زيان هاى حسود (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

زيان هاى حسود (1)

2. انحطاط و تنزل جامعه

تكرار سخن رسول خدا(ص)

3. از بين بردن هم كارى

راز موفقيت فرنگ

3. فكر غلط

4. اختلال امنيت

5. خوب و خوبان

حسد بر وزيران با تدبير

توارث حسد

توارث

موافقت و مخالفت محيط

تأثير دو عامل

فرضيه ديگر

هاشم و عبد شمس

عبدالمطلب و حرب

محمد(ص) و ابوسفيان

على(ع) و معاويه

حسين(ع) و يزيد

سرايت حسد

شرايط سرايت

عامل سرايت

سرايت از بالا

سرايت از پايين

سرايت از مساوى به مساوى

سرايت به ضميمه توارث

پس از آن كه سخن را در ريشه هاى حسد و عوامل مؤثر در رشد آن پايان داديم، اكنون به شرح شاخه هاى حسد و برهايى كه اين درخت پليد مى دهد، مى پردازيم.

زيان هايى كه در اثر حسد پيدا مى شود، بر دو گونه است: زيان هايى كه به خود حسود مى رسد و زيان هايى كه به اجتماع مى رسد.

زيان هاى حسود بسيار است؛ ولى ما به ذكر زيان هايى كه در درجه اول اهميت قرار دارد، اكتفا مى كنيم.

1. منفور شدن

يكى، منفور شدن و مبغوض گرديدن است؛ حسد، حسود را نزد مردم منفور مى سازد. حسود در جايى كه زيست مى كند، پليدى خود را بروز مى دهد، و مردم آن جا را از خود بيزار مى كند.

منفور شدن حسود، از لوازم طبيعى حسد مى باشد؛ زيرا حسود همه كس را با نيش زهرآلود خود مى گزد و بندگان خدا را مى آزارد. زخم زبان هاى حضورى و بدگويى هاى غيابى، مردم را از وى مى رنجاند.

هر كس مردم را دشمن بدارد، مردم او را دشمن مى دارند؛

چو تير انداختى بر طرف دشمن حذر كن كاندر آماجش نشستى مردم آزارى، عكس العمل دارد؛ كوچك ترين عكس العمل ها، مورد بغض و نفرت مردم قرار گرفتن است.

حسود آرزومند است كه مثلاً به وسيله بدگويى، كسى را بد كند و مورد نفرت قرار دهد؛ ولى خودش منفور مى شود. مى گويند از امثال يونانى است: حسود تيرى را كه به سوى ديگران پرتاب مى كند، به خودش برمى گردد.

فطرت بشر از شرير، بيزار است؛ شرير كسى است كه مى خواهد به ديگران شر برساند و بهترين مصداقش حسود مى باشد.

علماى اخلاق بالاتر از اين را گفته اند؛ آنان مى گويند كه هركس خشنود باشد كه به ديگرى شرى برساند -هرچند كه دشمن باشد- شرير است.

بزرگ ترين موفقيت ها در اثر محبوب شدن نزد مردم به دست مى آيد. خردمندان بشر، بيش تر در اين فكرند كه خود را محبوب كنند و در اين راه نقشه ها مى كشند؛ رنج ها تحمل مى كنند؛ ولى حسود براى منفور شدن خود مى كوشد!

حسود در اثر منفور شدن، پشتيبانى ندارد كه در موقع بدبختى و بى چارگى به كمكش بشتابد و نگذارد كه بيش از اين در بدبختى به سر برد؛ چه برسد كه بخواهد در راه ترقى و تعالى قدم بردارد.

فرمايش امام صادق(ع)

«الحاسدُ مُضِرٌّ بِنفسِهِ قبلَ أنْ يُضِرَّ بالمَحسودِ كَاِبْليس أوْرَثَ بِحَسدِهِ لِنَفْسِهِ اللعنَةَ و لِآدمَ الاجْتِباءَ والهُدى وَالْرَفْعَ الى محلِّ الحقايقِ والاصطفاءِ (2) ؛

حسود پيش از آن كه زيانش به ديگرى برسد، به خود زيان مى رساند؛ مانند شيطان كه در اثر رشك بر آدم(ع)، دورى از رحمت خدا را خريد؛ ولى براى آدم سرافرازى و هدايت و برگزيده شدن از جانب خدا را فراهم كرد.

ابليس، خود را در آتش حسد سوزاند و براى هميشه از رحمت الهى دور شد و به جهنم رهسپار گرديد.

چه نيكو گفت آن كه گفت: «بهره حسود از مجالس مردم، مذمت است و خوارى؛ و از فرشتگان، لعنت است و نفرت؛ و هنگام مرگ، هراس است و سختى؛ و در روز رستاخيز، كيفر است و رسوايى!

2. ناراحتى هميشگى

ديگر از زيان هاى حسود، ناراحتى هميشگى است.

حسود پيوسته در سوز و گداز است و هميشه در اضطراب، اندوهناك است و غمگين، و ساعتى خوش برايش نيست. عقرب حسد، دمى از نيش زدن به قلب حسود خوددارى نمى كند.

گويند از امثال فرانسوى است كه: زنگ آهن را مى خورد، و رشك قلب را!

حسود از ديدن نعمت افراد در عذاب مى افتد و همان طور كه نعمت هاى خدا پايان ندارد، عذاب درونى و آشوب داخلى وى نيز پايان پذير نيست؛ شاعر عرب مى گويد:

إنّى لَأرْحَمُ حاسِدي لِفَرْطِ ما ضَمَّتْ صُدُوُرُهُم مِنَ الْأوْغار نَظَرُوا صَنيعَ اللّهِ بي فَعُيُونُهُم في جَنَّةٍ وَ قُلُوبُهُم في نار من به حسودان خود ترحم مى كنم؛ از بس سينه هايشان پر از آتش كينه است. آنان رفتارهاى خدا را با من مى بينند؛ پس ديده آن ها در بهشت است و دلشان در دوزخ.

شايد آتش به درون راه يافتن، سخت تر از به درون آتش افتادن باشد؛ همان آتش درونى، حسود را وادار مى كند كه خود را به آتش دوزخ بيفكند.

آسايش، شيرين كامى، خوش بودن، مفاهيمى است كه در حسود مصداق ندارد.

رسول خدا(ص) فرمود: «أقَلُّ الْناسِ لَذَةً الحَسُودُ (3) ؛ حسود كم لذت ترين مردم است».

امام صادق(ع) فرمايش جد بزرگوارش را به عبارت ديگرى تفسير مى كند و مى فرمايد: «لا راحةَ لِحسودٍ» (4) و در جاى ديگر مى فرمايد: «وَلا لِحَسُودٍ لَذَّةٌ (5) ؛ آسايشى براى حسود نيست».

حسود ثروتمند و زورمند، كمتر از فقير ناتوان پاكدل، آسايش دارد.

چه بسيارند ثروتمندانى كه بر آسايش فقيران رشك مى برند.

حسود بدبخت در خواب هم ناراحت است؛ زيرا اين بيمارى روحى در خواب هايش نيز اثر مى گذارد.

باز هم امام صادق(ع) مى فرمايد: «لايَطْمَعَنَّ الحَسُودُ في راحَةِ الْقَلَبِ؛ حسود آرزوى آسايش درونى نداشته باشد» آرزو كردن چيزى كه رسيدن به آن محال است، غلط مى باشد.

3. ناتندرستى

ديگر از زيان هاى حسود، بيمارى و ناتندرستى مى باشد.

ناراحتى و پريشانى و اضطراب درونى كم كم حسود را به ناتوانى و ضعف مى كشاند و مزاجش را براى پذيرش امراض آماده مى كند.

حسد، خواب و خوراك را از حسود مى گيرد و به جاى آن، غم وغصه به وى مى دهد. نبودن آن دو، و بودن اين دو در او ايجاد ضعف و ناتوانى مى كند. نداشتن نشاط و تفريح و سرور، بر ناتوانيش مى افزايد؛ پس بيمارى روحى، بيمارى جسمى را مى زايد؛ عقل بيمار، بدن را هم بيمار مى كند.

امير المؤمنين(ع) فرمود: «صَحَةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الحَسَدِ (6) ؛ تندرستى از كمى رشك است».

رشك نمى گذارد، تن سالم بماند؛ رشك مانند خوره از تندرستى مى كاهد و حسود را لاغر اندام و زرد و ضعيف مى نمايد.

باز هم على(ع) مى گويد: «العَجَبُ لِغفْلَةِ الْحُسّادِ عَنْ سَلامَةِ الْاَجْسادِ؛ عجب است كه حسودان بر تندرستى ديگران رشك نمى برند».

اگر حسود بر سلامتى ديگران حسد ورزد، در فكر سلامتى خويش مى افتد و به ناچار در پى درمان بيمارى خود مى شود و آن را مى شناسد و پى مى برد كه رشك است كه او را بدين حال زار انداخته است.

اين رمز كه بر وى گشوده شده بر آن مى شود كه حسدش را چاره كند و تندرستى از دست رفته را باز آورد.

4. تشخيص غلط

ديگر از زيان هاى حسد، خطاى در تشخيص است. حسود نمى تواند ادراك صحيح داشته باشد؛ چشم انديشه اش كور و گوش فكرش كر است. حسود نمى تواند، هر چيزى را همان طور كه هست، تشخيص دهد؛ چنان كه از تشخيص زيبايى ها و محاسن ديگران عاجز است.

از تشخيص زشتى هاى كردار خود نيز ناتوان است و رفتار جسمانى خود را پسنديده مى پندارد.

ناتوانى جسمانى و بيمارى روحى در عقل تأثير مى كند و نمى تواند نيك را از بد بشناسد؛ پس حسود دو مانع براى تشخيص صحيح دارد:

يكى بيمارى روحى -كه آن را بيمارى عقل بايد نام گذاشت- ديگر، بيمارى بدنى؛ زيرا مى گويند «عقل سالم در بدن سالم است». اين دو با هم تأثير و تأثر دارند: عقل بيمار، بدن را بيمار مى كند و بدن بيمار، عقل را.

از اين رو نمى تواند تشخيص سود و زيان و صلاح و فساد خود را بدهد و راه سعادت و خوشبختى خود را نمى شناسد.

ناراحتى و بيمارى، قدرت انديشيدن و فكر كردن را از وى سلب مى كند.

گاو نُه من شير

گاوى است افسانه اى كه روزانه نُه من شير مى دهد ولى پس از آن شيرها را با لگد مى ريزد.

اين خود يكى از ويژگى هاى حسود است كه اگر خدمات شايانى به كسى بكند كه قابل تقدير باشد و نيكى هايى از او به مردم سر بزند كه ارزش قدردانى و پاداش داشته باشد، حسدتمام آن ها را بى اثر مى كند و ارزش آن ها را مى برد.

رفتار حسود، خدمات او را از خاطرها محو مى كند؛ اگر هزاران نيكى به كسى كرده باشد، هنگامى كه به وى حسد مى ورزد، همه فراموش مى شود؛ بلكه سزاى نيكى هاى خود را بدى مى بيند.

وه چه خوش فرمود: «الحَسَدُ يَأكُل الحَسَناتِ كَما تَأكُلُ النار الْحَطَبَ» (7) .

اگر مراد از حسنه نيكى باشد، ترجمه اش چنين است: رشك، نيكى هاى حسود را از ميان مى برد، هم چنان كه آتش هيزم را مى خورد.

نتيجه عصبانيت

گفتيم حسد، حسود را تندخو و عصبانى مى كند.

شما اگر به كسى هر خدمتى كرده باشيد به طورى كه وجدانش او را وظيفه مند كند كه مادام العمر خود را رهين احسان و نيكوكارى شما بداند، وقتى كه يك بار با وى تندخويى كرديد و عصبانى شديد -هرچند عصبانيت شما به حق باشد- تمام آثار نيكى شما از دلش بيرون مى رود.

اگر ديديد كه دوباره به سراغ شما آمد، يقين بدانيد كه از روى قدردانى نيامده است؛ بلكه هنوز از شما انتظاراتى دارد؛ پس هيچ كس از حسود عصبانى، امتنان ندارد و خدماتش نزد همه بى ارزش مى باشد.

همسر حسود از وى امتنانى ندارد؛ برادرش از او افسرده مى باشد؛ فرزندش خود را مرهون احسان او نمى بيند؛ پدر و مادرش از او خشنود نيستند؛ كسانش از او رنجيده مى باشند؛ دوستانش با او يك رنگ نخواهند بود؛ كسى در بلا و سختى از او دستگيرى نمى كند و به دادش نمى رسد؛ همه مى گويند «سزاوار همين بود»؛ پس بيچاره تر از حسود كسى نيست و بدبخت تر از او يافت نشود.

5. عبادت هاى حسود

ديگر از زيان هاى حسود، خرابى عبادت هاى اوست.

حسد، عبادت هايى را كه حسود به جاى آورده و شايسته پاداش الهى گرديده است، خراب مى كند؛ شايد مراد از حسنات در روايت بالا، ثوابى باشد كه خدا به پاداش كردارهاى نيك مى دهد.

همان طور كه حسنات، سيئات را از ميان مى برد، حسد -كه پليدى درونى است- حسنات را مى خورد.

حسود اگر شب ها را به زنده دارى بگذارند و روزها را روزه بگيرد، اگر حسدش سركوب نشده باشد، معلوم نيست كه سودى نصيبش شود و به درجات عاليه اى در بهشت برسد.

زشت كارى هاى حسود كه همه برخلاف فرمان الهى است، او را بنده اى گناه كار كرده است. چه گناهى از اين بالاتر است كه انسان آسايش برادر مسلمانش را دشمن بدارد و در پى نابود كردن آن برآيد؛ بدون آن كه آسايش او زيانى براى او داشته باشد؟

از رسول خدا(ص) نقل شده است كه فرمود: «به كسى كه جان محمد(ص) در دست اوست سوگند، شما به بهشت نخواهيد رفت تا ايمان بياوريد و ايمان نخواهيد آورد تا يك ديگر را دوست بداريد؛ آيا بگويم چه چيزى اين دوستى را ايجاد مى كند؟ سلام را در ميان خود رواج دهيد».

سلام، شعار اسلامى و نشانه دوستى است و موجد برقرارى صلح و صفا ميان مسلمانان است. آرى پيغمبر اسلام(ص)، موجد صلح است؛ ولى نه تنها صلح ظاهرى؛ بلكه صلح اساسى كه صلح دل هاست.

حسود خواهان جنگ و قتل و غارت و يغماگرى است.

حسود نبايد انتظار ثوابى داشته باشد؛ شايد ثواب هاى او را به كسانى كه از وى رنج ديده اند، بدهند؛ پس زحمت را او خواهد كشيد و نتيجه از آن ديگران خواهد بود؛ رنج انجام دادن را او برده است؛ ولى گنج ثوابش، نصيب ديگرى مى باشد! پس حسود در دنيا و آخرت روسياه است.

«خَسِرَ الدُّنْيا وَ الاخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الخُسْرانُ المُبينُ» (8) .

6. بردن فضايل

ديگر از زيان هاى حسد، نابود كردن فضايل اخلاقى است.

حسد روح نورانى را تاريك و ظلمانى مى كند و صفات عاليه و كمالات نفسانيه را مى گيرد و در برابر، اضداد آن ها را مى دهد. وه كه چه معامله ننگينى!

گر كنى با بى حسد مكر و حسد، زان حسد دل را سياهى ها رسد ولى من از يك جهت با ملاى روم، مخالفم؛ زيرا معتقدم كه اگر كسى بر حسود هم حسد بورزد، باز دلش را سياهى هايى مى رسد؛ حسد بر هر كس و بر هر چيز باشد، سپيدى ها را مى برد و به جاى آن نقاط سياهى در دل مى گذارد.

احتمال سومى كه در معنى حسنات مى رود، همين است كه حسد، صفات نيك و فضايل اخلاقى را مى خورد؛ چنان كه آتش هيزم را مى خورد.

انسانيت انسان به داشتن فضايل اخلاقى است؛ هر چه فضايل اخلاقى كامل تر و بيش تر گردد، انسانيت كامل تر مى گردد و هرچه فضايل كمتر شود، انسانيت كمتر مى گردد؛ پس حسد انسانيت را از حسودمى گيرد و او را در زمره درندگان و گزندگان زهردار، قرار مى دهد.

7. كوتاهى عمر

ديگر از زيان هاى حسود، كوتاهى عمر است. حسود از دو نظر عمرش كوتاه مى شود: يكى اين كه ابتلاى به بيمارى ها ناتوانش مى كند، و او را براى پذيرايى هيولاى مرگ، آماده مى سازد؛ هر كس كه نيروى مقاومت بدنش در اثر بيمارى ها كاهش يابد، در برابر ميكرب هاى خطرناك توانايى دفاعيش بسيار ناچيز خواهد بود.

افسردگى درونى موجب تقويت مرض و تضعيف مزاج مى شود؛ موقعى كه چنگال هاى امراض خطرناك بر پيكرش بند شود، رهايى از آن ها بسيار دشوار مى شود، و روزبه روز بر فشار مرض مى افزايد تا سرانجام او را به مرگ مى كشاند.

شاعر عرب چه نيكو سرود:

اِصْبِرْ عَلى حَسَدِ الْحَسُودِ فإنّ صَبْرَكَ قاتِلُه كَالنارِتَأ كُلُ نَفسَها إنْ لَمْ تَجِدْ ما تأكُلُه در برابر حسد حسود، پايدارى كن؛ چون پايدارى تو كشنده اوست؛ مانند آتش كه هنگامى كه چيزى را نيافت، خودش را مى خورد؛ ولى به نظر من حسد از آتش سوزنده تر است؛ چون در همان موقع كه ديگرى را مى سوزاند؛ خود حسود را هم مى سوزاند؛ بلكه سوزندگى اش در ديگران است؛ زيرا در برابر زيان هايى كه به ديگران وارد كرده است، آن ها هم آرام نمى نشينند و مزدش را كف دستش مى گذارند.

حسود چوب هر دو سر طلايى است؛ هم از دست خود زيان مى بيند، هم از دست ديگران؛ هم از خويش مى كشد، هم از بيگانه؛ هم از دوست مى چشد، هم از دشمن.

تمام اين عوامل در تسريع مرگ او كمك مى كند و وى را ناكام و دل آزرده، از اين جهان مى برد.

اگر بگوييم حسد براى حسود، دو مرگ به ارمغان مى آورد، راه دورى نرفته ايم: يكى مرگ تدريجى است كه حسود هميشه مى ميرد و زنده مى شود و جان كندن و سوختن را عمر حساب مى كند؛ از امثال انگليسى است: از رشك فقط يك نتيجه عايد حسود مى شود و آن از بين رفتن تدريجى است.

مرگ دوم براى حسود، مرگ دفعى است كه مرگ تدريجى آن را تسريع مى كند.

دومين علتى كه موجب كوتاهى عمر حسود مى شود، اثر وضعى كردارهاى زشت و رفتارهاى شوم و بدكارى هاى اوست.

بندگان خدا را بى جهت آزردن و دل هاى آنان را با تيرهاى آتشين سوزانيدن و نعمت و آسايش را از آنان بريدن و زخم زبان برايشان روا داشتن و آن ها را در وقت بيچارگى شماتت كردن و مردمى را از حقّ حيات محروم كردن و اعراض مسلمانان را بر باد دادن، هر كدام به تنهايى موجب كوتاهى عمر است؛ چه برسد به كسى كه همه اين جهات در وى جمع باشد.

دست انتقام خدايى، حسود را آسوده نمى گذارد و به گور سياهش خواهد انداخت.

حسد بر امام هفتم(ع)

محمد بن اسماعيل بر عموى خود -امام هفتم، موسى بن جعفر(ع)- حسد مى ورزيد و آرزومند بود كه خود امام باشد. هنگامى كه عزم بغداد مى كند، با عموى ديگر خود -على بن جعفر- به حضور امام شرف ياب مى گردد.

محمد عرض مى كند: اگر سفارشى داريد بفرماييد. آن حضرت مى فرمايد: اى پسر برادر! از خدا بترس و دستت را به خون من آلوده مكن.

محمد مى گويد: هركس بر تو هر بدى بخواهد، خدا با او چنان كند؛ و آن گاه پرسش خود را تكرار مى كند.

حضرت موسى بن جعفر(ع) همان جواب را تكرار مى كند. محمد نيز نفرين خود را تكرار مى كند. براى بار سوم، محمد مى گويد: چون عزم بغداد دارم اگر سفارشى داريد بفرماييد. آن حضرت مى فرمايد كودكان مرا يتيم مكن. محمد نفرين خود را تكرار مى كند.

سپس از حضور امام مرخص مى شود. امام برادر خود -على بن جعفر- را به درون خانه مى برد و به وى كيسه اى را كه در آن صد دينار طلا بود، مى دهد و مى گويد: اين را به محمد بده تا كمك سفرش باشد؛ پس دومين كيسه را كه به همان مقدار داراى طلا بود، به برادر مى دهد و مى گويد: بده به محمد. سومين كيسه را نيز به على مى دهد كه به محمد بدهد. در دفعه چهارم، امام هفتم كيسه اى را مى آورد كه در آن سه هزار درهم بود و به على مى فرمايد: اين را هم بده به محمد. على خدمت برادر عرض مى كند: شما كه مى دانيد محمد درباره شما سوءِنظر دارد؛ چرا با او اين همه محبت مى فرماييد؟ امام مى فرمايد: من با او نيكى مى كنم هرچند او خويشى را ببُرد.

محمد وارد بغداد مى شود. هارون را ملاقات مى كند و او را بر دشمنى موسى بن جعفر(ع) مى انگيزد و مى گويد:

ما يك كشور و دو خليفه نديده ايم؛ شما در اين جا خليفه هستيد يا موسى بن جعفر در مدينه؟ مردم از نقاط مختلف براى او پول مى آورند؛ زيرا او را خليفه رسول خدا(ص) مى دانند.

هارون از اين چاپلوسى خوشش مى آيد و امر مى كند كه صدهزار درهم به محمد بدهند.

خدا به گفتار محمد، در آغاز و كردارش در انجام ناظر بود.

محمد از پيش هارون بيرون آمد و به دردى مبتلا شد و پس از مدتى كوتاه مرد و از گرفتن درهم ها محروم گرديد و نفرينش گريبان خودش را گرفت و در آن جهان هم عذاب الهى را چشيده و مى چشد و كشيده و مى كشد.

نتايج حسد

اگر حسود داراى حسن خلق باشد، حسد، بدخلقش مى كند؛ ديگر نمى تواند با روى گشاده با كسى روبه رو شود. به ويژه اگر در حسدش به شكست مبتلا شود -چنان چه اغلب حسودان مى شوند- ديگر بدتر از بدتر شده است و هميشه اخمو و ترش روى و گزنده خواهد بود.

كسى كه يك روى و يك رنگ باشد، حسد وى را دوروى و دورنگ خواهد كرد؛ زيرا مجبور است كه براى غافل گير كردن، روش دوستى پيش گيرد تا ناگهان ضربت خود را فرود آورد. از اين رو، دلش و زبانش دوگانه، و باطن و ظاهرش دورنگ مى شود.

حسد، لئامت مى آورد. لئامت، خوددارى از نيكى كردن به مردم است؛ اين درصورتى است كه حسد از بخل برنخاسته باشد؛ اگر از بخل برخاسته باشد، تحصيل حاصل خواهد بود. حسد، فداكارى را مى برد و به جاى آن خودپسندى مى آورد؛ زيرا فداكارى كردن، مستلزم سود بردن ديگران است و حسود را ازين نمد، كلاهى نيست. حسد، آدم را قاتل و جنايت كار بار مى آورد؛ زيرا يكى از طرق رسيدن به مقصد براى حسود، قتل نفس است؛ حسد، نمك به حرامى مى آورد و صفت قدردانى را از آدم مى گيرد و كارى مى كند كه به ولى نعمت خود خيانت كند و بزرگوارى هايى كه از او ديده است، ناديده انگارد؛ حسد انسان را دروغ گو كرده، حسود را نزد خدا و خلق رسوا مى سازد.

داستانى از قرآن

مردى از خوبان و دانشوران بنى اسرائيل، زنى را خواستگارى كرد. زن، با اين كه خواستگاران بسيارى داشت؛ ولى به خواستگارى آن مرد نيك، جواب مثبت داد. عموزاده آن مرد -كه او هم در زمره خواستگاران بود- بر آن مرد رشك برد و پنهانى وى را كشت و نعش او را نزد حضرت موسى(ع) آورد و قاتل را خواستار شد.

كسى از قاتل اطلاعى نداشت و هر چه بيش تر جستند، كمتر يافتند.

از جانب خدا فرمان رسيد كه اگر گاوى را بكشند و قطعه اى از آن را بر پيكر مقتول بزنند او زنده خواهد شد و قاتل خود را نشان خواهد داد.

يهوديان، بهانه گيرى كردند و خصوصيات گاو را خواستار شدند. خصوصيات آن نيز از طرف خدا بيان شد. ديگرباره رنگ گاو را جويا شدند؛ رنگ گاو نيز از طرف خداى بيان شد. در آخر گاو را كشتند و به دستور عمل كردند. مقتول زنده گرديد و قاتل خود را نشان داد و حسود جنايت كار دروغ گو رسوا شد.

حسود كه ضربت مى زند، بايد ضربتى نوش كند

در كتاب اعلام الناس آمده است: «وقتى ابن ابى ليلى قاضى، نزد منصور -پادشاه عباسى- شد، منصور گفت: نزد قضات داستان هاى جالبى مى آورند؛ از آن ها داستانى براى من بازگو. ابن ابى ليلى گفت: روزى پيرزنى گوژپشت نزد من آمد و مرا سوگند داد كه حقش را بگيرم و در برابر خصم تقويتش كنم. پرسيدم: خصم تو كيست؟ گفت: دختر برادرم. وى احضار شد؛ زنى بود بسيار زيبا كه گمان ندارم جز در بهشت، مانندش يافت شود. وى داستان خود و عمه اش را چنين حكايت كرد: پدرم از دنيا رفت و من كودكى يتيم بودم و در دامان اين عمه بزرگ شدم و عمه ام مرا نيكو تربيت كرد؛ سپس با رضايت خودم مرا به زرگرى تزويج كرد. من و شوهرم بسيار خوش بوديم و يك ديگر را بى نهايت دوست مى داشتيم. عمه ام بر اين زندگى خوش من حسد برد و دخترش را آراست و به چشم شوهرم جلوه داد، تا شوهرم خواستار او شد. عمه ام خواستگارى وى را پذيرفت مشروط بر آن كه اختيار من به دست او باشد. شوهرم قبول كرد و عمه ام مرا طلاق داد و من از منزل شوهرم بيرون رفتم. در اين وقت شوهر عمه ام در سفر بود. وقتى كه از سفر بازگشت، نزد من آمد تا مرا تسليت گويد. من هم خود را آراستم و نزد او جلوه دادم. او مرا خواست و از من تقاضاى ازدواج كرد. من هم پذيرفتم، مشروط بر آن كه اختيار عمه ام دست من باشد، او قبول كرد و ما ازدواج كرديم و عمه ام را طلاق دادم. روزگارى با هم گذرانديم تا از اين جهان رخت بربست؛ پس از گذشتن عده وفات، شوهر سابقم نزد من آمد و من هم خود را آراستم و زيبايى خود را بدو نمودم. هنگامى كه مرا ديد، گفت: تو مى دانى كه عزيزترين مردم نزد من بودى؛ اكنون مى خواهم زندگى را نو كنيم و از سر بگيريم. من بدين شرط كه اختيار دختر عمه ام دست من باشد، پذيرفتم و با شوهر پيشينم ازدواج كردم و دخترعمه ام را طلاق دادم. اكنون آيا من گناهى دارم و جز تلافى، به عمه ام ظلمى كرده ام؟

23

زيان هاى اجتماعى حسد (9)

1. جلوگيرى از ترقى

يكى از زيان هاى اجتماعى حسد، مانع شدن از ترقى جامعه است.

حسد در هر جامعه اى يافت شود، نمى گذارد آن جامعه به سير خود در راه ترقى ادامه دهد و سير تكاملى جمعيت را از مسير اصلى خود منحرف مى كند.

رشد و ترقى هر جامعه، به وجود افراد شايسته بستگى دارد؛ هرچه افراد شايسته يك جامعه بيش تر شود، رشد آن بيش تر خواهد بود.

در هر جامعه اگر قدرت در دست شايستگان باشد، با سرعتى نا محدود در راه تكامل قدم برمى دارد و دقيقه به دقيقه به ذروه اعتلا نزديك مى شود. چنان چه حسد در يك جامعه راه يابد، حسودان نخواهند گذاشت افراد شايسته، قدرتى پيدا كنند و به جامعه خدمتى نمايند؛ حسودان خار راه شايستگان خواهند بود.

زمامداران آن جامعه، بر هم حسد مى ورزند و در زمين زدن و نابود كردن يك ديگر مى كوشند. زيان اين زد و خورد شخصى، در درجه اول به خود آن ها مى رسد و در درجه دوم به جامعه.

در هر جامعه اى كه زمامداران آن گرم زد و خورد باشند، ديگران مى آيند و زر را مى زنند و مى برند؛ يا در ميان آنان كسانى يافت مى شوند كه زر را دو دستى به ديگران تقديم مى كنند.

دوستى و صفا ميان افراد يك اجتماع و نظر اغماض به لغزش هاى يك ديگر و كوشش افراد در رفع نقائص هم و داشتن نظر خوش بينى به يك ديگر و نبودن سوءظن در ميان آن ها، موجب رشد و ترقى هر اجتماعى مى شود.

اگر در هر اجتماعى حسد حكومت كند، شايستگى ها را مى برد و افراد چنين جامعه اى پيوسته در تفحص و جست و جو، كه از يك ديگر نقطه ضعفى بگيرند، و برهم بتازند.

علت اساسى عدم رشد جامعه مسلمانان، همين است. سال هاست كه مسلمانان از بدبختى خود دم مى زنند و مى گويند كه به انحطاط جامعه خود پى برده ايم؛ ولى تا كنون رشد حقيقى نصيب آنان نگرديده است.

از هر گوشه اى از كشورهاى اسلامى، فرياد اصلاحات بلند است؛ ولى تا كنون كمتر يك اقدام عملى ديده شده است. پس علت عقب ماندگى چيست؟

اگر بگوييم علت، حسدى است كه در ميان مسلمانان برقرار است، دور نرفته ايم.

حسد نمى گذارد كه مسلمانان يك دل و يك زبان به سر برند و براى يك ديگر بال باشند؛ بلكه آنان را وبال هم قرار داده است.

اگر مسلمانان حسد را از خود دور كنند و در پى درمان دردهاى خود برآيند و نقاط ضعف يك ديگر را جبران كنند، از لغزش هاى برادران خود چشم پوشى نمايند؛ برادرى و مساوات را درباره هم روا بدارند؛ از پيشرفت ها و آسايش هاى يك ديگر خوشوقت گردند؛ بيگانگان را بر خويش ترجيح ندهند؛ در حفظ نواميس اسلام بكوشند؛ هر كدام به تنهايى تصميم بگيرند كه خود را آراسته و پيراسته كنند؛ و نگويند با يك گل بهار نمى شود و با پيراسته شدن يك تن -چون من- جامعه اصلاح نمى گردد. زيرا از يك گل، يك گل، يك گل، بهار مى شود، و جامعه از پيراسته شدن اين و آراسته گرديدن آن اصلاح مى گردد. و از خداى متعال بخواهند كه آن ها را در اين مقصود مقدس راهنمايى و يارى كند، بى گمان زمانى نمى گذرد كه جامعه مسلمانان مترقى ترين جوامع بشرى مى شود.

2. انحطاط و تنزل جامعه

دومين زيان اجتماعى حسد، انحطاط جامعه مترقى است.

رشك، جامعه مترقى را در پرتگاه زوال و نيستى قرار مى دهد. جامعه مترقى كدام است؟

جامعه مترقى و رشيد آن است كه از لحاظ دانش و فرهنگ و اخلاق و تدبير، غنى باشد و در اين چيزها دست احتياج به ديگران دراز نكند؛ بلكه ديگران، در علوم و معارف و اخلاق و فكر، به او نيازمند باشند.

هنگامى كه حسد در جامعه اى راه يافت، پليدى جايگزين خيرخواهى و پاك دامنى مى شود؛ هدف هاى فردى، آتش فتنه را روشن كرده، جانشين هدف هاى اجتماعى مى گردد.

اگر تك تك افراد جامعه بگويند كه چرا من رنج ببرم و ديگران سودش را؛ من بايد كارى كنم كه خودم همه سود آن را ببرم؛ مرا به ديگران چه كار؛ اين وقت است كه اركان جامعه متزلزل شده، ساعت به ساعت به سقوط نزديك مى گردد و از اوج ارتقا به حضيض نابودى سقوط مى كند.

جامعه هاى مترقى بسيارى بودند كه در عصر خود مقام اول را داشتند؛ ولى فساد اخلاق در آن ها رخنه كرد و رهسپار ديار نيستى شدند؛ چه حكومت هاى بزرگ و مقتدرى در جهان بودند كه در اثر اختلافات داخلى و ملوك الطوايفى -كه بيش تر از حسد ريشه مى گرفت- به نابودى و شومى افتادند.

چرا حكومت اسلامى در اندلس نابود گرديد؟ چرا حكومت فاطمى در مصر منقرض شد؟ چرا در عصر ما، استقلال حقيقى اغلب ملت هاى اسلامى، دستخوش طوفان شد؟ آيا جز در اثر فساد اخلاق بوده است؟

تكرار سخن رسول خدا(ص)

«ألا أنّه قَد دَبَّ إلَيْكُمْ داءُِ الْأُمَمِ مِنْ قَبلِكُمْ وَهُوَ الْحَسدُ، لَيْسَ بِحالقِ الشَّعْرِ لكِنَّهُ حالِقُ الدينِ؛ (10) اى مسلمانان آگاه باشيد، همان بيمارى كه ملل پيش از شما را نابود كرد، به سوى شما روى آورده است؛ آن بيمارى حسد است كه موى را نمى زدايد؛ بلكه ايمان را مى برد».

جامعه اى كه مسلمانان داشتند، جامعه اى عالى و پيشرو بود؛ زيرا بنيان آن به دست رسول خدا(ص) افكنده شده بود؛ ولى حسد نگذاشت آن چه را كه رسول خدا(ص) فرموده بود، عمل كنند؛ بلكه آن چه را كه خود خواستند، كردند. اگر نقشه رسول خدا(ص) اجرا مى شد، در اندك زمانى، جهان به تصرف سپاهيان اسلام در مى آمد؛ ولى چون نقشه حضرتش را بر هم زدند، بيش از نيمه جهان به دستشان نيفتاد، و فتوحات اسلام بيش تر از سى سال ادامه پيدا نكرد؛ آن هم پس از چند قرن، از كفشان رفت.

حسد ايمان را از قلب مسلمانان زدود، ايمان كه رفت همه چيز رفت؛ زيرا آن چه آمده بود بر اثر ايمان آمده بود؛ علت كه برود، معلول به دنبالش خواهد رفت.

بار پروردگارا ! به لطف و كرمت سوگند، دوباره روح ايمان را در كالبدهاى مرده ما مسلمانان، زنده فرماى.

بار خدايا ! هر چه ما از بى ايمانى كشيده ايم بس است؛ لطفى فرما و نظر مرحمتى بيفكن؛ هرچند ما مقصريم، ولى تو درياى رحمتى؛ بار الها ! بر ما مگير و از خطاهاى ما در گذر.

3. از بين بردن هم كارى

سومين زيان اجتماعى حسد آن است كه همكارى را از ميان مردم مى برد و حس تعاون را مى كشد؛ كسى به كمك ديگرى بر نمى خيزد.

اين موضوع نيز يكى از بزرگ ترين زيان هاى اجتماعى است؛ زيرا موفقيت هر جامعه، بستگى به مقدار همكارى افراد آن با يك ديگر دارد؛ بلكه جامعه تشكيل نمى شود، مگر به وسيله وحدت و همكارى افراد.

جامعه اى كه افراد آن هم آهنگى نداشته باشند، جامعه نيست؛ بلكه افرادى هستند متشتت؛ زيرا وقتى به آن جامعه گفته مى شود، كه يگانگى داشته باشند؛ وقتى وحدت نباشد، جامعه نخواهد بود. وحدت افراد جامعه، عبارت از همكارى افراد آن در راه يك مقصود مى باشد؛ پس هر جامعه اى كه بخواهد پابرجا باشد، همكارى لازم دارد؛ جامعه دينى، همكارى در اجراى مقاصد دينى را لازم دارد؛ جامعه علمى و فرهنگى، همكارى علمى و فرهنگى لازم دارد؛ جامعه ارتشى، همكارى ارتشى لازم دارد و بدون همكارى هيچ جامعه اى وجود پيدا نمى كند.

پيكر انسان اعضاى گوناگون دارد؛ چون آن ها با هم يگانه هستند، انسانى يگانه تشكيل مى شود. اعضاى هر جامعه اى نيز بايد چنين كنند؛ يكى كار چشم را انجام دهد؛ يكى كار گوش را انجام دهد؛ يكى كار دست را انجام دهد و هم چنين هر كدام از اعضا، كارى انجام دهند و بارى از دوش بردارند و احتياجى از احتياجات را تأمين كنند؛ همه به دنبال يك كار نروند؛ بلكه هر كس فكر كند كه چه كارى از او ساخته است، يا كدام يك از كارهاى جامعه بر زمين مانده است، به سراغ انجام دادنش برود.

ولى حسد نمى گذارد همكارى برقرار شود؛ يكى دست بى پا مى شود؛ ديگرى زبان بى چشم و گوش؛ بلكه همه مى خواهند قلب جامعه باشند و وظيفه مغز را انجام دهند؛ ولى مغز بى دست و پا، و قلب بى چشم و گوش چه سودى دارد؟ آيا مغز بدون ساير اعضا و جوارح مى تواند زيست كند؟

آيا روح همكارى در ميان ما ايجاد نشده است؟ يا خودخواهى و حسد نمى گذارد كه همه با هم قدم برداريم؟ دو مطلب را بر اين سخن گواه مى آوريم:

اگر به مؤسسات تجارتى در بازار نظرى بيندازيد مى بينيد در ميان هر صدى نودوپنج آن ها به تنهايى كار مى كند؛ نسبت تجارت هاى انفرادى به تجارت هاى گروهى، نسبت ده به يك است.

در صورتى كه اگر يك نفر، انفرادى كار كند، صد تومان سود مى برد؛ ولى در صورت گروهى كار كردن، هر كدام هزار تومان مى برند.

هزاران قنات مخروبه و مزارع ويران در كشور ما موجود است، كه علت ويرانى آن ها، اشتراك ميان چند نفر مى باشد؛ گاه يكى از شركا عمداً در ويرانى مى كوشد تا سهم ديگران را بخرد.

راز موفقيت فرنگ

اين نقص، يعنى همكارى نداشتن با يك ديگر، شايد منحصر به ما مشرق زمينيان باشد؛ زيرا در مغرب زمينيان اثرى از آن سراغ ندارم.

اگر به مؤسسات تجارتى آن ها نظر اندازيم، كمتر مؤسسه اى را پيدا مى كنيم كه يك نفرى و به سرمايه يك تن اداره شود؛ بلكه اغلب كمپانى و چند نفرى كار مى كنند.

غربيان به اين راز موفقيت پى برده اند كه سود و موفقيت در همكارى است و يك دست صدا ندارد.

آيا آنان از آغاز چنين بوده اند يا اخيراً چنين شده اند؟

ولى ما مسلمانان با آن كه پايه دين ما روى همكارى گذاشته شده است، از آن غافليم و به هيچ وجه هم آهنگى و تعاون در ميان ما نيست.

3. فكر غلط

گذشته از آن كه افكار گوناگون، مانع از همكارى ميان ماست، هر كدام از مسلمانان جورى فكر مى كنند كه ديگران نمى پسندند و بايد گفت، ما انواع متعدد هستيم، نه افراد متعدد.

هر كسى فكر مى كند كه چرا من بكوشم، و ديگران سودش را ببرند؛ ولى اين حساب را نمى كند كه خودش نيز از كوشش ديگران بهره مند است.

بر فرض كه نتيجه كوشش شخصى او از نتيجه عمل هر فرد بيش تر باشد؛ ولى مجموع نتايج كوشش ديگران كه به وى مى رسد، به مراتب بيش از مقدارى است كه او به همكاران خود داده است.

حسود چشم تنگ، آن را مى بيند، ولى اين را نمى بيند.

هر دولتى كه سر كار مى آيد، برنامه اى تازه مى آورد، و بنيادى را كه از دولت هاى

سابق به جاى مانده است، بر باد مى دهد.

نمايندگانى كه براى مجلس انتخاب مى شوند، از آغاز تا انجام دوره نمايندگى، در چند فراكسيون شركت مى كنند و در عين حال شايد بيش تر اوقات منفرد باشند.

دولت به خواسته هاى ملت توجه نمى كند، ملت با دولت همكارى نمى كند؛ دولتى كه بر طبق تمايل ملت قدم بردارد، كمتر تا كنون زمام امر را به دست گرفته است.

از موقعى كه پادشاه گذشته از اين كشور رفته است، هزاران حزب تأسيس شده و منحل گرديده است؛ چرا؟ زيرا هر كه حزبى تشكيل داده يا وارد حزبى شده است هدف، خودش بوده است و به ديگران كارى نداشته است. او مى خواست كه حزب، زير سايه او زندگى كند، نه او زير سايه حزب.

اگر مقاصد چنين كسى به وسيله حزب تأمين شود، ديگر به حزب كارى ندارد، و اگر حزب نتواند آن چه را كه او مى خواست به وى بدهد، باز هم به حزب كارى ندارد.

هر كه را كه بنگرى، جز خودش را شايسته نخست وزيرى نمى داند يا مى خواهد نماينده مجلس شود؛ چون اين دومقام مى تواند در هر كارى دخالت كند.

همه مى گويند كه اگر به حرف من گوش بدهند، مملكت اصلاح مى شود؛ ولى اينان هنوز تشخيص نداده اند كه در زير سايه همكارى، بهتر از تنهايى مى توان بهره برد.

اقدام هاى عمومى، همه كس را به تأييد انسان وا مى دارد؛ ولى اقدام هاى شخصى چنين نيست؛ بلكه ديگران را به مخالفت وادار مى كند.

4. اختلال امنيت

حسد، امنيت اجتماعى را بر هم مى زند، و نظام را مختل مى كند، ترور و آدم كشى را رواج مى دهد؛ غارت و يغماگرى، برقرار مى سازد و بالاخره حكومت قلدرى را ايجاد مى كند.

هنگامى كه اعتماد افراد به يك ديگر از ميان رفت و سوءظن جانشين آن گرديد، هر كس خار راه و مانع موفقيت ديگرى مى شود. اين حالت كم كم رو به فزونى مى نهد و خيانت رواج مى گيرد و امنيت اجتماعى از جان و مال مردم رخت برمى بندد.

همه خود را در خطر مى بينند، دستگاه حاكمه -كه بايد حافظ حقوق مردم باشد- به تعدى و رشوه خوارى مى پردازد، و مزاحمين خود را به زندان مى افكند و يا اعدام و تبعيد مى كند.

فقرا و بى چارگان در آتش مذلت مى سوزند؛ روز به روز در دل هايشان دشمنى با ثروتمندان افزوده مى گردد؛ سرمايه داران چون بر مال خود ايمنى ندارند، سرمايه خويش را به كار نمى اندازند؛ بلكه آن را از كشور خارج كرده، به عقيده خود به محيط امنى منتقل مى كنند! رشوه خوارى و توصيه بازى در دستگاه قضايى و ادارى رخنه مى كند؛ فقر عمومى و فقر علمى -كه معلول فقر اخلاقى است- بر كشور حكومت مى كند و راه براى ايجاد ديكتاتورى سرخ يا سياه باز مى شود.

5. خوب و خوبان

پنجمين زيان اجتماعى حسد آن است كه نيكوكاران را از نيكوكارى باز مى دارد و خدمت گزاران را از ميان مى برد؛ جامعه را فاقد مردمى شايسته و مؤسسات خيريه و يادگارهاى نيك و امور عام المنفعه مى نمايد؛ شايد مراد از حسنه در روايت (الحَسَدُ يَأْكُلُ الْحَسَناتِ...) اين معنى باشد؛ يعنى مردمان درست كار و كاردان و نيكوكار؛ چنان كه مى گويند «فلانٌ مِنْ حَسَناتِ الْدَهْرِ» يا مقصود يادگار نيك و مؤسسات خيريه و به طور كلى كارهايى كه مردم از آن ها آسايشى ببينند، باشد.

به هر حال هر يك از احتمالات پنج گانه باشد، مؤيد مقصود خواهد بود و شايد همه آن ها مراد باشند.

عجب اين جاست كه اگر نيكوكارى، قدم خيرى بردارد، بيمارستانى بسازد؛ پرورشگاهى تأسيس كند؛ مسجدى بنا كند؛ شهرى را لوله كشى كند؛ يا بخواهد كارهاى عام المنفعه انجام دهد، حسودان نمى گذارند و جلوگيرى مى كنند و اگر زورشان نرسيد، انتقاد مى كنند و مى گويند اگر به جاى اين كار، فلان كار مى شد، بهتر بود؛ يا مى گويند، مصرف اين كار از راه نامشروع است؛ يا مى گويند خرجش را ديگرى داده است؛ ولى اين شخص به نام خود كرده است؛ به هر حال، هر كسى طورى سخن مى گويد.

به جاى آن كه قدردانى كنند، و سپاس گزار او باشند، آن قدر ناروا مى گويند و مى كوشند، تا نيكوكار را از نيكوكارى اش منصرف سازند، و يا اگر كارش به پايان رسيده است، آن را ويران كنند.

ويكتور هوگو در كتاب معروفش تشريح مى كند كه چگونه اين مردم ضد مرد نيكوكارى به نام مسيو مادلن -كه ساعتى از خدمت گزارى جامعه فروگذار نمى كرد- اقدام كردند تا اثبات شد كه او همان ژان والژان -دزد معروف- است؛ در نتيجه جامعه اى را از نيكوكارى مرد نيكوكارى محروم كردند.

حسد بر وزيران با تدبير

حسد حسن صبّاح بر خواجه نظام الملك، وى را برانگيخت تا كشور را از چنان وزير باتدبيرى محروم سازد و فتنه اسماعيليه را در ايران برپا كند؛ فتنه اى كه نظير آن را خوارج در زمان اميرالمؤمنين(ع) ايجاد كرده بودند؛ وامروز كمونيست ها در دنيا ايجاد كرده اند.

حسودان موجبات قتل قائم مقام فراهانى و ميرزا تقى خان اميركبير را فراهم آوردند و اقدامات اصلاحى آن ها را خنثى كردند و از ميان بردند و كشور را از نتايج خدمات آن ها براى هميشه محروم كردند.

بزرگ مردى را مى شناسم كه ساليان درازى است، بيمارستانى ساخته است كه هرسال هزاران بى نواى بيمار در آن درمان مى شوند؛ ولى پست فطرتان در عوض قدردانى او را به باد انتقام گرفته، استهزايش مى كنند، و حتى او را از ورود به ملك شخصى خود ممنوع كردند؛ چون جرمش اين است كه خدمتى به سزا انجام داده و كار نيكى كرده است.

مردم فرانسه براى آبه پير -كشيش نيكوكار خود- ارج قائلند و از وى بسيار ستايش و قدردانى مى كنند؛ ولى ما با آن كه امثال آبه پيرها و شايسته تر از او را بسيار داريم، به جاى قدردانى از آنان، با آن ها دشمنى مى كنيم!

24

توارث حسد (11)

توارث

در بيمارى هايى كه بر تن عارض مى شود، تنها چند مرض معين است كه به ارث مى رسد؛ ولى بيمارى هاى روحى عموماً داراى اين خصوصيتند و از نياكان به فرزندان به ارث مى رسند.

قانون توارث صفات، يكى از مباحث مهم روان شناسى است؛ ولى براى ظهور صفات پدران در پسران، توارث، عليت تامه ندارد؛ بلكه فقط مقتضى مى باشد؛ اگر عوامل خارجى با توارث مخالفت نكند، صفت ارثى مى شود.

توارث اقتضايى، شدت و ضعف دارد. ممانعت عوامل خارجى نيز چنين است و اين حال در صفات حسنه و صفات رذيله يك سان است.

موافقت و مخالفت محيط

فرزندى كه صفات پسنديده را به ارث ببرد، اگر محيط پرورش او نيز طورى باشد كه با چنين صفاتى سازگار باشد، نمونه اى از بهترين دارندگان فضيلت خواهد شد.

فرزندى كه صفات رذيله را به ارث ببرد، و محيط پرورش نيز با آن ها تطبيق كند، چنين فرزندى نمونه شقاوت و پليدى خواهد بود. اگر محيط پرورش هر دو، با صفات ارثى مساعد نبود؛ بلكه متناقض بود، صفات ارثى از ميان مى رود و فرزند به رنگ محيط در مى آيد.

پاكيزگانى كه از آنان فرزندانى ناخلف به وجود آمده اند و ناپاكانى كه فرزندانى پاك و جوان مرد داشته اند، محيط پرورش، اولى را سياه بخت و دومى را سفيدبخت كرده است.

تأثير دو عامل

اگر ظهور صفتى در كسى، معلول دو عامل توارث و پرورش باشد، اين صفت در او قوى تر از كسى است كه پيدايش آن صفت در وى، معلول يك عامل است.

توارث نيز از دو ناحيه ممكن است: هم از ناحيه پدران، و هم از ناحيه مادران.

گاه پدر و مادر در صفات، يك رنگند؛ در اين موقع عامل توارث بسيار قوى مى گردد و گاه در صفات با هم مخالفند؛ در اين موقع عامل توارث ضعيف خواهد بود؛ قوت و ضعف صفات در پدر و مادر نيز در قوت و ضعف توارث تأثير دارد.

فرزندى كه داراى دو توارث متضاد باشد، اگر عامل پرورش با يكى از آن دو، موافقت داشته باشد، ميراث همان خواهد بود.

گاه عامل توارث به حدى نيرومند است كه محيط را -بر فرض كه متناقض با آن باشد- شكست مى دهد و صفات ارثى از فرزند بروز مى كند و اين، اغلب در موقعى است كه محيط تربيتى ضعيف باشد. گاه محيط پرورش به قدرى قوى است كه عامل توارث را شكست مى دهد؛ در اين صورت صفات اكتسابى در فرزند ظهور پيدا مى كند و صفات ارثى از ميان مى رود.

فرضيه ديگر

شايد توارث در خود صفات نباشد و منشأ ظهور صفات پدران و مادران در فرزندان، همانند بودن بافت ها و سلول هاى فرزند با پدر و مادر باشد.

شايد پيدايش علم قيافه در عرب قبل از اسلام بر اثر همين ماننده بودن اعضاى فرزند به پدر بوده است. امروز با تجزيه خون تا حدى پدر و فرزند را مى شناسند؛ دراين صورت همان چيزى كه موجب پيدايش صفات در پدر بوده است، همان نيز موجب پيدايش صفاتى مانند صفات پدر در فرزند مى شود. خصوصيات ساختمانى بدن پدر، موجب پيدايش صفات او بوده؛ همانند بودن خصوصيات ساختمانى پسر نيز صفاتى همانند آن ايجاد مى كند.

بنابر اين فرضيه توارث، در علل صفات مى باشد، نه در خود صفات، و مشابهت در علل، موجب مشابهت معلولات خواهد بود.

چيزى كه اين نظريه را باطل مى كند و نظريه نخستين را تأييد مى كند آن است كه صفاتى كه در پدر به طور اكتسابى پيدا شده است، نيز به فرزند به ارث مى رسد و مانند بقيه صفات موروثه، فطرى فرزند مى گردد. اگر ملاك در توارث همانند بودن اعضا باشد، اين گونه صفات نبايد به ارث برسد؛ زيرا خصوصيات ساختمانى بدن پدر، موجب پيدايش اين صفات نيست، تا ساختمان بدن فرزند، مانند آن را ايجاد كند.

اگر كسى بگويد كه خصوصيات ساختمانى بدن پدر، مناسب با اكتساب بود، وگرنه اكتساب ممكن نمى شد، به او مى گوييم كه ساختمان بدن بسيارى از مردم گوناگون است؛ اما همگى در اثر محيط خارجى يك رنگ مى شوند و به يك دسته از صفات موصوف مى گردند.

اضافه بر اين، چنين نظريه اى، باطل كننده اصل تربيت و پرورش مى باشد؛ ولى از نظر بحث ما، هر دو نظريه در مقام اثر، يكى هستند؛ زيرا منظور، اثبات پيدايش حسد در فرزندى است كه پدر و مادرش حسود بوده اند؛ علل پيدايش هرچه باشد، به سخن ما مربوط نيست. نكته ديگرى كه مورد نظر است، آن است كه فرزندان نپندارند كه اثر عامل توارث، صد درصد قطعى است، تا ديگر در فكر اصلاح خود نباشند؛ بلكه معمولاً تأثير عوامل خارجى، مانند تربيت و وضع محيط در انسان، بيش تر از عامل ميراث مى باشد.

فرزند مى تواند در زمره پاكان داخل شود و بيمارى خود را درمان كند و از پاك دلان به شمار آيد، و از پدر و مادر سعادتمندتر گردد؛ وگرنه حسد موروثى به طور فطرى در فرزند مى ماند و به تدريج رشد مى كند. بدبخت آن كسى است كه وضع اجتماعى اش با حسد سازگار باشد؛ در اين صورت ممكن است، فرزند خطرناك تر و پليدتر از پدر خود بشود.

هاشم و عبد شمس

هاشم مردى شايسته، توانا، درست كار، داراى جلالت و بزرگى و شرافت بود؛ پيوسته به كمك بيچارگان اشتغال داشت؛ بر اثر همين كمالات و فضايل، سيادت عرب با او شد.

عبد شمس برادر هاشم از اين شايستگى، بهره اى نداشت؛ به جاى آن كه افتخار كند كه چنين برادرى دارد و از سايه اين درخت برومند و بارهاى آن بهره مند شود، بر برادر حسد ورزيد؛

كارها كرد و فتنه ها برانگيخت؛ ناپاكى ها نشان داد تا هاشم را از سرورى بيندازد؛ ولى در برابر شايستگى هاشم، نتوانست كارى از پيش برد و بالاخره شكست خورد و ناتوان و رنجور شد و مرد.

حسد عبدشمس، به فرزندش «اميّه» به ارث رسيد؛ محيط پرورش عبد شمس -كه از ناپاك ترين محيطها به شمار مى رفت- اين ريشه پليد را در نهاد اميه آبيارى كرد؛ از آن طرف، پاكى، شايستگى، نيكوكارى و صفات پسنديده هاشم به فرزندش عبدالمطلب به ارث رسيد؛ محيط تربيتى هاشم -كه از پاكيزه ترين محيطها به شمار مى رفت- اين ريشه سعادت را در نهاد عبد المطلب آبيارى كرد.

اميه در آغاز با هاشم به ستيزه برخاست و شكست خورد و بر اثر آن از مكه به شام رفت و در آن جا ماند. پس از وفات هاشم، سيادت قريش و حجاز از آن فرزندش عبدالمطلب گرديد.

در اين هنگام اميه از شام به مكه بازگشت، و ستيزه جويى را با پسر هاشم آغاز كرد و حسادتش موجب شد كه با عبدالمطلب از در دشمنى درآيد. هرچه عبدالمطلب اصيل، باايمان، پايبند به عهد، پاك دامن و بزرگوار بود، در برابر، اميه، ناپاك، بى تقوا، پيمان شكن، هرزه و پست بود.

قريش، هم سوگند شده بودند كه از هر مظلوم و ستم ديده اى دفاع كنند و داد او را از ظالم و ستم كار بگيرند. اين سوگند در تاريخ به نام حلف الفضول ثبت شده است.

عاص بن وائل كه از گردن كلفتان قريش بود، از مردى غريب، جنسى خريد و از پرداختن بها سرپيچى كرد.

بنى هاشم جوانمردى كردند و آن قدر در يارى مرد غريب كوشيدند تا طلب خود را وصول كرد؛ ولى خاندان عبدشمس دوستى با عاص را در نظر گرفته، سوگند را شكستند و به يارى مرد غريب نشتافتند.

عبدالمطلب و حرب

اميّه هرچه مى خواست، با عبدالمطلب كينه توزى كرد و رشك ورزيد تا مرد.

حسد اميّه به فرزند ش حرب به ارث رسيد. محيط پرورش اموى اين صفت موروثه را تقويت كرد.

حرب نيز با عبدالمطلب به دشمنى برخاست؛ ولى نتوانست كارى از پيش ببرد؛ زيرا تقوا و درستى، ناپاكى و نادرستى را شكست داد.

در محاكمه اى كه ميان عبدالمطلب و حرب رخ داد، يكى از قضات عرب به نام نفيل بن عدى در آن قضاوت كرد و حق را به جانب عبد المطلب دانست.

قاضى پس از اعلام حكم، حرب را مخاطب قرار داده، چنين گفت:

«أبوُكَ مُعاهِرٌ وَ أبُوهْ عف وَذادَ الفيلَ عَنْ بَلَدٍ حَرامٍ؛ پدر تو بى ناموس بود و پدر او پاك دامن، و خودش از حمله فيلان به خانه خدا دفاع كرد».

در ميان فرزندان عبدالمطلّب دو تن از آن ها يكى به نام عبداللّه و ديگرى به نام ابوطالب در فضايل اخلاق و محاسن صفات ممتاز بودند. گويى ارث عبدالمطلب به اين دو رسيده بود و آنان بر آن افزوده بودند؛ اضافه بر اين، از تربيت عالى پدر نيز برخوردار بودند.

عبداللّه در زمان پدر، جوانمرگ شد و پدر پير را داغ دار كرد.

بزرگ ترين سرمايه بشريت، يعنى رسول خدا(ص) از عبداللّه به وجود آمد و حضرتش، قطع نظر از كمالات ارثى و فضايل نژادى، با عالى ترين پرورش ها، يعنى تربيت الهى و پرورش خدايى، پرورش يافت.

پس از عبدالمطلب سيادت عرب، به فرزند بزرگوارش -ابوطالب- رسيد؛ خدماتى كه اين مرد بزرگ در راه پيشرفت اسلام كرده است، بزرگ ترين نمونه از فداكارى و بزرگوارى به شمار مى رود.

رسول خدا سال وفات ابوطالب را «عامُ الحُزْن» يعنى سال غم نام نهاد.

از ابوطالب فرزندى به وجود آمد كه عالى ترين نمونه انسانيت بود؛ اين فرزند در دامن پيغمبر اسلام پرورش يافت و با تربيت پيغمبر قدم در راه تكامل گذارد و رسول خدا به او لقب اميرالمؤمنين داد.

محمد(ص) و ابوسفيان

از حرب نيز فرزندى به نام ابوسفيان كه نمونه اى از نادرستى، خيانت، جاه طلبى و پيمان شكنى بود، به وجود آمد و تربيت خانوادگى، اين صفات را در وى پابرجا و استوار كرد.

ابوسفيان بر رسول خدا(ص) حسد مى ورزيد، و با حضرتش آن قدر دشمنى و ستيز كرد كه يكى از بزرگ ترين خارهاى راه اسلام شمرده شد؛ سرانجام در فتح مكه در چنگال نيروى اسلام، گرفتار آمد.

مغز ابوسفيان، خداپرستى و حق پرستى را باور نمى كرد و منكر بود كه حقّ و حقيقتى در كار باشد.

او مى پنداشت كه رسول خدا(ص) مانندخودش در پى جاه طلبى و پول پرستى مى باشد؛ اسلامى، دينى و ايمانى، در كار نيست و اين ها همه وسيله رسيدن به جاه و مقام است!

موقعى كه به سپاهيان اسلام مى نگريست، به عباس -عموى پيغمبر(ص)- گفت: برادر زاده ات داراى سلطنتى عظيم شده است.

عباس جواب داد: اين ها پيغمبرى و خداپرستى است؛ سلطنت نيست.

ابوسفيان به ظاهر اسلام آورد؛ ولى دشمنى با رسول خدا(ص) را در دل مى پروراند. در نبرد حُنَين ابتدا سپاهيان اسلام شكست خوردند و پا به گريز گذاشتند؛ ابوسفيان با خشنودى گفت: گمان ندارم گريختگان پيش از رسيدن به دريا بايستند؛ امروز سِحر باطل باشد و جادوگرى (اسلام) از ميان رفت.

ولى سپاهيان اسلام، به فرمان رسول خدا(ص) و كوشش سپهسالار بزرگ اسلام -اميرالمؤمنين(ع)- دست از گريز كشيدند، پيش از آن كه به دريا برسند؛ آرى پيش از آن كه به دريا برسند بازگشتند و خدا فتح و پيروزى را نصيب آن ها كرد.

ولى پيغمبر اسلام(ص)، ابوسفيان را مورد لطف قرار داد و از غنايم همين جنگ به او و پسرانش -معاويه و يزيد- بيش تر از ديگران عنايت فرمود؛ ولى حسود خودخواه و پليد بخيل، هر چه نيكى بيند، دشمنى اش افزوده مى گردد.

در مسجد رسول خدا(ص) نيز ابوسفيان از دشمنى با اسلام دست بردار نبود. در جنگ هاى اسلام با روم، هنگامى كه روميان پيش مى رفتند، با خشنودى و فرح فرياد مى زد: آفرين، آفرين بر شما اى روميان!

و هنگامى كه پيروزى با مسلمانان مى شد و روميان عقب نشينى مى كردند، با افسردگى و اندوه مى گفت: بيچاره روميان!

على(ع) و معاويه

معاويه پليدى را از پدر به ارث برده بود؛ تربيت ابوسفيانى نيز نهال پليدى را در نهاد معاويه، برومند كرده بود و او را قهرمان مبارزه با حق و حقيقت قرار داده بود؛ اضافه بر اين، معاويه سياستمدار زبردستى بود و نيرنگ و افسون را به خوبى مى دانست و در راه رسيدن به مقصود، از هيچ جنايتى دريغ نمى كرد.

معاويه با على(ع) -كه نمونه كامل تقوا و نماينده حقيقى گفتار و كردار و اخلاق و صفات رسول خدا(ص) بود- به مخالفت و معاندت پرداخت.

دشمنى ها و كينه توزى هاى معاويه با اميرالمؤمنين(ع) مشهور است. معاويه در آغاز زمامدارى اميرالمؤمنين(ع) طلحه و زبير را برانگيخت كه با آن حضرت از در پيمان شكنى و دشمنى در آيند؛ در نتيجه فاجعه جمل به وقوع پيوست. نمى گويم تمام علت اين فاجعه او بود؛ بلكه او هم در اين نقطه سياه، دست داشت.

سپس خودش مستقيماً به مبارزه پرداخت و فاجعه صفين رخ داد و سرانجام با نيرنگ عمروعاص به طور موقت از شكست قطعى نجات يافت.

هنگامى كه براى بار دوم اميرالمؤمنين(ع) عازم قطع ريشه فساد معاويه بود و مسلمانان در اثر غارت گرى ها از او متنفر شده بودند و در اين موقع زوال معاويه حتمى به نظر مى رسيد، آن حضرت به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

معاويه پس از شهادت آن حضرت نيز از دشمنى دست برنداشت؛ خطبا و ناطقان مزدور خود را وادار كرده بود كه بر منابر به آن حضرت ناسزا گويند و اين كار شوم ساليانى دراز حتى پس از مرگ معاويه ادامه پيدا كرد.

آن گاه معاويه با پسر بزرگ على(ع)، سبط اكبر رسول خدا(ص) و سرور بهشتيان از در دشمنى و معاندت درآمد و با پيمانى كه تمام مواد آن را زير پا گذاشت، خود را سلطان وقت خواند.

پيمان شكنى در مكتب معاويه، هم ارثى بود و هم اكتسابى و هم فكر نادرستش آن را سياست و زيركى تلقى مى كرد. معاويه به اين هم اكتفا نكرد؛ زنى را در خانه امام مجتبى(ع) تحريك كرد تا آن حضرت را مسموم كند و به اين مقصود شوم نيز موفق شد و آن حضرت به سراى ديگر شتافت و خود معاويه هم پس از چندى مرد.

حسين(ع) و يزيد

تاريخ تكرار شد؛ حسين(ع) پسر على(ع) و نواده رسول خدا(ص) با يزيد، پسر معاويه و نواده ابوسفيان روبه رو شدند.

سيدالشهدا(ع) نمونه كاملى از رسول خدا(ص)، اميرالمؤمنين(ع)، امام مجتبى(ع) و بقيه نياكان پاكش بود و سرچشمه فضيلت و پاك دامنى و نيكوكارى، دليرى و جوانمردى و فداكارى به شمار مى رفت.

يزيد هم نمونه اى كامل از معاويه، ابوسفيان و نياكان ناپاكش بود و سرچشمه پليدى، بى رحمى و كثافت به شمار مى رفت و بى شعورى را نيز در اثر باده گسارى به دست آورده بود. آرى مَثَل اعلاى حقّ و حقيقت با مَثَل اعلاى شقاوت و شهوت روبه رو شد.

يزيد از پدرانش بى شعورتر و بى تشخيص تر و با كردار پليدش، روى تاريخ را سياه كرد.

پس از شهادت سيدالشهدا(ع) يزيد نياكان بت پرست خود را ستود و خداپرستى را بازيچه دست بنى هاشم شمرد؛ آرى يزيد وارث معاويه و ابوسفيان بود.

يزيد آرزو مى كرد كه اى كاش نياكان من مى بودند و مى ديدند كه چگونه انتقام خود را از آل محمد گرفتم؛ يا به تعبير خودش چگونه قرض خود را ادا كردم.

يزيد پس از شهادت حسين(ع) نيز از دشمنى دست بردار نبود؛ سر بريده آن حضرت را در مجلس پيش روى خود نهاده بود و با خيزرانى كه در دست داشت بر لب و دندان آن وجود مقدس مى نواخت! جنايات يزيد از حد گذشت. او و پدرش و دودمانش، تاريخ اسلام را سياه كردند. جهان و زمان بيش از اين توانايى تحمل جنايات خاندان ابوسفيان را نداشت؛ لذا ريشه كن شدند و در آن جهان به عذاب گرفتار گرديدند و نتيجه اعمال خود را ديدند.

سلطنت به مروانيان رسيد؛ اينان از تيره هاى درجه دوم اموى بودند.

خاندان مروان نيز با سلاله رسول(ص) روبه رو شدند و تاريخ فضيلت و مردانگى از يك سوى و روزگار خيانت و پليدى از سوى ديگر، چندين مرتبه تكرار شد و مى شود و هم اكنون نيز (كه زمان پهلوى است) ادامه دارد.

اين بود نمونه اى از ميراث صفات پسنديده و توارث صفات رذيله و اگر صفات اقوام تاريخى را بنگريد و يا سلسله انساب مردم زمان خود را مطالعه كنيد، هزاران مصداق براى آن خواهيد يافت.

25

سرايت حسد (12)

شرايط سرايت

بيمارى هاى واگير و مسرى در كيفيت سرايت، مختلفند؛ يكى به وسيله آميزش سرايت مى كند، ديگرى به وسيله خوراك، سومى به وسيله هوا، چهارم به وسيله حيوانات حامل ميكرب.

بنابراين، سرايت هر يك از اين بيمارى ها در شرايطى مخصوص و منوط به اوضاع و احوال معينى است.

بيمارى مسرى هر چند خطرناك باشد و ميكرب هرچه نيرومند باشد، در تمام شرايط سرايت نمى كند و سرايتش احتياج به وضع مخصوصى دارد.

ولى سرايت بيمارى هاى روحى نياز به شرايط خاصى ندارد. در هر اوضاع و احوالى، امكان سرايت براى آن ها متصور است. كوچك ترين ارتباط و معاشرتى كه ميان دو تن باشد، كافى است كه مرضى از روحى پليد به روانى پاك سرايت كند و آن را آلوده سازد.

بيش تر كودكان و نوباوگان به خودى خود داراى روحى پاكيزه هستند و اگر مرضى هم به ارث برده باشند، چندان نيرومند نخواهد بود؛ ولى محيط پليد ومعاشرت با دوستان ناجنس آنان را آلوده مى كند. اين پرورش يافتگان، پرورش دهنده نسل آينده مى شوند؛ پس اين روش تكرار مى شود. آيندگان در اثر تربيت گذشتگان، نادرست بار مى آيند. ساليانى دراز، ملتى در بدبختى مى افتد و اگر ريشه را بنگريد در اثر چند تن پليد، محيط پاكى آلوده مى شود.

بيش تر كسانى كه ابتلا به بيمارى هاى روحى مانند حسد، رياكارى، نفاق، خودپسندى و مانند اين ها پيدا كرده اند در اثر سرايت و اكتساب بوده است. عامل توارث اگر از ناحيه عوامل خارجى تأييد نشود، چندان اثر نيرومندى به جاى نمى گذارد؛ بلكه اثر نيرومند، از عامل سرايت است.

عامل سرايت

سرايت بيمارى هاى روحى، نخست در اثر تربيت خانوادگى است. اخلاق پدر و رفتار مادر، تأثير كلى در روحيات فرزند دارد. در مرحله دوم به وسيله هم شاگردان و آموزگاران و دبيران خواهد بود.

سومين مرحله، دوستان و آشنايانند. جوانى پاكيزه دل با مردى پليد آشنا مى شود؛ كم كم آشنايى شدت پيدا مى كند و تبديل به دوستى مى شود؛ دوستى شدت پيدا مى كند و جوان بيش تر ساعات خود را با آن ناپاك به سر مى برد و روحيات زشت او در قلب پاك تأثير مى كند و ندانسته آن جوان پاك، تحت تأثير آن ناپاك قرار مى گيرد و خوش بينى بى جا و غفلت، پاكيزه اى را آلوده مى سازد.

اگر كسى در دوستى با ديگران، ملتفت و دورانديش باشد و غفلت نورزد، كمتر احتمال مبتلا شدن را دارد؛ زيرا بهترين وسيله براى جلوگيرى از سرايت بيمارى، متوجه بودن وغفلت نداشتن است. سرايت امراض روحى بسيار بسيار پنهانى و مرموز است و كمتر كسى ملتفت مى شود كه به مرضى دچار شده است؛ اضافه بر اين، خودخواهى نمى گذارد كه انسان، خود را معيوب بداند؛ زيرا همه مردم امراض روحى را عيب مى شمارند و خود را منزه مى پندارند.

سرايت از بالا

حسد گاهى از زبردست به زيردستان سرايت مى كند؛ يعنى اگر مركز قدرت داراى روحى پليد و روانى ناپاك باشد، پليدى و ناپاكى از بالا به پايين سرايت مى كند و زبردست بيمار، زيردستان را بيمار مى سازد. مردمانى پاك دل به مركز قدرت نزديك مى شوند؛ ولى مركز قدرتى كه پليد است، پليدى را به آنان سرايت مى دهد و از سياهدلان مى گرداند.

«زياد» از دوستان على(ع) بود و تا پايان زندگى آن حضرت دست از على(ع) برنداشت و پس از شهادت اميرالمؤمنين(ع) با امام مجتبى(ع) از در وفادارى درآمد؛ پس از آن كه معاويه قدرت را در دست گرفت، در پى جلب زياد شد و بدين مقصود موفق گرديد.

حسد معاويه بر محمد و آل محمد(ص) به زياد هم سرايت كرد، و با على(ع) و دوستانش دشمن گرديد.

دشمنى زياد با اميرالمؤمنين(ع) و شيعيانش -كه دوستان گذشته اش بودند- روزبه روز در افزايش بود و كار دشمنى او به جايى رسيد كه از پليدترين و نانجيب ترين دشمنان اميرالمؤمنين(ع) به شمار آمد. او به هر يك از دوستان على(ع) دست مى يافت، هرچند با يك ديگر دوست ديرين بودند، شكنجه اش مى كرد و به زندان مى انداخت و يا سر مى بريد.

زبردستى كه مركز قدرت باشد، ريشه درخت را مى ماند و اطرافيان مانند شاخه ها و ميوه هاى اويند؛ اگر ريشه فاسد گشت، ميوه گنديده مى گردد؛ از كوزه همان برون تراود كه در اوست؛ فساد ميوه، نشانه فساد ريشه است.

سرايت از پايين

گاهى سرايت از زيردست به زبردست مى شود و حسد از پايين به بالاسرايت مى كند. بسيارى از زمامداران شايد در آغاز، داراى روحى پاك بودند؛ ولى تملق وچاپلوسى اطرافيان، خودپرستى را در آنان ايجاد كرد، و مقام بالا از حسد پايين اثر پذيرفت.

زبردست و مركز قدرت اگر كمى خودخواه و نادان باشد، زيردستان مى توانند، كاملاً او را تحت تأثير قرار دهند و او را طبق تمايلات خودشان بگردانند و كارهاى زشت وناپسندى از او بكشند كه بدنامى اش از آن او باشد و آنان از خوشى موقت برخوردار شوند. اطرافيان براى آن كه چند روزى لذتى ببرند، اغلب جنايات را به وسيله مركز قدرت و يا به نام او انجام مى دهند.

زنانى، شوهران خود را تحت تأثير قرار مى دهند و آن ها را به هر سو كه مى خواهند، مى كشند و شوهر را بدبخت مى كنند.

برادرانى كه با يك ديگر بسيار دوست بودند و يك دل ويك زبان قدم برمى داشتند، هنگامى كه ازدواج مى كنند، رشك همسران آن ها موجب رنجيدگى ميان دو برادر مى شود و سرانجام به دشمنى مى انجامد.

زنان «پل رينو» و «دالاديه»، نخست وزيران فرانسه در جنگ جهانى دوم، با هم حسد ورزيدند و شوهرانشان را بر ضد يك ديگر تحريك كردند، تا هم آهنگى را در كابينه فرانسه برهم زدند و فرانسه شكست خورد و به روزگار سياهى افتاد.

ابولهب -عموى پيغمبر(ص)- شوهر ام جميل -خواهر ابوسفيان- بود. حسد اين زن بر رسول خدا و دشمنى او، به شوهرش سرايت كرد و ابولهب دشمن برادرزاده خود گرديد.

سرايت از مساوى به مساوى

سرايت در بيمارى هاى روحى از مساوى به مساوى، كمتر از دو قسم گذشته نيست و شايد هم بيش تر باشد.

چون اكثر مردم با مراكز قدرت سر و كارى ندارند. معاشرت ها بيش تر در ميان دوستانى است كه يك طبقه هستند و اين خصوصيت در همه اصناف موجود است. دوستى در ميان محصلان بيش تر بين هم كلاسان مى باشد. دوستى در ميان افسران بيش تر در كسانى است كه داراى يك درجه هستند و يا فاصله آن ها كم است.

بازاريان نيز چنين هستند؛ افراد روحانيت نيز اين گونه اند؛ سرمايه داران و بازرگانان و مالكان هم داراى همين خصوصيت مى باشند. سرايت امراض در ميان دسته جات مختلف، از مساوى به مساوى مى باشد.

سرايت به ضميمه توارث

گاه عامل سرايت و عامل توارث، با هم جمع مى شوند؛ يعنى كسى رشك و پليدى را، هم از نياكان به ارث مى برد و هم از عوامل خارجى اكتساب مى كند.

بهترين مصداق اين گونه مردم در تاريخ، مروانيان هستند؛ اينان رشك و پليدى را از نياى خود به ارث بردند و تربيت مروانى، اين نهال پليد را آبيارى كرد و از دودمان ابوسفيان نيز رشك و پليدى به آن ها سرايت كرد و مجسمه اى از ظلم و بيدادگرى و ناپاكى شدند. موقعى كه سلطنت اموى به دستشان افتاد، هرچه مى توانستند، با دودمان رسول خدا(ص) دشمنى كردند و از كشتن شيعيان آل محمد(ص) لذت مى بردند.

«حَجّاج» در كوفه از طرف مروانيان امير بود و از دوستان على(ع) قتل گاهى ايجاد كرده بود كه از هر طرف سيل خون جارى مى شد.

حَجّاج دستور مى داد تا نى را از وسط دو نيم كنند و دسته اى از آن ها را دور تا دور بدنهاى لخت و عريان دوستان اميرالمؤمنين(ع) مى بستند و آن گاه با فشار، نى ها را مى شكستند، به طورى كه خون فوران مى كرد.

امام سجاد(ع) را پس از سخت گيرى هاى پى درپى و ظلم هاى فراوان، مسموم كردند با آن كه حيات و هستى مروانيان، مرهون بزرگوارى آن حضرت بود.

موقعى كه اصحاب رسول خدا(ص) در مدينه بر ضد حكومت بيدادگرى اموى انقلاب كردند، مروانيان در آن جا بودند و همگى از زن و مرد، در خطر مرگ و اسارت از ناحيه انقلابيون قرار داشتند، امام سجاد(ع) آنان را نگهدارى كرد و از خطر نجات داد؛ ولى مروانيان پليدتر از اين بودند كه نيكى ها را به خاطر داشته باشند؛ نمك خوردن و نمكدان شكستن، از شيوه هاى ديرين امويان بود.

مروانيان امام باقر(ع) را نيز مسموم كردند. جنازه زيد -فرزند رشيد امام سجاد(ع)- را نيز پس از كشته شدن، از قبر بيرون آوردند و سرش را از تن جدا كردند و پيكرش را چهار سال بر سر دار آويختند و پس از آن، پايين آوردند و نعش را آتش زدند و سپس خاكسترش را به دريا ريختند!

يحيى -فرزند زيد- را در گرگان شهيد كردند؛ شهيد فخّ و كسانش را در مكه و مدينه كشتند و تا موقعى كه قدرت در دستشان بود، از ظلم و جور فروگذار نكردند. تا وقتى كه از تخت سرنگون شدند و به سرانجام شوم خود رسيدند.

1 شب پنج شنبه بيست و ششم رجب سال 1370 مطابق با دوازدهم ارديبهشت سال 1330.

2 . مصباح الشريعة، باب 51، ص 285.

3 . سفينة البحار، ج 1، ص 598، ماده حسد.

4 . تصنيف غرر الحكم، ص 300.

5 . بحار الأنوار، ج 70، ص 252.

6 . نهج البلاغه، حكمت 256.

7 . سفينة البحار، ج 1، ص 599، ماده حسد.

8 . حج (22) آيه 11.

9 شب پنج شنبه سوم شعبان سال 1370 مطابق با نوزدهم ارديبهشت سال 1330.

10 . سفينة البحار، ج 1، ص 599، باب حسد.

11 شب پنج شنبه دهم شعبان سال 1370 مطابق با بيست و ششم ارديبهشت سال 1330.

12 شب پنج شنبه هفدهم شعبان سال 1370 مطابق با دوم خرداد سال 1330.

/ 22