فرياد
مشت مي کوبم بر درپنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر کوهي دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند کسي
که نيازي به تنفس دارد
مشت مي کوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته چند
چه کسي مي ايد با من فرياد کند ؟