ترجمه تفسیر المیزان جلد 17

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

ترجمه تفسیر المیزان - جلد 17

سید محمدحسین طباطبایی؛ ترجمه: سید محمدباقر موسوی همدانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


‌صفحه‌ى 254


[2- داستان او از ديدگاه اهل كتاب‏]


2- در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مى‏پردازيم، داستان يونس (ع) در چند جاى از عهد قديم به عنوان" يوناه بن امتاى" آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشاره مى‏كند. و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس (ع) را نياورده‏اند.


آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس (ع) از ديدگاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مى‏كند.


او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس (ع) را امر فرمود تا براى دعوت اهل" نينوى" بدانجا رود." نينوى" يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرور و فاسد بودند، لذا اين ماموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى" ترسيس" فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است. سپس به شهر" يافا" آمد كه هم اكنون نيز" يافا" خوانده مى‏شود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به" ترسيس" ببرد، او هم اجرتى داد تا به" ترسيس" برود، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت.


پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى سبك شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود. و صداى خرنايش بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كه در چنين هنگامه‏اى به خواب رفته‏اى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.


بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كرده‏اى كه قرعه به نام تو درآمد و تو اهل كجايى از كجا مى‏آيى و به كجا مى‏روى و از چه تيره‏اى هستى؟ گفت: من بنده رب كه اله آسمان و خالق دريا و خشكى است، هستم، آن گاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى؟! آن گاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟


گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مى‏دانم تمامى ناآرامى‏هاى دريا به‏


/ 614