حسد(8) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حسد(8) (1)

حسد در لباس دوستى

حسد گاهى به صورت دوستى و پندگويى خودنمايى مى كند. شهوت پندگويى در بسيارى از مردمان پرحرف و خود خواه موجود است. اينان از اين كار ممكن است يكى از چند هدف را داشته باشند: يكى آن كه غريزه پرحرفى خود را آرام كنند، و بدين وسيله تمايلات خود را عملى سازند؛ ديگر آن كه عظمت فكرى خود را برجسته كرده، نشان دهند كه به دقايق امور آشنايى دارند. اين دو جهت وقتى از پندگويى آشكار مى گردد كه هيچ گونه سابقه خيرخواهى از او ديده نشده و براى يك بار هم در عمل، اظهار مهرى نكرده باشد. اينان فضول هاى جامعه هستند.

عجب اينجاست كه اگر پندپذير در حضور، سخن آن ها را بپذيرد، و «چشم چشم» بگويد، غريزه آنان اقناع شده، از او خشنود مى شوند هر چند در عمل نقيض گفته هاى آنان را به كار برد؛ زيرا آنان تمام هدفشان سخنورى بوده است؛ كارى ندارند، كه آيا پندهاى آنان جامه عمل پوشيده است يا نه؟

هدف ديگرى كه پندگويان ممكن است داشته باشند، گول زدن پندپذير و جلب اعتماد اوست، كه بعداً مقاصدى كه دارند، انجام دهند؛ اين هم يكى از بزرگ ترين خيانت هاست.

پندگويى ونصيحت از روى حسد هم به همين منظور است كه حسود، خود را به زيور دوستى وصميميت مى آرايد، آن گاه به سراغ محسود مى رود، تا بدين وسيله او را به دام بيندازد؛ اين خود يك نوع رياكارى وعوام فريبى است.

حسد بر تقوا

اگر حسود بر پرهيزكارى و با تقوا بودن كسى، رشك برد -به خصوص اگر جوان باشد- مى كوشد كه اين درستى را از آن پاك سرشت بگيرد و به هر وسيله اى كه ممكن است، او را به كارهاى ناروا وادار كند.

به او مى گويد كه بايد خوش بود و از زندگى بهره برد؛ جوانى را نبايد بيهوده تلف كرد؛ بايد آزاد آمد وآزاد رفت؛ چرا از لذائذ جهان خود را محروم مى كنى؟ حيف است كه از آن ها دور باشى و طرفى نبندى! اين راهى را كه تو پيش گرفته اى وآن را پاكدامنى مى پندارى، ضعف نفسى بيش نيست. كسى چون تو نبايد اين قدر ترسو و جبون باشد؛ چند روزى كام دل گرفتن و در عيش وعشرت به سر بردن كه اهميتى ندارد. آدم نبايد اين قدر خشك باشد؛ من تو را آدم باحالى مى دانستم؛ گمان نمى كردم اين قدر خشك باشى! بايد در كارها شجاع بود. ببين ديگران همه كارى مى كنند وهيچ گونه زيانى هم نديده اند.

واين پاكدامنى وپرهيزكارى خيال است و واقعيت ندارد؛ اصولاً خوبى و بدى و حق و باطل، حقيقتى ندارد، جز يك سلسله عاداتى كه از پيشينيان به ما رسيده، چيز ديگرى نيست؛ آن هم مردمانى قلدر كه به نفع خودشان اين عادات را بر جامعه گذشتگان تحميل كرده اند؛ بايد اين بندها را گسيخت؛ اگر هم خيلى محافظه كار هستى، من وسيله را جورى فراهم مى كنم كه كسى آگاه نشود؛ جايى را در نظر مى گيرم كه پرنده اى پر نزند؛ به شهرستانى مسافرت مى كنيم كه كسى تو را نشناسد؛ تو چون وارد نيستى آن را بزرگ مى پندارى؛ اگر از گناه بودن آن مى هراسى، كه گفتم اين حرف ها چندان قيمتى ندارد؛ بر فرض هم كه خيلى خشك باشى، بعداً توبه خواهى كرد؛ در پيرى از گناه دورى كن، خدا هم از تو خواهد گذشت.

به وسيله اين سم پاشى ها، دختران پاك و پسران پاكيزه ما را به فحشا نزديك مى كنند و آلوده مى سازند.

كمتر كسى از بدكاران، از آغاز به خودى خود بدكار شده اند؛ بلكه بيش تر آن ها مردمانى پاك و درست كار بوده اند؛ ولى رفيقان ريايى، دوستان شهوت پرست، خويشان بى عار و سهل انگارى پدر و مادر، آنان را به سياه چالى بيفكند كه ديگر بيرون شدنى نيستند.

اخيراً وسيله ديگرى هم اضافه شده كه دختران معصوم ما را خطاكار كنند؛ وعده مسافرت به اروپا، يا آمريكا، تشكيل اردوى پيشاهنگى، شركت در مسابقات، مسافرت هاى دسته جمعى با مربيان -ولى چه مربيانى!- نشر مطبوعات مفسد اخلاق (به خصوص داستان هايى كه به نام داستان هاى اخلاقى نوشته مى شود) شركت در سينماها، نمايش ها، مجالس شب نشينى خانوادگى به ضميمه چيزهاى ديگرى كه يا من نمى دانم يا از گفتنش خوددارى مى كنم.

پاكانى كه مبتلا به رشوه خوارى شده، يا گرفتار اختلاس گرديده، يا دزد شده اند، همه در اثر همين دشمنان دوست نما بوده است وبس.

كسانى كه هستى خود را در مى گسارى؛ ترياك؛ قمار و نظاير اين ها از دست داده اند، ارمغانى بوده، كه دشمنان دوست نما به آن ها داده اند!

ثروتمندى را مى شناسم، كه دشمنان دوست نمايى داشت كه پيوسته گردش جمع مى شدند و او را به قمار وادار مى كردند، و از ثروت او آن چه مى توانستند، مى بردند، و آن نادان نمى فهميد كه تمام اين بازى ها براى سركيسه كردن اوست.

ديگرى را مى شناسم كه دوستان دروغين او را به فكر نمايندگى مجلس انداختند و او آن چه توانست در اين راه خرج كرد؛ در نتيجه تهى دست گرديد و به غارت رعايا و غصب اموال ديگران پرداخت.

حسد بر انسانيت و فروتنى

اگر حسود تشخيص دهد كه كسى محبوبيتى دارد، و آن بر اثر انسانيت و فروتنى اى است كه دارا مى باشد، بر تواضع او رشك مى برد و مى خواهد او را متكبر كند تا منفور جامعه گردد؛ از اين رو به او تلقين مى كند كه اين احترامى كه تو به مردم مى كنى، صلاح نيست و كار سبكى است و خودت را كوچك مى كنى؛ خوب است، قدرى سنگين تر از اين باشى و روش خود را با مردم تغيير دهى، تا بر شخصيت تو افزوده گردد، و اعتبارت بيش تر شود و عظمتت محفوظ بماند.

نبايد براى همه كس تواضع كرد زيرا مقام تو فوق اين ها است، واين رفتار از بزرگى و آقايى تو مى كاهد. اين گونه سخنان را هر متملقى به شخصيت هاى متنفذ مى گويد، تا خود را بدين وسيله به او نزديك كند؛ پذيرفتن اين پندها موجب مى شود كه متواضعى، متكبر شود و محبوبى، منفور و پاكدلى، پليد گردد.

مردمان بزرگ روح و قوى الاراده، گول اين سخنان و اين دوستان دغل باز را نمى خورند و تحت تأثير اطرافيان خود قرار نمى گيرند و فضيلت هايى را كه دارا هستند؛ به اين زودى از دست نمى دهند، و به روش خدا پسندانه ادامه مى دهند.

حسد بر فاطمه زهرا(س)

رسول خدا(ص) دخترش فاطمه(س) را بسيار دوست مى داشت، بسى به وى اظهار مهر مى فرمود، گاه از شدت علاقه، سينه فاطمه(س) را مى بوسيد؛ بعضى از زنان آن حضرت بر فاطمه(س) حسد مى بردند و نمى توانستند ببينند كه شوهرشان دختر خود را اين قدر دوست مى دارد. به آن حضرت عرض كردند:

«چنين كارهايى براى شما سبك است، زهرا(س) بزرگ شده است، بوسيدن دختر بزرگ خلاف قوانين و عادات است».

رسول خدا(ص) كه براى شكستن قوانين و عادات جاهلى برخاسته بود، به اين صلاح انديشى ها اعتنا نمى كرد، چون مى دانست كه از حسد سرچشمه مى گيرد.

پيش بينى رسول خدا(ص)

رسول خدا(ص) مسلمانان را پاك و پاكيزه تربيت كرده بود و روح فداكارى و ازخود گذشتگى را در آنان زنده فرموده بود. سرّ موفقيت مسلمانان در برابر سپاه كفر نيز همين بود.

آن حضرت حسد ورزيدن مسلمانان را پيش بينى مى فرمود و به آنان اعلام خطر مى كرد كه مبادا اين صفت پليد در آن ها راه يابد! آن حضرت دوست مى داشت كه مسلمانان هميشه، وارسته و پاكيزه از هر عيب و نقصى باشند؛ لذا روزى ياران خود را مخاطب قرار داده، چنين فرمود: «ألا إنّه قَدْ دَبَّ إلَيكُمْ داءُ الاُممِ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ هُوَ الْحَسَدُ لَيْسَ بِحَالِقِ الْشَعْرِ، لكِنَّهُ حالِقُ الدّينِ (2) ؛

ياران من! آگاه باشيد مرضى كه مردم گذشته به آن گرفتار شدند و نابود گرديدند، اكنون به سوى شما روى آورده است و آن بيمارى، حسد است كه موى را نمى زدايد، ولى دين را مى ستاند.»

اساس اصلاحات فردى و اجتماعى، پيدايش ايمان است؛ اگر در جامعه اى ايمان حكم فرما گردد، آن جامعه گلستان خواهد شد؛ حسد ريشه ايمان را خشك مى كند و اميد اصلاح را از ميان مى برد. از كلمه داء الامم چنين استفاده مى شود كه حسد، مرض اجتماعى است و جامعه را مريض مى كند و به نابودى مى كشاند. اى كاش ما مسلمانان دستورهاى پيغمبر خودمان را به كار مى بستيم تا آقاى دنيا و آخرت مى شديم! پيغمبر اسلام(ص) از جنايات حسد در امت هاى گذشته آگاه بود و مى دانست كه حسد در آن ها چه كرده است، و اكنون مسلمانان در خطر آن قرار گرفته اند؛ چون حسد در ميان آن ها راه يافته است، لذا با اين سخن بزرگ طلايى، آن ها را آگاه وبيدار كرد، و آنان را ازاين خطر برحذر داشت؛ ولى بدبختانه مسلمانان از اين هشدار، هشيار نشدند و از خواب غفلت بيدار نگشتند؛ حسد در ميان آن ها نشو و ارتقا يافت و شد آن چه نبايد بشود!

اولين حسد بر على(ع)

هنگامى كه رسول خدا(ص) از مكه به مدينه هجرت مى فرمودند، در قبا چند روزى توقف كرد، تا على(ع) برسد و باهم وارد مدينه شوند. ابوبكر كه در خدمتش بود، عرض كرد: بيش ازين ماندن در قبا صلاح نيست، على شايد تا يك ماه ديگر هم نيايد؛ اهل مدينه چشم به راه شما هستند؛ بيش ازين نبايد در انتظار على باشيد. اما رسول خدا(ص) سخن ابوبكر را نپذيرفت.

ابوبكر مى خواست در خدمت رسول خدا(ص) بودن را به خود اختصاص دهد و به رخ اهل مدينه بكشد و نمى خواست على(ع) نيز داراى اين موقعيت بشود؛ همين كه سخنش در آن حضرت مؤثر نشد، قهر كرد و رسول خدا(ص) را در قبا تنها گذاشت، و خود به سوى مدينه شتافت.

پيغمبر(ص) آن قدر در قبا ماند، تا على(ع) كه خاندان آن حضرت را همراه داشت به قبا رسيد، آن گاه در ركاب آن حضرت از قبا حركت كرده، وارد مدينه شدند.

اين اولين حسدى است كه بر على(ع) ظهور كرد و اگر بگوييم نخستين حسدى است كه در اسلام خودنمايى كرده است راه دورى نرفته ايم. از كلام حكماست: «إياك والحسد فإنه يبين فيك؛ از حسد بپرهيزيد، زيرا در شما نمايان مى شود.»

آيا تنها گذاردن رسول خدا(ص) در قبا، و قهر كردن، و تنها رفتن به سوى مدينه، مخصوصاً كسى كه از مكه با آن حضرت بوده و در غار، يار بوده است، نشان دهنده نگرانى نيست؟

اين داستان از حسد، در آغاز اسلام بود؛ اينك به ذكر داستانى از زمان غيبت صغراى امام دوازدهم مى پردازيم.

حسد شَلْمَغانى

شلمغانى از كسانى بود كه مورد احترام شيعيان بود. نوشته هايى نيز در مذهب داشته است، شيعيان به نظر درستى و فضيلت به او مى نگريستند و مقامى مقدس و رفيع نزد همه داشت. شلمغانى آرزومند بود كه پس از محمد بن عثمان -دومين نايب ويژه حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه)- به مقام نيابت ويژه برسد زيرا در ميان شيعيان، خود را بهترين كسى مى دانست كه شايستگى رسيدن به اين مقام را داشت، و كسى را از خود برتر نمى دانست.

هنگامى كه حسين بن روح از طرف ناحيه مقدسه بدان مقام منصوب شد، شلمغانى به عوض آن كه متوجه نقص خود شود و در فكر تهذيب و تكميل خود باشد، بر حسين بن روح حسد برد و خود را در دنيا وآخرت بدبخت و روسياه گردانيد. شلمغانى روز به روز از راه راست منحرف تر شد، به گمان آن كه حسين بن روح را رسوا مى سازد، خود، سراشيبى شوم نابودى و شقاوت را مى پيمود؛ سرانجام شقاوت او به حدى زياد شد كه وجوب عبادت را منكر شد؛ ازدواج با محارم را جايز دانست؛ نكاح مفضول را براى فاضل در مردان روا شمرد و گفت كه در مفضول ايلاج نور مى شود.

او خلق بسيارى را گمراه كرد و هنگامى كه لعنت نامه اى كه از طرف حسين بن روح صادر شده بود، به دستش رسيد، به مريدان گفت: «لعن؛ يعنى دورى از عذاب جهنم» آن گاه پيشانى بر خاك ماليد و به مريدان توصيه كرد كه اين راز را پنهان نگه دارند.

با اين حقه بازى ها و نيرنگ ها وعوام فريبى ها، بسيارى را به ضلالت انداخت تا توقيع مبارك مشعر بر لعن و بيزارى از او صادر شد. روزى در بغداد گفت: من با حسين بن روح مباهله مى كنم اگر تا موقعى كه دست من در دست اوست آتشى نيايد تا او را بسوزاند، آن چه درباره من مى گويد راست است.

دو روز بعد او را از طرف ابن مُقْلَه -نخست وزير خليفه وقت، راضى عباسى- گرفتند و به دار آويختند و جسد پليدش را سوزاندند و آتشى كه گفته بود حسين را مى سوزاند، خودش را سوزاند.

چراغى را كه ايزد برفروزد هر آن كس پف كند ريشش بسوزد يعنى ريشه اش بسوزد!

حسد، شلمغانى را خسر الدنيا والاخره كرد؛ هم در اين جهان سوخت و هم در آن جهان مى سوزد؛ نه تنها خود را سوزاند و بد داشت؛ بلكه كسانى هم كه از او پيروى كردند، به آتش او سوختند.

9

حسد بر مردگان (3)

هنگامى كه آتش حسد افروخته مى گردد، نه تنها بر زنده، بلكه بر مرده نيز بايد گريست؛ زيرا هم زنده را مى سوزاند، و هم مرده را خاكستر مى كند.

از امثال معروف است كه كسى بر مرده چوب نمى زند، ولى حسود به قدرى خبيث و شرير است كه مردگان را نيز هدف تيرهاى مسموم خود قرار مى دهد، تنها حسود است كه بر خلاف سنن قضايى بشر، پرونده مردگان را نمى بندد و نيش زهرآگين خود را به آنان نيز فرو مى كند!

حسد بر آثار علمى

حسد بر مردگان، گاه به صورت انتقاد بر آثار علمى آن ها يا تأليفات گران بهايشان، يا نظريات دقيقشان جلوه مى كند. حسود مى كوشد كه آن ها را كم ارزش و بى مغز جلوه دهد، لذا در صدد ابطال نظريات علمى آن ها برمى آيد، و فساد آن ها را اثبات مى كند؛ گاهى به صورت جلوگيرى از نشر آثار مردگان رخ مى نمايد؛ گاهى به صورت نشريات دروغ و جعل اخبار و نشر اكاذيب ظهور مى كند؛ گاه انتساب كتاب گران بهايى را به مؤلفش منكر مى شود؛ گاه مى گويد اين نظريه دقيق علمى از آن او نيست، بلكه از كس ديگر است؛ گاه به فردى انتساب دزدى هاى علمى مى دهد، يا دزدى هاى شعرى را بيان مى كند.

نهج البلاغه امير المؤمنين(ع) كه انتخابى از آثار آن حضرت مى باشد و به دست شريف رضى -يكى از نوادگان آن حضرت- جمع آورى شده است، بيش از دويست سال در جهان اسلام پراكنده بود، و دوست و دشمن از خوان فضل و دانش على(ع) بهره مى بردند و علماى اعصار و امصار بر آن شرح ها نوشتند، و اغلب محققين از مدارك آن اطلاع داشتند، چنين بود و بود و جهان دانش اين اثر بزرگ را با ديده اعجاب و قبول پذيرفته بود؛ تا در قرن هفتم يكى از علماى ناصبى فلسطينى، منكر گرديد و حسدش بر على(ع) موجب شد كه نسبت جعل و وضع به گردآورنده نهج البلاغه بدهد.

هرچند دنياى دانش وجهان ادب سخن اين ياوه سرا را نپذيرفت، و تا كنون علماى اسلام و مسيحى و مستشرقين عالى مقام اين كتاب را اثر على(ع) مى دانند و هرچند من در مقام استدلال بر ابطال سخن اين اديب ناصبى نيستم؛ ولى مى خواهم بگويم كه حسد چه كارها مى كند، و پس از گذشتن قرن ها از شهادت على(ع) باز دست از دشمنى برنمى دارد.

اميدوارم برسد روزى كه به وسيله تكميل اختراعات، ما بتوانيم صداى شيواى على(ع) را از امواج هوا بگيريم و بشنويم؛ تا كور شود هر آن كه نتواند ديد و كر شود هر كه نتواند شنيد.

تذكر سودمند

در اينجا بايد سوء تفاهمى رفع بشود، و كسى گمان نكند كه هر دانشمندى كه نظريه دانشمندان ديگر را ابطال مى كند از حسد است، هرگز، چنين نيست؛ بلكه روش تحقيق علمى، انتقاد از نظريات علمى ديگران است. در مباحث علمى جز اشكال كردن و خرده گرفتن، و با نظر عدم اطمينان به سخنان علمى ديگران نگريستن، روش ديگرى پسنديده نيست؛ حسن ظن در همه جا خوب است جز در مورد نظريات علمى؛ هر فردى كه خود را اهل تحقيق و بحث مى داند، حق ندارد در نظريات علمى از دانشمندى ديگر تقليد كند؛ لذا فقها فتوى داده اند كه تقليد مجتهد از مجتهد ديگر جايز نيست؛ اگر تقليد در ميان دانشمندان راه يابد، درهاى ترقيات علوم بسته مى شود، و بشر براى هميشه در نادانى و گمراهى به سر خواهد برد، بدترين صفت ها براى دانشمند، تقليد، و پيروى كوركورانه از دانشوران ديگر است.

خداى بزرگ، نيروى فهم را به بشر عنايت فرمود، تا خود بفهمد وحقيقت مطالب را دريابد، نه آن كه طوطى وار از ديگران ياد بگيرد و همان را -ندانسته و نفهميده- بگويد.

شاگردان مكتب كمونيسم ازين قبيلند؛ همه مانند ماشين مى باشند؛ همه يك جور سخن مى گويند؛ همه يك سنخ الفاظ را بيان مى كنند؛ همه يك جور مى نويسند؛ هرچه رهبر آن ها به آن ها ديكته كند، همان را مى گويند و مى نويسند، بدون آن كه نيروى دريافت و فهم خود را به كار اندازند و بينديشند كه آيا اين سخن صحيح است يا باطل؛ اينان اصل مسلم «اول انديشه وآنگهى گفتار» را به اصل از بركردن وآنگهى گفتار! تبديل كرده اند. من وجدان خود آن ها را بهترين گواه اين سخن مى گيرم. چرا دور مى رويم، برادران اهل سنت و جماعت ما نيز در فقه اسلامى همين روش تقليد را پيش گرفته اند، وراه بحث و انتقاد را بسته اند؛ لذا از ترقيات علمى در فقه محروم شده اند، بر خلاف دانشمندان شيعه كه تقليد را به دور انداختند و راه اجتهاد و بحث را باز گذاردند؛ لذا فقه شيعه قوس صعودى را پيمود، و به جايى رسيده است كه آن را به طور كلى مى توان محققانه ترين و عالى ترين علم حقوق جهان گفت؛ با اين حال هنوز هم فقها دست از بحث و انتقاد برنداشته اند و به تحقيق و تدقيق ادامه مى دهند.

قضاوت درباره خود

از مطلب دور شديم، مقصود آن بود كه حسد گاهى بدين صورت جلوه مى كند؛ ولى نبايد به دانشمندى كه نظريات علمى ديگرى را تخطئه مى كند، بدگمان شد و گفت حسود است؛ بلكه به چنين كسانى بايد احترام گذاشت و رفتار آن ها را حمل بر فساد ننمود. مقصود خود آن دانشمند است، كه بايد خود را مطالعه كند، و افكار خود را دقيقاً بسنجد، تا پى برد كه اين ايرادى كه بر نظريه علمى ديگرى وارد مى كند، آيا از بحث و تحقيق برخاسته است، يا خداى نكرده از حسد ريشه گرفته است.

بهترين تشخيص دهنده حسد، خود شخص است، ديگران كمتر مى توانند پى برند؛ زيرا كارهايى كه از حسد برمى خيزد، دوپهلو است و نمى شود به طور قطع گفت از حسد برخاسته است؛ ولى خود انسان بهتر مى تواند درباره خود قضاوت كند كه اين كار او از حسد برخاسته است يا نه.

به طور كلى آن چه سابقاً گفته شد يا آن چه در آينده گفته خواهد شد، اگر در كسى مشاهده شد، نبايد به زودى حكم كرد كه او حسود است؛ اين سخنان همگى راجع به بيدار كردن خود انسان است كه هشيار شود و گول خودخواهى را نخورد و خود را پاكيزه از حسد نشمارد؛ بايد بينديشد كه مبادا سخنى بگويد يا كارى كند كه از حسد ريشه گرفته باشد، و اگر پى برد كه خداى ناكرده حسد در او ريشه دوانيده است، به زودى بر اصلاح و خودسازى همت گمارد، تا هم خويشتن را از خطر برهاند و هم ديگران را.

خوش بينى به ديگران

تا عملى مشكوك يا رفتارى دوپهلو از ديگران سرنزده است، نبايد به آنان سوءظن برد و قضاوت كرد كه او حسود است؛ بلكه به هر مسلمانى بايد با نظر خوش بينى نگريست، مگر خلاف آن روشن شود. دستور اساسى اسلام -كه براى حسن ارتباط مسلمانان با يك ديگر صادر شده است- همين است، كه مسلمانان بايد رفتارهاى برادران خود را حمل بر صحت و درستى كنند وآن ها را نادرست و فاسد نشمارند و به يك ديگر سوءِظن نداشته باشند. قرآن كريم مى فرمايد: «يَا أيُّهَا الَّذينَ آمَنوا اجتنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنِّ إنَّ بعضَ الظَّنَّ إثمٌ» (4) .

«لَولا إذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ المؤمِنُونَ وَالمُؤمِناتُ بِأنْفُسِهِم خيراً» (5) .

اين روش دقيق اسلام در اين باره احتياج به تفصيل در گفتار دارد كه -ان شاء اللّه- در آينده از آن سخن خواهيم گفت.

حسد بر عظمت

از موارد ديگرى كه زندگان بر مردگان رشك مى برند، عظمت وشخصيتى است كه از كسى به يادگار مانده است؛ حسود مى كوشد كه آن عظمت را از ميان ببرد و آن شخصيت را كوچك جلوه دهد؛ مثلاً اگر مردم مرگ كسى را بزرگ شمارند و از جنازه اش تجليل كنند و تشييع با عظمتى بنمايند، حسود بى تاب مى شود و در مقام جلوگيرى بر مى آيد بلكه تشييع را كوچك كند.

اگر تأثير شخصيت متوفّى به حدى است كه پى درپى براى او مجالس عزادارى و سوگوارى تشكيل مى شود، حسود آزرده مى گردد و مى كوشد با لطائف الحيلى از آن جلوگيرى كند؛ شايد يكى از علل جلوگيرى از مجالس عزادارى سيدالشهداء(ع)، حسد بر شكوه آن وجود مبارك باشد.

يكى از دوستانم كه ساكن مدينه است و به اين جا آمده بود، مى گفت: ما از دست هم شهريان خود نمى توانيم روضه خوانى كنيم؛ ما را مى آزارند، دشنام مى دهند و استهزا مى كنند.

اگر متوفّى تأثير شخصيتش به حدى باشد كه قبرش زيارت گاه مردم شود و هر كس از هر نقطه اى از جهان بيايد و در برابر قبرش سر تعظيم فرود آورد، دوستانش براى او گنبد و بارگاهى بنا كنند، حسود، بر آن مى شود كه آن بنا را خراب كند و آن آثار را محو گرداند و از آمدن مردم به زيارت آن قبر جلوگيرى كند. جان و مال زائرين را در معرض غارت و چپاول و يغما و تاراج قرار مى دهد، تا همگان از رفتن به زيارت او منصرف شوند.

متوكّل عباسى

متوكّل -پادشاه شهوت ران عباسى- از بس كه با سيدالشهدا(ع) دشمنى داشت، قبه مقدس آن حضرت را جورى خراب كرد كه اثرى از آن باقى نماند؛ سپس دستور داد كه آن جا را زراعت كنند تا محل قبر هم بر كسى معلوم نباشد.

كسانى را كه به زيارت آن حضرت مى رفتند، مى گرفت و مى كشت و يا به زندان مى افكند. آن چه نيرو داشت به كار برد، تا عظمت پسر على(ع) را از ميان بردارد؛ ولى خود را سيه روز كرد و نتوانست.

هنوز نام فرّخ امام حسين(ع) به عظمت، زنده است و روزبه روز در اين عصر -كه عصر انديشه و فكر است- سربلندتر و برجسته مى گردد. ولى متوكل خاك وخاكستر شده و اثرى از وى باقى نيست و گرفتار كيفر الهى است و سزاى اعمال خودش را مى بيند.

حسد بر افتخارات

از موارد ديگرى كه حسود زنده، بر مرده رشك مى برد، افتخاراتى است كه از او به يادگار مانده است. حسود بدسرشت بر آن مى شود، كه آن ها را نابود كند، به گمان آن كه آن افتخارات از متوفّى زائل مى شود؛ ولى غافل از آن كه حقيقتِ افتخار را نمى توان از ميان برداشت؛ زيرا افتخار موقعى نصيب كسى مى شود كه شايستگى آن را داشته باشد و چنين افتخارى از هيچ كس گرفتنى نيست. دارنده افتخار مى رود، ولى افتخارش مى ماند؛ شريف مى رود، ولى شرف مى ماند.

افتخارات، مدال هايى هستند كه از طرف ذات پروردگار به بندگان شايسته و نيكوكارش ارزانى شده است و تا خدا هست، مدال هايش باقى است و كسى را قدرت آن نيست كه نشان هاى افتخار الهى را از ميان ببرد.

حسودان هرچه بخواهند آن ها را نابود كنند، فروزان تر و نورانى تر مى گردد. فوت كردن، خاكستر آتش را برطرف مى كند و آن را درخشنده تر مى گرداند و گرمى اش بيش تر وتابنده تر مى گردد.

نام محمد(ص)

معاويه را گفتند: به چه چيزى فكر مى كنى؟

گفت: تا توانسته ام كوشيده ام كه آثار محمد(ص) را نابود كنم؛ ولى او كارى كرده است كه در برابر آن ناتوانم؛ او مردم را وادار كرده است كه هر شب و روز پنج بار نامش را بر سر گل دسته ها ببرند. هرچه مى انديشم، كه چگونه آن را محو كنم، راهى نمى يابم.

معاويه خود را محو كرد وخاندانش را به آتش خويش سوزانيد و دودمانش ننگين ترين دودمان هاى جهان گرديد، ولى نام محمد(ص) جاويدان است؛ تا جهان هست وخدا هست، رحمت حق به سوى او جارى است.

محمد(ص) هزاران افتخار دارد كه هر كدام از ديگرى برتر است و اين يكى از آن هاست. اما معاويه كور باطن بود و ديده بينا نداشت و افتخارات معنوى محمد(ص) را نمى ديد؛ لذا نيروى خود را متمركز كرده بود كه نام او را از مناره ها بردارد!

خانه على(ع)

يكى از افتخارات امير المؤمنين(ع) كه ساليان درازى بعد از آن حضرت، قد افراشته بود و خارى بود كه به چشم بدخواهان وحسودان مى رفت، خانه آن حضرت بود. خانه على(ع) پهلوى مسجد رسول خدا(ص) جاى داشت و درى به مسجد داشت. بر حسب فرمان الهى، رسول خدا(ص) در خانه هاى ديگران را به مسجد بست وتنها در خانه على را باز گذاشت.

پس از رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع)، آن در به مسجد باز مى شد و فرزندان على(ع) از آن در به مسجد رفت و آمد مى كردند؛ اين افتخار على(ع) از يك سو چشم همه دوستانش را روشن مى كرد و برترى او را بر تمام ياران پيغمبر(ص) آشكارا نشان مى داد، ولى از سوى ديگر تيرى بود كه به چشم بدخواهان و دشمنان مى نشست.

بدسگالان پيوسته در اين انديشه بودند كه چگونه اين افتخار بزرگ فرزندان على(ع) را از ميان بردارند، و پى درپى در بهانه بودند كه مسلمانان را براى خراب كردن آن قانع كنند؛ ولى انديشه پليدشان به جايى نمى رسيد.

نوبت خلافت اموى به عبدالملك مروان -پادشاه سياستمدار وخون ريز اموى- رسيد و او راهى به فكرش آمد تا آن مقصود پليد را جامه عمل بپوشاند. عبد الملك به نام آن كه مى خواهد مسجد رسول خدا(ص) را بزرگ كند؛ خواست خانه على(ع) را ويران كند. فرزندان على(ع) كه در آن خانه بودند مقاومت كردند؛ ولى عبد الملك منصرف نشد و تصميم گرفت نواده هاى على(ع) را از خانه بيرون كند. حسن مثنّى فرزند امام حسن مجتبى(ع) را بسيار تازيانه زدند و بالاجبار او را از خانه بيرون كشيدند؛ ولى زيد فرزند امام سجاد(ع) در آن خانه ماند و از جاى خويش تكان نخورد تا خانه را خراب كردند.

عبدالملك با اين كار خود گمان كرد كه افتخار على(ع) را از ميان برد؛ در صورتى كه كاخ باعظمت افتخارات اميرالمؤمنين(ع) هنوز برپاست و تا قيام قيامت، سر افراز و برافراشته خواهد بود.

اكنون عبد الملك كجاست؟ خانه اش كجاست؟ افتخاراتش كجاست؟ دودمانش كجاست؟

حسد بر محبوبيت

از چيزهاى ديگرى كه موجب رشك حسود زنده، بر مرده مى شود، محبوب بودن فوق العاده اوست؛ البته در اين مورد بايد جهت اشتراكى ميان حسود زنده و محسود مرده باشد؛ هر چند حسودانى كه بدون جهت اشتراك نيز حسد مى ورزند، كم ياب نيستند.

اين گونه حسودان، هرگاه ببينند كه كسى مورد مهر و علاقه كسى است -هر چند مرده باشد و دستش از اين جهان كوتاه شده باشد- آتش درونى شان مى افروزد و او را بيش تر مى سوزاند و در پى آن مى شود كه محبوب را مبغوض سازد و از نظر دوستانش بيندازد؛ غافل از آن كه محبت بى جا بر دل نمى نشيند. نمى گويم محبت بى جا وجود ندارد؛ بلكه مى گويم محبت بى جا بسيار نيست.

مهرى كه در دل نشست در اثر نيكويى هايى است كه محبوب دارا بوده و -همان طور كه ذكر شد- نيكويى ها نابود نمى شود، پس معلول آن هم كه مهر و محبت باشد، نابود نخواهد شد.

خدا اگر كسى را دوست بدارد، دوستان نيز او را دوست خواهند داشت؛ حسود بخواهد يا نخواهد.

خدا به طور عموم آفريدگان خود را دوست مى دارد، پس اگر يكى از آنان را بيش تر دوست بدارد، در اثر فضائلى است كه دارا مى باشد؛ زيرا بندگان در نظر خدا يك سانند ومهر افزون ترى كه بر اين بنده شده است، علتى دارد. حسود بايد آن علت را بجويد و خود را بدان بيارايد، تا مورد مهر خداى قرار گيرد؛ نه آن كه با خواسته خدا ستيزه كند و خود را مورد سخط قرار دهد.

پيغمبر(ص) خديجه (س) را دوست مى داشت

مهر رسول خدا(ص) به خديجه(س)، نخستين همسر آن وجود مقدس، بسيار بوده؛ حتى پس از مرگ خديجه، تا وقتى كه آن حضرت زنده بود، اين مهر از دل بيرون نرفت و زنى ديگر نتوانست در جاى خديجه بنشيند. رسول خدا(ص) پيوسته از خديجه ياد مى كرد، و نيكى هاى او را مى شمرد و به ذكر فضائل و مناقب او مى پرداخت؛ كوچك ترين اثر و يادگارى كه از خديجه مى ديد، به ياد او مى افتاد و نسبت به او اظهار مهر مى كرد.

روزى خواهر خديجه به حضورش شرفياب شد؛ حضرت به ياد همسر عزيز و باوفايش افتاد و اشك در چشمان مقدسش حلقه زد.

حسد عايشه بر خديجه(س)

عايشه كه براى خود در ميان همسران رسول خدا(ص) امتيازاتى قائل بود، از مهر رسول(ص) به خديجه(س) ناراحت بود و درباره خديجه سخنان ناروايى مى گفت. با آن كه ازدواج رسول خدا(ص) با عايشه؛ مدت ها پس از مرگ خديجه بود و خديجه با عايشه رقابتى نداشت، ولى عايشه بر مهر پيغمبر(ص) به خديجه حسد مى برد.

روزى آن حضرت فضيلت هاى خديجه را ذكر مى كرد كه عايشه با گستاخى گفت: چقدر نام پيرزنى را كه سرخى هاى آرواره اش از ميان دو لب نمودار بوده (6) ، تكرار مى كنى؟ خدا بهتر از او را (7) به تو عنايت كرده است.

رسول خدا در حالى كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود، فرمود: چنين نيست؛ به خدا سوگند كه بهتر از خديجه را به من عنايت نفرموده است.

مهر رسول خدا(ص) به خديجه آن قدر بود كه تا زمانى كه خديجه زنده بود، با آن كه رسول خدا(ص) جوان بود وخديجه سالمند، آن حضرت همسرى به جز خديجه اختيار نكرد.

عايشه اين نكته را مى دانست؛ ولى گستاخى كرد و آن سخن را بر زبان آورد و دل شوهر نازنين را آزرد؛ تا سزاوار چنان جواب دندان شكنى گرديد.

حسد بر نيك نامى

از چيزهاى ديگرى كه موجب رشك حسود بر متوفّى مى باشد، نيك نامى اوست، كه به پاكى و فضيلت شهره باشد؛ حسود مى كوشد، او را بدنام كند و شهرت جاويد او را از ميان ببرد.

به او نسبت هاى دروغ مى دهد؛ اعمال ناپسند و كردارهاى ناهنجارى بر او مى شمرد؛ اگر قدرت داشته باشد، زبان هاى مردم را مى بندد و اگر ثروتمند باشد، پول ها در اين راه خرج مى كند و اگر داراى هر دو باشد، هر دو را به مصرف مى رساند تا به مقصود پليد خود برسد.

سبّ على(ع) در منبرها

پس از شهادت امير المؤمنين(ع)، بنى اميه بسيار كوشيدند كه آن حضرت را بدنام كنند و نامورى آن وجود مقدس را به پاكى و فضيلت، از ميان ببرند. كسى حق نداشت كه فضائل على(ع) را بگويد، و هر كس مى گفت، راه مرگ را مى پيمود.

زبان هايى را اجير كرده بودند، كه از جانب رسول خدا(ص) احاديثى در نكوهش على(ع) جعل كنند، يا احاديث فضائل على را تغيير دهند، ضميمه اى به آن ها بكنند، يا به ديگران نسبت دهند.

خطبا وگويندگان ساليان دراز، در تمام كشورهاى اسلامى بر منبرها به على(ع) ناسزا مى گفتند و سبّ و لعن مى كردند. خوارج كه با على(ع) دشمن بودند، در اين راه با بنى اميه همكارى مى كردند.

كار به جايى رسيدكه از نسبت دادن هر گونه جنايتى به آن حضرت، دريغ نداشتند، و از خدا شرم نمى كردند و كودكان نورس را با چنين عقائدى پرورش مى دادند.

ولى حقيقت كار خود را مى كند؛ هرچه زمان بگذرد، و رشد فكرى بشر بيش تر شود، مقام على(ع) بالاتر مى رود.

دشنام و ناسزا به على(ع) ساليان دراز بر منبرها استمرار داشت، تا نوبت خلافت به عمر بن عبدالعزيز رسيد و او از نشر اكاذيب جلوگيرى كرد، و خواست اين لكه ننگ را از دامن بنى اميه بشويد، ولى شسته نشد.

او محبوب ترين شاهان اموى است، و هر مسلمانى او را بر ديگر امويان ترجيح مى دهد.

نيك نامى ثابت و متزلزل

نيك نامى اگر از روى حقيقت و درستى باشد، هيچ قدرتى نمى تواند آن را از ميان بردارد، هر چند آن قدرت داراى زمانى طولانى باشد؛ ولى نيك نامى هايى كه از تزوير و سالوس و عوام فريبى برمى خيزد، موقتى است و خودبه خود از ميان خواهد رفت؛ هرچند مخالفى در كار نباشد.

نيك نامى هايى كه از روى رياكارى باشد، مانند برفى است كه در زمستان روى رودخانه ها مى ريزد، آنى سفيد مى زند، وانگه آب مى شود، و از ميان مى رود.

حقيقت، خودش را در همه جا نشان مى دهد، و كسى نمى تواند از آن جلوگيرى كند؛ حقيقت ناپاكى نمايان مى شود، همان طور كه حقيقت پاكى آشكار مى گردد؛ «از كوزه همان برون تراود، كه در اوست».

1 سخنرانى شب پنج شنبه بيست وسوم ربيع الآخر سال 1370 مطابق با دوازدهم بهمن سال 1329.

2 . المحجّة البيضاء، ج 5، ص 326.

3 سخنرانى شب پنج شنبه اول جمادى الاولى سال 1370 مطابق با نوزدهم بهمن سال 1329.

4 . حجرات (49) آيه 12: اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد كه پاره اى از گمان ها گناه است.

5 . نور (24) آيه 12: چرا هنگامى كه آن (بهتان) را شنيديد، مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند: «اين بهتانى آشكار است»؟

6 . مقصود ريختن دندان هاى خديجه است.

7 . مقصود خود عايشه است.

/ 22