حكايت يوسف و ده برادرش كه در قحطى به چاره جويى پيش او آمدند و گفتگوى آنها - منطق الطیر نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

منطق الطیر - نسخه متنی

محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حكايت يوسف و ده برادرش كه در قحطى به چاره جويى پيش او آمدند و گفتگوى آنها





  • ده برادر قحطشان كرده نفور
    از سر بي چارگى گفتند حال
    روى يوسف بود در برقع نهان
    دست زد بر طاس يوسف آشكار
    گفت حالى يوسف حكمت شناس
    ده برادر برگشادند آن زمان
    جمله گفتند اى عزير حق شناس
    يوسف آنگه گفت من دانم درست
    گفت مي گويد شما را پيش ازين
    نام يوسف داشت، كه بود از شما
    دست زد بر طاس از سر باز در
    جمله افكنديد يوسف را به چاه
    پيرهن در خون كشيديد از فسون
    دست زد بر طاس يك بارى دگر
    گفت مي گويد پدر را سوختيد
    با برادر كى كنند اين ، كافران
    زان سخن آن قوم حيران آمده
    گرچه يوسف را چنان بفروختند
    چون به چاه افكندنش كردند ساز كور چشمى باشد آن كين قصه او
    كور چشمى باشد آن كين قصه او



  • پيش يوسف آمدند از راه دور
    چاره اى مي خواستند از تنگ حال
    پيش يوسف بود طاسى آن زمان
    طاسش اندر ناله آمد زار زار
    هيچ مي دانيد كين آواز طاس
    پيش يوسف از سر عجزى زفان
    كس چه داند بانگ آيد ز طاس
    كو چه گويد با شما اى جمله سست
    يك برادر بود حسنش بيش ازين
    در نكويى گوى بر بود از شما
    گفت برگويد بدين آواز در
    پس بياورديد گرگى بي گناه
    تا دل يعقوب از آن خون گشت خون
    طاس را آورد در كارى دگر
    يوسف مه روى را بفروختيد
    شرم تان باد از خدا اى حاضران
    آب گشتند، از پى نان آمده
    برخود آن ساعت جهان بفروختند
    جمله در چاه بلا ماندند باز بشنود زين برنگيرد حصه او
    بشنود زين برنگيرد حصه او


/ 333