حسد (3) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حسد (3) (1)

فطرت خويشتن دوستى

يكى از صفاتى كه فطرى انسان، بلكه فطرى حيوانات نيز مى باشد، دوست داشتن خويشتن است كه آن را حب نفس نيز مى گويند. خويشتن دوستى، يكى از اساسى ترين غرايز حيوانى است و به انسان اختصاص ندارد.

مقصود از فطرى بودن صفت آن است كه در موقع نمايان شدن، هيچ گونه اراده اى كه ناشى از عقل و ادراك باشد، در آن مدخليّت ندارد؛ بلكه بدون توجه، آن چه كه از آثار آن صفت است، بروز مى كند و خود به خود رفتارى كه معلول آن مى باشد، انجام مى شود، و كارى كه بايد از آدمى سر بزند به انجام مى رسد؛ هر چند خود او نخواسته باشد.

غريزه جلب سود و دفع زيان

خويشتن دوستى، غريزه هايى چند مى زايد كه سراسر زندگى بشر با آن ها هم راه است.

يكى از آن ها غريزه جلب منفعت و ديگرى، غريزه دفع ضرر است؛ زيرا اين دو از لوازم خويشتن دوستى است؛ پس هر فردى از افراد بشر به حكم فطرت، بدون آن كه نيروى خرد وعقل در آن دخالت داشته باشد، داراى اين دو غريزه مى باشد؛ البتّه عقل در شناختن سود و زيان دخالت مى كند و براى كبراى فطرى، تعيين صغرى مى نمايد.

فطرت حبّ نفس - چنان چه اشاره شد - اختصاص به انسان ندارد وحيوانات هم خويشتن دوستى فطرى دارند.

زاييده هاى آن، يعنى، غريزه جلب منفعت و دفع ضرر نيز اختصاص به انسان ندارد؛ بلكه در حيوانات حكم فرماست، حتى كرم هاى خاكى نيز داراى اين دو غريزه هستند؛ چنان چه هنگامى كه با فشارى از خارج، تماس پيدا كنند، فوراً خود را جمع مى كنند و نيروى خود را متمركز كرده، آماده دفاع مى شوند؛ زيرا غريزه كرم از زيان آن فشار مى هراسد؛ ولى در برابر، اگر موقعيت ملايمى پيش آيد و مكان سودمندى پيدا كند، خود را باز نموده و به تغذيه مى پردازد.

گل هايى هستند كه هنگام شكفته شدن اگر به آن ها دستى بخورد، فوراً بسته مى شوند وحالت گريز يا دفاع به خود مى گيرند؛ ولى به طور كلى نمى توان در تمام نباتات به وجود اين غريزه -آن طور كه در انسان وحيوان موجود است- حكم كرد وشايد اين گل ها يكى از حلقه هاى اخير نباتى نزديك به حيوان باشند.

انسان و اين دو غريزه

دو غريزه «در پى سود شدن» و«از زيان گريختن» در انسان به طور كامل موجود است. محال است كه انسانى براى رسيدن به چيزى اقدام كند و بداند كه آن چيز براى او زيان دارد.

اين مَثَل مشهور است كه «كارد دسته خود را نمى برد» چنان چه محال است كه بشرى پى برد كه زيانى بدو متوجه است و در مقام دفاع برنيايد؛ بلكه از زيان هاى احتمالى نيز مى هراسد و از آن جلوگيرى مى كند. البتّه در تعيين مصاديق سود و زيان ميان افراد بشر، اختلاف بزرگى موجود است؛ ولى در دو اصل فطرى -جلب سود ودفع زيان- كوچك ترين اختلافى نيست.

اگر بگوييم حسود از اين دو اصل فطرى خارج مى باشد، گزافه نگفته ايم؛ زيرا در اثر پليدى و شرارتى كه داراست، به زيان خود نيز اقدام مى كند وخود را به آتشى كه به دست خود افروخته است، مى سوزاند وخاكستر مى كند. چه خوش گفت آن كه گفت: «كلُّ حاسدٍ عَدُوُّ نَفسِهِ وصَديقُ عَدوِّه؛ هر حسودى دشمن خود و دوست دشمنش مى باشد» با آن كه دشمن خود بودن و دوست دشمن شدن، بر خلاف فطرت انسانى است؛ پس حسود از انسانيت به دور است.

حسود تا كسى را داراى نعمتى ببيند، سوز و گدازش مى افزايد؛ زيرا زخمش التيام نمى پذيرد؛ چنان چه بعضى از حكما گفته اند: «الحسدُ جرحٌ لا يَبْرَأ».

غريزه آسايش دوستى

از غرايز ديگرى كه زاييده خويشتن دوستى است، غريزه آسايش خواهى است. انسان مى كوشد كه براى خود آسايش بيش ترى فراهم كند، خواه آسايش مكانى باشد، خواه آسايش زمانى يا به طور كلى آسايش روحى، بزرگ ترين مقصد هر يك از افراد بشر است.

حسود از اين غريزه هم به دور است؛ زيرا پيوسته براى خويش توليد ناراحتى مى كند وآسايش خود را برهم مى زند وشب و روز آرام ندارد؛ براى خود هرگونه زيانى را فراهم مى كند و از شدت ناراحتى گاه اقدام به خودكشى مى كند، و گاه اقدام به قتل محسود مى كند؛ در نتيجه خودش گرفتار مى شود و چاهى را كه براى ديگرى كنده است، خود در آن مى افتد و به كيفر رفتار پليد خود مى رسد.

زنى حسود !

در كتابى خواندم كه در كرمان، زنى بود بسيار حسود، همسايه اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند وبسيار شريف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى برد و مى كوشيد كه اندكى از نعمت هاى آن مرد شريف را كم كند و نيك نامى او را از ميان ببرد؛ ولى كارى از پيش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود.

عاقبت روزى تصميم گرفت، كه خواجه را مسموم كند: حلوايى پخت و در آن زهرى بسيار ريخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ايستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خيراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بديشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند وخوردند و فى الحال مردند.

خبر به حاكم شهر رسيد، وخواجه را دستگير كرد، هنگامى كه از وى بازجويى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شيون و زارى آغاز كرد و فرياد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، يكى فرزند او، و ديگرى برادر او بوده است.

خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از يكى دو روز مرد.

آرى خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. اين حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنايش را فداى حسد خويش كرد؛ تا زنده بود، پيوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان ديگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت.

حسود انسان نيست

با ذكر اين چند نكته روشن شد كه اگر بگوييم حسود انسان نيست، راه دورى نرفته ايم؛ بلكه حسود از حيوانات و جانوران هم پست تر است؛ زيرا آنان در برابر زيان يا مى گريزند، ويا از خود دفاع مى كنند؛ ولى حسود زيان ها را به سوى خود مى كشاند و به اختيار، خود را در آتش مى اندازد.

دشمنى حسود

حسود شريرترين دشمنان است؛ زيرا هر دشمنى را با محبت ومهربانى مى توان رام نمود و مى توان با پوزش خواستن و خوشرويى، آرام ساخت، تا از دشمنى درگذرد و از در دوستى درآيد؛ ولى با حسود هر چه دوستى و مهربانى شود ومحبت نشان داده شود، دشمنى اش شديدتر و عنادش افزون تر وخطرناك تر مى گردد.

اگر ريشه دشمنى در ميان دو كس از ميان برود، دشمن، دوست مى شود و كينه اش از بن كنده مى شود؛ ولى كينه حسود ريشه اش از بن كندنى نيست؛ زيرا موجِد آن، وجود نعمت يا فضيلت در كسى است؛ پس تا نعمتى در محسودى يافت مى شود، حسود در دشمنى ثابت قدم است.

كسى به حسود خود گفت: چه كنم كه از دشمنى با من درگذرى؟

حسود پاسخ داد: مى خواهم روى زمين نباشى.

گاهى دشمنى حسود با كسى است كه هيچ گاه از او بدى نديده، بلكه هميشه از او به وى خوبى رسيده است. اين جاست كه آن پاك نهاد هر چه بيش تر نيكى كند، دشمنى آن حسود، افزوده تر مى گردد.

قاتل پادشاه روم

بر سزار - پادشاه روم - تنى چند حمله كردند كه او را بكشند. شاه يكى از دوستان نزديك خود را كه «بروتوس» نام داشت، در ميان آن ها ديد؛ گفت: بروتوس تو هم؟

بروتوس صميمى ترين دوستان سزار به شمار مى آمد و قيصر او را تا ساعت كشته شدن، از ياران خود مى دانست؛ ولى حسد، دوستى نمى داند؛ نيكى را نمى شناسد؛ خدمت گزارى را بلد نيست؛ ادا كردن حق را نمى فهمد؛ وفا را ياد نگرفته است؛ نمك را مى خورد و نمكدان را مى شكند؛ جز خانه خراب كردن، عزت و شرف را بر باد دادن، وآشيانه ها را برهم زدن، چيز ديگرى نمى خواهد؛ جز از نابودى كسان و ذلت بندگان خدا، لذتى بر او متصور نيست.

حسد بر بيگانگان

حسودان بر سه دسته اند: دسته نخستين كه شرارت و جنايتشان مانند عددشان از دو دسته ديگر كم تر است؛ حسودانى هستند كه تنها بر بيگانه حسد مى برند و با خودى كارى ندارند. اينان شريف ترين حسودانند و راه سعادت براى آن ها بازتر است؛ چون اين صفت پليد در آن ها ريشه ندوانيده و از بن كندن آن آسان است. دوستان وخويشان از اين دسته حسودان بدى نمى بيند؛ اين ها با خودى كارى ندارند. هم كيشان آن ها از دست آن ها در آسايشند و هم شهريانشان را نمى آزارند؛ با هم ميهنان خود ستيزه جويى نمى كنند؛ بلكه تمام بدى و دشمنى آن ها با بيگانگان است. شايد بعضى اين صفت را فضيلت پندارند. اين دسته بيش تر از افرادى تشكيل مى شوند كه تربيت عالى ندارند و داراى تعصب خانوادگى يا منطقه اى و مانند آن مى باشند. اينان هرچند خودشان از حسدشان زيان مى برند، ولى براى كسانشان سودمند هستند.

حسد بر خويش و بيگانه

دسته دوم كه شرارتشان از دسته نخست بيش است، حسودانى هستند كه خويش و بيگانه در نظرشان يك سان است و بد هر دو دسته را خواستارند.

اگر خويش سربلند شود، افسرده مى شوند و مى كوشند او را سرنگون سازند؛ و اگر بيگانه سربلند گردد، با او نيز چنان مى كنند. پيوسته با همه در ستيزند؛ همه را دزد وخائن وجنايت كار مى خوانند؛ بر دوست رشك مى برند و بر دشمن حسد مى ورزند؛ دوست و دشمن را نمى شناسند؛ با همه خلق خدا سر دشمنى دارند. هر كس داراى نعمتى باشد، با وى به جنگ در مى آيند و در اين انديشه مى روند كه آن نعمت را از كف او بيرون كنند.

حسد بر خويشان و نزديكان

سومين دسته كه بايد آن ها را شريرترين و پليدترين حسودان نام گذاشت، آنانى هستند كه بر خويشان حسد مى ورزند و بر دوستان رشك مى برند؛ با بيگانگان كارى ندارند وتمام سروكارشان با خودى است.

اين دسته، پست ترين و پليدترين افراد بشر هستند.

بيگانه اگر به بالاترين مقامات برسد، با او كارى ندارند؛ ولى اگر يكى از خويشان، مقام كوچكى را حائز گردد، يا نعمتى را دارا شود، نيروى خود را به كار مى اندازند كه آن مقام را از او بگيرند، يا آن نعمت را از وى بربايند.

اگر از بيگانه اى زيانى ببينند ويا بدترين اهانت ها را به آن ها بنمايد، چيزى نمى شمارند؛ ولى اگر نزديكى، پايش اندكى بلغزد، روزگارش را سياه و خانه اش را خراب مى كنند.

اين گونه افراد، خاندان ها را بر باد مى دهند وخانمان هاى خود و دوستان و هم كيشان خود را مى سوزانند. بدبختانه از اين گونه مردم در ميان مسلمانان بسيار است و دين اسلام هر چه زيان ديده از اين دسته بوده است.

پيشوايان اسلام از اين دسته رنج بسيار كشيده اند؛ بلكه اگر بگوييم يكى از بزرگ ترين علل انحطاط اجتماعى مسلمين اينان بوده و هستند، راه دورى نرفته ايم.

پسر عموى حضرت صادق(ع)

يكى از كسانى كه در برانگيختن منصور دوانيقى بر مسموم كردن حضرت صادق(ع) دخالت داشت، يكى از عموزادگان آن حضرت بود كه در دربار خلافت راه داشت. با آن كه خود منصور هم از بنى هاشم و از عمو زادگان آن حضرت به شمار مى رفت.

اميه همه بزرگان عرب را كنار گذاشت وتنها با حضرت هاشم دشمنى و ستيزه جويى نمود؛ با آن كه اميه ادعا مى كرد كه برادرزاده هاشم مى باشد.

اگر به دقت نگاه كنيم، اكنون از اين گونه حسد در ميان ما مسلمانان بسيار يافت مى شود. ما آن مقدار كه با خودمان حسد مى ورزيم و ستيزه جويى مى كنيم، با بيگانگان كارى نداريم. اگر آنان هستى ما را به يغما برند -چنان چه بردند- و اگر ناموس ما را بر باد دهند -چنان كه دادند- چيزى نمى شماريم؛ چنان كه نشمرديم. اگر آنان بر ما حكومت كنند، اهميتى نمى دهيم -چنان كه نداديم- ولى با خودمان هميشه سر دشمنى داريم.

شگفتى اين جاست كه براى خدمت به بيگانگان، به خودمان خيانت مى كنيم ومصالح خودمان را فداى مطامع بيگانگان مى نماييم.

دشمنى ما با خودمان بيش از دشمنى ما با بيگانگان است؛ بلكه با آنان دشمنى نداريم وهرچه دشمنى داريم با خودمان است. حاضر نيستيم كه يك تن از ما راه ارتقا وسربلندى را بپيمايد؛ ولى بيگانه اگر آقايى كند، مانعى ندارد؛ پس اگر سيلى خور بيگانگان شده باشيم، تقصير خودمان است وگرنه چهارصد ميليون مسلمان را هيچ قدرتى نمى تواند اسير كند، مگر به وسيله خيانت كارانى از خود ما.

مسلمان هاى خيانت كار

چند مسلمان خيانت كار هندى با هندوها ساختند و به برادران مسلمان خود خيانت كردند و روز حمله مسلمانان را در دهلى به تأخير انداختند، تا هندوها موفق شدند وآن قتل عام فجيع مسلمانان را در دهلى ايجاد كردند و فجايعى نسبت به نواميس مسلمانان مرتكب شدند كه تاريخ بشرى را سياه و ننگين ساختند.

عرب هايى در فلسطين، طوق بندگى يهود را بر گردن نهادند و داغ سازمان «هاگانا» را بر سينه زدند و بر برادران مسلمان خود تاختند و از هيچ گونه جنايتى نسبت به مسلمانان دريغ نكردند.

يكى از عرب هاى آواره و دربه در فلسطين، گفته بود كه چهار تن از فرزندانش را، يكى از همين عرب هاى بنده سازمان هاگانا كشته است!

در لبنان آن قدر كه ستيز و دشمنى و حسادت در ميان سران مسلمان با يك ديگر هست، گمان ندارم كه در ميان آن ها و سران مسيحى باشد؛ بلكه گاهى از مسيحى ها كمك مى گيرند و بر برادران مسلمان خود مى تازند. مسلمانان بسيارى هستند كه به نفع ديگران، در ميان برادران خود جاسوسى مى كنند.

هنگامى كه سپاه كفر، عزم تخليه ايران را كرد، چه بسيار خيانت كارانى بودند كه از آنان مى خواستند كه ايران را تخليه نكنند!

خاك بر سر چنين مسلمانان پليدى كه روح پيغمبراسلام(ص) از ايشان بيزار است. اى كاش مسلمانان با حميّت و درست كار، دامن همّت به كمر مى زدند و دست به دست هم مى دادند واصلِ بزرگ فراموش شده اسلام -لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكافِرينَ على المُسلِمينَ سَبيلاً- را، به ياد برادرانشان مى آوردند وآنان را به مسلمانى نزديك مى كردند. اگر بگويم ما مسلمانان از مسلمانى دور شده ايم و جز اسمى از اسلام در ميان ما باقى نمانده است، سخن نادرستى نخواهد بود. ما بايد مسلمانى خود را اصلاح كنيم؛ زيرا هر عيب كه هست از مسلمانى ماست.

بار خدايا ! بر اين يك مشت مسلمان مصيبت كشيده، رحمت فرست، و ما را هدايت و راهنمايى فرما.

1 شب پنج شنبه، هيجدهم ربيع الاول 1370 مطابق با هفتم دى ماه 1329.

/ 22