قرآن از حسد نكوهش مى كند(4) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

قرآن از حسد نكوهش مى كند(4) (1)

«إنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنةٌ تَسُؤْهُمْ وَإنْ تُصِبْكُمْ سَيّئةٌ يَفْرَحُوا بِها وَإنْ تَصِبرُوا وَتتَّقُوا لَا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيئاً إنّ اللّهَ بِما يَعْمَلوُنَ مُحيِطٌ؛ اگر شما را نعمتى نصيب شود، آنان را افسرده مى كند و اگر چشم زخمى به شما برسد، خرسند مى شوند، و اگر شما استقامت كنيد و پرهيزكار باشيد، حيله آن ها ضررى به شما نخواهد رسانيد؛ براى آن كه خدا به آن چه مى كنند داناست.» (2)

بدخواهان مسلمانان

قرآن در اين آيه شريفه نيز از بدخواهان مسلمانان سخن مى گويد و شدت بدخواهى آنان را بيان مى كند.

«مسّ» ماليدن و ماليده شدن چيزى است به چيزى كه كمترين مراتب، تماس دو چيز مى باشد، و تنكير در «حسنة» شايد براى تحقير باشد؛ بنابراين، مقدار دشمنى آنان به خوبى معلوم مى شود كه اگر مسلمانان را كوچك ترين سودى يا موقعيتى نصيب شود و ارتباط آن بامسلمانان بسيار ضعيف باشد، بدخواهان از آن ناراحت و افسرده مى گردند.

«اصابة» رسيدن و خوردن چيزى است به چيزى كه از مسّ شديدتر و محكم تر مى باشد، و تنكير در «سيئة» به قرينه مقابله، شايد براى تعظيم باشد؛ بنابراين، شدت بدخواهى آنان با مسلمانان و مقدار خبث باطن و پليدى آن ها ظاهر مى شود؛ اگر صدمات ضعيفى بر مسلمانان رخ دهد، در آنان تأثيرى ندارد. خوشوقتى و سرور آن ها وقتى است كه فشارهاى سنگين و مصائب سخت و ناگوار بر مسلمانان فرود آيد، و ايشان را در هم خرد كند، اين وقت است كه بدخواهان خشنود مى شوند، و هرچه ضربت بر مسلمانان سنگين تر باشد، خشنودى آنان بيش تر خواهد بود.

نعمت هايى كه در مسلمانان بوده و حسودان را رنج مى داده است، شايد دوستى و يگانگى ميان آن ها، افزايش تعداد آن ها، فتوحات و پيروزى آن ها در جنگ ها و ايمان و خداپرستى آن ها بوده باشد.

و شايد هم بر طبق نكته اى كه از آيه شريفه استنباط شده، چيزهايى كمتر از اين ها بوده است؛ همين قدر كه مى ديدند مسلمانى ثروتمند است، ناراحت مى شدند؛ مسلمانى رشيد و دلاور است، مى سوختند؛ مسلمانى دانا وخردمند است، رنج مى بردند و شايد هم جزئى تر از اين ها چيزهايى بوده است كه حسودان را آزار مى داده است.

چشم زخم هايى كه به مسلمانان مى رسيده، آنان را در هم مى فشرده، و موجب خرسندى بدخواهان مى بوده است، شايد اختلافاتى بوده است كه ميانشان رخ مى داد و اتحادشان را بر هم مى زد، يا شكست هايى بوده است كه در جنگ ها نصيب مسلمانان مى گرديد، يا بى ايمانى ها و فسادهاى اخلاقى بوده است كه موجب مى شد در دنيا و آخرت بدبخت باشند.

بدخواهان مسلمانان، دستجات مختلفى بودند: بت پرستان، مشركان، يهوديان، منافقان و مسيحيان. چون از بدخواهى و دشمنى دو دسته اول تا حدى سخن رفت، اكنون به بيان بدخواهى دو دسته اخير مى پردازيم.

منافقان

منافقان، كسانى بودند كه به دروغ و روى مقاصدى پليد، اظهار اسلام كرده بودند و خود را به صورت ظاهر در زمره مسلمانان در آورده بودند.

دشمنى اينان در درجه اول با شخص رسول خدا و دودمانش(ص) و در درجه دوم با اسلام و مسلمانان بود. شايد قريب هفتاد آيه در قرآن باشد كه از منافقان و رفتار آن ها و بدخواهى آن ها سخن مى گويد.

در سوره بقره

دسته اى از مردم مى گويند: «ما به خدا و روز رستخيز ايمان آورده ايم؛ ولى ايمان نياورده اند. اينان خدا و مسلمانان را گول مى زنند؛ ولى در حقيقت جز خودشان را گول نمى زنند و لكن درك نمى كنند، در دل هاى آن ها ناپاكى است و ناپاكى آن ها را خدا افزود، و سزاى دروغ هايى كه مى گويند، شكنجه اى دردناك خواهد بود».

«وقتى به آن ها گفته مى شود، روى زمين فساد نكنيد، مى گويند: تنها ما مصلح هستيم و جز ما كس ديگرى مصلح نيست. آن ها بدانند كه آنانند كه مفسد روى زمينند؛ ولى خودشان نمى فهمند».

«وقتى به آن ها گفته مى شود، هم چنان كه مردم ايمان آورده اند، ايمان بياوريد، مى گويند: ما مانند بى شعوران ايمان بياوريم؟ آن ها بدانند كه بى شعور آن هايند ولى خودشان نمى فهمند».

«وقتى كه مسلمانان را ملاقات مى كنند، مى گويند: ما ايمان آورديم ولى وقتى با همكاران پليد خود خلوت مى كنند، مى گويند: ما با شما هستيم؛ ما فقط كارمان مسخره كردن (مسلمانان) است. خدا آن ها را مسخره مى كند، و آن ها را رها مى كند، تا در فسادشان بيش تر فرو روند. اينان كسانى بودند كه رستگارى را دادند، گمراهى را خريدند؛ ولى تجارت اين ها سودى نداد...» (3) .

در سوره آل عمران پيش از آيه مورد بحث مى گويد:

«...وقتى شما را مى بينند، مى گويند: ما ايمان آورده ايم، ولى وقتى كه تنها شدند، انگشت هايشان را از روى خشم بر شما مى جوند؛ به آن ها بگو: در اثر همين خشمتان بميريد...» (4) .

قرآن در جاهاى ديگر نيز از منافقان سخن مى گويد حتى در قرآن سوره اى است به نام سوره منافقان.

ضرباتى كه از ناحيه منافقان بر پيكر اسلام وارد شده است، اندازه ندارد، و يك نوع نبوده است. از ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان، و كوچك كردن مقام مقدس پيشواى اسلام، و كاشتن بذر دشمنى دودمان حضرتش در دل ها، و مسموم كردن افكار اسلاميان، و جاسوسى كردن و تحريك به شورش و طغيان، شروع شده، تا به همكارى با دشمنان اسلام، و توطئه براى در دست گرفتن حكومت، و انتقام از خاندان رسالت، و جعل احاديث و مانند اين ها ختم گرديده است.

همين قدر مى گويم اگر منافقان نبودند، اكنون حكومت اسلام -حكومت عدل- در تمام كره زمين تشكيل شده بود؛ پس اندازه ضرباتى كه از ناحيه آن ها بر اسلام وارد شده، معلوم مى شود.

نصارا

دشمنى نصارا با مسلمانان -به طورى كه قرآن مى گويد- كمتر از دشمنى يهوديان بوده است؛امّا چرا چنين بوده است؟ بماند، ولى در عين حال دشمنى كشيشان آن ها با وجود مقدس رسول خدا(ص) و اصل مذهب اسلام بسيار شديد بود، هر چند از دشمنى يهوديان كمتر است.

مسيحيان در هنگام ظهور اسلام در شبه جزيره عربستان قدرتى نداشتند، اقليت كوچكى هم كه بود، تسليم شد؛ لذا مانند يهوديان در زمان وجود مقدّس خاتم انبيا(ص) اظهار دشمنى و مخالفت نكردند؛ بلكه اظهار دشمنى آنان پس از وفات آن حضرت مى باشد.

نمونه اى از دشمنى آنان، در كتاب هاى آنان است، كتاب هايى كه بيش تر آن ها تا قرن بيستم نوشته شده است. در نوشته هايشان پى درپى تيرهاى فحش و افترا را به سوى پيغمبر اسلام(ص) و دين او پرتاب كرده اند. شايد يكى از منظورهايشان اين بوده است كه از مسلمان شدن مسيحيان جلوگيرى نمايند.

نمونه ديگرى از دشمنى آنان، حملات نظامى آن ها بر كشورهاى اسلام مى باشد، كه از آن جمله از جنگ هاى اتحاديه دول اروپا بر ضد اسلام كه در تاريخ به نام جنگ هاى صليبى ناميده مى شود، بايد نام برد.

جنگ هاى صليبى، دويست سال طول كشيد، و ملل مسيحى مغرب زمين با هم، براى دشمنى با اسلام متحد شدند، ولى شكست خوردند.

حملات آنان به مسلمانان افريقا وتركيه و كشورهاى بالكان و اسپانيا را نيز بايد به حساب آورد.

اتحاد با مغول

سپاهيان خونخوار مغول، كشورهاى اسلامى ايران و عراق و خوارزم و تركستان را تصرف كردند و به سوريا رسيدند. مسيحيان مغرب با مغول هاى شرق متحد شدند تا آخرين سنگر اسلام را -كه در آن عصر كشور مصر بود- از ميان بردارند؛ ولى خدا نخواست. لشكريان متحد كفر در برابر مردانگى و دليرى مسلمانان مصر شكست خوردند، وعقب نشستند.

نمونه ديگر

نمونه ديگرى از دشمنى آنان، دامن زدن آتش اختلاف در ميان مسلمانان است: سنى را با شيعى و عرب را با عجم دشمن و متنفر مى سازند، و به طور كلى آتش اختلاف مذهبى و ملى را افروخته تر مى كنند.

دروغ گويى در سياست و خيانت به زمامداران سابق كشورهاى اسلامى، يك نمونه ديگر از دشمنى آن ها مى باشد، چنان چه ترويج از فحشا و پشتيبانى از قدرتمندان ناپاك، و كوبيدن خدمت گزاران اسلام، نمونه اى ديگر مى باشد؛ ولى با تمام اين دشمنى ها، بحمداللّه اسلام هنوز در پيشرفت است. اقدامات آنان تنها كارى كه كرده است، جلوگيرى از سرعت آن است؛ ولى نتوانسته است از اصل پيشرفت اسلام جلوگيرى كند.

در هر سال دويست و پنجاه هزار نفر در افريقا -بر طبق آمار دقيقى كه در دست هست- مسلمان مى شوند. و اين در حالى است كه ما مسلمانان، دستگاه تبليغات صحيحى نداريم؛ پس اگر مى داشتيم چه مى شد!

تبليغات ما

در جهانى كه به چشم خود مى بينيم سخنان پوچ و بى مايه اى كه با روشى جالب تبليغ مى شود، خريدار پيدا مى كند، خريداران سخنان طلايى و پر مغز اسلام،چندين برابر خواهد بود، همه با دل و جان مى پذيرند؛ چون عصر ما، عصر فكر و عقل است و دين اسلام نيز دين فكر و عقل است.

اى كاش روش تبليغاتى كاملى مى داشتيم و مى توانستيم كه حرف هاى خودمان را به دنيا برسانيم تا آنان بفهمند كه ما چه مى گوييم.

چرا دور مى رويم؟ ما هنوز نتوانسته ايم حقايق اسلام را براى فرزندانمان بيان كنيم، تا چه رسد به ديگران! در ميان دانشجويان ما، چند تن يافت مى شوند كه از فلسفه اسلام اطلاع داشته باشند؟

آيا در ميان آن ها كسانى كه از مكتب ماترياليسم ديالكتيك اطلاع دارند، بيش ترند، يا كسانى كه از مكتب اسلام باخبرند؟ ديگران حرف هاى خودشان را ميان فرزندان ما پخش مى كنند و آنان را به حرف هاى نادرست خود معتقد مى سازند؛ ولى ما نتوانسته ايم آن ها را به حرف هاى درست خودمان آشنا كنيم! تقصير از كيست؟

در آخر آيه، قرآن راه مبارزه با حسود را بيان مى كند كه -إن شاء اللّه- ما از آن سخن خواهيم گفت.

14

قرآن از حسد نكوهش مى كند(5) (5)

«وَلا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُم عَلى بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمّا اكتَسَبُوا ولِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ اسْألوُا اللّهَ مِنْ فِضلِه إِنَّ اللّهَ كانَ بِكلِّ شى ءٍ عَليماً» (6)

آرزوى ناپسند

«برترى هايى را كه خداى به بعضى از شما نسبت به ديگرى داده است، آرزو نكنيد».

قرآن با اين دستور عالى، مى خواهد ريشه تعدى وتجاوز را قطع كرده، آن را براندازد.

ريشه تعدى آرزومند بودن به چيزى است كه ديگرى دارد، و اين آرزويى است ناپسند و حسدى است ناروا.

آرزو، آرزومند را وادار مى كند كه به دنبال انجام آرزويش برود؛ پس تجاوز به حقوق ديگران از اين جا پيدا مى شود؛ دزدى و غصب اموال مردم از آن ريشه مى گيرد؛ سرچشمه قتل و غارت، همين است وبس.

اگر آرزومند زن زيباى كسى بشود، در تعقيب ناموس مردم مى افتد و اگر به آرزو برسد، زنى را از جاده عفت خارج كرده، به منجلاب فحشا انداخته است و خودش را هم به ننگين ترين عمل آلوده كرده است.

شايد پيدايش آرزو تحت اختيار نباشد؛ مقصود آرزويى است كه در پى آن عمل مى باشد و گرنه آرزوهاى غير عملى، احمقانه و غير عقلانى است و مخاطب در آيه عقلا هستند كه نبايد در پى آرزوهاى ناپسند بروند و آن ها را بايد از خود دور كنند. و در اين جهت تفاوتى ميان زن و مرد نيست. زنان نيز نبايد آرزوى ناپسند داشته باشند، و در پى انجام شدن آن، قدم بردارند. آنان نبايد شوهران يك ديگر را آرزو كنند و شوهرى را از همسرش بربايند، اين بزرگ ترين پستى و نانجيبى مى باشد.

بهره هر كس

«براى مردان بهره اى است از آن چه اكتساب كردند و براى زنان بهره اى است از آن چه اكتساب كردند».

قرآن پس از آن كه از آرزوى ناپسند نهى فرمود، ملاك دارايى و دارندگى را بيان مى كند و آن كار و كوشش است. آرزوى خشك و خالى به درد نمى خورد؛ بايد كار كرد و كوشيد و چيزى به دست آورد.

هم مرد بايد كار كند و هم زن بايد بكوشد، و هر دو از دست رنج خود بهره ور گردند. مفت خوردن وخوابيدن و بى كار بودن و آرزو كردن، از مسلمانى به دور است.

قرآن پس از آن كه زن و مرد را با يك تعبير خطاب كرد، سپس تفصيل داد و زنان را در برابر مردان قرار داد، و براى هر كدام لفظ اكتساب را آورد.

شايد نكته تعبير، اين باشد كه در قسمت اول مردان و زنان يك حكم داشتند و آن، آرزو نكردن بود؛ ولى در قسمت دوم هر كدام شغلى خاص و وظيفه اى معين دارند. از نظر قرآن در كارهاى مردان، زنان شركتى ندارند و در كارهاى زنان، مردان شريك نيستند و اين امرى است طبيعى؛ زيرا هر كسى را بهر كارى ساختند و ذاتيات هر كدام و خصوصيات ساختمانى بدن هر دسته، اقتضاى كارى دارد.

جنس مرد خشن است و براى كارهاى سخت و سنگين آماده شده است و جنس زن لطيف و مهربان است و براى كارهاى نرم وملايم از قبيل پرستارى، بچه دارى، خانه دارى، دلربايى و مانند اين ها آماده شده است. بار خانه بر دوش زن و شوهر است و آن دو بايد به كمك يك ديگر آن بار را به منزل برسانند.

وظيفه زن و شوهر

وظيفه هر كدام را رسول خدا(ص) تعيين فرموده است.

وقتى على و فاطمه(ع) به خدمتش رسيدند و تقاضا كردند تا آن حضرت در كارهاى خانه، ميان آن دو حكم فرمايد، آن حضرت چنين قضاوت كرد: از در خانه به درون از آن زهرا(س) و از در خانه به بيرون از آن على(ع)، باشد.

پخت و پز، وتميز كردن خانه، شير دادن بچه و هر كارى كه مربوط به درون خانه مى شود، وظيفه زن است. نان آورى، خريدن احتياجات منزل، به مدرسه گذاردن كودك، رجوع به پزشك، و در هر چه احتياج به بيرون پيدا مى شود، وظيفه شوهر خواهد بود؛ البته اين حكم در مواقع اضطرار قابل تغيير است.

نكته قابل توجه

قرآن لفظ «نصيب» را نكره آورده است و شايد منظور اين باشد كه هر كس هرچه به دست آورد و استفاده كند، از آن او نيست؛ بلكه بايد مقدارى از آن را به فقرا و بينوايان بدهد، تا به وسيله خمس و زكات، تعديل طبقاتى برقرار شود و طبقه سوم به طبقه دوم تبديل گردد، و آسايش عمومى همه جهانيان را فرا گيرد. قرآن در عين آن كه نتيجه كار هر كس را به خودش اختصاص داده است، فقرا و بينوايان را در سود با او شريك كرده است؛ پس تنكير براى تعظيم خواهد بود. نصيب بزرگ از خودشان، كوچك از ديگران.

آرزوى پسنديده

«از فضل و احسان خدا بخواهيد».

قرآن پس از آن كه آرزوى ناپسند را بيان كرد، وگفت آن ديگرى را آرزو نكنيد، و مسلمانان را به كار و كوشش ترغيب كرد، مى گويد: از خدا بخواهيد؛ يعنى بكوشيد، و از خدا بخواهيد، كه كوششتان بى ثمر نشود؛ زيرا سود بردن و بهره گرفتن صد درصد در اثر كوشش به دست نمى آيد؛ چه بسا مردمانى كه پيوسته مى كوشند و چيزى به دست نمى آورند. موفقيت ها در جهان، به تنهايى معلول تدبير نيست؛ بلكه تقدير در آن مدخليت دارد؛ پس هم بايد كوشيد و هم از خدا خواست كه كوشش بى ثمر نشود. بيمار بايد هم نزد طبيب برود و دارو بخورد و هم از خدا بخواهد كه تشخيص پزشك را صحيح كند، و دوا فاسد نباشد، و اثر كند.

ولى امام صادق(ع) اين طور تفسير مى فرمايد: «لا يتمنّى الرجلُ امرأةَ الرجلِ ولا إبْنَتَهُ ولكن يتمنّى مثلها؛ (7) آن ديگرى را آرزو نكنيد وليكن مانند آن را بخواهيد».

اين آرزو بر خلاف آن آرزو، بسيار پسنديده، و نشانه همت عالى است؛ زيرا دارنده آن، خواهان چيزهاى گران بها و ارجمند است.

آن، حسدى است ناپسند، و اين، غبطه اى است پسنديده؛

آن را خواستن بسيار نارواست، ولى مانند آن را خواستن بسيار رواست؛ آن زشت است و اين زيبا؛ آن پليدى و پستى است و اين بلند همتى و افتخار است.

ترقياتى كه نصيب هر كس شده است، چه در معنويات و چه در ماديات، در اثر غبطه به مقامات عالى بوده است. مؤمن بايد غبطه بخورد، و رشك نورزد. غبطه، خود را به كمال رسانيدن است، نه كمال را از ديگرى گرفتن؛ غبطه، هم براى خود خيرخواهى است و هم براى ديگران؛ هم سعادتمندى خودش را مى خواهد و هم سعادتمندى ديگران را؛ وجود چنين كسانى در هر جامعه اى موجب رشد و سعادت آن جامعه خواهدبود.

غبطه امام سجاد(ع)

وقتى فاطمه دختر امير المؤمنين(ع) نزد جابر رفت، و گفت: اى يار رسول خدا(ص)، ما به گردن شما حق هايى داريم: يكى آن كه اگر ببينيد يك تن از ما در اثر كوشش در عبادت، نزديك است از ميان برود، او را به خدا سوگند دهيد، تا جان خود را حفظ كند.

على بن الحسين(ع) تنها يادگار پدرش حسين(ع) است؛ در اثر عبادت آن قدر خود را به رنج انداخته؛ كه پيشانى و زانوها و كف دست هايش پينه بسته، و پيكرش آب شده است.

جابر به سوى خانه امام سجاد(ع) مى رود، و پس از استيذان داخل مى شود. امام(ع) را در محراب مشغول عبادت خدا مى بيند.

پس امام(ع) نسبت به جابر احترام مى كند و وى را نزد خود مى نشاند، و به آهستگى از حالش پرسش مى كند. جابر مى گويد:

يابن رسول اللّه(ص) مگر نمى دانيد كه خداى بهشت را براى شما و دوستان شما آفريده و آتش را براى دشمنان شما؟ پس چرا اين قدر خود را به رنج مى اندازيد؟

امام مى فرمايد: اى يار رسول خدا(ص) مگر نمى دانى كه خدا گذشته و آينده جدم رسول خدا(ص) را بيامرزيد؟ ولى جدم از عبادت حق دست برنداشت و آن قدر عبادت كرد، تا پايش آماس كرد.

خدمتش عرض كردند: يا رسول اللّه(ص) اين گونه عبادت مى كنى با آن كه خدا گذشته و آينده ات را آمرزيده است! فرمود: آيا بنده سپاسگذارى نباشم؟

جابر كه مى بيند اين گونه سخنان در امام تأثيرى ندارد، مى گويد: يابن رسول اللّه(ص) خودت را حفظ كن؛ زيرا تو از خاندانى هستى كه به وسيله آن ها دفع بلا مى شود و حاجت ها روا مى گردد و آسمان به جاى مى ماند.

امام مى فرمايد: من به روش پدر و مادرم ادامه مى دهم و از آنان پيروى مى كنم، تا هنگامى كه به ديدارشان نائل شوم.

جابر به حاضرين روى كرده، مى گويد: من، در ميان پيغمبر زادگان، كسى را مانند على بن الحسين(ع) سراغ ندارم، مگر يوسف، و به خدا سوگند كه فرزندان على بن الحسين(ع) از فرزندان يوسف بالاترند (8) .

فضل خدا

امام صادق(ع) فرمود: «خداى روزى هاى بندگانش را ميان آن ها تقسيم كرده است و مقدار بسيارى زياده دارد كه تقسيم نكرده است، خداوند متعال فرموده: «از اين زياده هاى خدا بخواهيد» (9) .

مهر خداوند با بندگان به حدى است كه پس از تقسيم روزى به قسمت عادلانه و طبق نظام اجتماع، اضافاتى از فضل خود به بندگان خواهد داد تا هم اضافه به آن ها برسد و هم نظام روزى به هم بخورد.

حال اين كه آن اضافه و فضل چيست، احتياج به بحث مفصلى دارد. از فضل خدا خواستن، همان دعا كردن است.

جمع و تقسيم و جمع

در آيه كريمه، يكى از محسنات بديعيه به كار رفته است، و آن جمع و تقسيم و جمع مى باشد.

در آغاز زن و مرد را در يك خطاب جمع كرده، آنان را به يك نظر نگريسته و مخاطب خود را عقلا قرار داده است، چون همه در آن حكم شريك هستند؛ سپس آنان را تقسيم كرده، و با توجه به اختلافى كه ميان وظايف زن و مرد مى باشد، براى مردان حكمى و براى زنان دستورى صادر كرده است.

دوباره آنان را در خطاب واحد جمع كرده، هر دو دسته را راهنمايى كرده است كه هر چه مى خواهند و آرزو دارند، از فضل خدا بخواهند و دست نياز جز به درگاه قادر بى نياز، دراز نكنند؛

دست حاجت كه برى نزد خداوندى بر، كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود

ايزد دانا

قرآن در آخر آيه مى گويد: «خدا بر همه چيز داناست».

ايزد دانا به همه علل و حقايق اشيا آگاه است و مى داند كه چه چيز براى چه كسى سودمند است و براى چه كسى زيان دارد و به عللى بعضى را بر ديگر برترى داده است و نعمتى را به يكى داده و به ديگرى نداده است.

گربه مسكين اگر پر داشتى، تخم گنجشك از زمين برداشتى! از طرفى چون احتياجات بشرى را مى داند، و از سنخيت زن و مرد با كار ويژه خود، آگاه است؛ لذا براى هر كدام وظيفه خاصى تعيين كرده است، تا اجتماع بشرى به نحو احسن اداره شود، و هر كس نصيب را ببرد و وظيفه اش را انجام دهد. و چون مى داند كه موفقيت بايد به وسيله جديت و كوشش پيدا شود و آرزوى تنها و اميد خالى، ارزش ندارد، لذا زن و مرد را به كار و كوشش ترغيب كرده است، با آن كه كوشش مرد جورى است و كوشش زن جورى ديگر؛ به كوشندگان نويد مى دهد كه بر تنبل ها وتن پروران پيشى خواهند گرفت.

كوشش اجتماعى، نتيجه اجتماعى دارد و كوشش فردى نتيجه فردى و اجتماعى؛ ولى تنبلى فردى، هم براى خودش زيان دارد و هم براى اجتماع، و از طرف ديگر چون راز موفقيت، التماس به درگاه خداوندى مى باشد و از خوان احسان او خواستن، راه وصول به مقصود و به ثمر رسيدن كوشش مى باشد، لذا مسلمانان را به اين نكته بزرگ راهنمايى كرده است؛ وانگهى موضوع فضل خدا كه از امام صادق(ع) نقل شده، روح يأس و بدبينى را از هر مسلمانى مى زدايد و روح اميد را در آن ايجاد مى كند و پيدايش روح اميد، راه موفقيت است؛ زيرا خدا در همه چيز فضل دارد و اضافات نزد او موجود است.

پس اين جمله مباركه در حكم تعليل براى هر سه دستور اساسى اى است كه آيه كريمه متضمن آن است.

1 اين گفتار بدون تاريخ است.

2 . آل عمران (3) آيه 120.

3 . بقره (2) آيه 16-8.

4 . آل عمران، (3)آيه 119.

5 اين گفتار چون بعداً افزوده شده است، تاريخ ندارد.

6 . نساء (4) آيه 32.

7 . وسائل الشيعه، ج 8 ، ص 571.

8 . امالى شيخ طوسى، چاپ مؤسسه بعثت، ص 636.

9 . تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 475.

/ 22