الهیات در نهج البلاغه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

الهیات در نهج البلاغه - نسخه متنی

لطف الله صافی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

به عبارت ديگر: يا اين اسم و اوصاف آن، مسمى و موصوف ندارد- العياذ بالله- در اين صورت اين اوصاف و افعال، بدون موصوف و فاعل چگونه قابل توجيه و به چه كسى جز 'الله' قابل استناد است [ اين سوالى است كه جز موحد، احدى نمى تواند پاسخگو باشد. ]؟ و يا مسمى و موصوف دارد در اين صورت مسمى و موصوف آن، همان 'الله' است و غير او نمى تواند باشد.

پس اگر معاندى، اصل وجود خدا و مسماى 'الله' را انكار كند از او خواهيم پرسيد كه: پس موصوف و فاعل اين صفات و افعال كيست؟ و اگر 'الله' را انكار نكند، ديگر نفى صفتى از صفات كمال او و يا اثبات نقصى بر او، معناى معقول ندارد، زيرا تمام صفات كمال براى 'الله'، ثابت است و او از نقص مبراست به همين جهت است كه اين لفظ بر غير او، از كسانى كه خود را به عنوان الوهيت، ربوبيت و مالكيت بر مردم تحميل كرده و توده را استعباد نموده اند و يا مردم آنها را از روى جهالت، خالق، رب و معبود خود گرفته اند صحت اطلاق ندارد و در عرف اهل لسان به واسطه ى وضع يا به واسطه ى غلبه علم از براى الله است و غير او از آن مفهوم نمى شود و بايد صفات خاصه خدا را فقط براى خدا دانست و كسى را به آن صفات نشناخت كه شرك است و انبيا و موحدين با مشركين همواره اين بحث را داشته اند كه صفات خاصه ى خدا براى غير او امكان ثبوت ندارد و محال است.

بنابراين اگر محور بحث در مطالب توحيدى 'الله' باشد "كه جهان بينى اسلام و همه ى اديان آسمانى از آن درك مى شود" و وجود 'الله' و اوصاف كمالاتش شناخته شود، همه ى جهالتهاى مشركين و گمراهيهاى كسانى كه به خدايانى غير از 'الله' معتقد شده اند مرتفع مى شود و چون اصل وجود 'الله' در قلمرو انديشه ها راه يافت، آنگاه مفاد اين آيه تحقق مى تواند يافت كه:

'قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله'. [ سوره ى آل عمران، آيه ى 64. ]

و تمام مطلب همين است كه غير خدا پرستش نشود و غير خدا را بدون اينكه خدا به آنها ولايتى داده باشد، ارباب و صاحب اختيار خود نگيريد چنانكه يهود و نصارا، احبار و رهبانهاى خود را ارباب خود گرفتند. و چنانكه در زمان ما رهبران به اصطلاح ملى و انقلابى و حزبى يا رژيمهاى غير الهى را مى پذيرند و حاكم مى دانند.

حاصل سخن در باب اسم جلاله ى 'الله' و اوصافى كه در كلام براى آن آورده مى شود و فرق آن با اسماء الحسناى ديگر خداوند اين است كه گاهى توصيف 'شى ء' براى تعيين و تميز آن شى ء از ساير افرادى است كه مفهوم كلى موصوف بر آنها صادق است و گاهى توصيف آن نه به اين ملاحظه است چون مفهوم لفظ يا شخص معين است يا مفهومى است كه مصداقش منحصر به فرد است بلكه براى اين توصيف مى شود كه همان مفهوم و مسماى معين يا منحصر به فرد به نحو تفصيل معرفى شود و التفات و توجه به اوصافش حاصل گردد و دليل اين تفصيل همان اجمالى است كه از لفظ مفهوم مى شود مثل جامع جميع صفات كمال كه وقتى پذيرفتيم كه 'الله' اسم براى آن ذات مستجمع جميع صفات كمال است تمام اين صفات كمال را به تفصيل بايد براى او ثابت بدانيم.

و به عبارت ديگر: گاهى موصوفى كه وصف يا اوصافى برايش ثابت مى كنيم موصوفى است كه بر حسب مفهوم صادق بر كثيرين است و با اين ملاحظه اوصاف مختلف مى گردد، در اينجا بايد وصفى بياوريم كه فرد آن موصوف را تعيين كند و گاهى موصوفى است كه صادق بر كثيرين نيست يا متعدد بودن فرد آن ممتنع است در اينجا وصفى كه براى او مى آوريم خود او را مى شناساند يا مسمائى را كه بطور مجمل در مقام اسم گذارى تصور شده بطور تفصيل معرفى مى كند و به نحوى است كه آن موصوف بدون آن صفت وجود پيدا نمى كند مثل لفظ 'الله' پس اگر در نهج البلاغه مى آيد: 'الحمد لله الذى لا يبلغ مدحته القائلون' [ نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه ى 1، ص 22. ] يا 'لا تدركه الشواهد' [ نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه ى 227. ] وصف
مسمى به 'الله' را به تفصيل مى فرمايد، چون مسمى يا 'الله' و وجود خارجى معين و جامع جميع صفات كماليه است يا مفهومى است كه فردش در خارج منحصر به فرد است و احتياج به اينكه وصفى براى او آورده شود كه او را از فرد ديگر متمايز سازد نيست، علاوه بر اينكه چون چنين نيست يعنى محال است كه فرد ديگر داشته باشد اصلا چنين وصفى كه او را از فرد ديگر متمايز سازد در او تصور نمى شود و بايد او را از اينكه موضوع چنين وصفى باشد منزه دانست و علاوه بر اين در مثل جمله 'الحمد لله' كلام تمام است و محمود معلوم است. ولى اگر گفتيم 'الحمد للعليم القدير' يا 'للسميع البصير' هر چند الف و لام عهد است اولا محمود صريحا معلوم و معين نيست و چون عليم و قدير مفهومش صادق بر كثير است هر وصفى بعد از آن بياوريم آن وصف موصوف را مشخص و متميز از ساير افراد مفهوم مى كند و فايده اش در اين جا اين مى شود كه محمود همان 'الله' است و مصداق قادر و عليم در اين كلام خداى قادر عليم است.

پس وقتى مى گوييم 'الحمد لله' مجال اين نيست كه كسى بگويد چرا جنس يا جميع افراد حمد مختص به 'الله' است چون ذات مستجمع جميع صفات كمال بايد چنين باشد و نفى اين اختصاص مستلزم نفى اصل مسمى است. اما اگر گفتيم 'الحمد للخبير البصير'، هر چند الف و لام در الخبير و بصير الف و لام عهد است مجال اين سوال تا حدى باقى است چون سميع و خبير و بصير بودن خود به خود اين اقتضا را ندارد اما 'الله' اين اسم جامع و در درجه ى بعد هر اسم ديگر كه از اسماى مختصه باشد اين خصوصيت و صراحت را دارا است لذا جمله هايى مثل 'الملك لله' و 'لله الامر' و 'لله ملك السموات و الارض' و 'انا لله' و 'بحول الله و قوته اقوم و اقعد' و 'لا حول و لا قوه الا بالله' و 'قل هو الله احد الله الصمد' همه و همه در افاده ى معنى اصرح از جمله هاى ديگر است و خود جمله مانند دليل بر مفاد آن است و فرق بين موضوع و محمول و صفت و موصوف و مبتدا و خبر به اجمال و تفصيل است.

در خاتمه ى اين بيان كه تا حدى طولانى شد تذكر اين نكته لازم است كه از آيات
شريفه ى قرآن مجيد استفاده مى شود كه 'الله' در عرف لسان عرب و عصر قرآن مفهومش همان ذات يگانه ى قادر عليم و جامع جميع صفات كمال بوده است:

'قل من يرزقكم من السماء و الارض امن يملك السمع و الابصار و من يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و من يدبر الامر فسيقولون الله فقل افلا تتقون '. [ سوره ى يونس، آيه ى 31. ]

'قل ارايتم ان جعل الله عليكم الليل سرمدا الى يوم القيامه من اله غير الله ياتيكم بضياء'. [ سوره ى قصص، آيه ى 71. ]

'قل ارايتم ان جعل الله عليكم النهار سرمدا الى يوم القيامه من اله غير الله ياتيكم بليل تسكنون فيه'. [ سوره ى قصص، آيه ى 72. ]

از اين آيات استفاده مى شود كه مشركين نيز در برابر اين سوال كه صاحب اين صفات و اسما و افعال كيست لااقل بالفطره نمى توانستند چيزى يا كسى را غير از 'الله' معرفى كنند و 'الله' در عرف آنها اسم براى ذاتى است كه فاعل تمام اين افعال و صاحب تمام اين صفات كمال است و غير از آن ذات يگانه كسى را مسمى به اين اسم و جامع جميع صفات كمال نمى دانسته اند. و اين با عدم ايمان بسيارى از آنها به خدا منافاتى ندارد زيرا ايمان نداشتن به جامع جميع صفات كمال "الله" با حكم فطرت آنها به وجود او و با فهم اين مطلب كه: '... اطلاق الله به غير او هر كه باشد به دليل اينكه جامع جميع صفات كمال نيست جايز نمى باشد' قابل جمع است.

در حديثى حضرت باقر- عليه السلام- از حضرت على بن الحسين پدر بزرگوارش روايت فرموده است كه فرمود: حديث كرد مرا پدرم از برادرش از اميرالمومنين- عليه السلام- كه مردى به آن حضرت عرض كرد خبر بده مرا از: 'بسم الله الرحمن الرحيم' كه معناى آن چيست؟ فرمود: 'سخن تو 'الله' بزرگترين اسما از نامهاى خداى تعالى است و آن اسمى است كه سزاوار نيست غير خدا با آن ناميده شود و
مخلوقى به آن نامگذارى نشده است...'. [ تفسير منصوب به امام حسن عسكرى "ع" ص 27. ]

اين حديث شريف هم مويد همان مطالب است: در توحيد صدوق روايت شده از ابى هاشم جعفرى كه گفت سوال كردم از حضرت ابى جعفر ثانى- عليه السلام- ما معنى الواحد؟ قال: الذى اجتماع الالسن اليه بالتوحيد كما قال الله عزوجل: و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن 'الله'. [ توحيد صدوق، باب 3، باب معنى الواحد و التوحيد و الموحد، ص 83. ] [ سوره ى زمر، آيه ى 38. ]

يعنى: در پاسخ اينكه معنى واحد چيست فرمود: معنى اينكه خدا واحد است اين است كه او آنچنان كسى است كه همه ى زبانها نسبت به او يكى است و به توحيد او اجتماع و اتفاق دارند چنانكه خداى- عزوجل- فرموده است: 'و اگر بپرسى از ايشان كه چه كسى آسمانها و زمين را خلق كرده است هر آينه مى گويند البته خدا '.

اين حديث دلالت مى كند بر اينكه توحيد 'الله' در ذات و صفات مورد اتفاق همه است.

تحقيق مهم: فرقه 'وهابيه' و بعضى كه فريفته سخنان آنها شده و آنان را در الهيات صاحب عقايد بسيار سخيف مانند تجسم و غيره دانسته و موحد خالص و اهل توحيد مى دانند! چنانكه از بعض كتابهايشان استفاده مى شود اينان توحيد را به الوهيت و ربوبيت تقسيم كرده و الوهيت را معبوديت و 'اله' را معبود معنى كرده و توحيد ربوبيت را به معناى اعتقاد و ايمان به خداوند قادر عالم، يكتا كه بر همه ربوبيت دارد و صاحب همه است معنى مى كنند و مى گويند كلمه توحيد 'لا اله الا الله' مفادش نفى تعدد معبود و اثبات توحيد الوهيت و وحدت معبود است و نفى و اثبات آن به توحيد ربوبيت ارتباط ندارد چون مشركين به طور عام يا مشركين عرب منكر توحيد ربوبيت نبوده اند و لذا انبياء عموما و حضرت رسول اعظم- صلى الله عليه
و آله- خصوصا دعوت به توحيد الوهيت مى كردند و به توحيد ربوبيت دعوت نمى كردند "چون همه ى مردم به آن معترف بودند" و براى اثبات اين مدعى به آياتى از قرآن مجيد كه دلالت بر وجوب يكتاپرستى و توحيد عبادت دارد استشهاد نموده اند و غرضشان اين است كه بر اين اساس تضاد خود را با بعضى مظاهر و مراسمى كه بين مسلمين معمول و مرسوم است و جنبه شعار يا عناوين شرعى ديگر دارد و هيچ گونه خللى به توحيد عبادت وارد نمى كند توجيه نمايند و اعمال متعصبانه و جاهلانه و مزدورانه ى خود را در ويران ساختن مشاهد اهل بيت و رجال بزرگ اسلام و بناهاى ياد بود مواقف عظيم و ارزنده و روزهاى تاريخى اسلام و جلوگيرى از زيارت مشاهد پيغمبر- صلى الله عليه و آله- و ائمه- عليهم السلام- و بوسيدن ضرايح آنها و استشفاع و طلب دعا و شفاعت از آنها را شرعى جلوه دهند.

بنابراين ما در پاسخ اين اشتباه كارى مغرضانه دو جهت را مورد بحث قرار مى دهيم:

بحث نخست ما اين مساله است كه دعوت انبياء و به خصوص دعوت اسلام به توحيد الوهيت به معنايى كه اينان از آن مى نمايند منحصر نيست و توحيد ذات و ربوبيت و خالقيت و ساير شوون كماليه الهيه را در برگرفته و بلكه دعوت به اين حقايق توحيدى اساس و زير بنا و اصل است و شناخت اين حقايق است كه موجب كمال روح انسان و توجه او به تمركز دادن عبادت و قصد و نيت خود در وجود جامع اين كمالات و تقرب جستن به او و حصر پرستش در او مى شود.

معبوديت و الوهيت به معنايى كه آنان گفته اند عنوانى است كه از اعمال خالص شخص عابد در برابر آنچه كه معبود قرار گرفته، محقق مى شود و توحيد آن هم به ترك عبادت غير او حاصل مى شود و چنانكه مى بينيم اين بيشتر رابطه با عمل شخص عابد دارد. اگر اين عمل باشد هست و اگر نباشد نيست و اين چيزى نيست كه كلمه توحيد با آن محتواى عظيم در آن خلاصه شود و نفى يا اثبات آن با اعلام و اخبار محقق گردد.

و اگر گفته شود كه غرض، عقيده به توحيد الوهيت است و اينكه غير از 'الله'
هيچ كس مستحق پرستش و الوهيت نيست پاسخ اين است كه البته اين حق است و غير از 'الله' كسى مستحق پرستش و عبادت نيست اما هر كارى پرستش نيست و هر عبادتى شرك در عبادت "به معناى متبادر از شرك در عبادت" نيست. نهايت خضوع بلكه مطلق خضوع و احترام و اطاعت و فرمانبرى از غير خدا با اعتقاد به الوهيت و خدايى او يا اعتقاد به حلول خدا و عقايد باطل ديگر از اين قبيل شرك در عبادت است و بدون انحراف فكرى مشركانه حتى نهايت خضوع نيز شرك نيست و سر اينكه سجده و بعضى اعمال ديگر در برابر بت و اشياى ديگر شرك و منافى توحيد است اين است كه اماره و نشانه ى اعتقادات مشركانه است. و به ديگر كلام عملى است كه چون ناشى از عقايد است هم شرك عملى و هم حاكى از شرك فكرى است و الا اگر سجده كه نهايت خضوع است شرك باشد در سجده ى ملائكه به آدم يا سجده ى برادران يوسف به او امر به آن نمى شد و برادران يوسف انجام نمى دادند و لذا استلام حجرالاسود و طواف خانه كعبه و سعى بين صفا و مروه هم چون ناشى از فكر موحدانه و امتثال امر الهى است و اگر چه احترام و تعظيم آنهاست و همچنين دعا در اين مواقف، پرستش اين اشيا و اين مواقف نيست هر چند اگر ناشى از انديشه غير توحيدى باشد كفر و شرك مى شود و چون پيرامون اين مطلب فصل بحث كرده ايم و شايد در اين كتاب نيز مجددا بحث نماييم در اينجا بيشتر از اين سخن را دنبال نمى كنيم و به آياتى از قرآن مجيد كه دلالت دارند بر اينكه دعوت انبياى عظام به تمام حقايق توحيدى است نظر مى اندازيم:

از جمله ى اين آيات در مورد اعلام دعوت اسلام اين آيه است: 'قل يا ايها الناس انى رسول الله اليكم جميعا الذى له ملك السموات و الارض لا اله الا هو يحيى و يميت فامنوا بالله و رسوله النبى الامى الذى يومن بالله و كلماته'. [ سوره ى اعراف، آيه ى 158. ]

چنانكه ملاحظه مى شود در اين آيه امر شده است ايمان به خدا و رسول خدا و پايه و سرآغاز دعوت قرار دارد. معناى عام ايمان به خدا ايمان به وجود خدا و صفات
كماليه ى اوست.

از جمله در مورد محاجه ى 'نمرود' با 'ابراهيم خليل' مى فرمايد: 'الم تر الى الذى حاج ابراهيم فى ربه ان آتاه الله الملك اذ قال ابراهيم ربى الذى يحيى و يميت قال انا احيى و اميت'. [ سوره ى بقره، آيه ى 258. ]

معلوم است كه نمرود مدعى خدايى و قدرت بر اماته و احياء و ربوبيت بوده است. و همچنين از گفته فرعون كه گفت:

'ما علمت لكم من اله غيرى فاوقدلى يا هامان على الطين فاجعل لى صرحا لعلى اطلع الى اله موسى و انى لاظنه من الكاذبين'. [ سوره ى قصص، آيه ى 38. ]

و گفته ديگرش: 'انا ربكم الاعلى' [ سوره ى نازعات، آيه ى 24. ] به خوبى استفاده مى شود كه منكر خداوند متعال بوده است و آيات ديگر كه در بخش الهيات و نبوات، كتاب 'تفصيل آيات قرآن الحكيم' همه را در كنار هم مى توان مطالعه كرد. در اين آيات مستقيما و در ضمن نكات دعوت انبياء برخورد آنها با طواغيت زمان و مدعيان خدايى و بت پرستان دعوت به توحيد ذات و صفات و افعال به صراحت معلوم است و با صراحت و تاكيد هر چه قاطع تر بيان شده است كه اصل تمام اصول دعوت به توحيد 'اله' و الوهيت يگانه اى است كه زيربناى تمام عقايد است.

آيات و خطابها به كفار و مشركين در مورد توحيد الوهيت به همان معناى عامى كه ما مى گوييم و اقامه ى برهان در قرآن بر نفى قدرت و ولايت از معبودهاى باطل بسيار است و عجيب است كه با اين همه آيات، افرادى كه بينش مختصر قرآنى داشته باشند آنها را در 'توحيد در عبادت' خلاصه كنند و از آنچه در دعوت رسالتهاى آسمانى اصالت دارد صرف نظر نمايند و الوهيت را معبوديت تفسير كنند و توحيد الوهيت را كه اشمل از توحيد ربوبيت است در مقابل آن قرار دهند.

البته اين كارها براى اين است كه مقالات برخى از جامدين و مجسمه و مخصوصا 'محمد بن عبدالوهاب' را "كه سوابق مزدورى او براى انگلستان و پشتيبانهاى سياست انگليس از خودش و فرقه وهابى و نظام مشركانه سعودى برملا شده است" توجيه نمايند و آنچه را شرك نيست شرك جلوه دهند و به اسم توحيد، محو شعائر توحيد و آثار تاريخى و تاريخ اثرى اسلام و جنايتها و ضربه هايى را كه وهابيها بر آثار جاودان اسلام زدند مشروع بشمارند؟!

/ 80