حكايت مردى غازى و مردى كافر كه مهلت نماز به يكديگر دادند - منطق الطیر نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

منطق الطیر - نسخه متنی

محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حكايت مردى غازى و مردى كافر كه مهلت نماز به يكديگر دادند





  • غازيى از كافرى بس سرفراز
    چون بشد غازى نماز خويش كرد
    بود كافر را نمازى زان خويش
    گوشه اى بگزيد كافر پاك تر
    غازيش چون ديد سر بر خاك راه
    خواست تا تيغى زند بر وى نهان
    كاى همه بد عهدى از سر تا بپاى
    او نزد تيغت چو اول داد مهل
    اى و او فو العهد برنا خوانده
    چون نكويى كرد كافر پيش ازين
    او نكويى كرد و تو بد مي كنى
    بودت از كافر وفا و ايمنى
    اى مسلمان، نامسلم آمدى
    رتف غازى زين سخن از جاى خويش
    كافرش چون ديد گريان مانده
    گفت گريان از چه اى بر گفت راست
    بي وفا گفتند از بهر توم
    چون شنيد اين قصه كافر آشكار
    گفت جبارى كه با محبوب خويش از وفادارى كند چندين عتاب
    از وفادارى كند چندين عتاب



  • خواست مهلت تا كه بگزارد نماز
    بازآمد جنگ هر دم بيش كرد
    مهل خواست او نيز بيرون شد ز پيش
    پس نهاد او سوى بت بر خاك سر
    گفت نصرت يافتم اين جايگاه
    هاتفيش آواز داد از آسمان
    خوش وفا و عهد مي آرى بجاى
    تو اگر تيغش زنى جهل است جهل
    گشته كژ، بر عهد خودنا مانده
    ناجوامردى مكن تو بيش ازين
    با كسان آن كن كه با خود مى كنى
    كو وفادارى ترا، گر ممنى
    در وفا از كافرى كم آمدى
    در عرق گم ديد سر تا پاى خويش
    تيغش اندر دست، حيران مانده
    كين زمان كردند از من بازخواست
    اين چنين گريان من از قهر توم
    نعره اى زد بعد از آن بگريست زار
    از براى دشمن معيوب خويش چون كنم من بي وفايى بي حساب
    چون كنم من بي وفايى بي حساب


/ 333