حس ششم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حس ششم - نسخه متنی

پونه ابدالی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حس ششم

سايهء عجولي پشت درلغزيد و پنهان شد، لبخندي زد و چشم برهم گذاشت.

مايع داخل سرنگ که در رگهايش رها مي شد او را تا بي وزني کامل مي رساند،اتاق به
يکباره چهره درهم فشرد و ناگهان در يک فضاي بزرگتر

تکه تکه و رها شد، نور، حجم عجيبي داشت،گسترده و گسترده تر ميشد و اجزاط، اتاق را تک
به تک به درون خود ميکشيد،تنها خودش بود که در

خلاط، عجيبي معلق مانده بود و آن سايه، که حتي پشت نور پنهان مي شد، چه بود اين
احساسهاي گنگ و سرکش که عنان ناپذير بود و اورا تا مرزز

جنون پيش مي برد؟

********

تمام تنش از انديشه اي ناموزون و ويرانگر مي سوخت« اين تنها يک شيطنت دخترانه است»
خودش را دلداري مي داد. ماشين را در کنار کوچه

خلوت پارک کرد، سر را به پشتي صندلي تکيه داد، صداها در مغزش ميپيچيدو ثابت مي شد:

-« مي دوني چيه لادن؟ من اصلا شايد نخوام تا آخر عمرم ازدواج کنم، من زن بگير
نيستم.»

و حس تلخ بعد ازآن حرف، حسي که تمام تعلقاتش را مي بريد و دوباره به هم وصل ميکرد.

-« خوب بعد از هفت سال،من فکرش رانمي کردم مسعود، فکر مي کردم اين دوستي آخر و
عاقبت به يک جائي مي رسه.»

-« آره، تو راست ميگي!!!»

و همين، تمامي هر آنچه اتفاق افتاده بود همين بود و بعد از آن بود که دلشوره ها
مدام حس ترديدش را تقويت مي کرد، همان حسي که مثل موريانه،

آرام و ساکت، از درون تهي اش مي کرد و بخاطر همان حس بود که حالا مردد روبروي
ساختمان سنگي قهوه اي رنگ با آن پنجره ها ي دود ي

ايستاده بود. دست توي کيف برد، سيگاري آتش زد، پسرکي در ميانه کوچه با آکاردئون
آهنگ قديمي فيلمي را ميزد، روز کم کم به پايان مي رسيد

عطر خوش نسيم بهاري از پنجره ماشين تو مي آمد و رشته مويش را مي لرزاند، سيگار نيمه
کاره را به کوچه انداخت.

روبروي دراستاد،عبدالله با شلنگ آب گلهاي بنفشهء نصفه نيمه ء باغچه کوچک را آب
ميداد، لبخند آشنائئ زد:«ديشب نبوديد خانم؟»

انگشتهاي پايش ازلابلاي جوراب وصله پينه بيرون زده بود و خيس از آب ميشد، لادن گفت
:«ديشب؟» عبدالله با دهان نيمه باز اشاره اي

به طبقه بالا کرد، لادن چيزي زير لب گفت و کليد را عجول از کيف بيرون کشيد،آن را در
قفل در چرخاند،در ي هيچ صدائي آرام و سنگين روي ا

لولايش چرخيد، عطر خوش ملايمي فضاي ورودي پلکان را انباشته بود، بو را مي شناخت
همان پيرزن زنده دل همسايه مسعود باموهاي کوناهچ

مشکي و رژلب صورتي، گاهي تقه اي به در ميزدو نذري مي آورد. پله ها را بالا رفت روي
پاگرد طبقه اول چرخيد،از گوشه راهرو صداي

گريه نوزادي مي امد، پسربچه اي با لبهاي شکلاتي رنگ تندو تيز سلامي کرد و از کنارش
گذشت.

در انتهاي راهرو، دري درانتظار باز شدن بود، بي اذن صاحب خانه!

دلش از دلشوره اي مدام به تک و دو افتاده بود، مردد و با هراس کليد را در قفل در
چرخاند، بازتاب آخرين روزنه ها ي خورشيد مورب

روي پادري زرشکي رنگ کشيده شده بود،خانه در سکوتي غبار آلود، خاموش بود.

جلوتر که رفت صداي خنده کوتاهي، سکوت خانه را پس زد، پا سست کرد، احساس مي کرد
صداها نزديکتر مي شود و ديوار و همه اثاث

دورتر، دستگيره در اتاق خواب راکه چرخاند اطمينان جانشين ترديدش شد.

مسعود نيم تنه لخت را بالا داده بود و با بهت لادن را خيره خيره نگاه ميکرد، دخترک
با موهاي شرابي تن لاغر و شيري رنگش را زير

ملحفه اي نازک پوشاند. آن خطوط زيباي چهره، کشيدگي گردن، برجستگي سينه، انحناي کمر،
چشمها ي خمار و موهاي حلقه حلقه اي که

روي شانه پريشان بود، خشم لادن را به حسادتي زنانه،حسادتي تلخ و سياه، حسي پر از
نفرت داد.

لادن بي وزن و معلق انگارتک وتنها در دنيا ، روبروي دخترک ايستاده بود و بدنش از
مايعي لغزنده و چسبناک دم به دم پر و خالي مي شد

خطوط اتاق در هم مي ريخت، صداها مبهم و واضح مي رفت و مي آمد ، همه چيز تکه تکه و
پاره پاره درفضاي گنگ اتاق رها مي شد

و بعد گم.

جوشش اشک چشمها را پر و خالي ميکرد و صدا، صدا تنها صداي خودش بود به فرياد، فرياد
مي زد، فرياد.

-« چيکار مي کني ؟ چيکار مي کني؟ لادن! لادن؟»

صداي مسعود بود که با وحشت شانه هايش را تکان ميداد، و خودش انگار که چشم را تازه
باز کرده باشد دخترک را ديد که آرام آرام با

لبخندي کج و تمسخر آميزبا همان چشمهاي خمارداخل جرز ديوار فرو مي رفت و گم مي شد.

-« لادن؟ لادن؟» مسعود با وحشت و هراس تکانش مي داد، مظطرب.

يک لحظه، تنها يک لحظه ، سايه اي عجول در پشت در پنهان شدو او بي حس و ناتوان روي
دستها ي مسعود رها شد.

/ 1