بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید
سيد جواد حسيني ريشههاي تعصّب تقليد چهار نوع است: تقليد جاهل از جاهل، تقليد عالم از عالم، تقليد عالم از جاهل كه اين سه نوع تقليد مذموم و نارواست و تقليد جاهل از عالم كه ممدوح ميباشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و كارشناس و كاردان است. 1. تكبّر در داستان شيطان، آنچه او را به تعصّب وادار كرد، خودبرتر بيني و تكبّر او بود. او فكر كرد چون از آتش است، پس برتر است؛ لذا تعصّب و لجاجت ورزيد. امام علي عليه السلام در اين زمينه ميفرمايد: «اَمَّا اِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلي آدَمَ لِاَصْلِهِ وَطَعَنَ عَلَيهِ فِي خِلْقَتِهِ فَقالَ اَنَا نارِي وَاَنْتَ طِينِي؛ 1 امّا ابليس به خاطر اصل و ريشه خود بر آدم تعصّب ورزيد و آدم عليه السلام را در خلقتش طعنه زد. پس گفت: من از آتش و تو از گل هستي.» 2. مال و ثروت علي عليه السلام فرمود: «وَاَمَّا الْاَغْنِياءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الْاُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثارِ مَواقِعِ النِّعَمِ؛ 2 و امّا توانگران از مرفهين امتها [ي گذشته] به خاطر آثار نعمتها تعصّب ورزيدند.» 3. جهل و بي خبري در آيه 113 سوره بقره خوانديم كه: «كَذَ لِكَ قَالَ الَّذِينَ لَا يعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ»؛ «آنهايي كه جاهل و نادان بودند نيز حرف [تعصب آميز] يهوديان و مسيحيان را زدند.» معلوم ميشود كه گاهي عامل تعصّب جهل و ناداني است. واقعيت تاريخي نيز اين امر را اثبات كرده است كه هر قوم و قبيله و مردم و جامعهاي كه نادان ترند، بيشتر گرفتار تعصّب ميباشند. قرآن كريم در آيه ديگر، تعصّب و حميت را به كلمه الجاهليه اضافه نموده كه: «حَمِيةَ الْجاهِلِيةِ.» 3 اگر چه جاهليت، اصطلاحي است براي دوران پيش از اسلام، ولي انتخاب اين عنوان براي آن دوران اشارهاي به اين است كه آن دوران، دوران جهل و ناداني، و بي خبري و بي فرهنگي بوده است و حميت و تعصّب با جاهليت ارتباطي تنگاتنگ دارد. 4. حبّ شديد به پدران در ذيل عنوان تعصّب قوم هود و اقوام ديگر، به آيات متعددي اشاره شد كه در همه آنها اين جمله «وَجَدْنا عَلَيهِ آبائَنا»؛ 4 و يا مشابه آن آمده است. اين نشان از آن دارد كه حبّ شديد به آبا و اجداد، انسان را به تعصّب كور وامي دارد. 5. شخصيت زدگي «گاه شخصي در نظر انسان چنان قداست پيدا ميكند كه گفتار و رفتار او از دايره نقد خارج ميشود؛ هر چند از نظر علمي و اخلاقي در سطح پايين قرار داشته باشد و همين امر سبب ميشود كه عدهاي چشم و گوش بسته به دنبال او راه بيفتند و به خاطر او جان و مال خود را از دست بدهند، بي آنكه در محتواي سخنان و رفتار او كمترين انديشهاي كنند.» 5 اين گونه افراد در گذشته بوده اند و در اين دوران نيز در جوامع مختلف وجود دارند. علي عليه السلام در اين باره ميفرمايد: «اَلا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طاعَةِ ساداتِكُمْ وَكُبَرائِكُمُ الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَتَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَأَلْقُوا الْهَجِينَةَ عَلي رَبِّهِمْ وَجاحَدُوا اللَّهَ عَلي ما صَنَعَ بِهِمْ مُكابَرَةً لِقَضائِهِ وَ مُغالَبَةً لِآلائِهِ فَاِنَّهُمْ قَواعِدُ اَساسِ الْعَصَبِيةِ وَدَعائِمُ اَرْكانِ الْفِتْنَةِ وَسُيوفُ اعْتِزاءِ الْجاهِلِيةِ؛ 6 هان بترسيد! بترسيد! از پيروي مهتران و بزرگانتان؛ آناني كه به حسب [و نسب مينازند و] تكبر ميورزند و نژاد خود را بالاتر از آنچه هستند، ميپندارند و كارهاي نادرست را به خدا نسبت ميدهند و خدا را بر آنچه [از نعمتها داده و در حق آنها] انجام داده انكار ميكنند براي ستيزه كردن با قضاي او و پيروز شدن بر نعمتهاي او. به راستي آنان پايههاي تعصّب و ستونهاي فتنه و شمشيرهاي جاهليتاند.» اين جملات به صراحت ميگويد كه يكي از عوامل تعصّب، شخصيت زدگي و پيروي ناآگاهانه از بزرگان و اجداد ميباشد. 6. انزواي فكري و اجتماعي «وقتي انسان در خودش و محيط فكري و اجتماعياش فرو برود و از جوامع و افراد ديگر و افكار آنها بي خبر بماند، نسبت به آنچه در اختيار اوست، سخت وابسته ميشود و در برابر آن تعصّب ميورزد؛ در حالي كه اگر با ديگران بنشيند و فكر خود را با افكار ديگران مقايسه كند، نقطههاي قوّت و ضعف و مثبت و منفي به زودي آشكار ميگردد و به او اجازه ميدهد بهترين انتخاب را داشته باشد.» 7 7. تقليد كوركورانه تقليد چهار نوع است: تقليد جاهل از جاهل، تقليد عالم از عالم، تقليد عالم از جاهل كه اين سه نوع تقليد مذموم و نارواست و تقليد جاهل از عالم كه ممدوح ميباشد و از باب رجوع جاهل به افراد متخصص و كارشناس و كاردان است. گاه عامل تعصّب تقليدهاي كوركورانه جاهل از جاهل است كه اين مورد نيز در امّتهاي پيشين و در عصر حاضر نمونههاي فراواني دارد. نقطه مقابل تعصّب در مقابل تعصّب، حق پذيري و تسليم در برابر دستورات الهي است. حق پذيري نشانه ايمان، بالا بودن سطح آگاهي و فرهنگ، و سلامتي روح و روان ميباشد. قرآن كريم خطاب به پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله ميفرمايد: «فَلَا وَرَبِّكَ لَا يؤْمِنُونَ حَتَّي يحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَينَهُمْ ثُمَّ لَا يجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيتَ وَيسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا »؛ 8 «به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نياورده اند [و مؤمن نيستند] ، مگر اينكه در اختلافاتشان تو را به داوري بطلبند و سپس از داوري تو در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملاً تسليم باشند.» داستان ابن ابي يعفور عبد اللّه بن ابي يعفور از شاگردان حضرت باقر و صادق عليهما السلام و مصداق مؤمني است كه به مقام تسليم رسيده بود. او روزي اناري را برداشت و به حضرت صادق عليه السلام عرض كرد: اگر به من بگوييد: نصف اين انار حلال است و نصف آن حرام، من قبول ميكنم و ميپذيرم. 9 آري، اين صفت، همان صفت تسليم در مقابل حق است. قرآن كريم ميفرمايد: «وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَي اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَن يكُونَ لَهُمُ الْخِيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»؛ 10 «هيچ مرد و زن باايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و رسولش امري را حكم كنند، اختياري در برابر فرمان آنها داشته باشد.» پي نوشت: 1) همان. 2) همان. 3) فتح/26. 4) يونس/78. 5) پيام قرآن، ص 214. 6) نهج البلاغة، خطبه 192. 7) پيام قرآن، ص 214. 8) نساء/65. 9) رجال كشي، جامعه مدرسين، ص 249. 10) احزاب/36. منبع: ماهنامه اطلاع رساني، پژوهشي، آموزشي مبلغان شماره98.