حسد(5) (1) - حسد نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسد - نسخه متنی

سید باقر خسروشاهی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حسد(5) (1)

آيا حسد گناه است؟

حسد را بعضى گناه دانسته، از معاصى شمرده اند و شايد بعضى از روايات، اِشعارى بدان داشته باشد. كسانى اين سخن را نپذيرفته اند؛ زيرا معتقدند كه اگر مقصود از حسد، همان حالت روحى و باطنى باشد، كه اين در اختيار انسان نيست و شرط گناه بودن، اختيارى بودن است؛ و اگر مقصود كارهاى ناپسند و ناروايى است كه از حسود سر مى زند، از قبيل بدگويى و زيان رسانى و مانند آن كه آن ها به خودى خود، گناهند؛ هرچند از حسد برنخيزند.

نادرستى دليل

اين استدلال صحيح نيست؛ زيرا گاه رفتارى از حسد برمى خيزد كه به خودى خود گناه نيست؛ چه مانعى دارد كه از آن نظر كه از حسد سرچشمه گرفته است، حرام باشد؛ مانند دريغ كردن از كمك و همراهى؛ ياد ندادن مطالب علمى؛ لب فروبستن از مدح كسى كه شايستگى آن را دارد، و امثال اين ها؛ و اگر مقصود از حسد، يك حالت روحى نيز باشد، باز هم اشكالى در حرام بودن آن به نظر نمى رسد؛ زيرا برفرض بپذيريم كه گاهى پيدايش حالت هاى روحى در انسان تحت اختيارش نيست؛ شايد به ارث رسيده باشد؛ شايد اوضاع و احوال ومحيط آن را ايجاد كرده باشد؛ ولى نگاهدارى، و دور نكردن آن از خود، تحت اختيار مى باشد؛ يعنى برفرض اگر پيدايش آن حالت اختيارى نمى باشد؛ ولى بقايش اختيارى است؛ پس هر كس تا حدى مى تواند، روحيات خود را تغيير دهد.

كليد رمز

اگر خواسته باشيم، كليد رمز اين معما را پيدا كنيم و آن را به طور روشن بگشاييم، بايد بگوييم: حسد دو حالت روحى دارد كه يكى برخاسته از ديگرى است:

حالت نخستين، صفتى است كه از نظر روان شناسى با روح سرشته شده است و به تعبير فيلسوف، ملكه حسد ناميده مى شود. اين حالت، در رتبه مقدم بر ادراك چيزى است، و حب و بغض آن در روان موجود است؛ بلكه پيش از آن كه حسود متوجه شود كه داراى چنين صفتى است، اين حالت در او تحقق يافته و با روانش يگانگى پيدا كرده است. پيدايش اين حالت در حسود -اگرچه بدون توجه باشد- ولى با توجه، مى توان از بقا و استمرار آن جلوگيرى كرد و آن را از دل بركند و بيرون انداخت.

حالت دوم، از آثار حالت اول است و آن نيز صفتى است قلبى كه شخص در دل، بدخواه كسى باشد و براى او ناروا بخواهد؛ اگرچه برزبان نياورد و از اعضاى ديگر كارى سرنزند؛ بلكه آن، همان آرزوى قلبى به زوال نعمت ديگران است و بس.

پيدايش اين حالت روحى و نگاهدارى آن، تحت اختيار انسان است؛ پس گناه بودنش عقلاً اشكالى ندارد؛ زيرا بر فرض بپذيريم كه گاهى پيدايش آن در درون، بدون توجه و اختيار بوده است؛ ولى به طور قطع، بيرون كردن اين مهمان ناخوانده از سراى دل، اختيارى خواهد بود.

دل كه منزلگاه رحمان است و نزهتگاه حق پس تهى از خيل شيطان كن، كمال اين است و بس

حديث رفع

از رسول خدا(ص) روايت شده است كه حسد از امت من برداشته شده است (2) ؛ يعنى اگر حسد به خودى خود سزاوار كيفر باشد و حسودان بايد بازخواست شوند، خداى تعالى به واسطه لطفى كه به رسول خود دارد، از امت آن حضرت بازخواست نمى كند، مادام كه از آنان گفتار يا رفتارى بر طبق حسد سر نزند.

شايد حسدى كه سزاوار بازخواست است، همان حالت روحى دوم باشد؛ يعنى اگر مسلمانى، در دل، بدخواه كسى بود واين بدخواهى در گفتار و رفتارش نمايان نشد، با اين كه باز خواست كردن از اين صفت در نظر خرد مانعى ندارد، ولى خداى بزرگ ازو بازخواست نمى كند و وى را به داشتن چنين روحى، كيفر نمى دهد؛ بلكه كيفر او وقتى است كه اين پليدى در گفتار يا رفتارش آشكار شود؛ و به اين نكته در ذيل روايت اشاره شده است.

حسود و رحمت خداى

مسلم است كه حسود مادام كه حسادت مى كند از رحمت خدا دور است، هرچند شب و روز عبادت كند؛ زيرا عبادت هاى حسود، رنگ حسد را دارد و كردارهاى نيك وى، زهرآلود است؛ پس در درگاه حضرت بارى تعالى مورد پسند نخواهد بود؛ ولى اگر كسى داراى روحى پاك و خالى از حسد باشد، و فقط واجبات را به جاى آورد و محرّمات را ترك كند، مورد عنايت حضرت حق خواهد شد؛ هرچند شب ها رإ؛ه ه به عبادت به روز نياورد و روزها را روزه نگيرد؛ اين وقت است كه لطف خدا، شامل حال او خواهد بود و از درياى بى كران رحمت پروردگار برخوردار خواهد شد.

مرد بهشتى و عبداللَّه بن عمرو

غزالى مى گويد: روزى رسول خدا(ص) با چند تن از ياران در مسجد نشسته بودند. آن حضرت فرمودند: اكنون كسى به مسجد خواهد آمد كه از اهل بهشت است. ياران چشم را به سوى در مسجد دوختند تا بدانند، بهشتى كيست. مردى از انصار وارد مسجد شد در حالى كه قطرات آب وضو از صورتش مى چكيد.

روز ديگر كه ياران در خدمتش در مسجد بودند، رسول خدا(ص) سخن ديروز را تكرار فرمود؛ پس همان مرد انصارى وارد مسجد شد. روز سوم باز داستان گذشته به همان ترتيب تكرار شد. عبداللّه بن عمرو بن عاص كه خود را زاهد و پرهيزكار مى دانست، به سراغ مرد انصارى رفت و بدو گفت كه من با پدرم ستيزه كرده ام و نذر كرده ام تا سه روز منزل پدرم نروم؛ آيا در اين سه روز از من ميهماندارى مى كنى؟ مرد انصارى پذيرفت.

عبداللّه مخصوصاً در شب مترصد بود، تا ببيند كه اين مرد، چگونه خدا را عبادت مى كند، و چه عبادتى مى كند كه رسول خدا(ص) درباره اش چنين فرموده است.

مرد انصارى، شب را تا صبح خوابيد. سپيده دم از جاى برخاست و دوگانه بهر يگانه به جاى آورد. عبداللّه در شگفت شد؛ زيرا مى ديد كه آن مرد بيش از مسلمانان ديگر، عبادتى انجام نمى دهد؛ پس چگونه رسول خدا(ص) درباره اش چنين فرموده است؟

شب دوم رسيد و مانند شب نخستين گذشت و تعجب عبداللّه بيش تر شد. سومين شب نيز مانند دو شب گذشته سپرى شد و عبداللّه اضافه اى در كميّت و كيفيت عبادت آن مرد نديد.

صبحگاهان عبداللّه به آن مرد گفت: ميان من وپدرم نزاعى نبوده است؛ ولى چون كه از رسول خدا(ص) درباره تو چنين سخنى شنيده بودم، خواستم رفتار تو را ببينم كه چگونه است و چه كرده اى و چه مى كنى كه بدين مقام رسيده اى؛ ولى اكنون تو را بسيار نمازخوان و پرعبادت نيافتم؛ به من بگو كه چه چيز تو را به چنين مقامى رسانيده است. مرد پاك نهاد جواب داد: چنان چه ديدى، من عبادتى ندارم، ولى بر هيچ يك از مسلمانان حسد نبردم و بر نعمت هايى كه دارند، رشك نورزيدم.

عبداللّه گفت: همين پاكى قلب توست كه تو را بدين مقام رسانيده است، و ما را بدان راهى نيست.

اشتباه عبداللّه

گمان من آن است كه عبداللّه اشتباه كرد؛ زيرا اگر بدون آن كه دروغى بگويد، تا گناهى مرتكب شود و سه شبانه روز، بار خود را بر دوش آن مرد بگذارد، علت بهشتى بودن مرد انصارى را، از خود رسول خدا(ص) مى پرسيد، آن حضرت بيان مى فرمود و نيازى به اين همه بازرسى و جست وجو نداشت. عبداللّه مى پنداشت كه بهشتى شدن فقط در اثر كثرت عبادت ظاهرى است، حال آن كه تا قلب پاك نباشد و نيت خالص نشود، عبادت ظاهرى چندان ارزشى ندارد.

اسلام قابل تجزيه نيست

شايد رسول خدا(ص) را ازين سخن، نظر اين بوده است كه مسلمانان به تهذيب باطن وتصفيه اخلاق بپردازند وتنها به ظاهر سازى اكتفا نكنند. ظاهر اگر راه تصفيه باطن نباشد، قيمتى ندارد. هنگامى كه ظاهر و باطن باهم تطبيق كردند، آن وقت مى توان گفت مسلمانى، وجود پيدا كرده است؛ زيرا مسلمان حقيقى و پيرو محمد و آل محمد(ص) قطعاً بهشتى است؛ نمى شود كسى دستورات اسلام را اطاعت كند و به بهشت نرود. مسلمان نماهايى كه به جهنم مى روند، يا اشتباه مى كنند و خيال مى كنند كه مطيع فرمان پيشوايان اسلام هستند؛ يا دروغ مى گويند. اسلام تجزيه بردار نيست. بيمارى كه دوا بخورد، ولى از آن چه زيان دارد و اثر دوا را خنثى مى كند، نپرهيزد، شفا نخواهد يافت.

عبداللّه را همان طور كه خودش گفت، نه به اين مقام راهى دارد، نه از اين نمد كلاهى. او گمان مى كرد كه اسلام، همان ظاهر است وبس؛ لذا دل را از بيمارى هاى روحى پاك نكرده بود، و حسد اولياى خدا در دلش باقى بود.

موقعى كه اميرالمؤمنين(ع) زمامدار مسلمانان گرديد، عبداللّه كناره گيرى كرد و از حق و حقيقت طرفدارى نكرد. هنگامى كه كار آن حضرت با معاويه به حكميت كشيد، عبداللّه به طمع زمامدارى در آن جا حاضر شد، به اميد آن كه پدرش او را براى خلافت تعيين كند؛ ولى نوميد شد و بازگشت. آرى اگر تعيين كننده خليفه مسلمانان عمرو عاص ها باشند، بايد معاويه ها به خلافت برسند و عبداللّه ها طمع در خلافت كنند.

گفته امام صادق(ع) درباره حسود

امام ششم(ع) مى فرمايد: «زيان حسد در آغاز به خود حسود مى رسد، سپس به كسى كه بر او رشك مى برد؛ مانند ابليس كه در اثر رشك بر آدم(ع)، براى خود بدبختى و روسياهى هميشگى بار آورد؛ ولى در برابر، برگزيدگى و رستگارى، نصيب آدم(ع) گرديد» آن گاه امام(ع) دستور كلى مى دهد و مى فرمايد: «پس محسود باش و حسود مباش؛ چرا كه كفه ترازوى عمل حسود، هميشه سبك و بى ارزش است؛ ولى محسود، به واسطه كارهاى خوبى كه از او سر مى زند، كفه ترازوى اعمال و كردارش، سنگين و پر ارزش مى شود. حسد ايمان را مى كُشد، و روح عبادت، ايمان است. عبادت بى ايمان، مانند جسم بى روح است كه جز بار بودن بر جامعه و آلودگى، ثمرى ندارد؛ پس حسود را عبادتى نيست تا كفه ترازوى عملش، سنگينى كند وعباداتش به سنجش درآيد».

سپس امام صادق(ع) مى فرمايد: «رزق بندگان ميان آن ها تقسيم شده است؛ پس حسد براى حسود، چه سودى دارد و بر محسود چه زيانى خواهد داشت؟» (3)

سخن ارسطو

ابن ابى الحديد نقل مى كند: «از ارسطو پرسيدند كه چرا غم حسود از بيمار و دردمند افزون تر است؟

حكيم جواب داد: زيرا او مانند ساير مردم غم هايى دارد و از خوشبختى مردم نيز غمش افزوده مى گردد. خُبث طينت وپليدى سرشت در حسود، كم نظير و بى مانند است».

كسى كه سوختن و گداختن بندگان خدا، سرور و نشاطش باشد و ذلت و بى چارگى برادرانش، موجب فرح و انبساطش بشود، بالاترين شقاوت ها را داراست.

حسود به جاى محسود

گاهى زيانى كه حسود مى خواهد به كسى برسد، به خودش مى رسد و چاهى را كه براى افتادن ديگرى كنده است، خودش در آن مى افتد؛ اين جاست كه حقيقت سخن امام صادق(ع) روشن مى شود كه فرمود: «الحاسدُ مُضِرٌّ بِنَفْسِهِ، قَبلَ أنْ يَضرَّ بِالمَحسودِ (4) ؛ حسود پيش از آن كه به ديگرى زيان برساند به خود زيان مى رساند.» (5)

كلام على(ع)

«لِلّه دَرّ الحَسد فما أعَدَّله اَبْدَءَ بِصاحِبِهِ فَقَتَلَه (6) ؛ خدا پدر حسد را بيامرزد، زيانى را كه آماده مى كند، از صاحبش شروع كرده و او را مى كشد.»

غزالى نقل مى كند: «پادشاهى نديمى داشت كه پيوسته با شاه همراه بود و او را پند مى داد و مى گفت: آن كه با تو نيكى كند، به وى نيكى كن و آن كه با تو بدى كند، به خود واگذار.

يكى از متملق هاى دربار، بر آن مرد شريف رشك برد و از او نزد شاه سخن چينى كرد وگفت: اين مرد مى گويد كه شاه، گنددهان دارد و گواه سخن آن است كه هنگام شرفيابى بينى خود را مى گيرد كه از گنددهان شاه، آسوده باشد. شهريار از اين سخن برآشفت و نقشه اى كشيد. هنگامى كه دربارى حسود از نزد شاه بيرون شد، يكسر به سراغ نديم رفت و او را به مهمانى، به منزل خود خواند و غذايى آماده نمود كه در آن سير مخلوط كرده بود؛ نديم از آن خورد،سپس به حضور شاه رفت و در پشت سر شاه ايستاد و پند خود را تكرار كرد.

شاه او را جلوتر خواند. نديم هنگامى كه به شاه نزديك شد، دست را بر بينى نهاد كه مبادا بوى سير، شاه را بيازارد؛ شاه گفته سخن چين به يادش آمد و وى را راستگو پنداشت. عادت شاه بر اين بود كه هنگامى كه به كسى صله اى يا جايزه اى عطا مى كرد، به خط خود حواله مى نوشت. شاه به يكى از كارگزاران نامه اى نوشت كه هنگامى كه اين نامه به دستت رسيد آورنده را سر ببر و پوست بكن و پوستش را از كاه پر كرده نزد من فرست!

نامه را سر بسته به نديم خيرخواه خود داد. او پنداشت، كه از طرف شاه عطيه اى به او عنايت شده است. وقتى كه از نزد شاه بيرون آمد، سخن چين دربارى را ملاقات كرد؛ گويا منتظر نتيجه بود؛ حال را جويا شد نديم گفت: شاه فلان امير را مأمور كرده كه به من جايزه اى بدهد.

سخن چين گفت: آن را به من ببخش. مرد پاكدل نامه را به وى داد؛ شايد خود را رهين احسان او مى دانست!

حسود سخن چين، نامه را نزد كارگزار برد. كارگزار مضمون نامه را بدو گفت. حسود سوگند خورد كه نامه به من مربوط نيست. كارگزار باور نكرد، و فرمان را اجرا كرد. روز ديگر، نديم پاكدل به عادت همه روزه نزد شاه شد و در جاى خود ايستاد وسخن خود را تكرار كرد: آن كه با تو نيكى كند به وى نيكى كن، و آن كه با تو بدى كند به خود واگذار.

شاه پرسيد: نامه را چه كردى؟

او گفت: به فلانى بخشيدم. شاه در عجب شد و گفت: آن مرد به من چنين گفته بود! مرد پاكدل تكذيب كرد وگفت: من هرگز چنين سخنى نگفته ام. شاه پرسيد: پس چرا بينى خود را گرفته بودى؟

نديم، داستان را بيان كرد. شاه گفت: راست مى گويى؛ بدخواه را به خود واگذار، به سزاى خويش خواهد رسيد. «مَنْ حَفرَ بِئراً لِأخيهِ، وَقَعَ فيهِ؛ هر كس بهر برادرش چاهى بكند، خودش در آن چاه خواهد افتاد».

كسى كه براى سوزانيدن كسى آتش بيفروزد، خودش در آن خواهد سوخت و به سزاى خويش خواهد رسيد؛ بد مكن كه بد بينى؛ چاه مَكَن كه خود افتى.

1 شب پنج شنبه. دوم ربيع الآخر 1370 مطابق با بيست و يكم دى ماه 1329.

2 . بحار الأنوار، ج 2، ص 280.

3 . سفينة البحار، ج 1، ص 598، ماده حسد.

4 . همان، ص 598.

5 . اين جمله معنى ديگرى دارد كه بعداً به آن اشاره خواهد شد.

6 . بحار الأنوار، ج 70، ص 241. در آنجا آمده: للّه درّ الحسد حيث بدأ بصاحبه فَقَتَلَهُ.

/ 22