ريشه هاى حسد(1) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ريشه هاى حسد(1) (1)

خود پرستى

يكى از ريشه هاى حسد، عُجْب و خود پرستى است.

عُجْب به جز خويشتن دوستى است كه هر انسانى به حسب فطرت، داراى آن است و منشأ همه ترقيات است، و حب بقا و حب آسايش و حب تكامل و ترقى از آن برمى خيزد.

بلكه مراد از عجب، خودپسندى است، كه انسان همه چيز خود را پسنديده بداند و نقصى در آن قائل نشود و از رفتار و كردار خود خشنود باشد و خشنودى از زبان بلكه ساير اعضا و جوارحش آشكار گردد.

خود پرست، قبايح اعمال و رفتار ناپسنديده اش را مستحسن مى شمارد و خود را از ديگران برتر مى داند. پس اگر برترى يا موفقيتى براى ديگرى ببيند، بر وى ناگوار مى آيد. اين جاست كه حسد پيدا مى شود، و ريشه فاسد، ميوه فاسد مى دهد.

خوى پلنگى

مى گويند پلنگ بالاتر از خود را نمى تواند ببيند؛ ازين رو با ستاره سردشمنى دارد. بر قلل جبال مى رود و از آن جا با جستن، آهنگ ستاره مى كند، وليكن به دره پرت مى شود.

حسدى كه از خودپسندى ريشه گرفته است، حسود را پلنگ صفت مى سازد. چنين حسودى تنها با مقامات بالا و زبردستان كار دارد و با آنان ستيزه مى كند. با هركس كه از خود بالاتر ببيند، يا مردم او را بالاتر بشمارند، دشمن مى شود و همت مى گمارد كه او را بدراند.

رشك پنهان

حسدهاى پنهانى نيز از خودپسندى سرچشمه مى گيرد.

مقصود از حسد پنهانى، حسدى است كه در نيك نامان پيدا مى شود همان كسانى كه مردم آنان را پيراسته از خوى بد مى دانند. آنان با مردى فاسد به مبارزه برمى خيزند و مى پندارند كه با فساد مبارزه مى كنند، و كردار خود را قابل تحسين و تقديس مى شمارند؛ ولى اگر كنجكاو شويم و نظر را قدرى عميق تر نماييم، مى بينيم علت اصلى اين مبارزه حسد است؛ هرچند مبارزه با فساد باشد؛ زيرا كه او حقيقتاً ازاين نظر مبارزه نمى كند.

گواه بر اين سخن آن كه، مردمان فاسد بسيارند؛ ولى حسود نيك نام با آن ها كارى ندارد و با يك تن به مبارزه برمى خيزد؛ چون كه او داراى جهاتى است كه در سرّالسرّ مورد حسد نهانى اين مرد به اصطلاح خوب قرار گرفته است.

تأثير روحيات در تشخيص

روحيات اخلاقى در تشخيصات انسان، تأثيرى به سزا دارد؛ بلكه گاهى در روش دينى و اعتقادات مذهبى نيز تأثير مى كند؛ چنان چه نيكوكاران هر كدام به يك دسته از كارهاى نيك اقدام مى كنند؛ مسلمانان هر كدام با يك جور عبادتى از عبادات مستحب، سروكار دارند.

كسانى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، تنها به يك رشته از معروف ها و كردارهاى نيك امر مى كنند و يا فقط از يك صنف از كردارهاى ناپسند و حرام جلوگيرى مى كنند و به ساير محرمات و واجبات كارى ندارند.

بسيارى از نظريات علمى، قضايى و سياسى نيز چنين است كه معلول علل روحى و جهات خارجى است؛ ولى صاحبان آن ها مى پندارند كه حقيقت بينى آن ها موجب شده است كه چنين نظريه اى اتخاذ كنند؛ اين نكته در نظريات اقتصادى بعضى از دانشمندان غرب كاملاً آشكار است.

ريشه اختلاف نظر

اختلاف نظرى كه در روش هاى اشخاص براى رسيدن به هدف واحد پيدا مى شود، ازين جا سرچشمه مى گيرد و علل روحى دارد، كه اگر آن علل مرتفع شود، اختلاف نظرنيز مرتفع مى گردد.

علماى دين كه در كيفيت تبليغات و اصلاح وتهذيب جامعه اختلاف سليقه دارند، شايد در اثر اختلاف روحيات آن ها باشد، وگرنه راه حق و حقيقت يكى است.

براى فيلسوفى، برهانى قانع كننده است و براى فيلسوف ديگر قانع كننده نيست؛ شايد ريشه اختلاف اين باشد كه روحيات فيلسوف نخست با برهان و مطلبى كه برهان بر آن اقامه شده، سازگار بوده است و زود آن را فهميده و پذيرفته است.

رشك زنان

حسدى كه در زنان يافت مى شود، بيش تر از خودپرستى ريشه مى گيرد زيرا پيوسته با زنى كه از آنان برتر است دشمنى مى كنند؛ خواه برترى از لحاظ زيبايى باشد؛ خواه از نظر ثروت خواه از نظر مورد علاقه بودن شوهر، خواه از جهات ديگر.

زنان حسود معمولاً با زنى كه نسبت به آن ها در درجه دوم قرار گرفته باشد كارى ندارند.

عسل ماريه

وقتى براى ماريه قِبْطيه -زوجه رسول خدا(ص)- عسلى هديه آورده بودند، حضرتش به حجره ماريه تشريف مى برد، و از آن تناول مى فرمود، اين كار بر عايشه گران آمد.

با حَفْصه متحد شد هنگامى كه خدمت آن حضرت شرف يابند، عرض كنند كه دهان شما بوى مَغافير (صمغ درختى است كه خوشبو نيست) مى دهد؛ يعنى زنبور عسل ماريه بر آن درخت نشسته، از آن خورده است و عسلش آن بوى را گرفته است؛ تا رسول خدا از رفتن به حجره ماريه منصرف شود.

طالوت

بسيارى از مردان كه خود پرستى دارند، ودر ضعف روحيه مانند زنانند نيز بدين حسد گرفتارند.

وقتى خدا طالوت را به فرمانروايى بنى اسرائيل برگزيد، اين انتخاب بر يهوديان گران آمد، كه چرا مرد فقيرى از آنان برتر شده و فرمانرواى يهود گرديده است؛ با آن كه خودشان از پيغمبرشان خواسته بودند كه از خدا بخواهد، فرمانروايى بر آن ها انتخاب كند.

حسد بر پيغمبر(ص)

پيش از آن كه رسول خدا(ص) به پيغمبرى مبعوث شود، كفار قريش با حضرتش دشمنى نداشتند وبا ديده احترام به وجود مقدسش مى نگريستند و آن حضرت را بسيار گرامى مى داشتند.

هنگامى كه آن بزرگوار به رسالت مبعوث شد، بر كافران گران آمد، پاره اى مى گفتند كه يتيم ابوطالب فقيرى بيش نيست، چرا او بايد پيغمبر بشود؟ چرا قرآن بر يكى از ثروتمندان نازل نشد؟

«وَ قالوُا لَوْلا نُزِّلَ هَذَا القُرآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَينِ عَظيمٍ» (2) .

و گفتند: چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از آن دو قريه نازل نشد.

از فرمان آن حضرت سرپيچى كردند؛ چون تحت فرمان يتيم ابوطالب بودن، برايشان گران بود.

حب انحصار

خود پرستى اگر به صورت رياست طلبى و شهرت دوستى درآيد، بسيار خطرناك مى شود.

خواسته چنين كسى آن است كه يگانه و منحصر باشد و كسى كه با او برابرى مى كند و يا محتمل است در آينده برابرى كند، نبايد زنده بماند و يا در جامعه حيثيتى داشته باشد؛ بايد بميرد؛ تبعيد شود، يا آبرويش برود و رسوا گردد.

خودپرست دوست دارد در آن مقامى كه هست، يگانه باشد؛ خواه سيادت و ثروت باشد، خواه شجاعت و سخاوت باشد، خواه دانشمندى و نيك نامى يا فضايل ديگر.

اگر خودپرست در مشرق سكونت داشته باشد و بشنود در مغرب كسى به صفت او موصوف است، بر او رشك مى برد و كينه اش را در دل مى گيرد؛ هرچند در تمام عمر با او تضاد منافعى نداشته باشد.

حسد شاه بر حاتم

نقل مى كنند كه شاهى شهرت حاتم را به سخاوت شنيد و بر وى حسد برد و تصميم به قتل او گرفت. مأمورى فرستاد كه حاتم را بكشد. مأمور نزديك ديار حاتم رسيد. در آن جا مردى را ديد و سراغ حاتم را از او گرفت.

مرد پرسيد: با حاتم چه كار دارى؟

فرستاده مقصود خود را بيان كرد. آن مرد گفت: اكنون خستگى سفر را از خود دور كن؛ سپس من حاتم را به تو نشان خواهم داد؛ و چند روزى از مأمور شاه پذيرايى كرد.

آن گاه بدو گفت: برويم تا حاتم را به تو نشان دهم.

از شهر خارج شدند، و راه خرابه اى دور افتاده را پيش گرفتند، آن مرد در ميان خرابه ايستاد و گفت: دست هاى مرا ببند، تا حاتم را به تو نشان دهم.

دست هايش بسته شد، و برقفا افتاد و گفت: من حاتم هستم! زود سر مرا جدا كن و براى شاه ببر؛ تا كسان من آگاه نشده اند، بتوانى از اين سرزمين بگريزى و از جايزه اى كه شاه براى تو آماده كرده است باز نمانى.

فرستاده از اين گونه جوانمردى كه در مدت عمر نديده بود، در عجب شد و از خيال پليد خود درگذشت.

خوش داشتن چاپلوسى

از خصوصيات خودپرستى آن است كه از ستايش هاى حضورى و تملق خوشش مى آيد: تو امروز در جهان يگانه هستى؛ تو دانشمندترين دانشمندانى؛ همه دانشوران، شاگرد دبستان تواند؛ تو شاه شاهانى؛ همه شاهان، گدايان در خانه تواند؛ تو پاكيزه ترين خدمت گزار كشورى؛ و مانند اين سخنان كه گاه به صورت شعر و گاهى به صورت نثر درباره قدرتمندان گفته مى شود.

متملقان كمونيست و چاپلوسان چين، براى استالين و چِيانْكايْشِك درجه اى تعيين كردند و آن را بالاترين درجات نظامى دانستند؛ يعنى آن دو را ژنراليسوس يا ژنراليسم قرار دادند؛ يعنى ژنرال ژنرال ها، يعنى سربازان شما همه ژنرالند.

همه متملقان و چاپلوسان، خودشان مى دانند كه دروغ مى گويند و شايد بعضى از خودپرستان بدانند كه دروغ مى شنوند؛ ولى به شنيدن دروغ، دل خوش مى كنند و برخود مى بالند.

20

ريشه هاى حسد(2) (3)

خود فروشى

دومين ريشه حسد، تكبر و خودفروشى است، و به عبارت ديگر بزرگى فروشى است.

اين صفت رذيله اگر در كسى يافت شود، دوست مى دارد كه خود را از ديگران برتر بيند و همه مردم زيردست او باشند؛ حتى در مرتبه خودش هم نمى خواهد كسى را بشناسد.

امام معصوم فرمود: «التكبُّر مع المتكبِّرِ عبادةٌ؛ تكبر كردن با متكبر، عبادت است».

متكبر بر بندگان خدا با نظر حقارت مى نگرد؛ چون مغزش بسيار كوچك و فكرش كوتاه مى باشد، هميشه بر مقام خود مى ترسد و بر موقعيت خويش بيم دارد، هر چه توانايى دارد، در حفظ وضعيت خود به كار مى برد. اگر احساس كند كه رقيبى پيدا كرده است و كسى به موقعيت او يا بالاتر رسيده است، بسيار مضطرب مى شود و در پى كوچك كردن او برمى آيد؛ اين وقت است كه ريشه مسموم يعنى تكبر، درخت زهر آلود حسد را بيرون مى دهد.

افراد شايسته و باعرضه، كمتر داراى تكبر هستند؛ بلكه تكبر بيش تر با نالايقى همراه مى باشد؛ لذا متكبر بر شايستگانى كه محتمل است موقعيت متكبر را متزلزل كنند رشك مى برد؛ چون موقعيت متكبر بر اثر شايستگى او نبوده است؛ بلكه در اثر قحطالرجال يا وراثت يا اوضاع و احوال خاص، مقامى محترم نصيبش گرديده است؛ لذا مقام خود را در برابر شايستگان در خطر مى بيند.

اين خصوصيت در ملل استعمارى -كه روزى به واسطه اوضاع و احوال ملل ديگر را استعمار كردند- بسيار موجود است؛ لذا اينان براى حفظ سيادت خود، از ترقى و تكامل ديگران جلوگيرى مى كنند.

كسى كه در اثر شايستگى به موقعيتى برسد، ديگران نمى توانند آن را از او بگيرند؛ زيرا آنان در هر جايى كه باشند، مى توانند مقامى را كه شايسته است، حائز شوند؛ لذا مردمان شايسته كمتر داراى تكبر و خودفروشى هستند؛ چون به قدرت روحى خود اعتماد دارند؛ پس احتياج ندارند كه آن را به رخ مردم بكشند؛ زيرا اين كار هنگام ترديد و شك است كه مبادا مردم او را شايسته ندانند؛ لذا متكبر پيوسته از خويش تعريف مى كند و عظمت هاى خود را نشان مى دهد و اين را از وسايل حفظ موقعيت خود مى پندارد.

متكبر احمق

متكبر گاهى احمق مى شود، و گمان مى كند كه موقعيتى كه به آن رسيده در اثر شايستگى بوده است.

اين اشتباه موجب مى شود كه به ديگران به نظر استخفاف بنگرد؛ تو گويى آنان را از جنس خود نمى داند؛ گويا از دماغ فيل افتاده است!

آرى چنين است؛ حيف است به او لقب انسان داده شود و از جنس بشر شمرده شود؛ زيرا او انسان صفت نيست؛ بلكه پيل صفت است.

نظر كفار به مسلمانان

متكبر اگر پول دار باشد، به فقرا به ديده حقارت مى نگرد و آنان را بسيار كوچك مى شمرد؛ گويى آن ها را بشر نمى داند.

كفار به مسلمانان با نظر حقارت مى نگريستند؛ چون مسلمانان فقير بودند وآنان ثروتمند. ثروتمندان و گردن كلفتان، دعوت اسلام را با رغبت نپذيرفتند؛ بلكه پس از قدرت اسلام روى مسلك دنبال قدرت رفتن يا از ترس، تسليم شدن، خود را مسلمان خواندند. اينان در آغاز با ديده استخفاف به مسلمانان مى نگريستند و ايشان را استهزا مى كردند.

قرآن از زبان كفار نقل مى كند كه: «أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَليهِمْ مِنْ بَيْنِنا؛ آيا اينانند كه خدا آن ها را از ما برتر دانسته است؟» (4)

حسدى كه از كبر ريشه مى گيرد، بيش تر در مردان يافت مى شود؛ مخصوصاً در طبقه اى كه موفقيت ميراثى دارند، بسيار است.

دو ريشه

اگر حسد هم از كبر و هم از عُجْب ريشه بگيرد، حسودى خطرناك مى شود، اين گونه حسود به جز خودش هيچ كس را شايسته و لايق نمى داند و خود را ربّ النوع و فرزند آسمان مى شمارد.

فضايل دگران را منكر مى شود، اگر توانايى داشته باشد كارى مى كند كه اثرى از نام نيك براى كسى باقى نماند.

عنصرى و غضائرى

عنصرى سرآمد شاعران عصر غزنوى بود. شاعرى زبردست به نام غضائرى رازى پيدا شد و عنصرى پيدايش اين شاعر را خطرى براى خود پنداشت. در حضور سلطان محمود، ديوان شعر غضائرى را در آتش انداخت؛ به طورى كه تا به آخر سوخت و اثرى از ديوان شعر آن شاعر توانا بر جاى نماند.

بخل

سومين ريشه از ريشه هاى حسد، بخل است.

بخيل كسى است كه از همراهى كردن به ديگران و كمك رسانيدن به آن ها دريغ مى كند و خرج كردن براى او بسيار ناگوار است. بخل در هر چيزى كه قابل دادن به ديگرى باشد، يافت مى شود و اختصاص به مال ندارد.

حسدى كه از بخل پيدا مى شود، بيش تر در «خر بخيل ها» موجود است.

توضيح كلمه «خربخيل»

بخيل آن است كه از خير رسانيدن به ديگران دريغ مى كند، ولى خربخيل نه تنها چنين است، بلكه اگر ديگرى به ديگرى نيكى كند و خيرى برساند، ناراحت مى شود.

حسود بخيل از اين دسته مردم مى باشد؛ زيرا رسانيدن خيرى به كسى، براى هردو تن، سعادت و خوشبختى است؛ گيرنده خير كه آسايش و موفقيتى نصيبش مى شود، و دهنده خير كه فضيلت و بزرگواريش نمايان مى گردد؛ ولى حسود بخيل برهر دو رشك مى برد.

حسود بخيل از حسود خودخواه و حسود متكبر، پليدتر است؛ زيرا آن دو اگر زوال نعمتى از كسى خواستار بودند، از آن نظر بود كه آن را براى خود مى پنداشتند، و نعمت و موفقيت ديگران را به زيان خود مى دانستند؛ ولى حسود بخيل از اصلِ بودنِ نعمت ها در دست مردم، ناراحت است؛ هرچند بودن آن نعمت ها در دست مردم به زيان او نباشد، بلكه اگرچه به سود او هم باشد.

پس چه بسا درشكه چى حسود بر طبيب معالجش رشك برد يا ليسانسيه دانشگاهى بر شاگرد شوفرى كه او را به منزل مى رساند، حسد ورزد.

بخيل و آبگير

بخيلى به آبگيرى رسيد كه آب گوارايى داشت. از آن بياشاميد. هنگامى كه خواست از آن جا بگذرد، به خاطرش رسيد كه پس از او ديگران از آن آب گوارا خواهند نوشيد.

بخيل انديشيد كه به چه وسيله اى مانع استفاده ديگران از آن آب گردد. راهى به خاطرش نرسيد، جز آن كه در ميان آب، كثافت بريزد، و چنان هم كرد و آبى گوارا را آلوده و چركين ساخت.

اگر حسود بخيل در بلخ باشد بر داروغه شوشتر حسد مى برد. به هيچ نعمتى از نعمت هاى خدا كه به خلق ارزانى شده است، رضايت نمى دهد. پيوسته زبان اعتراضش باز است و جهان هستى را مورد استيضاح قرار مى دهد كه چرا او چنين دارد و چرا آن چنان؟ شگفتى اين جاست كه شايد اصلاً نگويد كه چرا من ندارم! يا صدور اين سخن از وى نسبتش با صدور آن، يك و صد مى باشد. گويى دشمنى بشر با سرشتش آميخته است.

حسد گوشه گيران

گوشه گيران و عزلت پيشگان نيز گاهى رشك مى برند و رشكى كه در آنان يافت مى شود، شايد پيش از اين گونه حسد باشد.

در اين طبقه بدبخت ترين مردمان يافت مى شوند؛ زيرا در اثر بى عرضگى و بى لياقتى نتوانستند مقامى در اجتماع پيدا كنند؛ لذا كناره گيرى اختيار كرده اند و مى گويند ما خودمان نخواستيم.

اينان نه خودشان موقعيتى دارند كه لذتى برند و نه از متنعم شدن ديگران خرسند مى شوند؛ پيوسته در غم و اندوه به سر مى برند؛ چون هميشه دارندگان نعمت، در جهان هستند. زبانشان پيوسته به بدگويى باز، و ذكر نقائص خلق نقل مجالس آن هاست.

نابودى هنرهاى پيشين

حسود بخيل، اگر دانشمند باشد، همان طور كه بر دانشمندان حسد مى برد، همان طور از تعليم معلومات نيز بخل دارد. شايد بسيارى از دانشمندان علوم غريبه و اربابان هنرهاى زيبا كه در گذشته در ايران بوده اند، به بخل گرفتار بوده اند؛ لذا آن علوم و صنايع از ميان رفت و جز يادگارهايى از آن ها باقى نماند.

بسيارى از معالجات مؤثرى كه در پزشكى ايران بود، در اثر همين بخل علمى از ميان رفته است و جز داستان هايى افسانه مانند، باقى نمانده است.

اينان براى نيك شمردن عمل خود، يا به تعبير ديگر، بخل علمى، به استدلالاتى پندارى متشبث مى شوند و مى گويند: ما آماده تعليم هستيم؛ ولى چون اين فنون، قيمتى است، قابليت تعليم شرط است و كسى كه قابل باشد، نيافته ايم. و مثل هايى در مقام تعريف اساتيدى كه سرّ نگو را به كسى نياموخته اند مى آورند.

يكى گفته است: سر دادم و پسر دادم؛ ولى سرّ ندادم. آيا اين منطق جز سخنى احمقانه است؟

يا استدلال مى كنند كه: اگر به كسى بياموزيم، نانمان بريده مى شود؛ لذا دردم مرگ مى گوييم.

دردم مرگ هم نمى گويند؛ در نتيجه علمى را نابود مى كنند.

اكنون هم اگر كسانى از اينان يافت شود، شايد بى بخل علمى نباشند.

غزالى و خيام

غزالى از دانشمندان بزرگ عصر خود بود براى حل مشكلى رياضى، نزد عمرخيام رفت؛ چون خيام از رياضى دانان بزرگ بود.

غزالى هرچه نشست، خيام جواب نگفت و مشكل را حل نكرد و به تشريح مباحث ديگر رياضى پرداخت كه غزالى را با آن ها كارى نبود. جلسه طول كشيد و خيام از جواب دريغ كرد، تا ظهر شد. اذان گو بانگ اللّه اكبر برداشت. غزالى گفت: «جاءالحق و زهق الباطل» و از جاى برخاست.

سه ريشه

اگر حسد حسودى از عُجب و كبر و بخل، ريشه گرفته باشد، مقدار لئامت و پليدى و پست فطرتى او را خدا مى داند.

خطر چنين شخصى از خطر درندگان وحشى، و گزندگان زهردار، بسيار بالاتر و قوى تر است و تهذيب و پاكيزه كردنش، بسيار دشوار و سخت مى باشد.

حرص و آز

چهارمين ريشه حسد، يعنى چهارمين صفتى كه مولد حسد مى باشد، حرص و طمع است.

طمع كار خواهان آن است كه همه چيز از آن او باشد. هر مقدار دارا باشد، باز هم آرزومند بيش تر است؛ غريزه حريص و آزمند، آرام گرفتنى نيست و پى درپى درصدد است كه بر آن بيفزايد.

هنگامى كه نتوانست غريزه افزايش طلبى را تسكين دهد، و هر چه مى خواهد به او بدهد؛ هر چند به وسيله دزدى و يغماگرى و تاراج باشد حسد، توليد مى شود و با دارندگان نعم به ستيزه برمى خيزد؛ آرى نزايد مار جز مار.

از حرص، حسد زاييده مى شود و اين مادر و فرزند، با يك ديگر همكارى مى كنند و در بى چاره كردن بشر هم قدم هستند؛ هرچه بخورند، سيرى ندارند؛ اگر همه جهان را در كامشان بريزى، باز هم مى خواهند و دم از زياده مى زنند!

از امثال امريكايى است كه: حسود و طمع كار، هرگز سير نمى شوند. اگر اين دو يكى شدند، ديگر در جهان چيزى نيست كه آن يك تن را سير كند؛ زيرا دو گرسنگى را كه باهم جمع كرديم، سيرى حاصل نمى شود. كسى قادر نبود يكى از آن دو را سير كند، واى به وقتى كه آن دو، يكى شوند.

اين چهار بيمارى، ريشه هاى اصلى حسد هستند، و شايد ريشه هاى ديگرى نيز باشد كه بر ما مجهول است.

بطلان فطرى بودن حسد

من تا كنون نتوانسته ام اين نظريه را كه مقدارى از حسد در هر بشرى فطرى و لازمه ذات اوست، بپذيرم. شايد آن ها كه به اين نظريه معتقدند، حسد را با حب ترقى و حب آسايش و حب منافع -به اشتباه- يك چيز پنداشته اند.

حسد كودكان هم دليل صحت اين نظريه نيست؛ زيرا نگرانى كودك را وقتى كه مادر، كودك ديگرى را در آغوش مى گيرد و به وى اظهار مهر مى كند، نمى توان نشانه حسد دانست؛ چون كودك، مادر را از آن خود مى داند، و مهر مادر را به ديگرى، تعدى و تجاوز به حق خود مى شمارد. بر فرض تسليم، باز اين دليل فطرى بدون حسد نمى شود؛ زيرا شايد حسد كودك، معلول وراثت از پدر يا مادر باشد، يا آن كه ريشه هاى حسد به دلايل ديگرى در نهادش تحقق يافته باشد.

سالمندان و كودكان

آرى در سالمندان گاهى حسد بسيار شديد مى شود؛ ولى اگر حسد در كودكان راه يافت، بسيار ضعيف است؛ زيرا نهال حسد در بزرگ ها رشد كرده است؛ ولى از طرفى اندازه خواسته هاى كودك، بيش تر از بزرگ است؛ زيرا كودك تناقض ميان تمايلات خود را درك نمى كند.

به هر حال تحقيق بيش تر در بحث فطرى بودن حسد، خارج از بحث خطابى ماست؛ از نظر علمى هم چندان سودى ندارد.

21

عواملى كه در رشد حسد مؤثرند (5)

پس از آن كه بحث از ريشه هاى حسد پايان يافت، اكنون به ذكر عواملى كه در رشد حسد تأثير دارند، مى پردازيم.

عواملى كه ذكر مى شود، به قدرى در نموّ حسد مؤثرند كه گاه موجب پيدايش حسد مى شوند؛ چنان چه اگر اين عوامل تحقق نيابد، شايد ريشه هاى حسد خشك شود و اين نهال شوم از ثمر دادن باز ماند.

گاهى يكى از اين عوامل مذكور در رشد حسد تأثير دارند و گاه بيش تر از يكى؛ به هر حال هر چه عامل رشد بيش تر شود، درخت حسد زودتر تنومند و بيش تر بارورمى گردد.

ستم

يكى از عوامل رشد حسد، ظلم و تعدى است. ستم، آتش كينه ستم كش را بر ستمگر روشن مى سازد. ستم كارى ايجاد دشمنى مى نمايد و ستم ديده را منتظر روز انتقام قرار مى دهد و مظلوم فرصت مناسبى را انتظار مى كشد كه بتواند ستم كار زورمند را در هم شكند.

دشمنى با ظلم كه در دل مظلوم ايجاد مى شود، از پيشرفت هاى ظالم و موفقيت هاى او افسرده مى گردد؛ زيرا هرچه موفقيت ظالم بيش تر شود، روز انتقام -از نظر مظلوم- دورتر مى شود.

آرزوى مظلوم

اگر مظلوم از انتقام كشيدن ناتوان باشد و نتواند ستمى را كه ديده است، تلافى كند، منتظر انتقام هاى آسمانى مى شود و اگر روزگارى سخت براى حريف پيش آيد، آن را انتقام خود مى انگارد؛ اگر مؤمن باشد، آن را انتقام الهى مى نامد و اگر بى ايمان باشد، آن را دست انتقام طبيعت مى خواند و براى خود مقامى پندارى قائل مى شود: منم آن كسى كه خدا انتقام مرا گرفت؛ يا طبيعت بالاخره كار خود را كرد.

اگر ظالم پيوسته در ترقى باشد و كمتر ناكامى در زندگى داشته باشد، مظلوم تيره بخت، مظلوميت خود را چندين برابر مى بيند و زبان اعتراض به طبيعت و روزگار مى گشايد.

سود مظلوم در گذشت است

مظلوم اگر سرشت خدايى داشته باشد، از ستمى كه بر او رفته است، چشم مى پوشد و كسى را كه بر او ستم روا داشته است، مى بخشد و از انتقام و فرو نشانيدن آتش دل، خوددارى مى كند و بدى را جز به نيكى پاسخ نمى دهد.

عفو آن مقدارى كه به سود مظلوم است، معلوم نيست كه به سود ظالم باشد؛ زيرا مظلوم را از ناراحتى و سوختن هميشگى، رهايى مى دهد؛ در نتيجه بهتر مى تواند فكر كند و به مقاصد خود برسد و سلامتى خود را تأمين كند. اگر آن مقدار فكرى كه براى انتقام مى كند و نقشه هايى كه مى كشد، براى جلب منافع و موفقيت خويش بكند، به مراتب از انتقام سودمندتر خواهد بود. مظلوم با عفو، آسايش دو گيتى را براى خود مى خرد؛ زيرا هم از اين بزرگوارى لذت مى برد و هم رضاى خدا را براى خود به دست مى آورد و هم -چنان چه ذكر شد- قدم در راه موفقيت مى گذارد.

چه بسا كه در اين حال، ظالم از كرده خويش پشيمان شود و در مقام پوزش برآيد و آن چه ستم كرده است، جبران كند؛ ولى شايد در صورت عزم مظلوم بر انتقام، چنين احتمالى پيش نيايد؛ بلكه ممكن است ظالم براى جلوگيرى از انتقام مظلوم، در فكر ظلم ديگر و يا نابود كردن مظلوم بيفتد.

إن شاء اللّه ما در بحث بهداشت از حسد، از عفو سخن خواهيم گفت.

عدم موفقيت و اسرار آن

دومين عاملى كه موجب رشد حسد مى شود، عدم موفقيت در مقاصد است. بيش تر كسانى كه در رسيدن به مقصود موفق نمى شوند، به جاى آن كه دنبال كشف سرّ عدم موفقيت خود برآيند، بر كسانى كه به مقصود رسيده اند، رشك مى برند و كينه آنان را در دل مى گيرند.

دشمنى با كسانى كه در مقاصد خود پيروز شده اند و دوستى با آنان كه شكست خورده اند، نشانه بى عرضگى حسود است.

بى عرضه براى خود، شايستگى رسيدن به مقامات عاليه را نمى بيند، لذا برشايستگان رشك مى برد؛ آرزومند است همان طور كه خود به جايى نرسيده است؛ ديگران هم نرسند.

پس شايستگان نبايد از پيدايش حسود، آزرده شوند؛ زيرا چنين كمالاتى ملازم با داشتن حسود است؛ از امثال ايرلندى است كه «هر كس حسود ندارد، شهرت ندارد».

شهرت در اثر موفقيت پيدا مى شود و نود درصد موفقيت ها مرهون لياقت وشايستگى است. شايسته، هميشه دشمن دارد و اين دو با هم تناسب مستقيم دارند، هرچه شايستگى بيش تر شود، حسود بيش تر مى شود.

فكر در امور بيهوده

چنين كسانى اگر به جاى آن كه شب و روز غصه بخورند و رنج خود را از موفقيت ديگران بيفزايند، درباره خود بينديشند و راز عدم موفقيت خود را تشخيص دهند، وضع آن ها عوض خواهد شد و موفقيت را در بر خواهند گرفت. اينان بايد تغيير فكر دهند؛ تغيير اخلاق دهند؛ تغيير روش دهند.

تغيير فكر دهند؛ يعنى در چيزهايى كه براى آن ها سودى ندارد بلكه جز غم و اندوه بهره نمى برند، نينديشند. در آغاز براى خود هدفى در نظر بگيرند؛ البته هدفى كه عقلايى باشد؛ يعنى هدفى كه از نظر عقلا، رسيدن به آن با وضعى كه دارند و با محيطى كه در آن زندگى مى كنند، ممكن باشد؛ سپس در راه رسيدن به آن، نقشه بكشند و در پى آن قدم بردارند تا به مقصد برسند؛ چنان چه در جلد اول، در پيدايش استقامت ذكر شد.

سرّ عدم موفقيت بيش تر مردم، همان خوب فكر نكردن و به چيزهاى بى ارزش انديشيدن است.

تغيير اخلاق بدهد؛ يعنى در نواقص اخلاقى خود بينديشد، تا دريابد كه چه چيز در او مورد انتقاد است و چه خلقى در اوست كه موجب دور شدن پيروزى از اوست؛ آيا عصبانيت و تندخويى اوست؟ آيا تكبر اوست، و مانند اين ها، كه پس از مطالعه به نتيجه خواهد رسيد.

تغيير روش؛ اگر پرحرف و هرزه دراى است، آن را ترك كند؛ اگر سبك و جلف است، خود را تغيير دهد؛ اگر بى سواد است، در پى تحصيل دانش شود؛ اگر محيطى كه در آن زندگى مى كند با وى مساعد نيست، از آن محيط خارج شود.

به هر حال امور بسيارى است كه انسان پس از مطالعه بدان پى مى برد كه در عدم موفقيتش تأثير داشته اند.

تنبلى و تن پرورى

از اسرار ديگر عدم موفقيت تنبلى است. تن پرورى و آسايش طلبى در هر كسى يافت شود، او را به قعر چاه مذلت و خوارى سرنگون خواهد نمود. تنبل، حركت ندارد، و همه چيز در سايه حركت پيدا مى شود. جنبش، نخستين قدم پيشرفت است، و سستى نخستين قدم شكست.

روح خستگى ناپذيرى و حركت دائم، در هر كسى باشد، ترقياتش متوقف نخواهد بود. بسيارى از عقب افتادگان اگر قدرى تأمل كنند، پى مى برند كه از تن پرورى و سلامت دوستى، بى بهره نبوده اند.

شاعر ايرانى چه نيكو به زبان عربى سروده است:

حبُّ السَّلامَةِ يَثْني عَزْمَ صاحبِه عَنِ المَعالي وَ يُغْري الْمَرْءَ بِالْكَسِل فَإنْ جَنَحْتَ إلَيْها فَاتَّخِذْ نَفَقا فِي الْأرضِ أوْ سُلَّماً في الْجَوِّ فَاعْتَزِل وَ ذَرْ غَمارَ الْعُلى لِلْمُقْدِمينَ عَلى رُكُوبِها وَاقْتَنِعْ مِنْهُنَّ بالْبَلَل آسايش دوستى عزم را مى شكند، و مرد را به سوى اضمحلال مى كشاند. اگر آسايش را دوست مى دارى، بايد سوراخى در زمين كنده، در آن بروى و يا نردبانى گذارده، به آسمان بشوى و از جامعه كناره گيرى كنى و گرداب هاى عظمت و سربلندى را بگذارى براى كسانى كه براى سوار شدن آن ها همت مى گمارند؛ تو به همان ترشحاتى كه از جانب ايشان مى شود قناعت كن.

اتلاف وقت

ديگر از اسرار عدم موفقيت، بيهوده مصرف كردن وقت است. كسانى هستند كه اغلب اوقات خود را به ديد و بازديد با مردم مى گذرانند و آن را ادب اجتماعى مى پندارند. كسانى بيش تر از مقدار احتياج با هر كس سخن مى گويند و وقت خود را تلف مى كنند.

در مجالس انس و تفريح شركت كردن و يا كتاب هاى بى ارزش و روزنامه هاى بى فايده را خواندن و يا به واسطه مراعات ادب به پرحرفى هاى ديگران گوش دادن، نمونه اى از بيهوده گذرانيدن وقت است.

يك فرد شبانه روز مى آرمد، يا با عده اى از زنان و مردان بلهوس به عيش و عشرت مى پردازد و يا در كارهايى كه نه سود دنيا دارد و نه سود آخرت، وقت خود را تلف مى كند؛ چنين كسى نبايد انتظار داشته باشد در موفقيت، مانند كسى باشد كه شب و روز در پى كار است و اندكى وقت خود را تلف نمى كند.

محصّلى كه وقت خود را به تفريح مى گذراند هرگز در دانش، مانند محصلى كه شب را تا صبح در مطالعات علمى و عميق به سرمى برد، نخواهد بود.

پندار باطل

بعضى از عقب افتادگان چنين مى پندارند كه اگر شايسته اى را نابود كردند، ميدان به دست ايشان خواهد افتاد؛ لذا بر ضد او قدم برمى دارند و به سخن چينى -كه كار بى عرضه ترين مردم است- مى پردازند. اينان به قدرى ترسو هستند كه دليرى عرض اندام كردن را ندارند و به درگوشى صحبت كردن و يا نامه هاى بى امضا نوشتن و به اين سو و آن سو فرستادن و مانند اين كارها، اكتفا مى كنند؛ در صورتى كه اگر شايسته اى از ميدان به در رود، شايسته ديگرى جاى او را خواهد گرفت و نوبت به تنبلان و بى عرضگان نخواهد رسيد.

امير كبير

ميرزا تقى خان امير نظام، وزير بزرگ و باتدبير، از خوان سالارزادگى به بزرگ ترين مقامات عاليه رسيد و كشور بى سروسامان را چنان مرتب كرد، كه از تاريخى ترين مردان جهان به شمار آمد.

نالايقان بى عرضه بر او حسد بردند، و پى در پى از او، نزد شاه جوان سخن چينى كردند و آن قدر كوشيدند تا شاه را به آن مرد بزرگ، بدبين كردند تا دستش به خون آن وزير لايق آغشته گرديد!

چيزى كه به سخن چينان كمك مى كند، خشونتى است كه شايستگان دارند. آن ها چون اعتماد به درستكارى خويش دارند، چاپلوسى نمى كنند، و خدمت گزارى را بهترين راه موفقيت مى دانند. بى عرضه هاى متملق ازين نقطه ضعف استفاده كرده، بر حريف مى تازند؛ لذا كمتر ديده شده است كه گرداگرد متنفذى، جز مردمانى متملق، ديده شود.

آرزوى من

چقدر خوب بود كه صاحبان قدرت و نفوذ، ازين پست فطرتان نالايق، كناره گيرى مى كردند و هر كس كه اظهار فدويت كرد و ضد ديگران جاسوسى نمود، گرد خود راهش نمى دادند.

به جاى حسودان متملق، مردمانى پر كار و شايسته، نگاه مى داشتند، تا لكه ننگى بردامنشان ننشيند و نيك نامى براى آن ها جاويدان گردد.

زهر حسودان متملق بر صاحبان نفوذ، از زهر مار كبرى خطرناك تر است؛ زيرا كبرى يك تن را مسموم مى كند و اينان هم خود آن ها و هم خاندان آن ها و هم نيك نامى آن ها را مسموم مى كنند.

بى لياقتان در تملق قهرمانند؛ زيرا مى خواهند نقص شايستگى خود را، با تملق جبران كنند.

محيط كوچك

سومين عاملى كه در ايجاد حسد تأثير فراوان دارد، كوچكى محيط است. در محيط كوچك، منافع محدود، و بى كار بسيار، و خوش نشين بى شمار است؛ در آن جا تزاحم بقا بر سر چيزهاى بى ارزش، به شدت برقرار است.

كسانى كه در فكر پاكيزه كردن خود هستند و دنبال موفقيت هاى اجتماعى مى باشند، بايد از محيطهاى كوچك بگريزند و به سوى محيطهاى بزرگ قدم بردارند.

مَثَل محيط كوچك، مَثَل جام آبى است كه پنجاه تشنه لب به گردش باشند كه هركدام جام را بردارند، جنگ و ستيز رخ خواهد داد و اگر يكى جام را بنوشد، براى ديگران چيزى نخواهد ماند.

ولى مَثَل محيط بزرگ، مَثَل همان تشنه كامان است كه در كنار رودخانه اى باشند و اگر هر كدام هزاران جام بنوشند، ديگران التفاتى پيدا نخواهند كرد و انزجارى رخ نخواهد داد.

در محيط بزرگ منافع بى شمار است و تزاحم در منافع كمتر رخ مى دهد؛ از اين جهت فرموده اند: «عليكم بالسوادِ الأعظمِ؛ برويد در محيطهاى بزرگ».

شايستگان نبايد در محيطهاى كوچك بمانند؛ زيرا در برابر كوشش بسيار، سود كمى خواهند برد و اضافه بر آن، دشمنان بسيارى پيدا خواهند كرد؛ ولى در محيط بزرگ در برابر همان كوشش، سودهاى بسيار خواهند داشت و دشمنى يافت نخواهد شد.

در محيط بزرگ همه كار دارند و هر كسى در فكر خود مى باشد؛ لذا كسى را به كسى كارى نيست.

دوباره اين جمله طلايى را تكرار مى كنم «عليكم بالسواد الاعظم؛ به محيط بزرگ برويد.»

نگرانى هاى خانوادگى

نگرانى هايى كه در افراد يك خاندان پيدا مى شود در اثر كوچكى محيط است. رقابت هاى جوانان فاميل و دوشيزگان يك خاندان، معلول كوچكى محيط است. حسد برادران و خواهران بر يك ديگر به واسطه ازدياد محبت پدر يا مادر به يكى از آن ها، در محيطهاى كوچك پيدا مى شود.

اختلافاتى كه ميان زنانى كه يك شوهر دارند رخ مى دهد، از اين قبيل است كه هر يك مى خواهند دوستى شوهر را به خود بيش تر جلب كنند و هر كدام موفق شدند، حسد ديگرى برافروخته مى شود.

تهمت به ماريه

وقتى ماريه قبطيه، ابراهيم را براى رسول خدا(ص) آورد، عايشه بر او حسد برد و ابراهيم را از آن حضرت ندانست و او را به كسى كه از مصر به نام مابور، همراه ماريه آمده بود، نسبت داد.

على(ع) مأمور تحقيق و در نهايت كشتن مابور گرديد. مابور گريخت و على از پى او مى دويد. مابور به درختى پناه برد و از آن بالا رفت و از شدت ترس از بالاى درخت سرنگون شد. پيراهنش به درخت گير كرد وبه زمين افتاد و عورتش آشكار شد كه هيچ نشانه مردى نداشت.

ضعف ايمان

عامل چهارم كه اساسى ترين عوامل رشد حسد مى باشد، ضعف ايمان است. بدبختانه اين عامل اگر عمومى و همگانى نباشد، اكثريت قطعى را داراست. تمام زشتكارى هاى حسود، معلول ضعف ايمان مى باشد.

ايمان قوى ريشه حسد را خشك مى كند؛ ايمان نمى گذارد كه كسى بر برادران و خواهران مسلمانش بدخواهى كند؛ مرد باايمان كارش خيرخواهى است و بس.

فرمود: «المؤمنُ لا يحسدُ (6) ؛ كسى كه ايمان دارد حسد نمى برد».

اگر ريشه هاى پنج گانه حسد در كسى جمع شود، ولى قوت ايمان داشته باشد، ريشه ها خشك خواهد شد و بارور نخواهد گرديد. بى ايمان نه تنها درخت حسد را آبيارى مى كند؛ بلكه تمام صفات رذيله را شاداب مى نمايد؛ عامل مؤثر همه فسادها و جنايت ها بى ايمانى است و بس.

در اثر ضعف ايمان مسلمانان است كه حكومت هاى فاسد بر مسلمانان حكومت مى كنند، جنگ هاى داخلى ميان آن ها در اثر ضعف ايمان بوده و هست. آيا سرانجام مسلمانان چه خواهد بود؟

1 شب پنج شنبه پنجم رجب سال 1370 مطابق با بيست و دوم فروردين سال 1330.

2 . زخرف (43) آيه 31.

3 شب پنج شنبه دوازدهم رجب سال 1370 مطابق با بيست و نهم فروردين سال 1330.

4 . انعام (6) آيه 53.

5 شب پنج شنبه نوزدهم رجب سال 1370 مطابق با پنجم ارديبهشت سال 1330.

6 . بحار الأنوار، ج 70، ص 250. در آن جا روايت اين گونه آمده است: «عن أبي عبداللّه(ع): إنَّ المؤمنَ يغبط و لا يَحسد و المنافقَ يحسُد و لا يغبط.»

/ 22