سؤال شد دخول در دنيا چه معني دارد؟ فرمود: متابعت از سلطان ظالم. و وقتي چنين كردند، در مورد دين خود از آنان پرهيز كنيد». 255 همچنين روايتي كه كليني از محمّد بن يحيي، از أحمد بن محمّد بن عيسي، از محمّد بن سنان، از إسماعيل بن جابر، از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه فرمود: «علماء اميناناند، و پرهيزكاران قلعههاي مستحكماند، و اوصياء بزرگان امّتند». 256 بازگشت به فهرست دنباله متن پاورقيها 226 «نهج البلاغه» باب حِكَم، چاپ عبده مصر، ص 171 تا 174 227 «خصال» چاپ سنگي، ص 87 و 88 228 «تحف العقول» چاپ كتابفروشي صدوق، ص 169 تا 171 229 ممكن است مراد از ثقه، در كلام أبو إسحاق كوفي، فضيل بن خديج باشد. چون او از كميل بن زياد بسيار روايت نقل ميكند و با اينكه مراد عبدالرّحمن بن جندب است، به قرينه ساير رواياتي كه از اين متن شده است. (محدّث ازموي) 230 «الغارات» ج 1، ص 147 إلي 154 231 «أمالي» مفيد ص 164 232 والده پدر ما، عالم تحرير مرحوم سيّد محمّد صادق حسيني طهراني أعلي الله مقامه، همشيره علاّمه خبير، مرحوم ميرزا محمّد طهراني شريف عسكري أعلي الله مقامه الشّريف، صاحب كتاب نفيس «مستدرك البحار» بوده است. بنابراين مرحوم ميرزا محمّد طهراني دائي پدر ما محسوب ميشود. و والده مرحوم ميرزا محمّد كه جدّه بزرگ ما ميباشد از نوادههاي عالم بزرگوار، مرحوم ميرزا محمّد صالح حسيني خاتون آبادي داماد علاّمه مجلسي بوده، كه دختر او فاطمه بيگم را تحت حباله نكاح خود داشت، و لذا علاّمه مجلسي جدّ أعلاي ما از طرف مادري ميباشد. محقّق مدقّق عالم فاضل حاج ميرزا أبوالحسن شريف عسكري پسر دائي پدر ما، مرحوم ميرزا محمّد نقل كردند كه: مرحوم ميرزا محمّد طهراني كراراً در مدّت حيات خود ميفرمودند كه: ما از اولاد مرحوم مجلسي هستيم. و ايشان ميفرمودند يكي از اجداد ما هنگاميكه در معيّت قافلهاي براي زيارت مرقد مطهّر حضرت رضا عليه السّلام در حركت بود، قافله آنها مورد هجوم تركمنها واقع شد و آنها تمام اثاثيّه قافله را غارت كردند و منجمله قرآني بود كه مرحوم مجلسي براي قرائتِ روزانه از آن استفاده مينمود. و از او نقل ميكرد، بر اثر بردن اين قرآن غم و اندوه بسياري بر من عارض گشت چون اين قرآن را خداوند از مرحوم مجلسي به يادگار در خانواده ما قرار داده بود. و ايشان (ميرزا أبوالحسن شريف عسگري) نقل ميكردند: در بروجرد سادات طباطبائي از نوادههاي آمنه بيگم دختر مجلسي اوّل هستند. و من هر وقت خدمت آيه الله بروجردي رضوان عليه ميرسيدم ميفرمودند: ما از طرف مادر با هم نسبت داريم، و شما از پسردائيهاي ما هستيد. 233 «بحار الانوار» چاپ كمپاني، ج 1، ص 59 تا 61 234 «بحار الانوار» چاپ كمپاني، ج 7، ص 10 و 11 235 «بحار الانوار» ج 1، ص 61 از چاپ كمپاني. 236 «بحار الانوار» ج 1، ص 60 از چاپ كمپاني 237 «تحف العقول» چاپ چاپخانه حيدري، سال 1376، ص 237 و 238 238 «منيه المريد» چاپ سنگي، ص 16 و 17 239 آيه 22، از سوره 39: الزّمر 240 آيه 28، از سوره 57: الحديد 241 آيه 29، از سوره 8: الانفال 242 آيه 30، از سوره 53: النّجم 243 «نهج البلاغه» خطبه 220، ص 446 تا 448 از چاپ مصر ـ محمّد عبده 244 «احتجاج» چاپ نجف، ص 263 تا 265 245 «عروه الوثقي» مسأله 22، از أحكام تقليد. 246 آيه 69، از سوره 29: العنكبوت. (مينه المريد، ص 94) 247 «نهج البلاغه» باب رسائل، ص 94 248 «غايه المرام» چاپ سنگي، ص 298، در حديث بيست و هشتم 249 «غايه المرام» ص 299، در حديث بيست و هفتم. 250 مرحوم علاّمه شيخ آغا بزرگ طهراني در كتاب نفيس خود «الذريعه» ج 2، ص 283 گويد: «اتمام الدّين و إكمال النّعمه يا كمال الدّين و تمام النّعمه» كتابي است در مورد غيبت حضرت ولي عصر عجّل الله تعالي فَرَجَه كه متعلّق به شيخ صدوق أبي جعفر محمّد بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه قمي ميباشد و اوّل كتاب با جمله الحمدلله الواحد الحيّ الفرد و الصمد آغاز ميشود. (چاپ طهران سال 1301) وي در سال 381 هجري قمري وفات يافت. 251 «وسائل» چاپ بهادر، ج 3 ص 385 252 كتاب «الحج» چاپ نجف سال 1383، جزء سوّم ص 348 تقرير جناتي. 253 «اصول كافي» ج 1، كتاب «فضيلت علم» باب دوّم، ص 32 از چاپ حيدري. 254 «اصول كافي» ج 1، ص 34 255 «اصول كافي» ج 1 ص 46 256 «اصول كافي» ج 1، ص 33 بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت نهم: دنباله بحث ولايت فقيه از نظر روايات،قضاوت و حکومت بزرگترين امور مردم است،روايات در عدم جواز تص... صفحه قبل 12 ـ رواياتي است كه دلالت دارند فقهاي با ايمان قلعههاي اسلام ميباشند مانند روايت ذيل: كليني از محمّد بن يحيي، از أحمد بن محمّد، از ابن محبوب، از عليّ بن أبي حمزه روايت ميكند كه گفت: از موسي بن جعفر عليه السّلام شنيدم كه ميفرمود: «چون بنده مؤمن بميرد، ملائكه آسمان و زمينهائي كه در آن خدا را عبادت مينموده، بر او ميگريند، همچنين درهاي آسمان كه اعمال وي از آنها بالا ميرفت. و در اسلام شكافي پيدا ميشود كه هيچ چيز آنرا جبران نميكند. زيرا فقهاء با ايمان قلعههاي مستحكم اسلامند، مانند قعلههاي شهرها و بلاد». 257 به جمله اخير و دو جمله قبل از آن، بر ثبوت ولايت و قضاوت براي فقهاء استدلال كردهاند، چون در اين روايت بر علماء، اطلاق وارثِ انبياء شده است. بنابراين شامل تمام منصبهاي ارث گذار (انبياء) ميباشد، كه از آن جمله ولايت و قضاوت است و همينطور امين بودن و قلعه بودن آنان. ولكن انصاف اينستكه روايات وراثت بر اين مطلب دلالتي ندارند، زيرا آنها در صدد بيان فضيلت عالم هستند. شاهد بر اين مطلب اينستكه در ذيل اين دو حديث صراحت دارد بر اينكه مراد، ارث بردن علوم و احاديث است. زيرا در حديث اوّلي ميفرمايد: «زيرا أنبياء درهم و دينار برجاي نمينهند، بلكه احاديث به ارث ميگذارند. و هر كه از آن بهرهاي گيرد، نصيب بسياري برده است». و در حديث دوّم ميفرمايد: «ولي أنبياء علم به جاي نهادند و هر كه از آن بهرهمند شود، نصيب فراواني بده است». و امّا اينكه علماء قلعههاي اسلام و امينان پيامبرانند، از اين نظر ايرادي ندارد كه بگوئيم به مقتضاي اطلاق قلعه و امين بر آنان، تمام آنچه كه به حفظ اسلام و مناصب انبياء مربوط ميشود كه از آن جمله ولايت و قضاوت و فتوي است، بر آنان نيز ثابت است. چنانكه قلعه، شهر را در همه حوادث حفظ ميكند و امين در همه اموري كه مربوط به مأمون عنه است از منصبهاي رسالت، امين است. 13 ـ كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام است كه سيّد رضي آنرا در نهج البلاغه آورده است: «أولي'ترين مردم به پيامبران، عالمترين آنان است به آنچه آنها آوردهاند». سپس اين آيه را قرائت فرمود: إِنَّ أَوْلَي النَّاسِ بِإبْرَ ' هِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هَـ'ذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا. «سزاوارترين مردم به إبراهيم كساني هستند كه از وي پيروي مينمايند، و پيامبر اسلام و افرادي كه به او ايمان آوردهاند». سپس فرمود: دوست و وليّ پيامبر اكرم محمّد بن عبدالله، كسي است كه از خدا اطاعت كند، گر چه از نسل وي نباشد. و دشمن او كسي است كه خدا را مخالفت نمايد گرچه با او قرابت نزديك داشته باشد». 258 شيخ انصاري در «مكاسب» بر دلالت اين حديث و امثال آن اشكال كرده كه: انصاف اينست كه پس از ملاحظه سياق و صدر و ذيل حديث جزم پيدا ميشود كه مراد از اين جملات بيان وظيفه فقهاست در احكام شرعي، نه اينكه آنها مانند پيغمبر و ائمّه عليهم السّلام باشند در اينكه ولايت و اولويّت داشته باشند بر اموال مردم... تا آخر (دقت شود). و مرحوم نراقي در كتاب «عوائد الايّام» در بحث ولايت فقيه احاديث ديگري آورده است مانند: 14 ـ روايت «كنز الفوائد» كراجكي از امام صادق عليه السّلام كه فرمود: «پادشاهان بر مردم حاكماند، و علماء بر پادشاهان حكومت دارند». 259 امّا برايشان اين اعتراض وارد است كه: اين حديث در مقام مدّعاي ما نيست، بلكه حديث يك امر عادي و عرفي را بيان ميكند، و آن اينست كه در هر زمان سلاطين در امور خود به علماء مراجعه ميكنند و از آنها تبعيّت مينمايند ولو در هر مرامي كه باشند. استاد ما مرحوم آيه الله شاهرودي رحمه الله عليه بر اين اعتراض جواب داده به اينكه: شأن و منزلت امام بالاتر از اين است كه صرفاً خبر از يك امر عادي و عرفي بدهد. بلكه اگر چنين مطلبي اتّفاق افتاد، مسلّماً منظور امام، بيان حكمي از احكام شرعي بوده، و امام در مقام انشاء ميباشد. و نتيجه مطلب آن است كه: علماء، حكّامِ شرع بر مُلوكند، بنحوي كه حكم آنان بر ملوك، نافذ است. و چون شأن ملوك، قضاوت و حكومت، و اقامه حدود، و تنظيم زندگي مردم است. پس اين امور شرعاً مشروط به حكم علماء است، و علماء بر كساني كه مصادر اين امورند، حاكماند». 260 نگارنده: در جواب مرحوم شاهرودي از اين اشكال نظر است. زيرا طبق مذاق شارع، هيچكس حقّ ندارد بر مردم حكومت كند، مگر آنكه از طرف شارع منصوب باشد. بنابراين فرق گذاردن بين علماء و ملوك، سپس حكم ملوك را بر مردم تثبيت كردن صحيح نيست، زيرا ملوك حقّ حاكميّت بر مردم را ندارند. پس بهتر است كه اشكال را بپذيريم، و معتقد كه خبر نظر به بيان علوّ مقام علماء دارد. زيرا سلاطين در كمال قدرت و سيطره خود در برابر مقام علمي و شأن و منزلت علماء خاضع و خاشعاند. 15 ـ روايتي است از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم، كه در كتب شيعه و اهل تسنّن آمده است. «سلطان وليّ كسي است كه ولييّ ندارد». 261 16 ـ روايت نبيّ اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم كه در جامع الاخبار نقل شده، آن حضرت فرمودند: «در روز قيامت به علماء امّتم افتخار ميكنم. ميگويم علماء امّت من مانند انبياء پيش از من هستند». 262 و از جمله روايتي است كه در فقه رضوي آمده كه فرمود: «منزلت فقيه در اين زمان چون منزلت پيامبران بني اسرائيل است». 263 17 ـ ديگر روايت طويلي است كه در احتجاج نقل شده، به أميرالمؤمنين عليه السّلام گفته شد: بعد از أئمّه هدي چه كسي بهترين افراد است فرمود: علماء وقتي كه صالح باشند». و از جمله روايتي است از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم كه در مجمع نقل شده فرمود: «فضل عالم بر مردم مثل برتري من بر كمترين فرد امّت است». 264 و از جمله در «منيه المريد» است كه: «خداوند به حضرت عيسي خطاب كرد. علماء را بزرگ بدار، و برتري آنان را بشناس، كه من تمامي آنان را بر خلق خود جز پيامبران برتري دادم، مانند برتري خورشيد بر ستارگان، و مانند فضيلت آخرت بر دنيا، و مانند برتري من بر همه چيز». 265 از جمله روايتي است كه در تفسير منسوب به امام حسن عسگري عليهالسّلام وارد است كه در آن از حضرت امام عليّ النّقي عليه السّلام نقل شده كه فرمود: «اگر در زمان غيبت قائم ما علماء صالح دعوت كننده به او، و دلالت كننده بر او، كه برگزيده خدا هستند نبودند، تمامي افراد از دين خدا مرتدّ ميشدند. اينان در نزد پروردگار از همه افضلند». 266 مخفي نماند كه اين اخبار بر مطلوب ما، يعني ولايت فقيه دلالت ندارد، زيرا سياق آنها در اثبات فضيلت علماء است، و دلالتي بر اثبات شؤون و مقامات آنها ندارد، بلكه از اين جهت ساكت است. 18 ـ ديگر روايتي طولاني است كه در كتاب علل با اسناد خود از فضل بن شاذان از امام رضا عليه السّلام نقل ميكند تا اينجا ميرسد كه: «اگر بپرسيد چرا خداوند اولي الامر قرار داد و امر كرد از آنها اطاعت شود، جواب آنستكه به چند جهت: يكي آنكه وقتي كه بايد اساس زندگي بر پايه قوانين و محدوديّتهاي صحيح بنا شود و به آنان فرمان داده شود كه پا از مرز قوانين و حدود بيرون نگذارند كه باعث فساد جامعه خواهد شد اين محدوديّت انجام نخواهد شد، مگر با قرار دادن فرد اميني در رأس جامعه كه آنان را از تجاوز حدود و دخول در خطرات نگهدارد. وگرنه هيچكس لذّت و سود خود را بخاطر عدم ضرر و فساد ديگري ترك نخواهد كرد. پس بر ايشان قيّم و سرپرستي گماشت كه آنان را از فساد و تباهي نگاهدارد و حدود و أحمام را در بين آنان اجرا نمايد. از جمله آنكه: هيچ فرقه و ملّتي را نميتوان يافت كه زندگي و بقاء آنها ممكن باشد مگر با وجود رئيسي و قيّمي كه در رأس آنان قرار گيرد، و نظام اجتماعي و مسائل ضروري دين و دنياي آنها را بپا دارد. و لذا براي حكيم دانا جائز نيست كه خلق را در امري كه ضرورت زندگي و بقاء آنهاست مهمل و رها گذارد. يعني رهبر و زمامداري كه بوسيله او با دشمن نبرد كنند و زمين و ثروت را به طرز عادلانه و صحيح تقسيم نمايند و اجتماع خويش را بپادارند و دست ظالم را از مظلوم كوتاه كنند. از جمله آنكه: اگر قائد و رهبر و امام و قيّمي امين و حافظ بر ملّت گمارده نشود، ملّت رو به فرسودگي گرايد، و دين از ميان برود، و در سنّت و احكام تغيير و تبديل پيدا شود، و بدعت گذاران پديد آيند و مُلحدين از دين بكاهند، و امر را بر مسلمين مشتبه سازند. زيرا بالوجدان دريافتهايم كه مردم ياراي رهبري خود را ندارند، و نيازمند به قانون و رهبرند، با اختلافات و فَرقهائي كه درخواستههاي آنان و افكارشان وجود دارد. پس اگر برايشان قيّمي و خافظي براي نگهباني در شريعت نبوي قرار ندهد بدان نحو كه گفته شد جامعه به فساد و تباهي گرايد و شرايع و احكام و ايمان تغيير پذيرد و اينها تمام موجب فساد جملگي خلق گردد». 267 نگارنده: سزاوار است كه اين روايت را از ادلّه ولايت امام عليه السّلام قرار دهيم، زيرا در مورد علل احتياج مردم به اُولي الامر است و قبلاً دانسته شد كه عنوان اولي الامر مقام خاصّ امام عليه السّلام است. مگر اينكه بگوئيم: عللي كه در اين روايت براي لزوم رهبر و زمامدار و وليّ ذكر شده، در زمان غيبت امام عليه السّلام هم بيكم و كاست موجود است. و از اين رو بايد امام عليه السّلام يا نائب خاص را معيّن كند يا بطور عموم افرادي را با شرائط معيّني تعيين نمايد كه امور مردم را بدست گيرند. و اين افراد جزء فقهاء عادل امين مردم در دين و دنيا و نگهبانان شريعت و آگاه به مسائل روز و بصير در امور نميباشند. 19 ـ روايتي است كه در كتاب «مستند» در بحث قضاوت از كتاب «غوالي اللئالي» ذكر شده: «مردم بر چهار گونهاند: اوّل مردي كه عالم است و ميداند كه عالم است، چنين كسي مرشد و حاكم است. از وي اطاعت كنيد». 268 انصاف اينستكه اين روايت نسبت به باب قضاوت و حكومت و فتوي اطلاق دارد و وجهي براي اختصاص آن به قضاوت نيست و مفاد آن نظير گفتار حضرت إبراهيم عليه السّلام به سرپرست خود آذر است كه فرمود: يَـ'أَبَتِ إِنِّي قَدْ جَا´ءَنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَ ' طًا سَوِيًّا. 269 «اي پدر به من علمي داده شده كه بتو داده نشده، پس از من پيروي نما تا به راه راست رهبريت كنم». و اين روايت به خلاف رواياتي است كه دلالت دارند كه قضات بر چهار دستهاند. زيرا قاضي در اصطلاح به كسي گفته ميشود كه براي قضاوت منصوب شده است، نه حكومت و افتاء. و لذا دلالت دارد كه قاضي بايد فقيه و عالم باشد. كليني در «كافي» از عدّهاي از اصحاب، از أحمد بن محمّد بن خالد، از پدرش، و او با حذف سند از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه آن حضرت فرمود: «قاضيان بر چهار دستهاند. سه گروه از آنان در جهنّم و يك دسته در بهشتند. مردي كه دانسته به ظلم حكم ميكند در دوزخ است. مردي كه ندانسته به جور حكم ميكند در جهنّم است. مردي كه ندانسته به حقّ حكم ميكند در آتش است. مردي كه دانسته به حقّ حكم ميكند اهل بهشت است. و فرمود: حكم بر دو گونه است: حكم خدا و حكم جاهليّت. هر كه در حكم خدا اشتباه كند به حكم جاهليّت حكم نموده است». 270 اين حديث را شيخ طوسي در «تهذيب» از أحمد بن محمّد بن خالد نقل ميكند. 271 و شيخ صدوق در «فقيه» از امام صادق عليه السّلام مثل اين حديث را نقل كرده و سپس ذيلي را به آن اضافه نموده است: «هر كس به دو درهم به غير حكم خدا حكم كند، به خدا كافر شده است».272 و 273 اين بود بحث ما پيرامون ولايت فقيه. و در آن تنها بر شرائط والي و قاضي و مفتي و به روايات وارده در اين مقام اقتصار كرديم، ولي حدود ولايت وي، و شرائط افرادي را كه فقيه بر آنها ولايت دارد را ذكر ننموديم. چون خارج از موضوع كتاب كه درباره حقوق زنان است ميباشد. اميد است خداوند توفيق دهد كه در آينده رسالهاي ابتكاري در اين زمينه تأليف كنيم. (رجوع به دوره ولايت فقيه در حكومت اسلام) و فعلاً اگر كسي مايل است بر شرائط و حدود ولايت اطّلاع پيدا كند، به كتاب «عوائد الايّام» مولي أحمد نراقي، و كتاب «بلغه الفقيه» تأليف سيّد محمّد آل بحر العلوم، و «عناوين الاُصول» سيّد عبدالفتّاح مراغي حسيني رحمه الله عليهم مراجعه كند. بازگشت به فهرست تيجهگيري از مقدمات گذشته پس از ادراك اين مقدّمات، معلوم ميشود كه قضاوت و حكومت از بزرگترين، بلكه مهمتر از تمام امور مردم است، و در اجتماع هيچ امري به اهميّت آن نميباشد. زيرا قضاوت و حكومت به منزله روح اجتماع ميباشند. و قيام و قوام مردم به ولايت است، و ولايت منصبي الهي و از جانب پروردگار است. بدون واسطه، يا با واسطهاي كه از جانب خداوند منصوب است، لاغير. و تصرّف در حقوق مردم جائر نيست. مگر به اذن خدا. زيرا تصرّف در حقّ غير است، كه جز با اجازه وليّ او جائز نيست. و او همانا خداوند است. پس اگر دليلي بر شرطيّت امري در قضاوت و ولايت دلالت كند، بايد حتماً از آن پيروي كرد. و اگر بر شرطيّت يا عدم شرطيّت امري، از ادلّه اجتهادي مانند آيات شريفه، يا روايت، يا اجماع، يا سيره دليلي نيافتيم كه به آن متسمسّك شويم، اصل در اين مورد عدم جواز حكومت و قضاوت است. زيرا جواز تصرّف در حقّ ديگري، بايد به يك علم وجداني، يا تعبّدي متكّي باشد. و با وجود شكّ، جائز نيست. زيرا ظنّ به هيچوجه جاي حقّ را نخواهد گرفت. وَ إِنَّ مِنَ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا. 274 و در اين مورد رواياتي وارد است كه دلالت ميكند در موارد شبهه بايد توقّف نمود. و بارزترين آنها در مسائل حقوقي است، كه اصل عقلي نيز حكم به توقّف ميكند. روايات بسياري وجود دارد كه دلالت ميكند توقّف در شبهات، بهتر از فرو رفتن در مهلكهها است. چنانكه شيخ حرّ عاملي در «وسائل» از كليني روايت ميكند: از محمّد بن يحيي، از محمّد بن حسين، از محمّد بن عيسي، از صفوان بن يحيي، از داودبن حصين، از عمربن حنظله، از امام صادق عليه السّلام كه آن حضرت در ضمن حديثي فرمود: «همانا امور بر سه گونهاند: امري كه صلاح آن روشن و واضح است، و بايد از آن پيروي نمود. و امري كه گمراهي آن بيّن است كه بايد از آن اجتناب كرد. و امري كه شبههناك و تشخيص آن مشكل است، كه بايد آنرا به خدا و رسول واگذار نمود. پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: حلال روشن، حرام روشن، و شبهات بين اين دو. هر كس شبهات را ترك گويد، از محرمّات نجات يابد. و هر كه مرتكب شبهات شود، به محرّمات آلوده ميگردد، و ندانسته به هلاكت ميافتد. سپس در آخر حديث فرمود: بدرستيكه توقّف در شبهات، بهتر از دخول در مهلكهها است». 275 و صدوق اين حديث را از داودبن حصين با سند خود ذكر كرده است. 276 و شيخ با اسناد خود از محمّد بن عليّ بن محبوب، از محمّد بن عيسي مثل اين را نقل كرده است. 277 ديگر روايتي است كه شيخ حرّ عاملي با سند خود از محمّد بن يحيي، از أحمد بن محمّد؛ از حسين بن سعيد، از حسين (حسن) بن جارود، از موسي بن بكر بن داب، از شخصي ديگر از امام باقر عليه السّلام نقل ميكند كه حضرت در حديثي به زيدبن عليّ عليه السّلام فرمودند: «خداوند حلال و حرامي وضع، و واجباتي را معيّن فرموده، و مَثَلهائي بيان كرده، و سنّتهائي نهاده، تا اينكه فرمودند: در هر كاري كه ميخواهي انجام دهي، اگر از طرف خدا بيّنه و دليلي داري، و در هر امري كه ميخواهي دنبال كني، اگر بر مشروعيّت آن يقين داري به كارت ادامه بده، و گرنه به كاري كه در آن شكّ داري اقدام نكن». 278 و ديگر رواياتي از اين قبيل كه مستفيضهاند و دلالت دارند بر اينكه از ارتكاب شبهات جدّاً پرهيز نمود. بنابراين، اگر در شرطيّت مرد بودن قاضي، و وليّ و مفتي، شكّ كنيم، بر فرض نبودن دليل اجتهادي، قاعده و اصل حكم بر مرد بودن مفتي و قاضي مينمايد، نه اينكه اصل، اقتضاي عدم مشروطيّت مرد بودن را دارد. و برپايه اين استدلال حرمت تصدّي زن، نسبت به اموري كه از شؤون ولايت است، روشن ميگردد. بازگشت به فهرست روايات در عدم تصدّي زن قضاوت و حكومت و افتاء را (در عدم جواز ورود زنان به مجلس شورا) اينك بپردازيم به ذكر و شرح رواياتي كه در اين مورد (عدم جواز قضاوت و حكومت براي زنان) وارد است. 1 ـ صحيحه أبي خديجه كه قبلاً گذشت: «بنگريد مردي را كه از قضاوت ما بهرهاي دارد، او را بين خود حَكَم قرار دهيد، كه من او را بر شما قاضي قرار دادم. و قضاوتتان را نزد او ببريد». همچنين روايتي ديگر است كه: «مردي را كه حلال و حرام ما را ميداند، بين خود حَكَم قرار دهيد، كه من او را بر شما حَكَم قرار دادم». دليل ما در اين روايت آنست كه امام عليه السّلام در اين دو روايت، مرد را قاضي قرار داده، پس مورد نصب امام، عنوان مرد است. بنابراين مرد فقط موضوع منصب قضاوت است. ولي زن منصوب نميباشد. و قاعده هم اقتضاي عدم نصب او را ميكند. از جمله نوشته امام زمان عجّل الله فَرَجَه ميباشد كه فرمود: «در حوادثي كه برايتان اتّفاق ميافتد، به راويان حديث ما مراجعه كنيد، كه آنان حجّت من بر شمايند، و من حجّت خدايم برايشان». در اينجا «روه» جمع راوي آورده شده، و راوي مذكّر است. بنابراين امام فقط اجازه مراجعه به مردان را داده است. از اين جهت، احاديثي كه ظاهرشان مطلق است، و شامل مرد و زن هر دو ميشود، مثل مقبوله عمربن حنظله ـ كه در ذيل مذكور است ـ به اين دو حديث مقيّد ميشوند. مقبوله عمربن حنظله: «بايد دو شخص متخاصم، كسي را كه حديث ما را روايت ميكند و در حلال و حرام ما دقّت نظر دارد و احكام ما را ميداند، او را بعنوان حَكَم بپذيرند كه من او را حاكم بر شما قرار دادم». آنچه گفتيم در صورتي است كه روايت مقبوله، اطلاق داشته باشد و زن را هم شامل بشود و بگوئيم كه مقبول منصرف به مردان نيست. ولي اگر انصراف مقبوله را به مردان بپذيريم از آنرو كه در آن زمان قضاوت زن اصلاً معمول نبوده است، جز اينكه مطرود هم بوده، حديث فقط شامل مردان ميشود و از اوّل اطلاق ندارد تا اينكه قيد بخواهد. امّا آياتي نظير آيه: إِنَّ اللَهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُوَدُّوا الاْمَانَـ'تِ إِلَيْ أَهْلِهَا وَ إِذَا حَكَمْتَمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ. 279 و آيه شريفه: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا قَوَّ ' مِينَ لِلَّهِ شُهَدَا´ءَ بِالْقِسْطِ وَ لاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئَانُ قَوْمٍ عَلَيْ أَلاَّ تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا. 280 و ديگر آيه شريفه: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا قَوَ ' مِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَآءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلَي أَنْفُسِكُمْ أَوِالْوَ ' لِدَيْنِ وَالاْقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيرًا فَاللَهُ أَوْلَي بِهِمَا فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَوَي' أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَكُونُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا. 281 و نيز مفهوم آيه شريفه: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولَـ'´نءِكَ هُمُ الْكَـ'فِرُونَ * هُمُ الظَّـ'لِمُونَ * هُمُ الْفَاسِقُونَ * 282 از اين آيات استفاده اطلاق نميشود، زيرا در مقام بيان حدود و شرائط حكم نيستند تا به آن بتوان مستمسك شد. چنانكه در آيه جمعه چنين است: يَـ'´أَيـُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نُودِيَ لِّلصَّلَوَ ' ه مِنْ يَوْمِ الْجُمْعَه فَاسْعَعُوا إِلَي ذِكْرِ اللَهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعِ،283 كه اين آيه بنظر به حكم در وقت نداء دارد ولي نظر به اصل نماز ندارد. هم چنين آيه صيد: «باكي نيست كه از صيدهائي كه سگان صيد نخوردهاند بخوريد». كه آيه از حيث انواع گوشت اطلاق ندارد، تا در حليّت گوشتهائي كه به آن دليلي نداريم بتوان به آيه مستمسك شد. در اينجا نيز، آيات فقط ناظر است به اين معني كه لازم است به عدل حكم شود، و شدّت دشمني قومي مانع رعايت عدل نگردد. و قرابت و خويشي امثال والدين و اقرباء، از حكم به عدل جلوگيري نكند. خواه فقير باشند، خواه غنيّ، ولي اطلاقي ندارد كه مخاطب مرد و زن هر دو ميتوانند بر مسند بنشينند. و بر فرض كه آيه اطلاق داشته باشد، به دو روايت صحيح مذكور كه قضاوت و حكم را ويژه مردان دانسته قيد ميخورند. اگر ايراد شود: هر دو دليل مُثبِتِ حُكم هستند، و بين آنها منافاتي نيست تا مراجعه به قيد شود. و وجهي ندارد كه خصوصيّت مرد فقط ملاحظه شود. در جواب گفته ميشود: اگر مقيّدي در كلام وجود داشت، ميبايست آنرا بر مُطلَق ترجيح داد، چون دليلِ مقيّد قويتر از دليلِ مطلق است. بنابراين اگر موضوع در هر دو، واحد باشد، مانند اين مثال: يك بنده را آزاد كن، و يك بنده مؤمن را آزاد كن. بايد بوسيله مقيّد، مطلق را قيد زد. و دليل ترجيح مقيّد بر مطلق، اينستكه بر فرض عدم دخالت داشتن مقيّد در حكم، حكمي كه بعد از مطلق بواسطه مقيّد آمده است لغو و بيهود خواهد بود. ايراد نشود: حكم به مشروطيّت «مردي» در قضاوت آنچنانكه از دو حديث شريف استفاده ميشود، منوط است به اينكه مفهومِ لقب و قيد حُجيّت داشته باشد. (يعني مفهومِ رَجُل دلالت بر شرطيّت مردي كند و غير مرد را از حكم بيرون راند) در حاليكه خلافش به اثبات رسيده است. زيرا در جواب خواهيم گفت: عنوان رجل موضوع حكم قضاوت است و استناد به موضوع بودن عنوان يك مطلب و استناد به مفهوم قيد و لقب مطلب ديگري است زيرا مفهوم يعني رجل، نفي حكم است از زن. و مفهوم البتّه چنانكه بيان شده است حجّيّت ندارد لكن موضوع قرار گرفتن مرد در حكم، معنايش جائز نبودن رجوع به زن است در مورد قضاوت، زيرا وقتي ميتوانيم زن را نيز شامل اين حكم قرار دهيم كه فقط رجل را از معناي خود حذف كنيم، و وجهي براي الغاي خصوصيّت لفظ نيست، زيرا در محلّ خود ثابت شده كه دليل اشتراك تكليف در موضوعات و مناصب جاري نيست. حاصل آنكه قضاوت منصب است و بايد موضوع آن كه حكم قضاء بر او ثابت است با دليل احراز شود. و اين احراز در مورد مرد كامل است. ولي در مورد زن، اصل؛ حكم به عدم آن ميكند. و مفهومِ لقب بر فرض اينكه حجّت باشد، دليل ظاهري است در نفي قضاوت از زن، و اين دليلي اجتهادي است. و چون حجّيّت ندارد، پس دليل اجتهادي بر نفي قضاوت از زنان نداريم بلكه دليل، جريان اصل تعبّدي است. بلي كسيكه به دليل اجتهادي، يعني روايت متمسّك شود، براي عدم جواز قضاوت ـ براي زن ـ بايد به مفهوم لقب مستمسّك گردد. و چون لقب حجّيّت ندارد، بلكه مفهوم ندارد؛ تمسّك به آن صحيح نيست. 2 ـ از جمله روايت جابر از امام باقر عليه السّلام كه فرمود: «زن نميتواند متصدّي قضاوت و حكومت شود». و در «مستند» نيز به اين روايت استدلال كرده است. 284 ديگر روايت حمّاد بن عمرو است با دو روايت مرسل ديگر مُطَّلب بن زياد، و عمرو بن عثمان. 285 و امّا روايت حمّاد: اين روايت را صدوق در باب نوادر فقيه آورده كه وصيّت پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم است به أميرالمؤمنين عليه السّلام. و صدوق به سندش از حمّاد بن عمرو و انس بن محمّد از پدرش، كه تمامي از جعفر بن محمّد از پدرش، از جدّش از عليّ بن أبيطالب عليهم السّلام نقل ميكند كه آن حضرت از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم شنيد كه فرمود: «اي علي تو را وصيّت ميكنم به اموري و بر آن مواظبت نما، كه تا وقتي بر آن مواظبت كني در خير و سعادت خواهي بود. سپس حضرت چند مورد را ذكر فرمودند تا به اينجا رسيدند: يا علي! بر زنان جمعه و جماعت، اذان و اقامه، عيادت مريض، تشييع جنازه و هروله بين صفا و مروه، دست كشيدن به حجر الاسود (به هنگام ازدحام كه موجب برخورد بين زن و مرد ميگردد)، همچنين تراشيدن موي سر نيست. زن نبايد قضاوت كند، و مورد مشورت نبايد قرار گيرد، و ذبح جز در وقت ضرورت نبايد بكند، و تلبيه (لبّيك اللّهمّ لبّيك) نبايد بلند بگويد، در كنار قبر نايستد و خطبه (روز جمعه) را نشنود، ازدواج را خود به عهده نگيرد، از خانه بياذن شوهر بيرون نرود و اگر برود خدا و جبرائيل و ميكائيل او را لعنت كنند و از خانه شوهر چيزي جز با اجازه شوهر نبخشد، و شب را نخوابد در حاليكه شوهر بر او خشمگين باشد، اگر چه شوهر به او بدي كرده باشد ـ تا آخر». در كتاب «وسائل» اين حديث را با همين سند تا جمله «و قضاوت نبايد بكند» آورده است. شيخ صدوق در «مشيخه» گويد: آن روايتي را كه از حمّاد بن عمرو و انس بن محمّد راجع به وصيّت پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم به أميرالمؤمنين عليه السّلام نقل شده، من از محمّد بن عليّ شاه، از أبو حامد أحمد بن محمّد بن أحمد بن حسين، از أبويزد أحمد بن خالد خالد، از محمّد بن أحمد بن صالح تميمي، از پدرش أحمد بن صالح تميمي، از محمّد بن خاتم قطّان، از حمّاد بن عمرو، از جعفر بن محمّد، از پدرش، از جدّش، از عليّ بن أبيطالب عليهم السّلام نقل كردهام. همچنين اين روايت را از محمّد بن عليّ شاه روايت كردم كه او از أبو حامد، از أبو يزيد، از محمّد بن أحمد صالح تميمي، از پدرش، از أنس بن محمّد أبومالك، از پدرش، از جعفر بن محمّد، از پدرش، از جدّش، از عليّ بن أبيطالب عليهم السّلام از پيغمبر أكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم نقل كرده كه به أميرالمؤمنين فرمود: «يا علي تو را به وصيّتي سفارش ميكنم...» تا انتهاي وصيّت. نگارنده: حمّاد بن عمرو ممكن است نصيبي باشد و نامش در رجال نيامده و همچنين انس بن محمّد، و در طريق حديث چند نفر مجهول الحال وجود دارد كه گويا از اهل تسنّناند. ولي فقهاي شيعه اين عبارات از وصيّت را در كتب خود آوردهاند و در ابواب فقه نقل كرده و در مواضع متعدّد به آن استشهاد نمودهاند. و صدوق اين فقرات متعلق به زنان را در كتاب «خصال» وقتي كه ابواب نوزدهگانه را ميشمرد، با سند اوّلي، و شيخ طبرسي در كتاب «مكارم الاخلاق» ذكر كردهاند. و كلام پيامبر «اين امور بر زنان نيست» ظاهر است در اينكه اين امور به آنان واگذار نشده، پس صحيح نيست كه متصّدي آنها شوند. و اين سخن كه «اقامه نماز و عيادت مريض و جماعت، نسبت به زنان مورد رغبت است، و روايت فقط به اين نكته متوجّه است كه بر آنها الزامي نيست» علاوه بر اينكه قابل اشكال است به اينكه ميتوان گفت صدور اينگونه امور از زنان مطلوب نيست چنانكه ظاهر است، منافات ندارد با اينكه ساير موارد بر حال خود يعني عدم جواز آنها براي زنان از طرف شارع باقي باشد، و بهيچوجه مطلوب نباشد. در «جواهر» پس از آنكه بر عدم جواز قضاوت براي زن نقل اجماع ميكند ميگويد: بدليل حديث نبوي كه ميفرمايد: «قومي كه زمامدار آن زن باشد، رستگار نخواهد شد» و در حديث ديگر است: «زن نبايد متصدّي قضاوت شود» همچنين وصيّت پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم كه در فقيه از حمّاد نقل شده كه آن حضرت فرمود: «يا عليّ براي زن جمعه و جماعت وضع نشده ـ تا اينكه گويد: زن نبايد متصدّي قضاوت شود». و اين روايات مؤيّد است به اين مطلب كه زن در اين منصب نقصان دارد، و سزاوار نيست با مردان مجالست نمايد و صداي خود را ميان آنان بلند گرداند. و نيز به دليل سياق كلمات ائمّه عليهمالسّلام، كه در زمان غيبت و غير غيبت از طرف خود نائب، نصب مينمودند، بلكه در بعضي تصريح به مرد شده، لاأقلّ آنكه در جواز آن براي زن شكّ پيدا ميشود، واصل در اين موقع عدم جواز ميباشد. 286 در «مفتاح الكرامه» گويد: امّا زن جائز نيست قاضي باشد، به دليل حديث جابر از امام باقر عليه السّلام كه ميفرمايد: «هيچ زني نبايد قضاوت كند». و مقدّس اردبيلي اگر اجماع نبود، اين دليل را قبول نميكرد. ولي اين خبر با شهرتي كه بين فقهاء دارد، جبران ميشود، ولو اينكه اجماع را هم انكار كنند. علاوه بر آنچه راجع به نقصان عقل و دين، و عدم صلاحيّت وي براي اقامه نماز براي مردان، و اينكه شهادت وي غالباً نصف شهادت مرد است، وارد شده است. 287 نگارنده: آنچه در «مفتاح الكرامه» درباره جبران خبر با شهرت گفته شده، غير از سيرهاي است كه قبلاً ذكرش آمد. زيرا سيره خود به تنهائي دليلي كامل براي مقصود ماست. و امّا جبران خبر با شهرت، به اين معناست كه حجّت و دليل براي حكم خود خبر است، ولي ضعف آن به شهرت جبران ميشود. 3 ـ روايات ابن نُباته و إبن أبي المقدام و إبن كثير است كه: «زن به كاري كه بيرون از شأن اوست، گماشته نشود». 288 همچنين است كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام به فرزندش امام حسن مجتبي عليه السّلام در وصيّتي كه براي آن حضرت در حاضِرَيْن نوشت، و اين وصيّت از بهترين وصاياي آن حضرت بشمار ميرود، و در ضمن آن ميفرمايد: «زن را بكاري كه بيرون از حدّ و شأن اوست مگمار، كه زن ريحان و گل است، و قهرمان نيست.» 289 امّا اموري كه بيرون از شأن زن است دو معني دارد: 1 ـ اموري كه از شأن زنان و كارهاي مختصّ به آنان بيرون است. 2 ـ اموري كه از قدرت و تمكّن و طبيعت او خارج است. و معني دوّم قويتر است، بواسطه دليلي كه حضرت ذكر كرده: «زن ريحان است نه قهرمان» و نيز محتمل است كه هر دو معني اراده شده باشد، به اين نحو كه كلمه «بيرون از شأن زن را» در يك معناي كلّي كه هر دو جنبه را شامل ميشود استعمال كنيم. و تعليل امام هم با آن منافاتي ندارد، بلكه متناسب هم ميباشد. و معلوم است كه حكومت و قضاوت از امور مشكل است، بلكه از مشكلترين امور ميباشد، و نياز به قدرت و سعه جسمي، و علمي، و وسعت ادراك، و بصيرت عميق، و هوش سرشار، و صبر جميل، و اراده كافي و قوي و تأثيرگذار بدون تأثّر و انفعال دارد. و گرنه خلاف مقصود حاصل ميشود، و به نقيض مطلوب، يعني از هم گيسختگي و سستي و تباهي منجرّ ميگردد. و گويا اين سخن امام در اين وصيّت: «بپرهيزيد از مشورت با زنان، كه رأي آنها تباهي آورده و عزمشان سست است» به اين اصل دلالت ميكند. مضافاً به اينكه حكومت و قضاوت غالباً مشورت ممكن نيست، و وقتي زن نميتواند طرف مشورت واقع شود، چگونه در مسند حكومت و قضاوت قرار گيرد؟ شيخ محمّد عبده در شرح قول امام عليه السّلام: «زن ريحان» گويد: اين وصيّت كجا، و حال كساني كه زنان را به صحنه اجتماع و شركت در مصالح امّت ميكشانند، و بالاتر اينكه اين كارها را براي او بزرگواري ميدانند، كجا؟ 290 نگارنده گويد: تأمّل دقيق در سخنان آن حضرت «مگذار كه از حدّ خود پا فراتر نهند، و او را واسطه براي شفاعت ديگران قرار مده» نيز به گفته ما دلالت ميكند. خلاصه در زن، حالت رقّت و لطف و احساس و اثر پذيري وجود دارد، چنانكه خلقت طبيعي او براي اثر برداري و انفعال (قبول نطفه و اثر برداشتن از آن) خلق گرديده است. و اين روحيه پذيري با آنچه كه نيازمند به اعمال قوّه و اثرگذاري در كارهاي طاقت فرسا و برخوردهاي اجتماعي است، مثل حكومت و قضاوت، منافات دارد. و وصيّت أميرمؤمنان عليه السّلام به مالك اشتر را قبلاً يادآورد شديم كه فرمود: «پس براي حكومت بين مردم بهترين فرد از رعيّت خود را انتخاب كن. از افرادي كه تحمّل سختيهاي امور را دارند، و دشمنان نميتوانند او را از پاي درآورند. در لغزشها فرو نلغزد، و قدرت تحمّل حقّ را داشته باشد. از طمع در امور نفساني خويش را دور بدارد و به دقّت و درايتِ كم اكتفا نكند بلكه يا نهايت فكر و فهم رسيدگي كند. افرادي را انتخاب كن كه در شبهات جانب احتياط را از دست ندهند، كسانيكه به بهترين دليل و برهان استوار عمل كنند، و از مراجعه ارباب رجوع آزرده خاطر نگردند؛ كساني كه نا مسألهاي روشن نشود، قدم از قدم برندارند، و هنگامي كه روشن شد، قاطع و كوبنده با آن برخورد كنند. و ثناگويان او را نفريبند، و متكبّر نسازند. زياده گوئيها او را از ادراك حقيقت منحرف نسازند كه البتّه اينان در اقليّتاند». نگارنده: به جان خودم سوگند سزاوار است اين وصيّت را با نور بر چشمان حور بنگارند كه بالاتر از آنست كه با مركّب بر صفحات كاغذ، يا با آب طلا بر پهنه شفق نگاشته شود. مطلبي لطيف: در استعارهاي كه امام عليه السّلام بكار برده، و زن را ريحانه خوانده، سرّ عجيبي نهفته است كه تمام سخنان گذشته ما را از لطافت، رقّت و احساس و ساير صفات زن در بر ميگيرد. زيرا ريحان يعني گياه خوشبو مانند گل است. و ريحانه در لغت به دسته گياه خوشبو و گياه معطّر معروف ميگويند. و شادابي و طراوت وي تا وقتي است كه در بوستان و باغ و بر شاخسار يعني محيط طبيعي خود بماند، و در كنار درخت و اصل خويش زندگي كند. و به سبب همين لطافت بسيار است كه بادي شديد، گلبرگهايش را ميپراكند و لطافت و بويش را از بين ميبرد. و آن را به وادي تباهي ميرساند. همينطور زن، چون قهرمان روئين تن خلق نشده، كه تحمّل شدائد را داشته باشد و مشكلات رتق و فتق امور را تحمّل كند، بايد در گلزار خانوادگي خود به حفظ شخصيّت و كرامت خود بپردازد و از اين حدّ تجاوز نكند. ولي اگر در اجتماع مردان داخل شود، و در كار آنان دخالت كند، و متصدّي امور مهمّ گردد، بادكشنده مهالك و آفات و انحرافات، بر وي وزيدن گيرد، و وجودش را درهم شكند، و سجاياي فطري و خدادادي و غرائز لطيف و مناسب در او را از وي بگيرد، و بوي خوش نفانيش از بين برود. در نتيجه وجود عزيز و صفات ويژه و خلق نيكوي او به پستي گرايد و ضايع گردد؛ و اين مطلب ظلمي نابخشودني در حقّ او است. 4 ـ روايتي است كه بُخاري در دو موضع از كتابش نقل كرده، اوّل در كتاب مغازي. دوّم در كتاب «فِتَنْ» ميگويد: روايت كرد براي عثمان بن هثيم، از عوف، از حسن، از أبيبكره كه گويد: خداوند مرا در جنگ جمل بواسطه سخني كه از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم شنيدم بهرهمند ساخت. كه به استناد آن با اصحاب جمل جنگ كردم و آن سخن اينست كه چون به پيغمبر خبر رسيد كه دختر كسري سلطنت فارس ر ا291 بدست گرفته فرمود: «قومي كه زمامداري و اختيار خود را بدست زني دهد، هرگز رستگار نخواهد شد». 292 و اين حديث در همه نسخههاي كتاب «صحيح بخاري» از قديم و جديد موجود است. و نيز در تمام شرحهاي آن، مثل «ارشاد السّاري» و كتاب «عمده القاري»، و غير اين دو ذكر گرديده است. اين روايت را نسائي در كتاب «قضاوت» با سند ديگري از أبيبكره نقل ميكند كه ميگويد: خداوند مرا به بركت حديثي كه از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم شنيده بودم نجات داد، و آن حديث اينست: چون كسري هلاك شد، پيغمبر پرسيد چه كسي جانشين وي گشت؟ گفتند: دخترش. فرمود: «قومي كه حكومت خود را به عهده زني گذارد، هرگز رستگار نخواهد شد.» 293 همچنين أبو عيسي ترمذي در كتاب «فِتَن» در باب 75 عين حديث نسائي را آورده و در ذيل آن چنين اضافه كرده: أبوبكره گويد: وقتي عايشه قصد بصره كرد، بياد سخني از رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم افتادم، كه خداوند بوسيله آن مرا از گمراهي حفظ كرد. أبو عيسي گويد: اين حديث صحيح است. 294 اين روايت به الفاظ و عبارات مختلف نقل شده است. و به اينصورت نيز آمده: «قومي كه زن تكيه گاه و متولّي امور آنها باشد، هرگز رستگار و موّفق نخواهد بود». و در «تحف العقول» 295عين اين روايت را نقل كرده. ولي در «بحار» وقتي كه از «تحف العقول» نقل ميكند، بجاي لفظ «أسنَدوا» لفظ «أسدَدْا» را آورده است. 296 در «نهايه» ابن أثير در مادّه «قيم» حديث را به اين صورت نقل نموده: «قومي كه قيّم آنها زن است، رستگاري نخواهد ديد». 297 و در حاشيه «نهايه» از هروي و «لسان» بجاي لفظ «قيّمهم» لفظ «قيّمتهم» آمده است. 298 و در «جواهر» مذكور است: «روي صلاح و سعادت نبيند آن قومي كه زن وليّ آنها باشد». 299 و در «مستند» است: «به صلاح نرسد قومي كه زني وليّ آنها باشد». 300 301 ناگفته نماند كه اين حديث نزد عامّه مشهور و مستفيض است، و آن را در كتب تفسير و حديث و تاريخ و سيره خود آوردهاند. و علماء شيعه هم آن را در كتب فقهي خود از ايشان نقل نموده و در چند موضع به آن استدلال كردهاند، بنحوي كه ضعف سند آن را ميتوان با شهرت عظيمي كه به حدّ اجماع رسيده جبران شده دانست. ايراد نشود كه جبران سند با شهرت، در جائي است كه معلوم باشد استناد علماء به خبر شده باشد، و اين مطلب در اينجا نا تمام است. زيرا در جواب گفته خواهد شد: در مورد استناد به حديث همين بس كه آنرا در كتب ذكر، و بدان استشهاد كرده، بلكه به عنوان يك حديث نبوي صلّي الله عليه وآله وسلّم بدان استدلال نمودهاند. و بسياري از روايت ضعيف ما كه آنرا با شهرت جبران كردهاند، بهتر از اين حديث نميباشد، و اين مقدار براي يك فرد فقيه و بصير كافي است. و امّا أبوبكره راوي حديث، از اصحاب پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم است كه ساكن بصره بوده و به عبادت و صداقت شناخته ميشده است. و در كتب رجال درباره وي مذمّت و انتقادي ديده نشده، بلكه كنارهگيري وي از اصحاب جمل در جنگ با أميرالمؤمنين عليه السّلام بر بصيرت او دلالت ميكند، گرچه او را در صف اصحاب آن حضرت رضوان الله عليهم كه در ركابش جنگيدهاند نميتوان قرار داد، و علماء اهل سنّت شرح حالش را در كتب خود آوردهاند. ابن حجر عسقلاني شافعي در «اصابه» گويد: أبوبكره اسمش، نفيع بن حارث بوده، و إبن مسروح هم ميگفتند و ابن سعد بر اين اعتقاد است. و أبو أحمد از أبي عثمان نهدي از أبي بكره نقل ميكند كه: من غلام پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم بودم، ولي مردم مرا به فاميلم نسبت ميدادند، و اسم من نفيع بن مسروح است. و بعضي گفتهاند: اسمش مسروح بوده و به اين مطلب، إبن اسحاق معتقد است. وي به كنيهاش مشهور بود و از فضلاء صحابه به شمار ميرفت و در بصره ساكن بود، و از خود اولادي بجاي گذاشت كه تمامي آنها داراي فضيلت و شهرت بودند. و هم او بود كه از قلعه طائف بوسيله طنابي كه به قرقرهاي متصّل بود آويزان شده و به نزد پيغمبر آمد، و چون قرقره به معناي «بكره» است از اينجهت به «أبوبكره» شهرت يافت، او از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت دارد، و اولادش هم از وي روايت نقل كردهاند. 302 ابن عبدالبّر در «استيعاب» گفته: أبوبكره ثقفي، اسمش نفيع بن مسروح است. و نفيع بن حارث هم گفته شده، و مادرش سميّه كنيز حارث بن كلده بود. و ما احوال او را در فصل احوال زياد بن أبيه گفتيم، چون مادر زياد و أبوبكره هر دو بوده، و كراراً أبوبكره ميگفت: من غلام پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم هستم. و از اينكه به خويشان خود نسبت داده شود، كراهت داشت. و هم او بود كه از قلعه طائف به اتّفاق جمعي از غلامان، هنگامي كه پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم در طائف بودند، به آن حضرت ايمان آورد. سپس پيامبر صلّيالله عليه وآله وسلّم آنها را آزاد كرد. از اين رو پيوسته خود را به آن حضرت منسوب ميكرد، و ميگفت: من آزاد شده پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم هستم. سپس إبن عبدالبرّ گويد: أحمد بن زهير نقل ميكند كه أبوبكره يكي از صحابه پيامبر بوده، و هنگامي كه مغيره بن شعبه زنا كرده بود، عليه او شهادت داد، ولي چون شهادت كامل نشده بود، عمر او را تازيانه زد. سپس به او گفت: توبه كن تا شهادتت پذيرفته شود. أبوبكره گفت: توبه كنم تا شهادتم را بپذيري؟ عمر گفت: آري. ولي او جواب داد تا زندهام درباره كسي شهادت نميدهم و بنابراين نيازي به توبه ندارم. و همچنين إبن عُيْينَه و إبن مسلم طائفي، از إبراهيم بن ميسره، از سعيدبن مسيّب نقل ميكنند كه: هنگامي كه مغيره بن شعبه زنا كرده بود، سه نفر بر وي شهادت دادند، ولي زياد بن أبيه از اظهار شهادت خودداري كرد. بنابراين عمر هر سه نفر را حدّ زد. سپس اظهار داشت: توبه كنيد، دو نفر از آنها توبه كردند، و شهادتشان مجاز شد، ولي أبوبكره توبه نكرد. وي از كثرت عبادت همچون پيكاني نحيف و لاغر شده بود تا مرد. گفته شده پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم او را به أبي بكره كنيه داده است، چون به بكرهاي (قرقرهاي) آويزان شده و از قلعه طائف به نزد آن حضرت پائين آمد. از او اولاد بسياري باقي ماندند كه اغلب آنان از بزرگان علم و فضيلت بشمار ميرفتند. وي در سال 51 يا 52 در بصره وفات نمود، و وصيّت كرد أبو برزه اسلمي بر او نماز بگذارد و وي بر او نماز گذارد. حسن بصري گويد: از اصحاب پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم با فضيلتتر از عمران بن حصين و أبي بكره كسي در بصره ساكن نشد. 303 5 ـ أبو عيسي محمّد بن سوره ترمذي در كتاب «صحيح» خود در باب 78 از كتاب «فِتَن» ميگويد: روايت كرد براي ما أحمد بن سعيد اشقر، از يونس بن محمّد وهاشم بن قاسم، و هر دو از صاحل مرّي، از سعيد جُريري، از أبي عثمان نهدي، از أبي هريره روايت كردهاند كه ميگويد: پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: «چون امراء شما بهترين شما باشند، و ثروتمندان شما سخاوتمندانتان باشند، و امور شما با مشورت انجام پذيرد، پس روي زمين براي شما از زير زمين بهتر است. و اگر امراء شما اشرارتان، و اغنياءتان بخيلان، و امور شما به دست زنان افتد، شكم خاك براي شما از روي زمين مناسبتر است». أبو عيسي گويد: اين حديث شگفتآوري است، كه آنرا فقط از صالح مرّي بياد دارم. و در احاديث صالح مرّيّ عجائبي وجود دارد كه مختصّ به خود اوست. وي مرد صالحي بوده است. 304 6 ـ رواياتي كه بطور مطلق، اطاعت از زنان را نهي نموده است، و مفاد آنها با ولايت زنان در قضاوت، و حكومت كاملاً متناقض است. از اين قبيل: 1 ـ روايت «من لايحضره الفقيه» است: «اي مردم از زنان بهيچوجه اطاعت نكنيد و بر هيچ ثروتي آنان را امين مشمريد». 305 2 ـ ديگر روايت حسين بن مختار است: «از زنان شرور بپرهيزيد، و از خوبان آنها بر حذر باشيد. اگر شما را به چيزي امر كردند مخالفت كنيد، تا در انجام بديها به شما طمع نورزند». 306 از جمله در «نهج البلاغه» است: «از زنان شرور بترسيد، و از خوبانشان بر حذر باشيد. در خوبيها اطاعتشان مكنيد، تا در بديها به شما طمع نورزند». 307 7 ـ رواياتي كه دلالت دارند، زنان از نظر قوا و نفوس و عقول ضعيفند، و در امور مربوط به سياست و سلطنت نبايد طرف مشورت قرار گيرند. از آنجمله در «نهج البلاغه» است كه: أميرالمؤمنين عليه السّلام يكي از مفاسد آخر الزّمان را اداره مملكت با مشورت زنان شمرده و ميفرمايد: «زماني براي مردم پيش خواهد آمد كه جز سياست كنندگان و سخن چينان در آن تقرّب نيابند. و جز فاجر، زيرك به شمار نيايد، و جز منصف كسي ضعيف شمرده نشود. صدقه را زيان و صله رحم را منّت، و عبادت را سبب برتري و سرفرازي بر مردم شمارند. پس در آن زمان حكومت با مشورت زنان، و امارت به دست كودكان، و تدبير امور جامعه بدست افراد فرومايه خواهد بود».308 از آنجمله وصيّت أميرالمؤمنين عليه السّلام است به لشگر خود قبل از برخورد با دشمن در صفّين، كه در نهج البلاغه ذكر شده: «چون به ياري خدا دشمن گريخت، آنكس را كه رو بفرار گذاشته نكشيد، مجروحان و افرادي را كه از كار بازماندند صدمه نزنيد، زنان را آزار مكنيد، اگر چه به شما دشنام دهند، و به حكّام شما ناسزا گويند، كه زنان ضعيف تن، و ضعيف روحيّه، ضعيف عقلند. و ما همواره مأمور بوديم كه كاري به آنها نداشته باشيم، و حال آنكه مشرك بودند. و همانا در جاهليّت فردي از ما زني را با سنگ يا چوب ميزد و همواره خودش و بازماندگانش مورد شماتت واقع ميشدند». 309 و از آنجمله در «نهج البلاغه» امام عليه السّلام عايشه را بواسطه بر شتر نشستن و به جنگ جَمَل رفتن شماتت ميكند، و وي را به كينهاي خاصّ كه به حضرتش داشته نسبت ميدهد، مضافاً به اينكه در اين خطبه درباره رأي زنان مطالبي بيان شده است، و زنان هركجا باشند چون زن هستند، اين فكر زنانه با آنهاست. امام فرمود: «امّا فلانه (عايشه) سستي فكر و رأي زنان، و كينهاي كه چون كوره آهنگر در سينهاش مشتعل شده، بر وي عارض گشته است. و اگر او را دعوت ميكردند كه آنچه با من كرد با ديگري كند، هرگز نميپذيرفت. ولي با اين همه حرمت اوّليّه او (همسري پيامبر) را رعايت ميكنم، و حساب او را به خدا واگذار مينمايد، كه هر كه را بخواهد عفو، و هر كه را بخواهد عذاب خواهد كرد». 310 امام عليه السّلام بعد از جنگ جمل خطبه خواند، و در خطبه مذكور كه در نهج البلاغه آمده ميفرمايد: «اي مردم، زنان، ايمانشان ناقص و نصيبشان اندك و عقلشان نقصان دارد. امّا نقصان ايمان آنها، همان است كه در ايّام حيض، نماز نتوانند خواند، و امّا نقصان نصيبشان اينستكه ميراث آنها نصف مردان است. امّا نقصان عقلشان اينستكه شهادت دو زن به اندازه يك مرد است. از بدانشان بپرهيزيد، و از خوبانشان برحذر باشيد. در خوبيها اطاعتشان مكنيد، تا در بديها به شما طمع نورزند.» 311 شيخ محمّد عبده در شرح قول امام: «در خوبيها از آنان اطاعت نكنيد» گويد: مراد حضرت اين نيست كه معروف را بواسطه مجرّد گفتن زن ترك كنيد كه ترك امر معروف مخالف با سنّت صالحه است، خصوصاً اگر واجب باشد. بلكه مراد اينستكه معروف را فقط بواسطه اينكه زن گفته انجام مده، بلكه معروف را براي معروف بودن انجام ده، نه براي اينكه زن تو را بدان امر كرده است. امام سخني فرمود كه تجربه در طيّ سالهاي متمادي آن را تصديق نموده است و كلام امام جز درباره افرادي انگشت شمار، از زنان استثناء بردار نيست كه هوش و سازماني فزونتر از افراد عادّي دارند، يا تحت تربيت بسيار ممتاز و صحيحي واقع شدهاند. كه اين تربيت، طبيعت ثانوي به آنها داده، و بر غريزه ذاتي آنها چيره شده است». و در او تحوّلي ژرف در جهت خلاف مقتضاي جبلّي او ايجاد كرده است. 312 نگارنده: امام عليه السّلام در نقصان زنان ظاهراً به كتاب و سنّت استناد جستهاند. امّا از نظر قرآن عبارت است از آيه شريفه: يُوصِيكُمْ اللَهُ فِي أَوْلاَدِكُمْ لِّلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاْنْثَيَيْنِ.313 همينطور نسبت به زوج و زوجه، كه مرد از زن نصف ميبرد، و زن از شوهر يك چهارم ميبرد. البتّه در صورتي كه هيچكدام فرزندي نداشته باشند و إلاّ مرد يك چهارم و زن يك هشتم نصيب دارد. همچنين است نسبت در خويشان پدري چنانچه در حقّ اجداد و جدّات، عموها و عمّهها، خواهران و برادران است. و خداوند شهادت دو زن را در مورد وام گرفتن به اندازه شهادت يا مرد به حساب آورده ميفرمايد: وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجَالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَامْرَأَتَانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَدَآءِ. 314 و امّا خودداري آنان از عبادت در ايّام عادت، از قرآن دليلي ندارد، بلكه از اخبار استفاده ميشود. بلي در خصوص نماز ممكن است از آيات استفاده كرد. آنجا كه بجا آوردن نماز را مشروط به طهارت ميداند و ميفرمايد: وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَرُوا. 315 و در آيه ديگر نزديكي بعد از ايّام حيض را مشروط به طهارت زن ميداند و ميفرمايد: وَ لاَ تَقْرَبُوهَنَّ حَتَّي يَطْهُرْنَ فَإِذَا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أَمَرَكُمْ اللَهُ. 316 پس اين آيه دلالت دارد، زنان در ايّام حيض پاك نيستند و احتياج به تطهير دارند. و از آنجائي كه آيه اوّل دلالت بر لزوم تطهير در نماز دارد، با ضميمه اين آيه استفاده ميشود كه نماز در حال ناپاكي صحيح نيست. و ما ميتوانيم اين حكم را نتيجه شكل دوّم از قياس بدانيم به اينصورت كه: ناپاكي بهيچوجه با طهارت جمع نميشود. و در هر نمازي طهارت شرط است. پس نتيجه حاصل ميشود كه: ناپاكي با نماز جمع نميشود. زيرا شرائط انتاج شكل دوّم موجود است. (دو مقدّمه از نظر كيفيّت بايد مختلف بوده و كبري' كلّي باشد). و از آن جمله كلام آن حضرت به مردم بصره است كه: «شما سربازان زن، و پيروان چهار پا بوديد. كه با بانگ او جمع شديد و با كشته شدنش فرار نموديد». 317 و ديگر كلام أميرالمؤمنين عليه السّلام است: «بهترين صفت زنان همان بدترين صفات مردان است. همانند كبر و ترس و بخل. زن اگر متكبّر باشد، مرد اجنبي بر خود نميپذيرد. و اگر بخيل باشد، مال خود و شوهر را حفظ ميكند. و اگر ترسو باشد از هر چيزي كه به آبروي او لطمه زند كنارهگيري مينمايد». دنباله متن بازگشت به فهرست پاورقيها 291 ـ قسطلاني در جزء دهم از كتاب «إرشاد الساري إلي صحيح بخاري» در كتاب «فتن» گويد: كلمه فارس منصرف است (تنوين قبول ميكند) و ابن مالك گفته: اين كلمه با تنوين تلفظ شده، ولي صحيح بدون تنوين است. و در «كواكب» گويد: كلمه فارس بر دو معني اطلاق ميشود: يكي برهالي عجم. دوّم بر شهرهاي آنها. و بنا بر معني اوّل تنوين قبول ميكند، و بر مبناي دوّم هم، قابليّت تنوين را دارد، ولي ممكن است بدون تنوين تلفظ شود. سپس گويد: افرادي كه قضاوت زن را منع كردهاند، به اين حديث استدلال ميكنند، و اين قول تمامي فقهاست. و أبوحنيفه ميگويد: قضاوت زن در مواردي كه شهادتش مسموع است، مورد قبول است. و إسماعيلي بواسطه نضر بن شميل، از عوف جملهاي را به آخر اين روايت اضافه كرده گويد: أبوبكره گفت: از كلام پيغمبر دانستم كه اصحاب جمل پيروز نخواهند شد. و در جزء ششم از «ارشاد الساري» در كتاب «مغازي» ص 513 در وقتي كه اين حديث را شرح ميكند، گويد: مذهب تمامي فقهاء اينستكه زن به قضاوت و حكومت منصوب نخواهد شد. ولي طبري اين را اجازه داده است. و اين حكم مخصوص مالك و أبوحنيفه است كه گويند: زن در مواردي كه شهادتش قبول است، ميتواند حكم كند. (مصنّف) 292 ـ صحيح بخاري، ج 3، كتاب «مغازي» ص 60. و ج 4، كتاب «فتن» ص 154، چاپ عثماني مصر سال 1351 هجريّه. 293 ـ «سنن نسائي» ج 8، كتاب «آداب قضاء» ص 227، چاپ مصر (الازهر). 294 ـ «ترمذي» ج 4، ص 527 و 528. چاپ مصطفي بابي. 295 ـ «تحف العقول» چاپ حيدري، ص 35 296 ـ «بحار الانوار» چاپ جديد، ج 77، ص 138 297 «نهايه» ج 4، ص 135 298 «نهايه» ج 4، ص 135 299 ـ «جواهر» كتاب «قضاء» ص 2، چاپ ملفّق. 300 ـ «مستند» ج 2، كتاب «قضاء» ص 519 301 ـ در «كنز المقال» ج 6، ص 11 (حديث 94) اين خبر را به بخاري نسبت ميدهد. همچنين ترمذي، إبن ماجه، أحمد حنبل نيز روايت كردهاند و تمامي آنها از أبيبكره نقل نمودهاند كه پيغمبر فرمود: «رستگار نخواهد شد قومي كه كارش را به دست زن بسپارد». و نيز در ج 6، ص 15 (حديث 137) به أبي شيبه نسبت داده كه اين روايت را از أبي بكره نقل كرده است. 302 «الاصابه» ج 3، حرف نون (نفيع) ص 542 چاپخانه مصطفي محمّد در مصر، سال 1358. 303 ـ «الاستيعاب» ج 4، كتاب الكني باب (باء) أبوبكره ص 1614، چاپخانه نهضت در مصر. 304 ـ «ترمذي» ج 4، كتاب «فِتَن» ص 529 و ص 530 چاپخانه مصطفي بابي در مصر. 305 مستند، ج2 ص519 كتاب قضاء 306 مستند، ج2 ص519 كتاب قضاء 307 ـ «نهج البلاغه» خطبه 78، ص 129 چاپ مصر ـ عبده. 308.نهجالبلاغه، باب حكم ص519 309 «نهج البلاغه» ج 2، باب كتب عدد 14 ص 15، از چاپ مصر ـ عبده 310 ـ «نهج البلاغه» ج 1، باب خطب، خطبه 154، ص 283. و طبري نيز با مختصر تفاوتي اين خطبه را در تاريخش در پايان داستان جنگ جمل، ج 3، ص 544 ذكر كرده است. 311 ـ «نهج البلاغه» ج 1، باب خطب، ص 129 از چاپ مصر ـ عبده. 312 ـ پاورقي عبده بر «نهج البلاغه» ص 129. 313 ـ آيه 11، از سوره 4: النّسآء. «خداوند به شما توصيه ميكند در باب فرزندانتان، كه مرد دو برابر زن نصيب ميبرد». 314 ـ آيه 282، از سوره 2: البقره. «دو شاهد از مردان را به شهادت بگيريد، پس اگر چنين نشد يك مرد و دو زن را، از آن كسانيكه به شهادت آنان رضايت داريد.» 315 ـ آيه 6، از سوره 5: المآئده. «اگر جنب هستيد كسب طهارت كنيد.» 316 ـ آيه 222، از سوره 2: البقره. «قبل از اينكه طاهر شوند نزديكي مكنيد، و پس از اينكه طاهر شدند اشكالي ندارد.» 317 ـ «نهج البلاغه» ج 1، باب خطب خطبه 13، ص 44، از چاپ مصر، با پاورقي محمّد عبده. 318 ـ «نهج البلاغه» ج 1، ص 188 319 ـ «نهج البلاغه» ج 2، باب حكم، فقره هفتم پس از حكمت 260، ص 196 چاپ مصر. 257 «اصول كافي» ج 1، ص 38 258 «نهج البلاغه» باب حكم، ص 157 259 «عوائد الايّام» ص 186 260 كتاب «حجّ» ج 3، ص 350 و 351 ـ تقرير جنّاتي. 261 «عوائد الايّام» ص 187 262 «عوائد الايّام» ص 186 263 «عوائد الايّام» ص 186 264 «عوائد الايّام» ص 186 265 «عوائد الايّام» ص 186 266 «عوائد الايّام» ص 186 267 «عوائد الايّام» ص 187 268 «مستند» ج 2، كتاب «قضاوت» ص 516 269 آيه 43، از سوره 19: مريم 270 «كافي»، ج 7، ص 407 كتاب «قضاء». 271 «تهذيب» ج 6، ص 218 كتاب «قضاء». 272 «فقيه» ج 3، ص 4 كتاب «قضاء». 273 در «خصال» از محمّد بن موسي بن متوكّل نقل ميكند، از علي بن حسين سعدآبادي، از أحمد بن أبي عبدالله برقي، از پدرش، از محمّد بن أبي عمير كه با واسطه از امام صادق عليه السّلام روايت ميكند كه حضرت فرمود: «قضاوت چهار قسمند: اوّل ـ قاضيئي كه به حق قضاوت ميكند، ولي خود نميداند كه قضاوتش حقّ است. اين شخص در داخل آتش است. دوّم ـ قاضيئي كه به باطل حكم كرده و خود نميداند كه باطل است. او نيز در آتش است. سوّم ـ قاضيئي كه به باطل حكم نموده و خود نيز از بطلانش آگاه است. چهارم ـ قاضيئي كه به حقّ حكم كرده و ميداند كه حكمش حقّ است. فقط او در بهشت است». «خصال» چاپ سنگي، ص 118 سزاوار است كه در اينجا به سخن عالم بزرگوار، آيه الله شيخ محمّد حسين كاشف الغطاء از كتاب بديع «اصل الشيعه و اصولها» اشاره كنيم ميفرمايد: براي ولايت و قضاوت و نفوذ حكم قاضي در حلّ اختلافات مقامي رفيع است و نزد شيعه، شاخهاي از شاخههاي درخت نبوّت و امامت است. و نيز يكي از مراتب رياست عامّه و خلافت الهي در زمين ميباشد. در قرآن مجيد آمده است: يَـ'دَ'وُدَ إِنَّا جَعَلْنَـ'كَ خَلَيفَه فِي الاْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ. «اي داود ما تو را خليفه خود در زمين قرار داديم، پس ميان مردم به حقّ حكم فرما.» در آيه ديگر آمده است: فَلاَ وَ رَبُّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّي يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا. «قسم به پروردگارت كه ايمام مردم به كمال نرسد، مگر آنكه بنحو كامل و تمام از خود سلب اختيار نموده، اراده خود را فاني در خواست تو گردانند و اگر تو را در نزاعي حَكَم قرار دهند، هيچ ملال و اندوهي از حكم تو پيدا نكنند و كاملاً خود را تسليم اراده تو نمايند.» چگونه چنين نباشد و حال آنكه حكّام و قضات، امين خدا بر نواميس (جان، مال و ناموس) مردمند. و از اين رو مقام آنان بسيار رفيع، و لغزش آنان نابخشودني است. در احاديث درباره بزرگي و عظمت مقام آنان چنان آمده كه كوهها را ميلرزاند. مانند كلام امام عليه السّلام كه فرمود: «قاضي در كنار جهنّم است. و زبان قاضي بين شعلههاي آتش است». «اي شريح مكاني نشستهاي كه جز نبي يا شقي در آن نمينشيند». و در حديث نبوي است: «هر كس در منصب قضاوت نشيند، بدون كارد ذبح شده است». بسياري از اين قبيل احاديث در اين مورد وارد شده است. و حكمي را كه فقيه استنباط كند، اگر بر موضوع كلّي باشد، فتوي است. مانند اينكه در مال غير جز با اذن صاحبش نبايد تصرّف كرد. و زناشوئي با عيال خود حلال و با غير حرام است. و اگر بر موضوع جزئي باشد (قضاوت و حكومت) است. مثل اينكه: اين زن زوجه اين مرد است، يا اينكه اجنبي است. و تمام اينها منصب مجتهد عادلي است كه از طرف امام عليه السّلام نيابت عامّه دارد، و خواه قضاوت باشد كه عبارت است از تشخيص موضوعات، همراه با نزاع و خصومت، يا بدون آن مانند حكم به اوّل ماه نمودن، يا وقف، يا انتساب كسي به ديگري. تمام اينها احتياج به ذوق سرشار، و حدس قوي و هوش خارقالعاده دارد كه بايد بيش از هوش مورد نياز در فتوي باشد. و اگر كسي حائز صفات فوق نباشد، زيانش بيش از نفعش خواهد بود و خطايش بيش از صوابش. امّا تصدّي غير مجتهد عادلي كه قابليّت فتوي را دارد، به اين مقام نزد ما شيعيان از بزرگترين محرّمات و كبائر، بلكه در حدّ كفر است. و ما علماء بزرگ و اساتيد خود را ميديديم كه از حكم سرباز ميزدند و خصومتها را غالباً با مصالحه حلّ كردند. و ما همواره به پيروي از سلف صالح همين راه را خواهيم پيمود. «اصل الشيعه» چاپ بيروت، ص 167 تا ص 169 هجريّه قمريّه. 274 آيه 36، از سوره 10: يونس. و آيه 28، از سوره 53: النّجم. 275 «وسائل» چاپ بهادري، ج 3، ص 387 كتاب «قضاء». 276 وسائل» چاپ بهادري، ج 3، ص 387 كتاب «قضاء». 277 وسائل» چاپ بهادري، ج 3، ص 387 كتاب «قضاء». 278 وسائل» چاپ بهادري، ج 3، ص 387 كتاب «قضاء». 279 ـ آيه 58، از سوره 4: النّسآء. «خداوند شما را امر كرده كه امانات را به اهل آن بازگردانيد و چون بين مردم حكم ميكنيد به عدل حكم كنيد.» 280 ـ آيه 8، از سوره 5: المآئده. «اي مردم با ايمان براي خدا بپاخيزيد و شاهدان به عدل باشيد و شدّت دشمني قومي موجب نشود كه عدالت را رها كنيد. عدالت ورزيد.» 281 ـ آيه 35، از سوره 4: النّسآء. «اي مردم با ايمان، بپادارندگان عدل و داد، و شاهدان براي خدا باشيد گرچه به ضرر شما يا پدر و مادر و خويشان شما باشد. اگر (مشهودٌ عليه) غنّي يا فقير باشد خداوند به ايشان (غني و فقير) سزاوارتر است. پس از هواي نفس متابعت نكنيد كه تا عدالت را رها سازيد و اگر پشت كنيد يا از عدالت اعراض كنيد، خداوند به اعمال شما آگاهي دارد.» 282 ـ آيات 44 و 45 و 47، از سوره 5: المآئده. «كسانيكه به آنچه خداوند فرستاده، حكم نكنند كافرند، و در ايه ديگر ظالمند، و در آيه ديگر فاسقند.» 283 ـ «اي مؤمنان چون بانگ نماز در روز جمعه بر آيد، به ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد.» 284 «مستند» ج 2، ص 519 285 «مستند» ج 2، ص 519 286 ـ «جواهر» چاپ ملفّق كتاب «قضاء» ص 2. 287 ـ «مفتاح الكرامه» ج 10، ص 9 كتاب «قضاء». 288 ـ «مستند» ج 2، ص 519، كتاب «قضاء». 289 ـ «نهج البلاغه» باب كتب، ص 56 از چاپ مصر ـ عبده. 290 ـ پاورقي عبده، ص 56 از باب كتب «نهج البلاغه». بازگشت به فهرست دنباله متن ****************** بسم الله الرحمن الرحيم قسمت دهم: ادامه بحث در مورد روحيات زنان ،جايگاه مجلس شوري از نظر فلسفه اجتماعي اسلام، تکيه امير المومنين... صفحه قبل و از آنجمله كلام آن حضرت عليه السّلام است كه در وقتي كه لشگري را براي جنگ بسيج مينمود ايراد كرده ميفرمايد: «در طول جنگ تا ميتوانيد از ياد زنان خودداري كنيد». سيّد رضي (ره) در معني اين عبارت ميگويد: از ياد زنان و آميزش با آنان خودداري كنيد، كه اين مطلب بازوي مردانگي را سست ميكند و اراده نيرومند را ضعيف ميسازد، و نيرود دويدن را در هم ميشكند، و از دورنگري و قدرت در جنگ ميكاهد. و هر كس از چيزي خود را نگهدارد، لفظ أَعْذَبَ عَنْهُ دربارهاش گفته ميشود. و عذوب و عاذب، يعني كسي كه از خوردن و نوشيدن خودداري مينمايد. 319 نگارنده: جائي كه يادآوري و ذكر زنان، و برخورد با آنان در جنگ موجب سستي عزم و گسيختگي امور خواهد شد، پس چگونه ميتوان توقّع داشت كه امور مملكت و نظام اجتماع با در دست گرفتن زنان، حكومت و قضاوت را ـ كه دو ركن مهمّ از اركان سياست مملكت است ـ آشفتگي پيدا نكند. در صورتيكه كه حاكم و قاضي بايد داراي احساساتي قوي، و ايماني نيرومند، و منطقي استوار باشد. و در غير اينصورت شيرازه حكومت اسلامي از هم گسيخته و به بربريّت قرون وسطي، و توحّش نظام غربي، و رواج آداب و رسوم كفر تبديل خواهد شد. خداوند ما را از اين بليّات محفوظ بدارد. و اين مطلب مسلّم است كه شارع حتّي ولايت و سرپرستي كودكان خردسال را با بودن پدر، و جدّ پدري به زن نسپرده، و با نبود اين دو ولايت كودك به عَصَبه320 (خويشان پدري) واگذار شده، يا اينكه مادر براي ولايت، بواسطه قرابت شديد به فرزند، سزاوار است. سرّ اين امر اينستكه عقل زنان به اين كار كفايت نميكند، و در نتيجه ادب و دين و مال فرزند تباه ميگردد. أميرالمؤمنين عليه السّلام در «نهج البلاغه» ميفرمايد: «هنگامي كه زنان (دختران) به زمان نكاح برسند، عَصبَه بر آنها مقدّم است». 321 بحث پيرامون ولايت پدر و جدّ در فقه مذكور است، و اكنون از محدوده بحث ما خارج است. 9 ـ روايات زيادي كه متواتر معنوي است و در جميع ابواب فقه وجود دارد كه دلالت ميكنند بر اختلاف مرد و زن در مورد طهارت، نماز و روزه، جهاد، نكاح، نفقه، طلاق، عدّه، ارث، ولايت، قضاوت، شهادت، حدود، قصاص و ديات بطوريكه ممكن است گفته شود: اين اختلاف وسيع از سرچشمه واحدي مايه ميگيرد، و آن سرچشمه كلام خداوند است: لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَه، 322«مردان بر زنان برتري دارند.» و البتّه كلام خدا برتر و بالاتر است: وَ كَلِمَه اللَهُ هِيَ الْعُلْيَا. 323 و روح اين تفاوت در تمامي شؤون زن سرايت كرده، از قواي بدني و خاطرات فكري و عواطف قلبي. و اسلام كه ديني است كه بر همه اديان و مكتبها برتري دارد، و هرگز فروتر نخواهد بود، 324بنگر چگونه جانب زن را بيش از جانب مرد مراعات كرده، كه در محيط آكنده از آفتها و فرسايشها و بلايا قرار نگيرد، و گل وجودش به حال طبيعي خود باقي بماند، و در جوّ انساني بوي عطر آگين خاصّ خود را همواره حفظ نمايد، و طهارت ذاتي و عصمت طبيعي خود را به دست امواج ديوانه و خطرناك شهوتِ مردان خيانت پيشه فاسد نسپرد كه او را چون اسباب بازي ملعبه خويش سازند، و مانند توپ به هوسهاي يكديگر پاسخ دهند. و از اين رو قيّوميّت وي را ـ آنهم نه فقط براي استمتاع، بلكه در همه امور مهمّ ـ بدست مرد سپرده است. رواياتي وارد است كه نوافل زن، مثل اعتكاف، روزه، حجّ و عمره بياجازه شوهر جائز نيست325. و قَسَم و نذر و عهد او نيز با اجازه شوهر بايد باشد و ازخانه جز با اجازه شوهر نبايد بيرون برود. و اين روايات بسيار زياد است، و در فقه از خاصّه و عامّه بطور متفرّق در ابواب مختلف وارد شده، بطوريكه ميتوان تبعيّت زن را از همسر در اين امور و امثال آن در اين روايات بطور يقين، و قيّوميّت مرد را بر وي اجمالاً از اين روايات استفاده كرد. پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم به أميرالمؤمنين عليهم السّلام «يا عليّ زن روزه مستحبّي جز با اجازه شوهر نميتواند بگيرد». 326 و امام چهارم حضرت سجّاد امام زين العابدين عليه السّلام در پاسخ زُهري327 در اقسام روزه فرمود: «اقسام روزه عبارت است از: واجب، حرام، مستحب، مكروه، مأذون و غيره». پرسيد: روزه مأذون چيست؟ حضرت فرمود: روزه مستحبّي زن كه بياجازه شوهر صحيح نيست».328 و در «كافي» از امام صادق عليه السّلام وارد است: «روزه مستحبّي زن بياجازه شوهر جائز نيست».329 در «مره العقول» در شرح اين كلام گويد: مشهور بلكه متّفقٌ عليه اصحاب اينست، كه زن با نهي شوهر روزه مستحبّي نميتواند گرفت. و همچنين مشهور عدم جواز است بدون اجازه». 330 در «الميزان» از «درّ المنثور» از عبدالرّزّاق در «المصنّف» و ابن عدّي از جابر نقل ميكند كه پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم فرمود: «پس از بلوغ ديگر شخص يتيم نخواهد بود. تا اينكه گويد: قسم زن شوهردار منعقد نميشود مگر با اجازه او». 331 و اين روايات در كتب فقه ورقهاي بسياري را پر كرده و در تفاسير و تواريخ و كتب حديث و سنن و اشباه آن نيز وارد گشته است. اسلام از خلوت مرد با زن نهي كرده، و از نشستن در جائي كه زن نشسته بوده تا زماني كه گرماي بدن او در آنجا باقي است نهي فرموده، و نيز از امامت آنها جهت نماز براي مردان جلوگيري نموده است. و صفهاي جماعت آنان را پشت سر مردان قرار داده و اين مطالب از روايات تغيير قبله پيداست. و به زنان امر كرده كه چشم از نگاه به مردان بپوشند، و در سخن گفتن با مرد صدا نازك نكنند، شايد كه در دلِ مردي كه بيماري شهوت است طمع در وي پديد آيد. و حجاب و ماندن در خانه را براي زنان مقرّر كرد، تا جائيكه به نقل شيخ طوسي در «أمالي» با اسنادش332 از عبدالله بن حسن و دو عمويش إبراهيم و حسن پسران حسن، از فاطمه دختر امام حسين، از جدّش أميرالمؤمنين عليهم السّلام از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم نقل شده كه آن حضرت فرمود: «زنان از اداي مقصود در سخن ناتوانند و عورت و ناموس مرد ميباشند، با دعوت آنان به سكوت، نارسائي كلامشان، و با جاي دادن آنها در منازل، عفّت آنها را حفظ و نگاهداري كنيد». 333 أمير مؤمنان عليه السّلام در وصيّتش به امام حسن مجتبي عليه السّلام در «نهج البلاغه» ميفرمايد: «چشمان زنان را با پوشش حجاب از ديدن نامحرمان محفوظ بدار كه شدّت حجاب پاكي آنها را بهتر محفوظ ميدارد. و بيرون رفتن آنان از منزل، پر خطر تر از واردكردن مرد نامطمئن به خانه نميباشد. و اگر ميتواني كاري كني كه جز تو كسي را نشناسد، البتّه انجام بده». 334 و در اين مطلب گفتار خداي عزّ وجلّ كافي است كه در مقام بيان حوريان بهشتي و تعريف و تمجيد آنها ميفرمايد: حورٌ مَقْصوراتٌ فِي الْخِيَام. چون خيام جمع خيمه است و آن به معناي چادري است كه بر روي زمين بر پا ميكنند؛ و مراد از مقصوراتٌ في الخيام آنستكه آنها پرده نشينند و مصون و محفوظ بوده و از خودنمائي و جلوهگري براي همه كس خودداري ميكنند؛ و اين تفسير از جماعتي كه از جمله آنان ابن عبّاس و أبوالعالي ميباشند نقل شده است؛ و از مجاهد و ربيع در تفسير اين آيه چنين وارد شده است كه مراد از مقصورات: اقتصار نظر آنهاست بر شوهرهايشان و هيچگاه نظر به غير آنان ندارند؛ اين تفسير در «مجمع البيان» ذكر شده است و اين تمجيد و تحسين دلالت دارد بر آنكه بزرگترين حسن و نيكوئي براي زن و عاليترين تمجيد براي او همانا پرده نشيني و حجاب و عفّت و تستّر و دوري از جماعت مردان و عدم خودنمائي و پردهدري است بطوريكه اين معني بر شخص متفطّن و خبير مخفي نيست. چگونه ميتوان با وجود اين اوصافي كه در كلام آن حضرت است، آنان را رخصت داد كه در كنار مردان قرار گيرند و به رتق و فتق امور، و امر و نهي، و فرياد برآوردن و محاجّه و مخاصمه كه لازمه قضاوت و حكومت است بپردازند؟ و آنچه تا به حال ذكر شد، روح قوانين اسلامي است درباره زن كه از ضروريّات اسلام بشمار ميرود. بازگشت به فهرست بحث اجمالي در ماهيّت و جايگاه مجلس شوري' از نظر فلسفه اجتماعي اسلام عدم جواز ورود زنان در مجلس شوري' از آنچه تا كنون گفتيم روشن است كه جائز نيست زن به مجلس شورا راه يابد، هر چند فقيه و مجتهد باشد. زيرا اين مجلس تنها براي مشاوره و بحث از قوانين نيست تا بگوئيم زنها در زمان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم نيز در اصول احكام اسلام بحث ميكردند، پس چرا از شركت در مجلس شورا محروم باشند. زيرا مجلس شورا در اين زمان، در همه امور ولائي و حكومتي، رياست عامّه بر ملّت دارد، و ارشاد و رهبري در امور سياسي، تمامي به عهده اوست. و اوست كه خطّ مشي حكومت را در كارها و در همه شؤون ملّت أعمّ از اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، اخلاقي، تعليم و تربيتي مقرّر ميكند، و حتّي جنگ و صلح نيز با تصويب وي انجام ميشود و با تصويب و رأي اعتماد وي، دولت (قوّه مجريّه) نيز تحكيم پيدا ميكند، و با رأي عدم اعتماد مجلس است كه دولت ساقط ميگردد. پس نامگذاري آن به مجلس رياست عمومي شايستهتر است از نامگذاري آن به مجلس شورا. و موقعيّت اين مجلس، موقعيّت قيّم كامل است كه كفالت امور را بعهده ميگيرد. و شأن مجلس فقط وكالت از طرف مردم نيست تا بگوئيم بين مرد و زن فرقي نيست. بعضي گمان ميكنند كه اين رياست با توكيل رعيّت صورت ميگيرد ولي اين گمان صحيح نيست. زيرا اوّلاً: اين وكالت گرچه از طرف رعيّت است، ولي در واقع وكالت نيست. بلكه ولايت و قيموميّت دادن است با شرائطي مخصوص، كه پس از ثبوت آن ديگر مردم نميتوانند از آن صرفنظر كنند. ثانياً: براي افراد رعيّت نسبت به خودشان، چنين ولايت و قيموميّتي وجود ندارد، تا چه رسد به آنكه آن را با وكالت به اعضاي مجلس شورا منقل كنند. ماحَصَل كلام آنكه: بر مبناي فلسفه اسلامي هر يك از افراد رعيّت بر خود ولايت ندارند، تا آن را با توكيل به عضو شوري منتقل نمايند. و كالت فقط ميتنواند حقّي را كه براي موكّل ثابت است به وكيل منتقل نمايد، ولي خود به تنهائي ايجاد حقّ نميكند. و اعضاي شورا اگر فقهائي باشند جامع الشّرائط (حافظ نفس، نگهبان دين خود) در اين صورت براي آنان ولايت شرعي ثابت است، نه وكالت. ولي اگر فقيه نباشند يا ديگر شرائط را واجد نباشند، حقّ دخول در اين منصب را شرعاً ندارند. زيرا اين مقام براي فاقد شرائط، دخالت در امر وليّ است بدون استحقاق و شايستگي. و تصرّف در امور اوست بياجازه وي. بلي بنا به طرز تفكّر فلسفه غربي كه ولايت هر كس را بر خود او جائز ميشمرد، مسأله وكالت صحيح است. و گويا عضو شورا را وكيل ناميدن، يك اصطلاح غربي است، و مأخوذ از غرب است. اين مطالب صرف نظر از آن چيزهائي است كه قبلاً ثابت شد كه حكم ولايت منحصر به امام عليه السّلام است، و يا فقيه أعلم و أورع و خبير و بصيري كه در قلبش انوار ملكوت تجلّي كرده، و معيار تشخيص حقّ و باطل در او قرار داده شده و نور الهي به وي افاضه گشته است. آنهم با تفويض امام اين مقام را به او، و به نيابت وي از امام عليه السّلام ميباشد، آنهم در صورتيكه اين مقام از طرف امام به او تفويض شود و به نيابت او كارها را انجام دهد.335 پس با توجّه به مطالب مذكور، عمل شوري بايد منحصر به مشورت باشد نه هيچ چيز ديگر؛ بر مبناي اين مرام، مانع از دخول زن در مجلس شورا اخباري است كه دلالت دارند زن نبايد در امور سياسي، ولائي، و غيره مورد مشورت قرار گيرد، خصوصاً در محافل مردان، اگر نگوئيم كه آيه شريفه: الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَّ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ و آيه شريفه: وَ لِّلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَه، اطلاق دارد، و امثال اين موارد را در بر ميگيرد (دقّت شود). بهر جهت شأن اين مجلس كه مركز تصميمگيري و اداره مملكت و محور صدور فرمانها و قوانين است اگر با آنچه كه از نظر فلسفه و روح اسلامي يادآور شويم پايهگذاري نشود، مقابل ولايت امام فقيه ميباشد؛ و اين خود از شؤون ولايت است كه با بيعت عمومي صورت ميگيرد؛ بنابراين اگر اعضاي آنرا وليّ و كفيل بناميم، سزاوارتر است از آنكه وكيل بخوانيم. و اين مقام و شأني كه مجلس شورا بر ملّت دارد. بالاترين مرتبه رياست و كاملترين درجه قيوميّت است، كه با آيه شريفه «الرِّجَالُ قَوَّ ' مُونَّ عَلَي النِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ اللَهُ بَعْضَهُمْ عَلَي بَعْضٍ» صريحاً مخالفت دارد. امّا احتمال اينكه مدلول آيه منحصر در قيموميّت مرد نسبت به زندگي شخصي خود باشد، به حكم اطلاق آيه مردود است. زيرا در آيه قيدي نسبت به قيموميّت وي در امور خانوادگي، و حدّي كه فقط دلالت بر قيموميّت مردان نسبت به همسران خود داشته باشد، وجود ندارد. و در اينصورت ميبايست بگويد: «مردان بر زنان خود قيموميّت دارند». فرضاً اگر آيه به محيط ازدواج و خانوادگي اختصاص داشته باشد، ميپرسيم خداوند متعال كه براي زن در خانه كوچك و محدود خودش و در امور ناچيز اجازه قيموميّت نداده، پس چگونه قيموميّت تمام خانههاي ملّت يعني مملكت را به وي سپرده، و او را اجازه داده كه قيّم و كفيل دولت و مملكت اسلامي شود؟ آيا قيموميّت حكومت، كه برابر با قيموميّت عامّ است از قيموميّت يك خانه مهمّتر و بزرگتر نيست؟ آياميتوان پذيرفت يا مسلماني به چنين سخني لب بگشايد كه خداوند به زن قيموميّت ميليونها انسان، و جامعه انساني را واگذار نموده، ولي ولايت او را بر همسر خود نفي نموده، بلكه او را همطراز با مرد هم قرار نداده، بلكه زنان صالحه را مطيع شوهران خود در حضور آنان، و حافظ ناموس و مال شوهران در غيابشان قرا رداده است و ميفرمايد: فَالصَّـ'لِحَـ'تُ قَـ'نِتَـ'تُ حَـ'فِظَـ'تٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَهُ: «زنان صالحه مطيع شوهر و حافظ ناموس و اموال وي در غيبت آنهايند». و در جائي ديگر ميفرمايد: ان ميان خانهنشيني و ميان آشكار گوَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاَ تَبَرَجْنَّ تَبَرُّجَ الْجَـ'هِلِيَّه الاْولَي'. «در خانههاي خود بنشينيد و همچون زنان جاهليّت اولي به گردش و خودنمائي نپردازيد». و آيا ميتوشتن در صف مردان و فرياد برآوردن و سخنراني نمودن، و تنازع و تخاصم و محاجّه و امثال اينها كه لازمه امور عامّه است، مخصوصاً در اموري كه بحث و جدل در پي دارد مثل مجلس شورا، جمع نمود. گفته نشود كه: خانهنشيني مخصوص زنان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم بوده است. زيرا وقتيكه ملاك و حكمت خانهنشيني همه زنان، با زنان پيامبر يكي است، چرا آيه اختصاص به زنان پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم داشته باشد. آياميتوان گفت: خانهنشيني مخصوص زنان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم است، يعني امر به عدم تبرّج و گردش و خودنمائي مختصّ به آنها است، ولي خودنمائي مانند خودنمائي جاهليّت، و همچنين ديگر فقرات آيه مثل صدا به نازكي برآوردن با كسي كه دچار بيماري شهوت است، براي زنهاي ديگر جز زنان پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم جائز و حلال ميباشد؟ علاوه بر اين مگر زنان نبيّ اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم از ديگر زنان، در عقل و درايت كمتر بودند كه حكم خانه ماندن مختصّ به آنها باشد؟ و ديگر از زنان، از زنان پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم قويتر و عاقلتر و مؤمنترند، كه حكم قرار در خانه و عدم تصدّي حكومت و ولايت براي زنان پيامبر صلّيالله عليه وآله وسلّم و مختصّ به آنان باشد؟ مضافاً بر اينكه ميبينيم كه در خانه ماندن در موارد عديده مثل عدم جهاد و جماعت و تشييع جنازه و... كه لازمه در خانه ماندن است، مختصّ به زنان پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم نبوده، بلكه براي همه زنان جعل شده است. علاوه بر تمامي اينها چه در زمان نبيّ اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم و چه در زمان خلفاء حتّي يك مورد هم نيافتيم كه زني امر به خروج از خانه و تصدّي حكومت، رياست و قضاوت شده باشد. و عايشه چون به جنگ أميرالمؤمنين عليه السّلام آمد، در همان زمان مورد مؤاخذه و ملامت و تخطئه واقع گشت. چه برسد به نسلهاي بعدي، آنهم نه به خاطر جنگ با أميرالمؤمنين عليه السّلام، بلكه براي خروج از خانه كه براي زن جائز نيست، مورد شماتت قرار ميگيرد. بازگشت به فهرست تكيه اميرالمومنين و صحابه در توبيخ عايشه براين كه چون زن است نبايد خروج كند أميرالمؤمنين عليه السّلام ـ چنانچه در «جمهره رسائل العرب» مذكور است و از «الاءمامه و السياسه» نقل شده ـ به عايشه نامهاي مينويسد و ميفرمايد: «امّا بعد تو در حالي كه خدا و رسول را به خشم آوردي از خانه بيرون شدي، و چيزي را ميجوئي كه از تو برداشته شده، زنان را با جنگ و اصلاح بين مردم چكار؟اي تو طلب خون عثماني ميكني؟ قَسَم بجان خودم آنكس كه ترا هدف تير بلا قرار داده و به اين گناه بزرگ وادار كرده، گناهش بزرگتر است از قاتلان عثمان. تو خشمگين نشدي مگر آنكه خشم ديگران را برانگيختي! و به هيجان نيامدي مگر آنكه ديگران را به هيجان آوردي. از خدا بترس و به خانهات برگرد». 336 و عايشه با همه تيزهوشي و زرنگي، پاسخي نداشت كه براي عليّ عليه السّلام بنويسد جز آنكه به وي نوشت: «كار از عتاب و سرزنش بالاتر است والسّلام». 337 و اُمّ المؤمنين أُمّ سَلَمه به وي نامه نوشت و با آيات قرآن با وي احتجاج كرد، و به او ثابت نموده كه بر او لازم است كه در خانه بنشيند. چنانچه در «جمهره رسائل العرب» به نقل از شرح «نهج البلاغه» ابن أبي الحديد و «عقد الفريد» و «الاءمامه و السياسه» مذكور است: «از اُمُ سَلَمه زوجه پيامبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم به عايشه اُمّ المؤمنين: سلام بر تو، سپاس خدائي را كه جز او خدائي نيست. امّا بعد، تو بين رسول خدا و مردم حكم درِ خانه و حاشيهاي هستي و حجاب تو حجابي بر حَرَم اوست. قرآن دامان تو را جمع نموده، پس آنرا مگستر، و خدا صداي تو را فرو انداخته، آنرا بلند مساز؛ كه خداوند پشتيبان اين امّت است. اگر پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم ميدانست كه زنان تحمّل جهاد دارند، بر تو نيز مقرّر ميداشت. از حقّ خود بيرون شدي، از حقّ خود بيرون شدي، بلكه ترا از گرديدن در شهرها نهي فرموده است. ستون دين اگر كج شود، بوسيله زنان مستقيم نگردد، و اگر شكاف بردارد بوسيله زنان اصلاح نشود. زنانِ قابل ستايش، كساني هستند كه چشم خود فرو هَلند و صدا كوتاه سازند. با جانهاي زيور يافته به حيا و شرم، با دامنهاي برچيده از گناه و آلودگي و قدمهائي كوتاه. به پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم چه جواب خواهي داد اگر به تو برخورد در حاليكه از آبشخواري به آبشخوار ديگر رواني؟ به تحقيق كه تو حجاب رسول خدا را برداشتي؛ و عهد حضرتش را رها ساختي. و بدان كه تمام حركات و اعمالت در زير نظم علم خداست. خواهي مُرد، و بسوي پيامبر باز خواهي گشت. قسم ميخورم كه اگر به راه تو رفته بودم و به من ميگفتند: اي امّ سَلَمه به بهشت درآ، همانا شرم ميكردم كه پيامبر صلّي الله عليه وآله وسلّم را ملاقات كنم در حاليكه پرده حجاب او را دريدم. حجابي كه او بر من لازم كرد. خانهات را پناهگاه خود قرار ده و چادرت را گور خود ساز تا اينكه با اين حالت پيامبر را ملاقات كني. مطيعترين حالات تو براي خدا وقتي است كه ملازم خانهات باشي. و بهترين كمك كننده دين خدا هستي آنگاه كه در خانهات وارد ميشوي و در آنجا درنگ ميكني! اگر سخني از پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم را به ياد تو آورم كه تو آن را ميداني، همچون مار زخم خورده بخود خواهي پيچيد، والسّلام». 338 اين خبر را يعقوبي در تاريخش ذكر كرده است339. پس از پايان جنگ جَمَل (چنانچه طبري در تاريخش ذكر كرده) عمّار ياسر به عايشه گفت: اي اُمّ المؤمنين، اين روش و مسير تو، از آن مسيري كه پيمودن آنرا خدا و رسول از تو پيمان گرفتهاند، چقدر فاصله دارد! عايشه به وي گفت: اي أبواليقظان. پاسخ داد: بلي. گفت: به خدا قسم تا آنجا كه من ميدانم تو همواره فردي حقّ گو بودهاي. عمّار: شكر خدا را كه سخن حقّ را به نفع من بر زبان تو جاري كرد. 340 طبري در تاريخ خود، و محمّد بن عبد ربّه اندلسي در «عقد الفريد» نقل ميكنند: زيد بن صوحان نامهاي به عايشه نوشت هنگامي كه عايشه او را بسوي خود دعوت نمود، و امر كرد مردم را از اطراف أميرالمؤمنين عليه السلاّم بپراكند: امّا بعد، تو به چيزي مأموري، و ما به چيز ديگر. تو مأموري كه در خانه بنشيني، و ما مأموريم كه بجنگيم تا فته بر افتد. ولي تو مأموريّت خود را فراموش كردي، و نامه نوشتي كه ما را از مسؤليّت خود باز داري. 341 ابن عبّاس پس از پايان جنگ جمل براي رساندن پيام أميرالمؤمنين عليه السّلام نزد عايشه رفت تا به او بگويد: أميرالمؤمنين عليه السّلام امر كرده در خانهاي كه خدا معيّن كرده بنشيند و مستقر شود، عايشه به وي اجازه نداد داخل شود، سپس ابن عبّاس بي اجازه وارد شد. عايشه گفت: پسر عبّاس، باور نداشتيم بي اجازه به خانه ما درآيي، و بر مُسند ما بنشيني. ابن عبّاس گفت: به خدا قسم اين خانه تو نيست و خانه تو آن خانهاي است كه خدا امر كرده و در آن استقرار يابي كه اطاعت نكردي. اينك أميرالمؤمنين عليه السّلام تو را فرمان ميدهد كه به شهر خود كه از آنجا آمدي، باز گردي. 342 و مالك اشتر در وقتي كه عايشه در مكّه بود، نامهاي از مدينه به وي نوشت: تو زوجه پيامبر خدائي صلّي الله عليه وآله وسلّم، خداوند ترا امر كرد در خانه بنشيني، اگر فرمان خدا را اطاعت كني، البتّه كه خير تو در آن خواهد بود، و اگر بخواهي عصاي خود را برداري، حجاب از خويش بيفكني، و موهاي خود را بر مردم آشكار كني، با تو خواهم جنگيد، تا تو را به خانهات و جائي كه خدا بر تو ميپسندد، باز گردانم. 343 و أميرالمؤمنين عليه السلاّم پس از جنگ جَمَل نزد وي رفت، و با چوب برهودج او زد و فرمود: «اي حميراء!اي پيامبر تو را به اين كار امر نمود؟اي فرمان نداد كه در خانه بنشيني؟ به خدا با تو بيانصافي كردند كساني كه تو را از خانه بيرون كشيد و زنان خود را در خانه نگهداشتند در حاليكه تو را آشكار ساختند». 344 و پيش از اين گفته شد، كه ابابَكره بر عدم جواز خروج عايشه به گفته پيغمبر صلّي الله عليه وآله وسلّم استدلال كرد كه: لَنْ يُفْلِحَ قَوْمٌ وَلَّوْا أَمْرَهُمْ امْرَه «ملّتي كه زمام حكار خود را به دست زني بسپارد رستگار نخواهد شد». حتّي عبدالله بن عمر نيز وي را بر اين كار ملامت كرد؛ و عايشه با همه فصاحت بيان، جوابي نداشت و به وي پاسخ نداد كه براي اصلاح ميان امّت محمّد صلّي الله عليه وآله وسلّم بيرون شدم. و نگفت كه وجوب ماندن در خانه مختّص است به وقتي كه بيرون آمدن زن از خانه، مصلحتي اقوي از مصلحت خانهنشيني نداشته باشد. و نيز پاسخ نداد كه به فرياد مظلومان رسيدن و جهاد نزد خدا از حجاب بالاتر است. در اينجا بحث ما پيرامون حكومت، قضاوت و ولايت زن به پايان ميرسد. بازگشت به فهرست قرآن كريم اصل استوار است و محصَّل كلام آنكه: هر كس در مسائل فكري و اجتماعي خبرگي داشته باشد، و دلش به نور فقه و احكام الهي روشن شده و به سيره و سنّت پيامبر عاليقدر اسلام صلّي الله عليه وآله وسلّم و ائمّه معصومين عليهم السّلام معرفت و آگاهي پيدا كرده باشد، ميداند كه اين اساس استوار، كه اسلام براي بانوان نهاده و شارع حكيم براي زنان مقرّر كرده، بهترين چيزي است كه خداوند حكيم و دانا و شارع اسلام براي تكميل وجود زن بر حسب خصلت و فطرتي كه در وجود وي آفريده، پيريزي نموده است. همان نظامي كه جميع عوالم را با همان نظام و انضباط آفريده است. اسلام كه مرد را قيّم زن، و وجود او را بر زن فزوني بخشيده، به ملاحظه خير محض و مصلحت تامّ ميباشد. كلام حقّي است كه مطابق با واقعيّت است و خداوند در حقيقت با اين عمل، حقّ زن را كاملتر و سرشارتر عطا كرده؛ واگر چنين نبود حقوق اصيل و اولي و طبيعي از وي سلب شده بود. و در عمر و حيات و زيستن و مال و عِرْض و دين و دنيا بر وي ستم رفته بود. زيرا تجاوز از فطرت سليم و قانون آفرينش بزرگترين ستم و تعدّي و زير پا نهادن حقّ است. اي مؤمنان، دست از قرآن كريم، اين منشور آزاديبخش و سعادت بشري برنداريد و آنرا به آراء باطل و افكار پوسيده كه تراوش افكار محدود و ناقص و هوس آلود بشري است نفروشيد، و از آيات محكم قرآن كمترين مقدار تنازل نكنيد، و يك قدم واپس ننهيد كه نتيجه آن سقوط و تباهي و هلاكت خواهد بود. فَلاَ تَغُرَّنَّكُمْ الْحَيَوه الدُّنْيَا وَ لاَ يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَهِ الْغَرُورَ. 345 «زندگي مادّي شما را نفريبد و دنيا شما را از مسير الله منحرف نسازد. و طيّبات روحي و عقلاني خود را در اثر افكار متهوّسانه پائين نياوريد». و به خوشيهاي آميخته به ناخوشي قانع مشويد 346كه مؤمن چون كوههاي بلند و استوار است آنچنانكه طوفانهاي سهمگين زردفام و هلاك انگيز و مرگخيزي كه از جانب شرق و غرب ميوزد او را نميلرزاند بلكه در راه استوار الهي و صراط مستقيم قرآن خويش، محكم و استوار بمانيد. خداوند شما را به كلام حقّ در دنيا و آخرت استوار و ثابت قدم بدارد. 347 لَيْسَ البِّرَّ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَـ'كِنَّ الْبِّرَّ مَنْ ءَامَنَ بِاللَهِ. 348 «خوبي آن نيست كه رو به شرق و غرب بگردانيد ولكن خوب خوبي كسي است كه به خدا ايمان آورد». و بدانيد كه در ميان شما رسول خدا و سنّت و سيرت او موجود است، و اين امام به حقّ قائم آل محمّد عجّل الله تعالي فَرَجَه در ميان شما است كه شما را به راه روشن رهنمون است و هر مانعي را از سر راه شما بر ميدارد. اين قرآن كريم شما است، آنرا پناه و نگهبان خود بگيريد كه شما را در شبهاي تاريك و گمراهي از شبهات ميرهاند، و به فضاي درخشان و زندگي بخش وارد ميسازد. قرآني كه شفا بخش همه بيماريها است. اين قرآن را به دست گيريد و بانگ برآوريد و آگاهي دهيد كه: مردان، قيّم زنانند، و مردان بر زنان فزوني دارند و به همه اهل عالم از دانشمندان، حكّام، زمامداران، متفكّرين، استادان و روشنفكران آنها اعلان كنيد كه اين است راه روشن كه انسان جز پيمودن آن چارهاي ندارد، و راه خلاص غير از آن نخواهد يافت، و از آفتهاي هوي و هوس جز در سايه اين قرآن، راحت و نجاتي نيست. و از تشنگي كه همان عطش جاهليّت است خلاصي پيدا نميشود مگر كه از اين آب گوارا كامها تر و تازه گردد. و بدانيد كه جهانيان به زودي به اسلام رو خواهند آورد و قرآن را پناه خود، و احكام آنرا چون قلعه و پناهگاه براي خويش قرار خواهند داد. «و دين اسلام جهاني خواهد شد: وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ». 349 والله مُتِمّ نُورِه و لَو كَرِهَ الكَافِروُن350 «و خداوند نور خود را به كمال خواهد رسانيد، گرچه كافران را ناخوش آيد». و دين خود را بر تمامي اديان غلبه ميدهد، هر چند مشركان را ناخوش آيد. پس مؤمن متعهّد بايد كه راه حقّ را پيموده و از طريق اعتدال منحرف نشود كه: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ351. «اي پيامبر بگو پروردگارم به عدل و داد امر فرموده است». لَقَدْ أَرْسَلْنَا بِالْبَيِّنَـ'تِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْكِتَـ'بَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومُ النَّاسُ بِالْقِسْطِ. 352«به تحقيق ما پيغمبران خود را فرستاديم و با آنها كتاب حقّ و عدالت را نازل نموديم كه تا مردم را به راه عدل و حقيقت دعوت كنند». و حقّ همانا راه مستقيم و معيار وحيدي است كه امور با آن سنجيده ميشود. وَالْوَزْنُ يَؤْمَنءِذٍ الْحَقُّ. 353 «ميزان در آن روز حقّ است». فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَـ'لُ فَأَنَّي تُصْرَفُونَ.354 «پساي سواي حقّ به جز گمراهي ميتواند باشد؟ پس به كجا ميرويد؟». يك مسلمان آگاه كسي است كه به آنچه در كتاب خداست عمل كرده، و به گفتار عوام كه از روي هواهاي نفساني سخن ميرانند اعتنائي نداشته باشد. وَ لَنْ تَرْضَي' عَنْكَ الْيَهُودُ وَلاَ النَّصَـ'رَي حَتَّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَي اللَهِ هُوَ الْهُدَي' وَ لَنءِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَآءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللَهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لاَ نَصِيرٍ. 355 «اي پيامبر هنگامي يهود و نصاري از تو خشنود خواهند شد كه از آنها پيروي نمائي. بگو هدايت، هدايت الهي است. و اگر از آنها پيروي كني پس از آنكه به راه راست عالم شدي، ديگر براي تو يار و كمك كاري از جانب خدا نخواهد بود». قُلْ إِنَّنِي هَدَ ' نِي رَّبِّي إِلَي صِرَ ' طٍ مُّسْتَقِيمٍ دِينًا قِيَمًا مِلَّه إِبْرَ ' هِيمَ حَنِيفًا وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَ نُسُكِي وَ مَمَاتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعَـ'لَمِينَ * لاَ شَرِيكَ لَهُ وَ بِذَ ' لِكَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ. 356 «بگو پروردگارم مرا به راه راست هدايت كرده، دين استوار و پا برجاي حضرت ابراهيم و او از مشركين نبود. بگو كه نماز من و عبادت من و زندگاني و مردن من تمام براي خداوندست. او كه شريكي ندارد و من به اين دين و راه صحيح مأمور شدم و اوّلين مسلمان در اين راه ميباشم». در اينجا سخن را تمام كرده، مطلب را به پايان ميبريم. و طولاني شدن مطلب يا تفصيلاتي كه داده شد به جهت اهمّيّت موضوع بوده است. و بحمدالله از نظر قرآن، تفسير، حديث، فقه، تاريخ و جهات علمي و اجتماعي بحث كافي شده است. و خداوند ما را به آنچه سابقاً وعده داده بوديم موفّق گرداند، كه آن عبارت بود از تتميم رساله «شذرات اللّئالي» پيرامون مسأله مجاز نبودن دخالت زن در امور قضاوت و حكومت، كه اين رساله را در آخر ماه مبارك رمضان سال 1399 هجري قمري به پايان رسانديم. و سپاس در دنيا و آخرت از آن خداوند است، و آخرين كلام ما حمد پروردگار است. 357 رَبَّنَا ءَامَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّـ'هِدِينَ. 358 «پروردگارا ما به آنچه تو فرستادي ايمان آورديم، و از رسول تو پيروي نموديم پس ما را از شاهدين قرار ده». رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَه إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ. 359 «پروردگارا دلهاي ما را پس از هدايت آشفته مگردان و از جانب خود بر ما رحمت فرست، بدرستيكه تو بخشندهاي». اين رساله در روز بيست و دوّم ذي القعده الحرام سال 1399 هجري قمري به پايان رسيد. اميدوار بر عفو غفران الهي سيّد محمّد حسين حسيني طهراني ـ طهران بازگشت به فهرست پاورقيها 320 ـ يعني بنا بر قول كساني كه اين قول را قبول دارند: مرحوم شيخ طوسي در «مبسوط» گويد: فقط پدر و جدّ هستند كه حقّ دارند دختر شوهر دهند و كسان ديگري از خويشان پدري كه وارث مال هستند، حقّ دخالت ندارند. تا اينكه گويد: اولياء زنان سه گروهند: اوّل پدر و جدّ، دوّم برادر و پسر برادر و عمو و پسر عمو و مولي، سوّم حاكم شرع. (جلد 4، ص 164 و ص 165 چاپ حيدري طهران). لكن مشهور بين فقهاء اين است كه ولايت به خويشان پدري نميرسد. در «جواهر» گويد: در امر ازدواج، ولايت مخصوص پدر و جدّ پدري، و مولي و وصيّ، و حاكم شرع است. و اجماع بر عدم ولايت زن و اجداد او به هر دو قسم (محصَّل و منقول) منعقد است. بلكه در اين مورد هيچ اختلافي كه موجب ضعف اجماع گردد نميباشد. و اينكه عمو و برادر اولويّت دارند با وجود نصوصي كه تصريح بر عدم ولايت آنها دارد معنايش روشن است. تا اينكه گويد: آري در روايت أبوبصير آمده: «امر ازدواج به دست پدر و برادر و وصيّ و كسي كه امر او در مال زن نافذ است، ميباشد». و در روايت حسن بن عليّ است: «برادر بزرگتر به منزله پدر است». لكن اين حكم از روي تقيّه است، يا منظور اولويّت عرفي است در اموري كه ضرري به حال آنان (زنان) ندارد و از اين قبيل اموري كه در هر حال با اجماع فقهاء اماميّه منافات ندارد. (جواهر كتاب نكاح ـ فصل اوّل از فصل سوّم ـ در اولياء عقد). 321 ـ «نهج البلاغه» ج 2، باب حِكم ص 194 322 ـ آيه 228، از سوره 2: البقره 323 ـ آيه 40، از سوره 9: التّوبه 324 ـ اين سخن را شيعه و سنّي از پيغمبر اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت كردهاند. 325 ـ روايتي در مورد لازم بودن اجازه شوهر در نمازهاي نافله زن نيافتيم. ظاهراً اجازه لازم نيست. مگر جائيكه حقّ شوهر با نماز نافله تضييع شود. 326 ـ «من لايحضره الفقيه» باب نوادر ص 367 چاپ كتابفروشي صدوق. 327 ـ زُهْري ـ به ضمّ زاء و سكونهاء ـ اسمش أبوبكر محمّد بن مسلم بن عبيدالله بن عبدالله بن حارث بن شهاب بن زهره بن كلاب است، وي دانشمندي معروف و اهل مدينه و تابعي است. وي صحبت ده نفر از صحابه پيغمبر را درك كرده و علماء اهل تسنّن او را ستوده، و بسيار مدح نمودهاند. گفته شده: علم فقهاء هفتگانه رادر حفظ داشت و بسياري از علماء حديث از وي روايت كردهاند. و امّا علماء شيعه بعضي او را ستوده و بعضي مذمّت كردهاند «الكني و الالقاب» ج 2، ص 27 چاپ صيدا. و در «سفينه البحار» ج 1، ص 573 مفصّل احوالات او را آورده است. 328 ـ «من لايحضره الفقيه» كتاب صيام، ج 4، ص 80 چاپ كتابفروشي صدوق. و «كافي» ج 4، ص 86 329 ـ «كافي» ج 4، ص 151، چاپ حيدري سال 1377 هجري قمري 330 ـ «مره العقول» ج 3، ص 338 از چاپ سنگي 331 ـ «الميزان» ج 2، ص 269 332 ـ و اين اسناد همان است كه خودش گفته است. جماعتي به ما خبر دادند از أبومفضل از أبو عبدالله جعفر بن محمّد بن جعفر حسني از جدّش موسي بن عبدالله از پدرش عبدالله بن حسن تا آخر اسناد. 333 ـ «أمالي» ج 2، ص 197 چاپ نجف اشرف. و سيوطي در «جامع صغير» (باب همزه ج 1، ص 98 از طبع چهارم) از كتاب ضعفاء عقيلي از أنس از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم روايت كرده است كه: آن حضرت فرمودند: إنَّ مِنَ النِّساء عَيًّا وَ عَوْرَه فَكفُّوا عَيَّهُنَّ بِالسّكوت و وَارُوا عَوراتَهُنَّ بِالبُيوتِ. (مؤلّف) 334 ـ «نهج البلاغه» ج 2، باب كتب ص 56 چاپ مصر ـ عبده. 335 ـ و اين تفويض چه بعنوان نيابت خاصّ و چه بعنوان نيابت عامّ نسبت به فقهاء جامع الشّرائط ميباشد. 336 «الجمهره» ج 1، ص 378 و ص 379، به نقل از «الاءمامه و السياسه» ج 2، ص 55 337 «الجمهره» ج 1، ص 378 و ص 379، به نقل از «الاءمامه و السياسه» ج 2، ص 55 338 ـ «الجمهره» ج 1، ص 353 تا 356 به نقل از «شرح إبن أبي الحديد» ج 2، ص 79 و «عقد الفريد» ج 2 ص 227 و «الامامه و السياسه» ج 1، ص 45 339 ـ «تاريخ يعقوبي» ج 2، ص 180، چاپ بيروت 1379 340 ـ «طبري» ج 3، ص 548 341 ـ «طبري» ج 3 ص 479 و «عقد الفريد» ج 4 ص 317 342 ـ «تاريخ يعقوبي» ص 183، چاپ بيروت سال 1379 ه مسعودي در «مروج الذهب» ج 2 ص 368 چاپ دار الاندلس و «عقد الفريد» ج 4، ص 328 343 ـ «جمهره رسائل العرب» ج 1، ص 358 به نقل از «شرح إبن أبي الحديد» ج 2 ص 80 344 ـ «مروج الذهب» ج 2، ص 367 345 ـ آيه 33، از سوره 31: لقمان 346 ـ اقتباس از آيه20، از سوره 46: احقاف: وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَروا عَلَي النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَـ'تِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِهَا فَالْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهَوْنَ بِمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِي الاْرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِمَا كُنتُمْ تَفْسُقُونَ. 347 ـ اقتباس از آيه 27، از سوره 14: إبراهيم. «يُثَبِّتُ اللَهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتْ فِي الْحَيَوه الدُّنْيَا وَ فِي الاْخِرَه». 348 ـ آيه 177، از سوره 2: البقره 349 ـ آيه 39، از سوره 8: الانفال 350 ـ اقتباس از آيه 9، از سوره 61: صف 351 ـ آيه 29، از سوره 7: الاعراف 352 ـ آيه 25، از سوره 57: الحديد 353 ـ آيه 8، از سوره 7: الاعراف 354 ـ آيه 32، از سوره 10: يونس 355 آيه 120، از سوره 2: البقره ـ 356 ـ آيه 161 تا 163، از سوره 6: الانعام 357 ـ اقتباس از آيه 10، از سوره 10: يونس. «دَعْوَيـ'هُمْ فِيهَا سُبْحَـ'نَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَـ'مٌ وَ ءَاخِرُ دَعْوَب'هُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـ'لَمِينَ». 358آيه 53، از سوره 3: ءَال عمران 359 ـ آيه 8، از سوره 3: ءَال عمران بازگشت به فهرست