نشانه هاى حسود(1) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

نشانه هاى حسود(1) (1)

نكته قابل توجه

گفتار امشب در نشانه هاى حسود است و پيش از ورود در سخن، بايد اين نكته را تذكر دهم.

نشانه هايى كه ذكر مى شود، هر كدام به تنهايى تنها نشانه قطعى حسد نيستند، و مردمانى كه حسود نيستند، نيز داراى بعضى از اين صفات مى باشند؛ پس اگر نمونه اى از آن ها در كسى ديده شد، نبايد حكم كرد كه او حسود است؛ بلكه ذكر اين نشانه ها براى خود انسان است كه هرگاه يكى از آن ها را در خود يافت، خويشتن را تحت مطالعه قرار دهد كه آيا بدين بيمارى گرفتار شده است يا نه، و در صورتى كه بيمار است، در پى درمان برآيد تا هم خود را از سوختن در آتش حسد نجات دهد، و هم ديگران را.

انتقاد شديد

يكى از نشانه هاى حسود، آن است كه در انتقاد شديد است و بدگويى مى كند و هميشه خرده گيرى هاى او، از مقدارى كه شايسته است، افزون است؛ بلكه بزرگ ترين علت بدگويى، حسد است.

گاهى حسود با سكوت خود از كسى بدگويى مى كند؛ چنان چه اگر در حضورش از كسى بدگويى شد، او با سكوتش بدگويان را تأييد مى كند.

بدگويى هاى حسودان نيز باتوجه به وضعى كه دارند، مختلف مى باشد.

تملق در حضور

حسودان بدگو، دو دسته اند: دسته اى در حضور متملق و چاپلوسند و پشت سر بدگوى و مفترى.

امام صادق(ع) فرمود: «لقمان به فرزند خود گفت: حسود سه نشانه دارد پشت سر بدگويى مى كند؛ در حضور تملق مى گويد؛ در مصيبت شماتت مى كند.» (2)

اين دسته اضافه بر حسد، نفاق و دورويى نيز دارند، و قبلاً گفته شد كه هنگامى كه حسد با بى عرضگى همراه باشد، بدين صورت جلوه مى كند.

بى شرمى

دسته ديگر، حسودانى هستند كه علاوه بر حسد، وقاحت و درندگى را نيز دارا هستند؛ اينان شرم نكرده، در حضور، بدگويى كرده، سخنان ناهنجار مى گويند؛ گويى حيا را نبوييده اند.

عجب اين جاست كه اين رفتار خود را پسنديده مى شمارند و آن را صراحت لهجه نام مى گذارند؛ در صورتى كه بايد اين صفت را بى حيايى نام نهاد.

آرى بى جهت آبروى بندگان خدا را بردن و نسبت به مردمى شريف بى احترامى روا داشتن، جز بى شرمى، چيز ديگرى نيست. اينان گاهى به صورت شوخى و استهزا و متلك گفتن، مقصود خود را انجام مى دهند. بدگويى ناپسند است، خواه در جلسه خصوصى باشد، خواه در مجالس بزرگ؛ خواه در روزنامه باشد، خواه به صورت بيانيه درآيد؛ قبيح به هر لباس كه درآيد، قبيح است.

كوتاهى در تعريف

نشانه ديگر حسود آن است كه در ستودن دارندگان فضيلت، كوتاهى مى كند، دمى كه سخن از پاكان و پرهيزكاران به ميان آيد، حسود لب فرومى بندد و از ستايش آنان خوددارى مى كند.

اگر حسود مجبور شود كسى را بستايد، به تعبير معروف، كم مى گذارد يعنى اگر مورد از لحاظ مدح شايسته ده باشد، حسود بيش از يك نمى گويد.

امير المؤمنين فرمود:

«الثَناءُ بِأكثَرَ مِنَ الِاستِحقاقِ مَلَقٌ والتقصيرُ عَن الِاستحقاقِ عَىٌ او حسَدٌ (3) ؛ ستودن بيش تر از شايستگى تملق است و كمتر از شايستگى، ناتوانى در سخن، يا حسد است.»

باور نكردن فضيلت

بسيارى هستند كه فضايل ديگران را باور نمى كنند، اگر آخوند باشند، كسى را مجتهد يا عادل نمى شمارند؛ اگر سياستمدار باشند، كلمه خدمت گزار و ميهن دوست را درباره كسى استعمال نمى كنند؛ اگر بازارى باشند، كاسب و تاجرى را به درست كارى نمى شناسند و هم چنين در ساير طبقات اجتماع، از زن و مرد، و بزرگ و كوچك.

عجب اين جاست كه اين روش ناپسند خود را دليل پاكى خود مى دانند با آن كه سوء ظن به مردم، يكى از بدترين صفات است.

شماتت در مصيبت

نشانه ديگر حسود كه امام صادق(ع) از لقمان نقل فرموده است، شماتت در مصيبت است.

شماتت در مصيبت، شادمانى كردن از حادثه ناگوارى است كه براى كسى رخ دهد. حسود در اين هنگام شادمان مى شود؛ زيرا به مقصود خود -كه رنج ديگران است- رسيده است و همين معنى را قرآن درباره حسد اهل كتاب نسبت به مسلمانان بيان مى كند:

«وَ إنْ تُصِبْكُمْ سَيّئةٌ يَفرَحُوابِها؛ اگر به شما زيانى برسد، آنان خشنود مى شوند.» (4)

امام صادق(ع) به سفيان ثورى چنين فرمود: «پدرم مرا از رفاقت سه كس نهى كرده است: با كسى كه بر نعمتى رشك برد؛ با كسى كه در مصيبت ديگرى شادمان شود؛ با كسى كه سخن چينى كند.»

مصيبت زده را بايد ترحم كرد؛ دست گيرى و يارى نمود؛ در غمش شركت كرد و دردى از دلش برداشت.

فطرت انسانى اقتضا مى كند كه انسان از رنج ديگران رنجيده شود؛ ولى براى حسود پليد، رنج ديگران گنج است!

پليدترين مردم

پند معروفى را كه فطرت بشر آن را به صورت مثل در آورده است، به نظر بياوريد: «كسى بر مرده چوب نمى زند».

آرى، هيچ كس بى چارگان و بى نوايان را نمى آزارد؛ ولى حسود به روى آن ها دشنه مى كشد.

سگ هاى درنده به كسى كه دست و پايش بسته باشد گزندى نمى رسانند؛ مار گزنده به كسى كه خواب است، كارى ندارد؛ ولى حسود از سگ، درنده تر و از مار، گزنده تر است؛ از آزار رساندن به مصيبت زدگان و شماتت آن ها دست بردار نيست.

هنگامى كه كاروان مصيبت زده كربلا را به دربار ابن زياد وارد كردند -كاروانى كه مردانشان تشنه لب كشته شده اند و زنانشان به اسيرى درآمده اند- ابن زياد شماتت كرد و اظهار خشنودى نمود و به دختر اميرالمؤمنين(س) گفت: خدا را حمد مى كنم كه شما را رسوا كرد و دروغتان را آشكارا ساخت.

زينب(س) پاسخ داد: تنها بدكاران رسوا مى شوند و خيانت پيشگان دروغ مى گويند، و ما از آنان نيستيم. مرد پليد آرام نگرفت و به سخن ادامه داده، چنين گفت:

زينبا ! رفتار خدا را با برادر و خويشانت ديدى؟

دختر على(ع) فرمود: از خدا جز نيكى نديده ام.

اين مرد پليد با بانويى مصيبت زده، برادر كشته، فرزند كشته، داغ ديده، اموالش تاراج رفته و در بند اسيرى افتاده چنين مى گويد و اين گونه شماتت مى كند! تفو بر اين پستى و بدسرشتى!

ابن زياد به اين هم اكتفا نكرد. هنگامى كه بزرگى و دليرى زينب را ديد، فرمان قتل دختر على(ع) را صادر كرد؛ ولى زينب نهراسيد چون مرگ براى زينب شادمانى بود؛ مرگ او را از رنج و الم نجات مى داد؛ مرگ او را از هم سخن شدن با خسانى چون ابن زياد رهايى مى بخشيد؛ ليكن كسانى مانع شدند، و نگذاشتند كه زينب شهيد شود؛ ولى ابن زياد جنايت را به آخر رسانيد.

ناراحتى از خوشى ديگران

نشانى ديگر حسود آن است كه از ديدن خوشى، راحتى، زيبايى، ثروت و عظمت ديگران ناراحت مى شود، وبيش تر اوقاتش صرف غصه خوردن از موفقيت ديگران مى باشد.

اين سخن كه چرا فلان كس چيزى دارد، ورد زبان حسود است.

حسود هرچند زندگى راحتى داشته باشد، و سعادتمند و خوشبخت باشد، ولى از آسايش ديگرى افسرده خواهد شد؛ پس ثروتمندان و صاحبان مقامات عالى نپندارند كه حسد در آنان نيست، بلكه اگر در آنان حسدى باشد، بيش تر و شديدتر و شوم تر است، چنان چه در گذشته اشاره شد.

18

نشانه هاى حسود(2) (5)

سخن چينى

ديگر از نشانه هاى حسود، سخن چينى است. او در ميان مردم آتش افروزى مى كند و دوستى دوستان را به دشمنى تبديل مى كند و آنان را به جان يك ديگر مى اندازد؛ تا از هر طرف كه شود كشته، سود او باشد.

اين صفت نيز از پليدى و بدخواهى حسود ريشه مى گيرد، زيرا يكى از راه هاى بيرون آوردن نعمتى از دست كسى، جدا كردن دوستان او از اوست، و بهترين راه ايجاد شكاف ميان دو متحد، سخن چينى است. با سخن چينى، دودمانى نابود مى گردد؛ با سخن چينى مى توان شهرى را به آتش كشيد و ملتى را از ميان برداشت.

فرمايش امام صادق(ع)

مبغوض ترين شما نزد من رياست طلبانى هستند كه در پى سخن چينى مى باشند و بر برادران خود رشك مى برند. اينان از من نيستند و من از آن ها نيستم. دوستان من كسانى هستند كه به ولايت ما تسليم باشند و در هر قدمى از پى ما بيايند و در آن چه مربوط به ماست از ما پيروى كنند.

به خدا سوگند كه اگر يكى از شما به اندازه زمين، در راه خدا طلا صرف كند؛ ولى بر مؤمنى رشك برد و بدخواه وى باشد، آن زر، آتش كيفرش را افروخته تر مى كند (6) .

امام صادق(ع) اشاره به روش شوم قدرتمندان جاه طلب مى كند كه به روش «جدايى بينداز و حكومت كن» عمل مى كنند و بدان وسيله مى خواهند رياست خود را حفظ كنند. مرده باد رياستى كه نردبان و حصار گرد آن، بدبختى ديگران باشد. پيروان آن حضرت بايد ازين مسلك به دور باشند، و آن را بگذارند براى ديگران.

دوستان آل محمد(ص) بايد در هر گامى از سَرْوَران محبوب خود پيروى كنند؛ يعنى بكوشند كه دوستى و صميميت را در ميان دوستان برقرار كنند و نگذارند ميان دو مؤمن، شكافى ايجاد شود.

قرآن مى گويد: «نعمت خدا را بر خودتان در نظر بگيريد؛ شما با يك ديگر دشمن بوديد، خدا دل هاى شما را (به وسيله اسلام) به هم نزديك كرد» (7) .

پس كسانى كه دو مؤمن را از هم دور مى كنند، بر خلاف نعمت خدا و سنت اسلام قدم برمى دارند. اسلام دين صميميت و دوستى است.

اختلاف ميان مسلمانان، خواسته كفار است؛ پس اگر مسلمانى در اين راه قدم بردارد، از دشمنان اسلام پيروى كرده است، نه از كتاب خداوند، و نه از عترت رسول(ص)، و چنين كسى شايسته گداختن در آتش جهنم است؛ هر چند به اندازه زمين در راه حق، زر مصرف كند. اين درست مانند آن مى ماند كه كسى خانه اى را از بن ويران سازد و در عين حال خواسته باشد در آن نقشى بكشد. حسود هيزم كشى مى كند تا آتش دشمنى ميان دو كس زبانه كشد و هر دو را خاكستر كند.

مسعود سعد سلمان

مسعود از امرا و فضلاى عصر غزنوى بود. مى گويند سه ديوان شعر داشته: يكى به زبان فارسى و ديگرى به زبان عربى و سومين ديوان به زبان هندى.

در اثر شايستگى فوق العاده، از نزديكان پادشاه غزنوى شد و نزد وى مقامى بلند و منزلتى ارجمند يافت. بوالفرج نامى بر وى حسد برد و نزد شاه از وى سخن چينى كرد. مسعود به زندان افكنده شد و ساليان دراز در زندان ماند، تا شهريار غزنوى مرد و مسعود از زندان بيرون شد و خواست كه زندگى را از سر بگيرد؛ ولى چيزى نگذشت كه حسودان دگرباره كار خود را كردند، و شاه جديد را بر او بدبين ساختند.

مسعود بار ديگر به زندان افتاد و هشت سال ديگر در زندان ماند. ناله ها و سوز و گدازهايى كه در زندان داشته است به صورت قصيده هايى از وى باقى است.

سرانجام شوم

سخن چينى سرانجام شومى در پى دارد و به هر مقدار كه سخن چينى خطرناك باشد، سرانجام آن نيز خطرناك خواهد بود.

سخن چين بدبخت مى پندارد كه كسى از راز او آگاه نمى شود، غافل از آن كه كرده هاى او را همه مى بينند و به سخن چينى هايش آگاه مى شوند و بالاخره مزدش را كف دستش خواهند گذاشت.

كتاب كليله و دمنه را همه مى شناسند. كليله و دمنه، دو شغال بودند كه با جانوران بسيارى در بيشه اى تحت سلطنت شيرى قرار داشتند.

دمنه، جاه طلب و حيله گر و حسود بود و بر گاوى به نام «شتربه» كه از دوستان صميمى و بسيار نزديك شير شده بود رشك ورزيد، در صورتى كه اين دوستى را خود دمنه ايجاد كرده بود.

دمنه از «شتربه» نزد شير سخن چينى كرد و شير را بدو بدگمان ساخت و او را بر كشتن گاو برانگيخت. آن گاه نزد گاو رفت و وى را از شير ترساند و او را در اين فكر انداخت كه از بيم جان، مقاومت در برابر شير را در پيش گيرد.

اين دو دوست صميمى با بدگمانى بسيار شديد كه از چهره هر دو آشكار بود، يك ديگر را ملاقات كردند و هر دو، سخن دمنه را راست پنداشتند. جنگ خونينى ميان آن ها درگرفت و شير كار گاو را ساخت؛ ولى بلا فاصله سخت پشيمان شد و از اين كه با صميمى ترين دوستان خود چنين كرده است، در رنج درونى افتاد.

شير كم كم بر دمنه بدگمان گرديد، و او را به زندان افكند و دستور داد درباره او تحقيق كنند. سرانجام دانسته شد كه دمنه بر گاو رشك برده و به سخن چينى پرداخته است و ميان دو دوست صميمى چنان جدايى انداخته است كه به نابودى يكى و رنج درونى و هميشگى ديگرى انجاميد.

سرنوشت دمنه روشن بود: شير فرمان داد تا با فجيع ترين طرزى او را به قتل رساندند.

زود پذيرفتن بدگويى

از نشانه هاى ديگر حسود، آن است كه بدگويى را درباره مردم زودتر از فضيلت ها و نيكى هاى او مى پذيرد.

اگر در حضورش از كسى تعريف كنند، ناراحت مى شود و باور نمى كند و به لطائف الحيل در مقام نادرست جلوه دادن آن سخن برمى آيد؛ ولى اگر درباره كسى سخن ناروايى بشنود، زود تصديق مى كند و بر صحت آن گواه مى آورد. آرى حسود در مدح مردم ديرباور است و در قدح آن ها زودباور.

از نظر روان شناسى، اين حالت از همان غريزه بدخواهى ريشه مى گيرد.

چون ستوده شدن، نشانه خوشبختى و سعادت است، باور كردنش بر حسود ناگوار است؛ ولى چون مورد بدگويى قرار گرفتن، نشانه بدبختى كسى است، باور كردنش را دوست مى دارد.

خدا نكند كه سران و زمامداران، به بيمارى زود پذيرفتن بدگويى، مبتلا باشند كه بر زنده و مرده بايد گريست.

متملقان و اطرافيان، چنين خصلتى را در زمامدار پرورش مى دهند و او را يكى از خطرناك ترين موجودات، براى جامعه اى كه تحت قدرت اوست، قرار مى دهند.

يكى از علل عدم رشد جامعه هاى ما همين است. نمى گويم زمامداران ما همه از اين قبيل بوده و هستند؛ بلكه مى گويم اگر جامعه اى گرفتار زمامدارى فاسد گرديد، گذشته از آن كه رشد نمى كند، به عقب برمى گردد.

شدت انتقام

در موقع انتقام، شديد بودن و عفو و گذشت نداشتن و در هنگام توانايى، بى رحمى كردن، نشانى ديگر از نشانه هاى حسود است.

انصاف و شفقت و مهربانى در او وجود خارجى ندارد؛ در موقع قدرت، دوستى نمى شناسد؛ صغير و كبير نمى فهمد؛ اگر ديديد كه حسودى بر اوضاع مسلط شد و با اين حال بى رحمى نكرد، بدانيد كه تيغ خود را برّان دانسته و از روز مباداى خود ترسيده است.

در سابق ذكر شد كه پيدايش ملك كمونيسم از حسد ريشه گرفته است. كمونيست ها در انتقام، فوق العاده شديدند و رحم و شفقتى در وجودشان نيست.

فريادهاى انتقام، انتقام، از آنان پيوسته بلند است.

و اين درست مقابل روش و دستورهاى پيشوايان اسلام كه خيرخواهان بشرند، مى باشد.

عفو از صفات انسانى است؛ هر چه انسانيت كامل تر باشد، عفو بيش تر خواهد بود.

گمان دارم از سخنان پيغمبر(ص) است كه فرمود: «إذا ملكتَ فاسجح؛ هنگامى كه قدرت به دستت آمد، ملايمت پيشه كن».

پرسش از على(ع) در خواب

مردى امير المؤمنين(ع) را در خواب ديد و خدمتش عرض كرد:

قريش و بنى اميه در مكه با شما چه نكردند! آب و نان را به رويتان بستند؛ از استهزا و مسخره و شكنجه و آزار دريغ نكردند، تا به مدينه هجرت كرديد، آن گاه سردمدار دشمنانتان گرديدند؛ بزرگانتان را به خاك و خون كشيدند... ولى نوبت به شما كه رسيد و مكه را فتح كرديد، چه شد كه انتقام نكشيديد؛ بلكه گفتيد هر كس به خانه ابوسفيان برود در امان است؛ تا فاجعه كربلا براى فرزندت -حسين(ع)- پيدا شود؟

امير المؤمنين(ع) فرمود: اشعار ابن صيفى را در اين موضوع نشنيده اى؟ آن مرد گفت: نه! حضرت فرمود: از او بشنو.

از خواب بيدار مى شود و نزد ابن صيفى مى رود و خواب خود را مى گويد. ابن صيفى به گريه مى افتد و سوگند مى خورد كه آن ها را ديشب سروده و تا كنون براى كسى نخوانده و جايى ننوشته است؛ سپس شعرش را مى خواند:

«مَلِكْنا فَكانَ الْعَفّوُ مِنَّا سَجِيَّة فَلَمّا مَلِكتُمْ سالَ بِالدَّمِ أبْطَح وَ حَلَلْتُمْ قَتْلَ الأُسارى وَ طالَما غَدَوُنا عَلَى الأسرى فَنَعْفُو و نَصْفَح فَحَسْبُكُمْ هذا الْتَفاوُتِ بَيْنَنا وَكُلُّ إناءٍ بِالَّذى فيه يَنْضِحُ؛ قدرت به دست ما آمد؛ گذشت و بزرگوارى، سرشت ما بود؛ ولى هنگامى كه قدرت به شما رسيد، سيلاب خون راه افتاد.

شما كشتن اسيران را روا شمرديد؛ ولى ما از اسيران مى گذشتيم و گناهشان را مى بخشيديم.

همين تفاوت بس است ميان ما و شما؛ «از كوزه همان برون تراود كه در اوست.»

بزرگواران هنگامى كه خشمگين شوند و يا كسى را به زندان افكنند، نه براى انتقام است؛ بلكه براى تأديب و اصلاح است؛ قهرشان مهر است، مهرشان لطف است؛ هم در لطفشان عشق موجود است و هم در قهرشان مهر آشكار.

تندخويى

نشانه ديگر حسود، كج خلقى و تندخويى است؛ يا به تعبير امروز، بسيار عصبانى بودن است.

اضطراب درونى اش نمى گذارد كه آسايش روحى برايش پيدا شود و لبخندى بردهانش نقش بندد و با روى خوش با كسى ملاقات كند؛ زيرا از ديدن مردم ناراحت مى شود.

امام صادق(ع) به سفيان ثورى فرمود: «لاراحَةَ لِحَسُودٍ؛ (8) حسود آسايش ندارد».

حسد در باطن، حسود را مى گزد و در ظاهر ديگران را. كسى نمى تواند با وى سخنى گويد؛ زيرا فوراً چون سگ وقى كرده، پاچه را مى گيرد. از هر كسى گله مند است. از همه توقع دارد؛ ولى خودش كوچك ترين بارى از دوش كسى برنمى دارد؛ اگر هم به كسى كمكى بكند، منظورش استثمار اوست كه چندين برابر از او كار بكشد.

خصلت انسانيت از حسود عصبانى رفته، به جاى آن، عقرب صفتى آمده است؛ فرقى كه با عقرب دارد، آن است كه نيش عقرب از ره كين نيست؛ ولى نيش حسود از ره كين است.

خود را بيازماييد

هركس خواسته باشد كه بداند رشك دارد يا نه، بايد خود را تحت مطالعه قرار دهد و به آن چه كه در اين دو گفتار گفته شد توجه كند، تا دريابد كه حالش چگونه است.

ميزان كلى در حسد آن است كه آن چه براى خود دوست مى دارد، براى ديگران دشمن دارد، و آن چه براى ديگران مى خواهد براى خويش نخواهد. ليكن پاكيزه از حسد بودن برخلاف اين است، كه هر چه براى خود مى خواهد، براى همه بخواهد، و هرچه براى ديگران نمى خواهد، براى خود هم نخواهد.

اينك نتيجه اين دو گفتار را به وسيله چند پرسش براى كسى كه بخواهد خود را آزمايش كند، ذكر مى كنيم:

1- آيا از ديدن يا شنيدن خوشى، ثروت، زيبايى، رياست، اتومبيل گران بهاى كسى، ناراحت مى شويد؟

2- آيا اگر از كسى بدگويى كنند، زود مى پذيريد؟

3- آيا اگر از كسى تعريف و تمجيد كنند، ناراحت مى شويد؟

4- اگر كسى را به فضيلتى شناختيد، آيا بر شما ناگوار است كه آن را تعريف كنيد؟

5- اگر كسى كه او را پست تر از خود مى دانيد، از شما جلو بيفتد، ناراحت مى شويد؟

6- آيا مردم شما را تندخو و عصبانى مى دانند؟

7- آيا روبه روى بعضى اشخاص از آن ها ستايش مى كنيد و پشت سر آن ها بدگويى؟

8- آيا اغلب مردم را نادرست و نالايق مى دانيد؟

9- آيا از بدبختى و پيش آمدهاى ناگوار بعضى، خشنود مى شويد؟

10- آيا سوءظن هاى اشخاص را به يك ديگر و بدگويى را به صاحبش اطلاع مى دهيد؟

11- آيا حس انتقام در شما قوى است؟

12- آيا در انتقاد شديد هستيد و اعصاب شما تحريك مى شود؟

13- آيا مردم شما را سوءظنى مى خوانند؟

اگر در پاسخ هاى شما هيچ آرى نداشت، خوشا به حال شما ! و بدانيد كه يكى از نيكان هستيد، و اگر اكثريت جواب ها، آرى بود، درست و حسابى حسود هستيد، و در صورتى كه بتوانيد، جناياتى را مرتكب خواهيد شد؛ پس بكوشيد كه حسد خود را درمان كنيد.

اگر اقليت جواب ها آرى باشد، كمى رشك داريد. متوجه باشيد كه بيش تر نشود و بكوشيد كه دل خود را از اين زنگ پاك كنيد.

در صورتى كه يكى دو جواب آرى باشد، به طور قطع نمى توان گفت كه حسود هستيد؛ زيرا همان طور كه گفته شد، بعضى از اين نشانه ها به طور كلى اختصاص به حسود ندارد، و ممكن است در بى حسدان نيز يافت شود؛ يا به تعبير منطقى، اين علامت ها هر كدام به تنهايى لازم مساوى نيستند؛ بلكه لازم اعم مى باشند.

ولى كسى كه يكى دو جوابش، آرى بود، بر فرض حسود نباشد، خطر مبتلا شدن به آن را دارد؛ زيرا هر كدام از اين ها مقدميت براى حسد دارند؛ البته به استثناى پرسش نخست كه اگر جوابش آرى بود، حسد موجود است.

1 سخنرانى شب پنج شنبه بيستم جمادى الآخر، سال 1370 مطابق با هشتم فروردين سال 1330.

2 . سفينة البحار، ج 1، ص 598، ماده حسد.

3 . بحار الأنوار، ج 70، ص 295.

4 . آل عمران (3) آيه 120.

5 سخنرانى شب پنج شنبه بيست و هفتم جمادى الآخر سال 1370 مطابق با پانزدهم فروردين 1330.

6 . سفينة البحار، ج 1، ص 600، ماده حسد.

7 . آل عمران (3) آيه 103.

8 . بحار الأنوار، ج 70، ص 252.

/ 22