حكايت پاسبانى عاشق كه هيچ نمي خفت - منطق الطیر نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

منطق الطیر - نسخه متنی

محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حكايت پاسبانى عاشق كه هيچ نمي خفت





  • پاسبانى بود عاشق گشت زار
    هم دمى با عاشق بي خواب گفت
    گفت شد با پاسبانى عشق يار
    پاسبان را خواب كى لايق بود
    چون چنين سربازيى در سر ببست
    من چگونه خواب يابم اندكى
    هر شبم عشق امتحانى مي كند
    گاه مي رفتى و چوبك مي زدى
    گر بخفتى يك دم آن بي خواب و خور
    جمله ى شب خلق را نگذاشتى
    دوستى گفتش كه اى در تف و تاب
    گفت مرد پاسبان را خواب نيست
    پاسبان را كار بي خوابى بود
    چون ز جاى خواب آب آيد برون
    عاشقى و پاسبانى يارشد
    پاسبان را عاشقى نغز اوفتاد
    مي مخسب اى مرد اگر جوينده اى
    پاسبانى كن بسى در كوى دل
    هست از دزدان دل بگرفته راه چون ترا اين پاسبانى شد صفت
    چون ترا اين پاسبانى شد صفت



  • روز و شب بي خواب بود و بي قرار
    كاخر اى بي خواب يك دم شب بخفت
    خواب كى آيد كسى را زين دو كار
    خاصه مرد پاسبان عاشق بود
    بود آن اين يك بر آن ديگر ببست
    وام نتوان كردن اين خواب از يكى
    پاسبان را پاسبانى مي كند
    گه ز غم بر روى و تارك مي زدى
    عشق ديديش آن زمان خوابى دگر
    تا بخفتندى فغان برداشتى
    جمله ى شب نيستت يك لحظه خواب
    روى عاشق را بجز اشك آب نيست
    عاشقان را روى بي آبى بود
    كى بود ممكن كه خواب آيد برون
    خواب ز چشمش به دريا بار شد
    كار بي خوابيش در مغز اوفتاد
    خواب خوش بادت اگر گوينده اى
    زانك دزدانند در پهلوى دل
    جوهر دل دار از دزدان نگاه عشق زود آيد پديد و معرفت
    عشق زود آيد پديد و معرفت


/ 333