بیشترتوضیحاتافزودن یادداشت جدید صفحهى 115 برهان مزبور را بر وجودش اقامه كردم، و مسلم شد كه او پروردگار شما است" ليكن اين پاسخ هيچ دليلى ندارد، و تقييدى است بدون مقيد. " قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ" خطاب در اين آيه به رجل نامبرده است- به طورى كه از سياق برمىآيد- اشاره مىكند به اينكه مردم قريه آن مرد را كشتند، و خداى تعالى از ساحت عزتش به وى خطاب كرد كه داخل بهشت شو. و مؤيد اين احتمال جمله بعد است كه مىفرمايد:" وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ"، چون در آيه مورد بحث جمله" قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ"، به جاى خبر از كشته شدن مرد نشسته تا اشاره باشد به اينكه بين كشته شدن آن مرد به دست مردم قريه، و ما بين امر به داخل شدنش در بهشت، فاصله چندانى نبوده، آن قدر اين دو به هم متصل بودند كه گويى كشته شدنش همان و رسيدن دستور به داخل بهشت شدنش همان. [توضيحى راجع به" جنت" در آيه" قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ" و اينكه خطاب كننده كيست] و بنا بر اين مراد از" جنت" بهشت برزخ است نه بهشت آخرت. و اينكه: بعضى «1» از مفسرين گفتهاند:" منظور بهشت آخرت است، و معناى آيه اين است كه: به زودى در قيامت به او گفته مىشود داخل بهشت شو، و اگر عبارت را به ماضى آورد، و فرمود:" قيل- به او گفته شده" براى اين است كه بفهماند اين دستور محققا صادر مىشود" صحيح نيست، و خود را بىجهت و بدون دليل به زحمت انداختن است. بعضى «2» ديگر گفتهاند:" خداى تعالى او را به آسمان برد، و در آنجا به وى گفته شد: داخل بهشت شو، در نتيجه او هم چنان زنده است و تا روز قيامت در بهشت متنعم خواهد بود" و اين وجه هم مثل وجه قبل صحيح نيست. بعضى «3» هم گفتهاند:" گوينده" ادخل الجنة" خود مردم بودند كه در هنگام كشتن او به عنوان استهزا به او گفتهاند:" ما تو را مىكشيم و لحظهاى بعد داخل بهشت شو" اشكال اين وجه اين است كه: با خبرى كه دنبالش خداى تعالى داده و فرموده:" قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ ...- گفت اى كاش مردم مىفهميدند كه چگونه خدا مرا بيامرزيد، و از محترمينم قرار داد" نمىسازد، چون ظاهر اين خبر اين است كه: وى بعد از شنيدن نداى" ادْخُلِ الْجَنَّةَ" آرزو كرد اى كاش قومم حال و وضع مرا مىدانستند. و اگر جمله" ادْخُلِ الْجَنَّةَ" كلام مردم در هنگام كشتن او بوده باشد، ديگر موردى براى اين آرزو نمىماند. _______________ (1 و 2 و 3) روح المعانى، ج 22، ص 228.