حسد(7) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حسد(7) (1)

حسود بى عرضه

بى چاره حسود! گاهى به قدرى ناتوان است كه هيچ كارى از او ساخته نيست و به كسى كه رشك مى برد، نمى تواند زيانى برساند؛ قدرتى ندارد كه در برابر او عرض اندام كند.

اين گونه حسود، جز سوزاندن خود ثمرى نمى برد. چنين كسى بيش تر در گوشه اى مى نشيند و پى در پى بد گويى و هتّاكى مى كند؛ بر بندگان خدا تهمت و افترا مى بندد؛ فضايل نيكوكاران و پاكدامنان را منكر مى شود، اگر محيط با او مساعدت نداشته باشد، ونتواند بر زبان چيزى بياورد، آتش درونى اش افروخته تر مى گردد و تيرگى در چهره اش آشكار شده، بلكه تا پشت گوش قرمز مى شود، ولى دم فرو مى بندد.

بيش تر منفى باف ها، از اين دسته حسودان به شمار مى آيند؛ اينان چندان خطر و زيانى بر محسود ندارند؛ بلكه زيان حسد آن ها صد درصد متوجه خود آن هاست؛ اينان را بايد به خود واگذاشت كه خودشان با آتش حسد خود بسوزند.

گمان دارم كه اگر محسود بزرگوارى كند و به اينان نيكى كند، كم كم از حسد پاك شوند؛ چون بعيد نيست كه اينان قابل تربيت باشند؛ آرى تحمل و بردبارى محسود، بى اندازه در دفع حسد حسود، مؤثر است.

حسود توانا

بدبخت، حسود تواناست كه نيرويى دارد و مى تواند آن چه بخواهد انجام دهد؛ اگر حسود مقتدر و زورمند شد، وجودش بسيار خطرناك مى شود و جهانى را به واسطه آن كه زور دارد، به آتش خود مى سوزاند. متملقين هم، كارهاى وى را پيش خودش نيك جلوه مى دهند وآن ها را انجام وظيفه يا اصلاح جامعه نام مى دهند.

حسود توانا، بزرگ ترين خطر را براى دارندگان نعمت دارد، نه بر بزرگ رحم مى كند، نه بر كوچك؛ نه بر پير، نه بر جوان؛ همه كس را با داس حسد درو مى كند؛ چون همه را مجرم مى داند و مقصرشان مى خواند؛ تقصير آنان اين است كه داراى نعمتى هستند.

شنيدم، مرحوم عبداللّه خان طهماسبى را در جبهه جنگ لرستان از سپاه خودى گلوله اى زدند وكشته شدنش را به حساب دشمن گذاشتند؛ زيرا او فرمانده بسيار لايقى بود و در حسن اداره سربازان، نظير نداشت.

حسود توانا تنها منحصر به گردن كلفتان نمى باشد؛ بلكه مقصود حسودى است كه كارى از او برآيد؛ هرچند بسيار كوچك باشد.

حسود لئيم

حسود گاه بر چيزى كه حسد مى برد، فاقد آن است؛ بى سواد است و نادان، ولى بر دانا رشك مى برد؛ فقير است وتهى دست ولى بر ثروتمندان رشك مى برد؛ ناشناس است و بى عنوان، ولى بر آبرومندان ومحترمان رشك مى برد و به طور خلاصه نعمتى را كه خود ندارد، از اين كه ديگران دارند ناراحت است. چنين حسودى را بايد حسود لئيم ناميد؛ زيرا به قدرى پست فطرت است كه چون خودش داراى نعمتى وفضيلتى نيست، نمى خواهد ديگرى هم دارا باشد.

چنين حسودى بيش تر در طبقه دوم وسوم يافت مى شود، مخصوصاً در خاندان هايى كه شخصيتى داشته و از دست داده اند. اين حسد بيش تر، از محروميت سرچشمه مى گيرد و اگر بدان چه از آن محروم است، برسد، اميد است كه حسدش برطرف گردد.

حسود شرير

حسود گاهى بر چيزى حسد مى ورزد كه خودش آن را دارد؛ ولى نمى تواند ببيند كه ديگرى بيش تر از او، دارا باشد؛ بلكه نمى تواند ببيند كه كسى كمتر از او هم دارا باشد. چنين حسدى بدترين اقسام حسد است و دارنده آن شريرترين مردم است.

حسد علما و رشك امرا بر يك ديگر از اين حسد است؛ ريشه دشمنى رجال سياست با يك ديگر، همين حسد است؛ منافسه ثروتمندان با هم از اين حسد است؛ ستم گرى زبردستان بر زيردستان لايق و هشيار خود كه مبادا در آينده، شريك مقام او شوند، از اين حسد است؛ دولت هاى استعمارى -كه زمامداران خدمت گزار دول ضعيف را مى كوبند، مبادا در آينده دولت هاى نيرومندى شوند- داراى اين صفت رذيله هستند؛ ما اين گونه حسودان را شرير مى ناميم.

بدبختى امروز

يكى از بدبختى هاى امروزه مسلمانان، آن است كه قدرت آن ها دست كسانى است كه نمى گذارند شايستگان ترقى كنند و به اندازه لياقتشان به مقامى برسند.

در شهرها، متنفذان محلى هستند كه مانع از رشد هم شهريان خود مى شوند و نمى گذارند كه ديگران راهى را طى كنند كه پايان آن، شخصيت اجتماعى باشد؛ لذا بيش تر شايستگى ها واستعدادهاى برجسته ظهور پيدا نمى كند و سرانجام به زير خاك مى رود، يا حسود قلدر آن ها را به زير خاك مى فرستد.

اين حسد از خودخواهى و حرص و شهوت احتكار مقام يا قدرت، سرچشمه مى گيرد و كوتاه فكرى نيز در آن اثرى بسزا دارد؛ زيرا رشد ديگران را مانع رشد خود مى داند و محيط عمل خود را محدود مى شمارد؛ غافل از آن است كه همان قدر كه ديگران بالا مى روند، او هم اگر بكوشد، مى تواند بالا رود؛ در نتيجه نسبت محفوظ مى ماند؛ ولى او مى خواهد تنبلى كند و بخورد و بخوابد و موقعيتش محفوظ بماند.

زيبايان حسود

زنان زيبا با آن كه خود، جمال و دلربايى دارند، بر زيبايى ديگرى حسد مى ورزند و با او دشمنى مى كنند؛ در صورتى كه اگر به جاى دشمنى با وى، در تربيت وحسن اخلاق خود بكوشند، از رقيب پيشى خواهند گرفت. يكى از علل اختلاف ميان دو زنى كه يك شوهر دارند، حسد آن دو بر هم مى باشد كه زندگى را بر خود وشوهر تلخ مى كنند؛ هر كدام مى كوشند كه ديگرى را از نظر شوهر بيندازد؛ از فتنه و سخن چينى شروع كرده تا به جادو و جنبل برسند، خواب وخوراك را بر خود حرام مى كنند و از اين كارها دست بر نمى دارند؛ در صورتى كه اگر به جاى اين اعمال، خود را اصلاح كنند و با خوش رويى شوهر را به خويش جلب كنند و كارى به كار ديگرى نداشته باشند، اميد موفقيت، بيش تر خواهد بود؛ اگر هر دو با يك ديگر دست خواهرى بدهند و با هم صميمى بشوند وخيالات پوچ و رقابت هاى بى ارزش را دور بيندازند، به حد اعلى از لذائذ زندگى بهره مند خواهند شد و هر دو شيرين كام خواهند بود.

در اثر حسادت جز با تلخ كامى سر و كار ندارند؛ هرچه بخورند و هر چه بياشامند، زهر مى شود و شب و روز غذاهاى مسموم مى خورند، وقدم به قدم به ناتوانى و مرگ نزديك مى شوند.

بدبختى اين جاست كه اگر زنى خواست با رقيب خود از در سازگارى درآيد، زنان ديگر وخويشان و بستگانش او را به دشمنى تحريك مى كنند: خبرهايى براى او مى آورند و سخنانى مى گويند كه رشك او را برانگيزاند؛ اينان دشمنان اويند كه خود را دوست مى پندارند؛ دوست كسى است كه از بدبختى و ناراحتى دوستش بكاهد نه آن كه بيفزايد.

بانوى خوش قلب

بانويى را مى شناسم كه قلبش چون آيينه، پاك است و زنگ حسد در آن جاى نگرفته است، به اندازه اى با رقيب خود، يعنى زن ديگر شوهرش، مهر ورزيد و بزرگوارى كرد كه رقيب را با آن كه سرسخت ترين دشمنانش بود، فريفته خود كرد.

شوهر را در شبهايى كه نوبت خودش بود، نزد او مى فرستاد؛ در صورتى كه فوق العاده شوهر را دوست مى داشت به طورى كه از جدايى اش آزار مى ديد شوهر هم او را از ديگرى خيلى بيش تر دوست مى داشت.

اين زن پاك دل بيش از حد، مراعات حقوق آن زن را كرد وآن قدر با او نيكى كرد و خيرخواهى نمود، تا او از دشمنى دست كشيد و با يك ديگر دوست شدند و هم اكنون به قدرى با خوشى و خرمى روزگار مى گذرانند كه گويى زندگى آن ها شهد خالص است. گمان نرود كه اين داستان خيالى است؛ به خدايى خدا، من، هم شوهر را مى شناسم و هم زن را.

خيرخواهى و نيكى، روح بزرگى مى خواهد. چشم پوشى از كارهاى زشت رقيب، نشانه عظمت روح و انسانيت كامل است. اين بانوى خوش قلب مقامش هزاران بار بالاتر از مردان حسود لئيم و شرير مى باشد.

زن اگر اندكى به خود آيد، مى تواند به مقامات عالى برسد، و رسيدن به كمالات روحى براى زن آسان تر از مرد خواهد بود؛ چون زن تشتّت فكرى مرد را ندارد.

بزرگ ترين مردم نزد خدا

امام صادق(ع) از جد بزرگوارش، رسول خدا(ص) روايت مى كند:

«إنَّ أعظَم الناسِ منزلةً عِنداللّهِ يومَ القيامةِ، أَمْشاهُمْ في أرْضِهِ بالنَصيحةِ لِخَلقِهِ (2) ؛ بزرگ ترين مردم از نظر مقام وشخصيت نزد خدا در روز قيامت، كسى است كه در زمين براى خير و نيكى كردن به آفريده هاى خدا، راه روتر باشد».

خيرخواهى كردن به حيوانات ونباتات قيمت دارد، چه برسد به انسان؛ چه برسد به همسايه، چه برسد به هم خانه؛ چه برسد به كسى كه در خوشى و سعادت ودر بدبختى و بيچارگى با انسان شريك است؛ شايد بعضى نصيحت را پرچانگى و شهوت كلام بدانند، زهى تصور باطل! زهى خيال محال! غافل از آن كه نصيحت و خيرخواهى آن قدر كه در رفتار و خدمت گزارى به كسى است، در گفتار نمى باشد؛ آرى اگر كسى راهنمايى خواست، اين جاست كه گفتار و سخن، ارزش دارد و بايد گفت و راه را از چاه بنمود.

خدمت گزارى ونيكوكارى آن بانوى خوش قلب، حسودى را پاك، و موجودى زنگ زده را تابناك كرد؛ موجودى را كه بايد تا آخر عمر بسوزد و بسازد، تا آخر عمر خوشبخت وآسوده ساخت.

از سخنى كه امام صادق از جدش(ع) نقل مى كند، دانسته مى شود كه ملاك عظمت مقام نزد خدا، خدمت گزارى به مردم ونيكوكارى است، كه هرچه بيش تر شود، عظمت، نزد خدا افزون تر مى گردد.

ابن فَهْد

ابن فهد از دانشمندان نامى و فقهاى به نام مى باشد، كسى محفلى را در خواب ديد كه همه علماى بزرگ در آن جمعند ولى ابن فَهْد در آن ميان نيست؛ آن گاه محفلى ديگر را ديد كه پيمبران در آن جمعند و ابن فَهْد در آن جاست. در شگفت شد؛ پرسيد: چگونه اين دانشمند بزرگ به اين مقام رسيده است؟

گفتند: چون نفوذ خود ومقام اجتماعى اش را صرف خدمت گزارى به خلق كرد و اهتمامش در قضاى حوائج مسلمانان بود.

آرى؛ پيغمبران، زندگى و هستى خود را وقف خدمت به بشر كردند و بسيارى از آنان در اين راه جان دادند و رنج ها كشيدند و زجرها ديدند.

خداى مهربان آن ها را براى خدمت بشر برگزيده بود وآنان اين وظيفه را به خوبى انجام دادند.

بازگشت سخن

يكى از علل اختلافى كه ميان عروس و مادر شوهر رخ مى دهد، حسد مادر شوهر بر عروس است؛ مادر نمى تواند ببيند كه فرزندش از آن ديگرى شده است، يا به ديگرى نزديك تر از او مى باشد؛ غافل از آن كه همين رابطه ميان خود وشوهرش بوده است. مادر نمى تواند ببيند كه فرزندش ديگرى را دوست مى دارد؛ با آن كه محبت فرزند به همسر جور ديگر، و به مادر جور ديگر مى باشد. مادرهايى موجب شدند كه فرزندان آن ها، زنشان را طلاق گويند و موجوداتى را بدبخت كنند.

داستان يك بام و دو هوا را همه كس شنيده است؛ خواهر شوهران نيز گاهى دست كمى از مادرشوهر نمى آورند و در حسادت با زن برادر، كوتاهى نمى كنند.

عروس تازه اى كه وارد خانواده اى مى شود، با خود تصميم مى گيرد كه با همه افراد آن، دوست باشد و رضايت مادر شوهر و خواهران شوهر را به دست آورد، ولى آنان آن قدر آزارش مى دهند، تا به زبان آيد و گفت وگو آغاز شود؛ البته عروسانى هستند كه از روز اول، عزم ستيزه جويى را دارند؛ ولى در ميان زنان نجيب، اين گونه عروس كمياب مى باشد.

اختلاف زن هاى برادران از حسد ريشه مى گيرد و گاه مى شود كه اختلاف آن ها موجب اختلاف برادران مى گردد ودو تنى كه بايد بال هم باشند، وبال يك ديگر مى گردند. اختلاف ميان زن هاى دوستان يا دوتن شريك يا همسايگان از قبيل همين اختلاف حسدى است.

حسود دارا

گمان نرود كه حسود بايد فاقد چيزى باشد كه بر آن حسد مى برد؛ بلكه حسودان دارا اگر عددشان از حسودان فاقد بيش تر نباشد، كمتر نيست.

اغلب شخصيت هايى كه در يك محيط زندگى مى كنند، با يك ديگر حسد دارند؛ خواه هر دو در يك رتبه باشند، خواه در دو رتبه. بسيار شده است كه حسود بر پايين تر از خود در مقام و قدرت، حسد مى ورزد، قدرتمندانى كه متنفذان كشور را نابود مى كنند ونام آن را ايجاد امنيت يا تصفيه يا اصلاح جامعه مى گذارند، از اين دسته مى باشند، وحسود شرير به شمار مى آيند. از قديم گفته اند: دو پادشاه در اقليمى نگنجد، ولى ده درويش در گليمى بخسبند.

درويشان، وارسته از رشكند و روح ايثار و از خود گذشتن در آن ها موجود است؛ ولى دنياداران هرچه مقامشان بالاتر رود، رشكشان افزوده تر مى گردد.

كم تر شده كه دو شخصيت در منطقه اى باشند و با هم دوست گردند؛ خواه آن دو طبيب حاذقى باشند، يا تاجر سرمايه دارى يا نويسنده زبردستى، يا خطيب شهيرى، يا آخوند برجسته اى، يا خان متنفذى؛ تفاوت نمى كند، ميان ايشان شكر آب خواهد بود؛ در صورتى كه در آن جهت مشترك اگر با هم قدم بردارند و همكارى كنند وهر يك نقطه ضعف خود را به وسيله ديگرى ترميم نمايند، منافعشان سرشار وموفقيتشان بيش تر خواهد بود؛ ولى اگر هر كدام نقص ديگرى را آشكار كنند ونقطه ضعف رقيب را بگويند، نتيجه به زيان هر دو تمام خواهد شد.

شهيد اوّل

«ابن جماعة» قاضى القضاة سوريه بود، ودر عصر خود يكى از نامى ترين دانشمندان شافعى مذهب به شمار مى رفت؛ ولى بر دانشمند بزرگ عصر، محمد بن مكى -معروف به شهيد اوّل- حسد مى برد؛ زيرا نمى خواست جز خودش كسى به دانشمندى شناسائى شود، وديگرى به دانش شهرت پيدا كند، وچيزى كه دشمنى او را مى افزود، امامى بودن شهيد بود كه رهبر پيروان آل محمد(ص) به شمار مى رفت يا به اصطلاح امروز مرجع تقليد بود. شهرت دانشمندى شهيد، جهان اسلام را فراگرفته بود، و با آن كه آن عالم بزرگ در شام سكونت داشت، در ايران وعراق ارادتمندان بسيارى داشت.

خواجه على مؤيد سربدارى -آخرين پادشاه سربداران- آن عالم بزرگ را به سبزوار دعوت نمود، تا ايرانيان از خوان فضلش بهره مند شوند؛ ولى شهيد اين دعوت را نپذيرفت.

اين دانشمند بزرگ را مى توان بزرگ ترين عالم قرن هشتم ويكى از درخشنده ترين ستارگان دانش دانست؛ زيرا اغلب فضائل ومعلومات آن عصر را به طور اكمل دارا بود؛ حتى بعضى او را اعلم علماى اسلام و افقه فقهاى دين در دوره تاريخ شمرده اند. از نقاط مختلف شاگردان بسيارى گردش جمع شده، از خرمن فضائلش خوشه چينى مى كردند. تأليفات گران بهايى در فقه اسلامى از وى به يادگار مانده است. نظريات او، هنوز مورد توجه فقها مى باشد. اگر بدانيم كه عمر مباركش بيش از پنجاه و دو سال نبوده است، اعجاب ما به عظمت دانش اين مرد بزرگ افزوده مى گردد.

حسد ابن جماعة

ولى حسد ابن جماعة بيش از حدى بود كه به حساب آيد. او قاضى القضات بود -اگر پست وزارت دادگسترى و رياست ديوان كشور و مدعى العموم ديوان كشور در يك تن جمع شود، قاضى القضات مى شود؛ به اضافه آن كه پست هاى قضايى ارتش ومحكمه انتظامى ديوان كيفر نيز به او واگذار گردد - ابن جماعة مردى تنومند و بسيار درشت بود، به خلاف شهيد كه بسيار ريز وكوچك بود. رساله اى را به طور مجعول نوشتند كه در آن مطالبى -به نظر قضات- بر خلاف شريعت اسلام بود؛ وآن را به شهيد نسبت دادند؛ شهود و گواهان نيز شهادت دادند؛ كه آن رساله از نوشته هاى شهيد است.

بدون تحقيق ومحاكمه و بازپرسى، آن داناى بزرگ را گرفتند و به زندان افكندند ومدت ها در زندان نگاه داشتند. از پيامى كه شهيد به صورت شعر براى پادشاه فرستاده و بى گناهى خود را اثبات كرده بود، چنين پيداست كه در زندان با وى بد رفتارى مى شد و او را شكنجه مى دادند.

حسد ابن جماعة به اين اكتفا نكرد، شهيد را از زندان بيرون آوردند و دادگاهى صورى با حضور امير وقت تشكيل دادند؛ آن دانشمند بزرگ را با طرز اهانت بارى وارد جلسه نمودند، چون قاضى بدون تحقيق و بازپرسى حكم ارتداد شهيد را صادر كرده بود، شهيد با كمال شجاعت به اصل قضايى «الغائب على حجته» تمسك نمود؛ يعنى حكم غيابى ارزش قضايى ندارد، و بايد پس از حضور متهم به دفاع او توجه شود وبه دلائل او رسيدگى گردد.

قاضى اظهار داشت كه شهود گواهى داده اند. شهيد گفت: شهود را يك به يك جرح مى كنم و بطلان شهادت آن ها را اثبات مى كنم. گفتند: حكم قاضى قابل فسخ نيست.

شهيد كه حال را بدين منوال ديد ابن جماعة را مخاطب قرار داده، چنين گفت:

من مذهب شافعى دارم، و تو در اين عصر امام اين مذهب هستى؛ آن چه در مذهب شافعى رواست بر من حكم كن.

ابن جماعة گفت: حكم در مذهب شافعى آن است كه مرتد را يك سال به زندان افكنند سپس اگر توبه نمود آزادش كنند؛ اكنون تو يك سال در زندان مانده اى؛ بايد توبه كنى تا آزاد شوى.

شهيد از توبه كردن ابا كرد، زيرا اعتراف به جرم تلقى مى شد.

ابن جماعة ساعتى با شهيد به طور سرّى به گفت وگو پرداخت و گويا وعده داد اگر شهيد توبه كند، آزادش سازد. شهيد توبه كرد. اينك طبق مذهب شافعى بايد محاكمه پايان يافته، تلقى شود و متهم آزاد گردد؛ ولى حسد ابن جماعة نگذاشت؛ زيرا دستور داد كه شهيد را بر طبق قانون ديگرى محاكمه كنند. او قاضى برهان الدين را كه مالكى مذهب بود مخاطب قرار داده چنين گفت: اين شخص بر طبق مذهب من، ديگر جرمى ندارد، تو درباره او طبق مذهب خودت حكم كن.

قاضى برهان الدين از جاى برخاست وضو گرفت؛ دو ركعت نماز به جاى آورد؛ حكم قتل آن عالم بزرگ را صادر كرد. لباس آن داناى مظلوم را از تنش كندند و جامه مجرمان به وى پوشانيدند و سر مقدسش را از پيكرش جدا كردند، سپس نعش مباركش را به دار آويختند و سنگبارانش كردند؛ آن گاه جسدش را آتش زدند و خاكسترش را بر باد دادند.

روزگارا

خاك بر سر اين روزگار پليد كه جانى را مقام قضاوت مى دهد، و بى گناه را مجرم مى شناسد؛ سنگ را مى بندد و سگ را مى گشايد. در هيچ زمانى سابقه ندارد كه متهم را با دو قانون محاكمه كنند و بر فرض ثبوت جرم، با دو قانون كيفرش دهند و مجازاتش كنند.

اين دادگاه هاى فرمايشى كه محكوميت طبق دلخواه يك نفر است، از ننگين ترين كارهاى تاريخ مى باشد.

اى حسد، چه ستم ها كه نكردى! چه خاندان ها كه بر باد ندادى، چه آتش ها كه نيفروختى، چه جناياتى كه مرتكب نشدى، چه خرمن ها كه نسوختى، چه خانه ها كه ويران نكردى!

اف بر تو اى چرخ گردان! اى روزگار سفله پرور! گويا در تو هم حسد ريشه دوانيده است كه بدخواه پاكان هستى؟ آن قدر مى كوشى تا آنان را به خاك سياه بنشانى، ولى آلودگان وناپاكان را تخت و تاج و كلاه مى دهى؛ سگان را سير مى كنى و شيران را تشنه كام نگه مى دارى!

هر آن چه مى خواهى بكن وآنچه توانايى دارى بكوش؛ ولى به پاكان نمى توانى زيانى برسانى؛ بر فرض كه دستشان را از اين زندگى تلخ كوتاه كنى، آسايش و خوشبختى آن ها را افزودى و حيات بهترى را به ايشان نصيب كردى؛ زيرا در آن جهان در پذيرايى خداى قرار دارند ودر بهشت برين جاى گزيده اند، و بر تو لبخند مى زنند كه تو خواستى ما را بدبخت كنى؛ ولى خدا ما را خوشبخت قرار داد؛ تو تلخ كاممان كردى، ولى ما شيرين كام شديم؛ از زندگى آلوده و كثيف دنيا راحت شده، به آسايش ابدى رسيديم؛ به جاى معاشرت با بدسگالان جنايتكار، با مردان حق همنشين شديم؛ حوران بهشتى را به جاى ديوان دوزخى برگزيديم.

روزگارا ! هم اكنون بنگر كه چگونه جنايت كاران در عذاب خدا گرفتارند و به كيفر كردارهاى زشت خود رسيده اند. آن چه ستم كاران در اين جهان بكارند، در آن جهان مى دروند و سزاى خود را به وسيله عدل الهى مى بينند.

روزگارا ! اكنون درست نگاه كن و ببين كه ما كدام خوش بخت تريم. چند روز دنيا سپرى شد وهرچه بود گذشت. زندگى اين است، كه سپرى شدن ندارد، و گذشتنى برايش متصور نيست.

1 سخنرانى شب پنج شنبه شانزدهم ربيع الآخر سال 1370 مطابق با پنجم بهمن سال 1329.

2 . بحار الأنوار، ج 71، ص 358.

/ 22