بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
عبدالرحيم موگهي اشعار موضوعي براى تبليغ و سخنوري (3) اولِ دفتر به نام ايزد دانا صانع پروردگار و حىِّ توانا اكبر و اعظم خداى عالَم و آدم صورت خوب آفريد و سيرت زيبا از در بخشندگى و بنده نوازى مرغِ هوا را نصيب و ماهى دريا سرآغاز با نام خدا اولِ دفتر به نام ايزد دانا صانع پروردگار و حىِّ توانا اكبر و اعظم خداى عالَم و آدم صورت خوب آفريد و سيرت زيبا از در بخشندگى و بنده نوازى مرغِ هوا را نصيب و ماهى دريا سعدى *** به نام خداوند جان آفرين حكيم سخن در زبان آفرين خداوند بخشنده دستگير كريم خطابخشِ پوزش پذير عزيزى كه هركز درش سر بتافت به هر در كه شد هيچ عزت نيافت سعدى *** به نام خداوند جان و خِرد كزين برتر انديشه بر نگذرد فردوسى به نام آن كه جان را فكرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت شبسترى *** به نام آن كه دل كاشانه اوست چراغ هر كسى در خانه اوست *** به نام آن كه گُل را رنگ و بو داد ز شبنم، لاله ها را آبرو داد *** به نام خدا غنچه اى باز شد نگاه قشنگش پُر از راز شد به نام خدا غنچه لبخند زد و با شبنمى صورتش ناز شد مجيد ملامحمدى ناتوانى ما در ذكر اوصاف الهى زعشق ناتمام ما جمال يار مستغنى است به آب و رنگ و خال و خط، چه حاجت روى زيبا را حافظ عشق و محبت الهى يك قصه بيش نيست غم عشق و، اين عجب كز هر زبان 1 كه مى شنوم نامكرّر است حافظ *** غيرت عشق، زبانِ همه خاصان ببُريد كز كجا سرِّ غمش در دهنِ عام افتاد؟ حافظ *** يا رب چه چشمه اى است محبت كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم *** غم عشق آمد و غمهاى دگر پاك ببُرد سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى سفر دراز نباشد به چشم طالب دوست به پاى، خار مغيلانْ حرير مى آيد *** هر كه را بر سر نباشد عشق يار بهر او پالان و افسارى بيار شيخ بهايى *** هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم خجل باشم از آن مولوى تفسير عشق و محبت الهى گرچه تفسير زبان روشنگر است ليك عشقِ بى زبان روشنتر است مولوى راه و رسم خدا عاشقى اى مرغِ سحر، عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدعيان در طلبش بى خبرانند كان را كه خبر شد خبرى باز نيامد سعدى اطاعت الهى ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى جمله از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى سعدى حركت در مسير الهى هيچ كُنجى بى دد و دام نيست جز به خلوتگاه حق، دلْ رام نيست پناهگاه الهى حاليا دست كريم تو براى دلِ ما سر پناهى است در اين بى سر و سامانيها درد دل با خدا پاره هاى اين دلِ شكسته را گريه هم دوباره جان نمى دهد خواستم كه با تو درد دل كنم گريه ام ولى امان نمى دهد قيصر امين پور خدا، حلاّل مشكلات اى لقاى تو جواب هر سؤال مشكل از تو حل شود بى قيل وقال ترجمانى هر چه ما را در دل است دست گيرى هر كه پايش در گِل است مولوى محمد و آل محمد عليهم السلام ماه فرو مانَد از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظرِ قدرِ با كمال محمد... سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد سعدى يادكرد اهل بيت عليهم السلام گر نِيَم زيشان از ايشان گفته ام خوش دلم كاين قصه از جان گفته ام نامحدود بودن فضائل اهل بيت عليهم السلام كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست كه تر كنى سرانگشت و صفحه بشمارى اسدى امام زمان عليه السلام ديده از ديدار خوبان برگرفتن مشكل است هر كه ما را اين نصيحت مى كند بى حاصل است گر به صد منزل فراق افتد ميان ما و دوست همچنانش درميانِ جان شيرين، منزل است سعدى هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تو ر هرگز نديدم بر لبى لبخند زيباى تو را *** به صد جان ارزد آن ساعت كه جانان نخواهم گويد و خواهد به صد جان قسم به جان تو گفتن، طريق عزت نيست به خاك پاى تو، كان هم عظيم سوگند است سعدى امام خمينى رحمه الله از نام تو عشق را خبر خواهم كرد با چشم تو بر افق نظر خواهم كرد *** با آمدنت بهار دل پيدا شد بلبل به نوا آمد و گلها واشد اى كاش كه رفتنت نمى ديدم من با رفتن تو قيامتى بر پاشد تنها نه دل و سينه و سر مى سوزد خورشيد و ستاره و قمر مى سوزد هر شب كه به گلزار تو آيم بينم كز داغ تو، ناله تا سحر مى سوزد ابوالفضل فيروزى مقام معظم رهبرى مد ظله العالى به حُسن و خُلق و وفا كس به يارِ ما نرسد تو را در اين سخن، انكار كار ما نرسد... هزار نقد به بازار كائنات آرند يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد حافظ *** نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم حافظ شهيدان دعوى چه كنى داعيه داران همه رفتند شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند آن گَرد شتابنده كه در دامن صحراست گويد چه نشينى كه سواران همه رفتند... افسوس كه افسانه سرايان همه خفتند اندوه كه اندوه گساران همه رفتند... يك مـرغِ گرفتـار در اين گلشن ويـران تنهـا به قفس مانـد و هزاران همه رفتنـد تربت شهيدان الهى بعد از وفات، تربت ما در زمين مجوى در سينه هاى مردم عارف، مزار ماست زبان حال ايثارگران و بويژه جانبازان شيميايى اگر داغ دل بود، ما ديده ايم اگر خون دل بود، ما خورده ايم اگر دلْ دليل است آورده ايم اگر داغْ شرط است ما بُرده ايم قيصر امين پور فلسفه روزه آن كه در راحت و تنعّم زيست او چه داند كه حالِ گرسنه چيست حالِ درماندگان كسى داند كه به احوال خويش در مانَد سعدى إن أحسنتم أحسنتم لأنفسكم هر چه كنى به خود كنى، گر همه نيك و بد كنى كس نكند به جاى تو، آنچه به جاى خود كنى اوحدى بهره ورى از اوقات و نقد عُمر هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار كسى را وقوف نيست كه انجام كار چيست؟ حافظ اهميت وقت گر گوهرى از كفت بيرون تافت در سايه وقت مى توان يافت گر وقت رود زدست انسان با هيچ گهر خريد نتوان كرد پرهيز از تكبر و خود بزرگ بينى در محفلى كه خورشيد اندر شمارِ ذره است خود را بزرگ ديدن، شرط ادب نباشد توقع بيجا چو تو خود كنى اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اخترى را ناصر خسرو هر عملى عكس العملى دارد مكن بد كه بينى سرانجامِ بد ز بد گردد اندر جهان، نام بد از دست ندادن دوستان سنگى به چند سال شود لعل پاره اى زِنْهار تا به يك نَفَسَش نشكنى به سنگ همت داشتن در كارها همت، بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جايى رسيده اند ابن يمين تجربه آنچه تو در آينـه بينى عيـان پير انـدر خشت بينـد پيش از آن مولوى غفلت رفتم زپا خارى كشم محمل زچشمم شد نهان يك لحظه غافل گشتم و صد سال راهم دور شد اهميت نويسندگى قلـم گفتا كه من شاه جهانـم قلمـزن را به دولـت مى رسانم تحمل رنج و زحمت براى رسيدن به مدارج عالى هر كسى از رنگ و گفتارى بدين ره كِىْ رسد صبر بايد دردسوز و مرد بايد گام زن سالها بايد كه تا يك مُشتِ پشم از پشتِ ميش زاهدى را خرقه گردد يا شهيدى را كفن سالها بايد كه تا يك كودكى از لطف طبع خواجه طوسى شود يا فاضلى صاحبْ سخن به حال خود گذاشتن ما را به حال خود بگذاريد و بگذريد از خيل رفتگان بشماريد و بگذريد اكنون كه پا به روى دل ما گذاشتيد پس دست بر دلم مگذاريد و بگذريد قيصر امين پور تفاوت دو چيزِ در ظاهر شبيه به هم دانه فلفل سياه و خال مَهرويانْ سياه هر دو جان سوزند اما اين كجا و آن كجا! حيدر طهماسبى كاشى *** ميـان ماه من تا ماه گـردون تفـاوت از زمين تا آسمـان است سعدى شرمندگى از اعمال خويش شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش گر بدين فضل و هنر، نام كرامات بريم حافظ بى پايانى موضوعات و مضامين تا قيامت مى توان از عشق گفت تو مگو مضمون نابى نيست، هست پرهيز از دو رويى به اندازه بود بايد نمود خجالت نبرد آن كه ننمود و بود كه چون عاريت بر كَنند از سرش نمايد كهن جامه اى در برش اگر كوتهى، پاى چو بين مبند كه در چشم طفلان نمايى بلند وگر نقره اندوده باشد نُحاس توانْ خرج كردن بَرِ ناشناس مَنِه جان من، آبِ زر بر پشيز كه صرّافِ دانا نگيرد به چيز زر اندودگان را به آتش بَرَند پديد آيد آن گه كه مس يا زَرَند سعدى كار خود را به منتقدان دادن عيسى نتـوان گشت به تصديق خرى چند بِنْماى به صاحبْ نظـرى گوهر خود را صائب تبريزى شايعه بس كه ببستند بر او برگ و ساز گر تو ببينى نشناسيش باز آب، كم جو آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پَست تا سقاهُمْ ربُّهُمْ آيد خطاب تشنه باش اَللّهُ اَعلَمْ بِالصَّواب مولوى پرهيز از تكلّف و تصنّع برخيز تا طريق تكلّف رها كنيم دكّان معرفت به دو جو، پُر بها كنيم مهم بودن باطن انسانى تن آدمى شريف است به جان آدميت نه همين لباس زيباست نشان آدميت اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى چه ميانِ نقشِ ديوار و ميانِ آدميت سعدى دنياگرايى نگويمت كه دل از حاصلِ جهان بردار به هر چه دسترس نيست، دل از آن بردار حريم خويش را نگه داشتن اى مگس، حضرت سيمرغ نه جولانگهِ توست عِرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى حافظ سبز زندگى كردن خوشا چون سروها اِستادنى سبز خوشا چون برگها اُفتادنى سبز خوشا چون گُل به فصلى، سرخ مردن خوشا در فصل ديگر، زادنى سبز قيصر امين پور انتخاب راه درست ترسم نرسى به كعبه، اى اَعرابى! كاين ره كه تو مى روى به تركستان است دوست و همنشين بد تا توانى مى گريز از يار بد يار بد، بدتر بُوَد از مار بد مار بد، تنها تو را بر جان زند يار بد، بر جان و بر ايمان زند خود را خوب جلوه دادن كس نديدم كه ز بى عقلى خود شِكْوه كند همه گويند كه در حافظه، نقصان دارم ايرج ميرزا اهميت قصه و داستان چو صورتى به دلت سازى از ارادتْ راست ز نفخ صور دَم عارفان حياتش ده وگر شود متزلزل دلت ز جنبش طبع به شرح قصه صاحبدلان ثباتش ده جامى شناخت هنر هنر را نيست خواهان، جز هنرور ندانَد قدرِ زر را غير زرگر ابوالقاسم حالت به اشارت گفتن تلقين و درس اهل نظر، يك اشارت است گفتم كنايتىّ و، مكرّر نمى كنم حافظ گريه دل خنده ام مى بينى و از گريه دل غافلى خانه ما از درون ابر است و بيرون آفتاب تأثير ناگذار بودن بدون عمل پاك ذات نايافتـه از هستـى بخش كِى توانَد كـه شود هستـى بخش خشك ابـرى كه بُوَد ز آب تهـى نايد از وى صفـت آب دهـى طنز بنى آدم اعداى يكديگرند كه در آفرينش، بد از بدترند چو عضوى به درد آوَرَد روزگار جهنم! دگر عضوها را چه كار ياد آن روزها به خير (طنز) او در خط مقدّم باكَش ز تير نيست اين پشت جبهه، فرياد مى زند پنير نيست او قامتش زبارِ غمِ عشق، خم شده اين گريه مى كند كه چرا گوشت كم شده او سينه اش شكافته از تير دشمن است اين با دلى كباب به فكر روغن است او عاشقانه بانگ بر آرد خطر كجاست؟ اين مى زند به سينه كه قند و شكر كجاست؟ او جبهه را چو كعبه حاجات مى كند اين در صف مرغ، مناجات مى كند او تيغ گرم بر صف پيكار مى كِشد اين آه سرد در صف سيگار مى كشد او با خدا در آتش خون، حال مى كند اين گريه بر حواله يخچال مى كند او در جبهه بهر دين پيكار مى كند اين در صف بنزين كشتار مى كند ابراهيم سيدعلوى ادامه دارد... پي نوشت: 1) كز هر كسى كه (نسخه بدل). منبع: ماهنامه اطلاع رساني، پژوهشي، آموزشي مبلغان شماره64.