برهان تغيير و حدوث "در ضمن پنج تقرير" - الهیات در نهج البلاغه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

الهیات در نهج البلاغه - نسخه متنی

لطف الله صافی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

برهان تغيير و حدوث "در ضمن پنج تقرير"


تقرير 1

اين تقرير در هنگام بررسى اين برهان به نظر اين حقير رسيد، و آن اين است كه: صرف نظر از اينكه ماده، حادث يا قديم است عالم مادى پر است از حوادث و پديده ها و حركتها و هر نقطه ى آن و هر كجا ماده وجود داشته باشد از حوادث و پديده ها خالى نيست، كوه ها و درياها و درختان و جنبندگان و منظومه ها و كهكشانها و آنچه با حواس ظاهر و چشمهاى مسلح و غير مسلح احساس مى شوند همه حوادثى هستند كه پس از عدم به وجود آمده اند و بعد از وجود معدوم مى شوند. بديهى است چون ترجيح بلامرجح عقلا مردود و غير قابل قبول است 'الشى ء ما لم يجب لم يوجد' هر حدوث و پيدايش و حادثه حتى حركت از مكانى به مكان ديگر محتاج به علت است بنابراين در شناختن علت اين حوادث و پديده ها شش احتمال را بررسى مى نماييم:

1- آنكه علت حادث و پديده فعل و اثر ارادى حادث، قبل از آن باشد كه حادث
بعد تحقق يابد مقارن انهدام حادث سابق و بهم خوردن صورت و تركيب آن. و به عباره اخرى مقارن معدوم شدن آن از كل اجزاى يا قسمتى از اجزاى حادث سابق با تركيب با اجزاى ديگر يا بدون تركيب با اجزاء ديگر.

2- علت هر حادث فعل و اثر غير ارادى حادث قبل باشد.

3- علت تاثير پديده ها و حوادث در نفى و نابود كردن يكديگر و به وجود آوردن يكديگر باشد.

4- علت ذات ماده و عناصر باشد كه در هيچ حالى از شكل داشتن و تركيب و صورتى داشتن خالى نمى باشند.

5- علت تضاد موجود در باطن اشيا باشد كه موجب دگرگونيها و تغييرات كيفى و نفى يك پديده و تبديل آن به پديده ديگر و بالاخره حركت تكاملى ماده مى گردد.

6- علت اراده و قصد و شعورى است كه حاكم بر اين جهان است و آن را ايجاد و اين نظام را برقرار و رهبرى مى نمايد.

به غير از احتمال ششم ساير احتمالات باطل و مردود است.

اما احتمال اول: به اين جهت مردود است كه غير از صاحبان اراده و اختيارهاى محدود مثل حيوان كه مريد است و انسان كه علاوه بر داشتن اراده، مختار هم هست ساير پديده ها مثل كوه، دريا، معدن، آب، خاك، آفتاب و غيره صاحب اراده نيستند تا احتمال اينكه چيزى از آنها به فعل ارادى صادر شود مطرح گردد و مثل حيوان و انسان هم كه اراده و اختيار دارند حوادث و پديده هايى كه در علت آن بحث داريم خارج از محدوده ى اراده و اختيار آنهاست و حتى در محدوده وجود خودشان نيز اراده و اختيارشان محدود است.

اما احتمال دوم: با اينكه راهى براى اثبات آن در كل حوادث نيست مى گوييم اصولا اگر حوادث را تكرارى و بنياد شدن و ويران شدن مى دانيد به اين صورت كه هر حادثه ى جزئى اين طور است يا مجموع حوادثى را چنين فرض مى نمايند كه مثلا در هر چند ميليون سال سير حوادث تكرار مى شوند. و به عبارت ديگر از صفر شروع مى شود تا به پايانى كه از آن جلوتر نمى رود، سپس همه ى آن ساخته ها و سيرها
و حركتها و تكاملها به هم مى ريزد و دوباره شروع مى شود. اين احتمال به اين جهت باطل است كه:

اولا: مفهوم اين سخن انكار قصد و غرض در حوادث جهان و كل جهان و پذيرفتن پوچى و پوكى و بى هدفى بودن عالم است، مفهومى كه خلاف فطرت بشر است.

ثانيا: اين همه نظام محير العقول و تناسب و ارتباط اوضاع و اجزاى عالم به يكديگر قابل توجيه نخواهد بود.

ثالثا: حادثه ى قبل يا مجموع حوادث يا آخرين حادثه از مجموع حوادث اگر در حال وجودش، علت از براى حادثه بعد باشد لازم مى شود وجود علت بدون معلول و تخلف معلول از علت و اگر بعد از وجودش علت باشد علاوه بر اينكه بعد از وجودش زمان وجود حادثه ى جديد است لازم مى شود تاثير عدم در وجود كه بطلان آن بديهى است فقط اين مقدار مى توان گفت كه وجود سابق مانع از وجود لاحق بوده است كه با از بين رفتن آن، مانع هم منتفى مى شود. اما عدم مانع از وجود شى ء علت وجود آن نيست.

رابعا: پس از همه ى اينها مى پرسيم اين حوادث مبداء و سرآغازى دارند يا ندارند؟ اگر دارند كه از علت حادثه ى نخستين مى پرسيم و اگر بگويند ندارند با دلايل بطلان تسلسل كه بعد از اين فصل بيان مى شود بطلان بى مبداء بودن آنها را ثابت مى كنيم و اينجا به طور مختصر مى گوييم: اين حوادث را كه به فرض شما علت و معلول هستند در رشته ها و سلسله هاى متعدد فرض مى كنيم و آخرين علت را در قوس نزولى علل از يك سلسله كم مى كنيم و سپس علت قبل از آن را و همچنين هر چه خواستيم از علل كم مى كنيم و به سوى بالا و قوس صعودى مى رويم بعد ملاحظه مى كنيم آيا باز هم اين سلسله ها با هم مطابق هستند و كمتر و بيشتر از يكديگر نيستند يا آن كه از آن كم كرده ايم كمتر و بقيه بيشترند؟ اگر بگوييد همه سلسله هاى مفروض كمتر و بيشتر نيستند قابل قبول نيست كه ناقص و آنكه چند علت از آن در سلسله عللش كم كرده ايم با كامل و آنكه چيزى كم نكرده ايم مساوى باشند. و اگر
بگوييد آنكه از آن كم كرده ايم كمتر است و سلسله هاى ديگر بيشتر پس لابد بايد نهايتى داشته باشند كه اقل و اكثر و كمتر و بيشتر در آنها فرض شود. و اگر حوادث را تكرارى نمى دانيد، يا اين است كه آنها را در يك مسير تكاملى مى دانيد كه در سيرى كه داشته اند همه به اينجا كه اكنون هستند رسيده اند حتما بايد مبداء و سرآغازى داشته باشند كه از آن جا آغاز و شروع كرده باشند زيرا در صورتى كه كاينات در سير تكاملى خود به مواضع مشخص كنونى رسيده اند يا اينكه مدت سير و حركت بعض آنها را در انتقال از كيفيتى و صورتى به صورت و كيفيتى ديگر تخمين زده اند قديم و بى مبداء بودن اين حركات و تحولات با سير تكاملى منافات دارد، زيرا با فرض قدمت اين تحولات بايد سير تحول كاينات از اينجا كه هست گذشته باشد و اصولا سير تكاملى نقطه ى شروع لازم دارد و اگر قديم باشد نقطه شروع و مبداء براى آن نمى توان فرض كرد.

و اگر حوادث را تكرارى نمى دانيد و سير تكاملى هم براى آنها فرض نمى كنيد بحث - چنانكه گفتيم- بازگشت مى كند به اينكه اين حوادث يا مبداء و سرآغازى دارند و اين حركات و تحولات از ركود و سكون شروع شده است در اين صورت از علت آن مى پرسيم و اگر اين حوادث را متسلسل و قديم بشماريد اين احتمال را با همان براهين بطلان تسلسل كه به آن اشاره شد و پس از اين بطور مفصل توضيح داده مى شود رد مى نماييم.

اما احتمال سوم: اين احتمال نيز در بطلان مانند احتمال دوم است با اين تفاوت كه در اين احتمال مساله به گونه اى فرض مى شود كه فقط حادث قبل علت حادث بعد شمرده نشود بلكه مجموع حوادثى كه بهم مرتبط مى شوند و در پيدايش يا از ميان رفتن يك شى ء و يك حادثه موثر هستند علت وجود آن شمرده مى شود كه در رد اين احتمال نيز به قسمتى از همان بيانى كه در رد احتمال دوم داشتيم اشاره مى كنيم مثل بطلان تسلسل و لزوم سرآغاز در حركات و تحولات تكاملى و لزوم نقطه آغاز در هر سير و حركتى كه به نقطه ى مشخص رسيده باشد.

نكته اى كه لازم به تذكر است اين است كه علت فاعلى بودن حادثات و
پديده ها نسبت به حادث وجودى ديگر قابل اثبات نيست زيرا آنچه هست تبديل و تحول اجزاى يك پديده به پديده ى ديگر است كه علت مادى آن شمرده مى شود و به اين مقدار ثابت است كه علت مادى يك پديده اجزاى پديده ديگر است كه به آن متحول شده است. اما اينكه علت فاعلى وجود آن و اين تحول خاص همان اجزاء است يا چيز ديگر خارج از آن با اين تغيير و تحول و پيدايش معلوم نمى شود و قابل درك حسى نيست.

اما احتمال چهارم: كه علت پديده ها و حوادث ذات ماده باشد كه اين اقتضا را داشته باشد كه همواره ماده عامل و علت تحولات و تحركات و تغيير از صورتى به صورتى و كيفيتى به كيفيتى باشد از اين جهت مردود است كه اگر مقصود اين است كه بالضروره ماده بسيط باشد يا مركب بايد مصور به صورت و هيئتى باشد و بدون صورت، وجود خارجى ندارد. اين سخن تغييرات و تحولات مختلف و اشخاص حوادث و پديده هاى گوناگون و ارتباطات آنها با يكديگر را توجيه نمى نمايد و انكار عليت ذات ماده نسبت به تحولات و پديده هاست. و اگر غرض اين است كه ذات ماده علت اين تغييرات و تحولات است و اين تغييرات همه خاصيت ماده است جواب اين است كه:

»» اولا: نسبت دادن اين همه خواص بى شمار گوناگون و متفاوت و نافى و مثبت را به ماده با اينكه هيچ دليل حسى و علمى و فلسفى آن را تاييد نمى نمايد، ناشى از تنگ نظرى و غلو در ماديگرى و ماده گرايى است.

»» ثانيا: علت مادى بودن ماده براى هر پديده و حادث مادى مسلم است اما عليت فاعلى آن را اگر مى گوييد بايد برهان اقامه نماييد و حتى تجربه و به اصطلاح علوم تجربى هم نمى توانند عليت فاعلى در ماده را نسبت به پديده ها ثابت نمايند، چنانكه نمى توانند علت فاعلى خارج از ماده را نفى نمايند. و گمان مى كنم اين اشتباه براى بعضى از همين جا روى داده كه علت مادى اشياء مادى را با علت فاعلى اشتباه كرده يا ناآگاهانه هر دو را يكى شمرده اند.

»» ثالثا: مى گوييم اشخاص تحولات و پديده ها معلول خاصيت موجود در ماده است
يا مجرد. تغيير و تحول از اوصاف و خواص ماده است؟ اگر بگوييد مجرد تحول و تغيير از اوصاف ماده است باز هم اشخاص تحولات با اين نظامها و ارتباطات توجيه نمى شود. و اگر مى گوييد ماده اقتضاء اشخاص اين تحولات با اين روابط بهم پيچيده و پر از اسرار و شگفتيهاى وجود را دارد مى گوييم ماده قديم است يا حادث است؟ اگر مى گوييد حادث است سوال از علت حدوث آن مى شود و جواب هم معلوم است و اگر مى گوييد ماده قديم است مى گوييم بر طبق نظرات بعضى از دانشمندان و علماء علوم، تحولات و تغييرات در عالم مادى به تدريج و در دوران هاى مختلف حاصل شده و اگر ماده قديم بود مى بايستى خيلى پيش از اينها تحولات كنونى حاصل شده و دورانش سپرى شده باشد.

»» رابعا: اگر ذات ماده علت اشخاص اين دگرگونيها و پديده هاست بايد از آغاز، اين دگرگونيها محقق شده باشد.
و اگر بگوييد: 'اختيار دست خود ما است هر چه مى خواهيم به اين ماده كر و لال نسبت مى دهيم' شرط تحولات بعدى تحولات قبلى است و ظهور هزارها ميليون جلوه هاى عليت ماده مشروط به ظهور جلوه ما قبل خود و تاثيرات متقدم است و عليت ماده به ترتيب و به تدريج است. جواب مى دهيم اين خود دليل بر اين است كه تحول آغازى داشته است زيرا وقتى تحول تدريجى و تحول فعلى نتيجه ى تحولات سابق و اسبق و... باشد پس بايد تحول در قوس صعودى به جايى و به تحول خاصى منتهى شود كه اين تحولات كنونى نتيجه آن باشد و الا بايد تحول به گونه اى ديگر واقع شده باشد يا تحول سابق در لاحق اثر نداشته باشد كه با قبول آن اشكالات و سوال از عدم تاثيرات علت و عدم تحقق حوادث از آغاز و علت تقدم و تاخر آنها بر جاى خود ثابت مى ماند و بالاخره مى گوييم اصولا مقدمه بودن و موثر بودن سلسله نامتناهى در حصول شى ء قابل قبول نيست زيرا رسيدن آن مقدمات به ذى المقدمه دليل بر آن است كه آغازى دارد كه از آنجا شروع و به اين جا منتهى شده است و به فرض كه اين پاسخها را كسى درك نكند يا راه ديگر و پاسخ ديگرى بخواهد با همان برهان بطلان تسلسل پديده و حوادث را كه به آن اشاره شده و بعدا هم توضيح داده مى شود
پاسخ مى دهيم 'و لا حول و لا قوه الا بالله'.

اما احتمال پنجم: كه تضاد موجود در باطن اشيا را موجب دگرگونيها و تبديل و تغيير يك پديده به پديده ى ديگر و حركت تكاملى ماده بشمارند، مى گوييم: تضاد عبارت است از اين كه دو شى ء در آن واحد و در مكان واحد ممكن نباشند. و به عبارت ديگر هر گاه وجود دو شى ء در آن واحد و در مكان واحد ممكن الوجود نباشد آن دو شى ء با هم تضاد خواهند داشت يعنى با هم اجتماع پيدا نمى كنند بنابراين مضاده يعنى معارضه خارجى بين دو شى ء اين چنينى اتفاق نخواهد افتاد و ضديت و تضاد بين دو شى ء به اين معنى نيست كه دو شى ء موجود با هم دعوا دارند تا سرانجام يكى از آنها غالب و ديگرى مغلوب شود زيرا در حال عدم، هر دو ضد كه هيچيك از آنها وجود ندارند تا تضاد خارجى بين آنها باشد و در حال وجود يكى از آنها چون ديگرى وجود ندارد امكان تضاد خارجى بين آنها نيست و در حال وجود آنها در دو زمان يا دو مكان با هم تنافى و تضاد ندارند.

بعد از اين توضيح مى گوييم: اگر از تضاد درونى اشيا چنين معنايى را در نظر داشته باشند، خارجيت يافتن آن - تا چه رسد عليت آن - براى حوادث و تحولات امكان ندارد و اگر محال بودن اين تضاد يعنى اجتماع ضدين را انكار مى نمايند و مى گويند اصلا عالم، عالم اضداد است و جمع بين ضدين همه جا هست پاسخ مى دهيم اگر مقصودتان اين است كه ضديت بين آنچه اضداد شمرده مى شود وجود ندارد و اجتماع آنها امكان دارد و بلكه واقع است مى گوييم چگونه امكان وجود سياهى و سفيدى را در محل واحد و در زمان واحد توجيه مى كنيد و چگونه وجود شى ء متحركى را در آن واحد در دو محل و در دو نقطه ممكن مى دانيد و چگونه امكان وجود زمين و خورشيد ديگر را در همين مدارها كه زمين و خورشيد در حركتند در آن واحد قبول مى كنيد و چگونه خورشيد يا كهكشان يا اتم را در آن واحد در نقطه اى از مدار خود و در نقاط بعد و قبل آن منطقى مى شماريد و بالاخره در كجا جمع بين اضداد سراغ داريد و چگونه چيزى هم خودش مى باشد و هم غير خودش و خودش بودن و خودش نبودن چگونه امكان جمع دارند؟!

و اگر مى گوييد مقصود از تضاد و اجتماع ضدين اين است كه هر چيزى مركب از خودش و ضد خودش مى باشد مى گوييم چگونه تركيبى را مى گوييد اگر غرض شما تركيب انضمامى است كه دو بودن و اثنينيت در آن محفوظ است اين اجتماع ضدين به مفهوم محال و اصطلاحيش نيست و در واقع انضمام و اقتران ضدين است و دو چيز منضم بهم و مقترن به يكديگر شى ء واحد نمى باشند و به سخن شما كه در باطن اشيا تضاد است و تضاد عامل دگرگونيهاست، ارتباط پيدا نمى كند.

و بايد تضاد درونى اشيا را در دو ضدى كه شى ء از آن دو تركيب انضمامى يافته است بررسى نماييد. و اگر غرض شما از تركيب، تركيب تاليفى است مثل اينكه رنگ سياه و سفيد بهم مخلوط شده باشد اين اجتماع دو ضد نيست بلكه اقتران ضدين هم نيست و شى ء ثالثى است كه از مخلوط شدن دو ضد وجود يافته و تضادى در باطن آن نيست. بعلاوه اگر هر چيزى مركب باشد از خودش و ضدش و شى ء ثالث نباشد نقل كلام مى كنيم در خودش و ضدش و مى گوييم هر يك از خودش و ضدش چون چيزى هستند مركب مى باشند از خودشان و غير خودشان و باز هم نقل كلام در اينها مى كنيم و بنابراين ما چيزى پيدا نخواهيم كرد كه خودش، خودش باشد و تسلسل لازم آيد. و اگر مركب نمى دانيد پس چگونه يك شى ء را هم خودش و هم غير خودش مى دانيد اگر خودش است ضدش و غير خودش نيست و اگر ضدش و غير خودش باشد خودش نيست و اگر مى گوييد مساله، مساله تنازع بقاست كه در باطن هر شى ء هست و همانطور كه در كل عالم بين انواع و واحدها و افراد مستقل انواع وجود دارد بين اجزاء هر فرد و واحدهايى كه از آن تشكيل شده نيز وجود دارد و همين تنازع موجب دگرگونيها و تغيير كيفيتها و ماهيتها شده و مى شود و بالاخره چيزى از اجزاء اين عالم مادى را نخواهيم يافت كه خالى از اين تنازع باشد و حداقل عدم اين تنازع در جايى محرز نشده است.

پاسخ داده مى شود اولا: اين تنازع، تضاد و اجتماع ضدين نيست هر چند تنازع بقا هم در اثر محال بودن اجتماع ضدين مى شود و اگر اجتماع ضدين محال نبود تنازع بقا هم نبود مثلا يك چيزى قابليت آن را دارد كه خوراك انسان يا يك حيوان باشد اما
قابليت آن را ندارد كه در زمان واحد خوراك دو انسان يا حيوان بشود لذا بين آن دو بر سر آن تنازع واقع مى شود. و اگر اجتماع ضدين جايز بود نزاعى واقع نمى شد و در زمان واحد غذاى هر دو مى شد. و همچنين ممكن است بقاى هر يك از دو چيز متوقف بر اين باشد كه ديگرى طعمه او شود و چون غذا شدن هر يك از آنها براى ديگرى قابل جمع نيست و اجتماع ضدين است لذا آن دو با هم منازعه مى نمايند تا سرانجام آنكه قوى است بر ضعيف غالب مى گردد و آن را خوراك خود مى سازد.

ثانيا: تنازع و تضاد در باطن هر شى ء چگونه تصوير مى شود آيا به اينگونه است كه از شى ء واحد بعد از وجودش شى ء ديگرى كه با او در بقاء منازع مى گردد توليد مى شود يا از اول دو شى ء هستند؟

بنابراين، اگر از اول دو شى ء باشند پس يك شى ء نيستند و تنازع بقاء در باطن يك شى ء تصوير نشد و اگر مى گوييد هر چيزى خودش ضد و منازع خود را توليد مى نمايد چنانكه خودش نيز به همين كيفيت از شى ء ديگر توليد شده و آن شى ء ديگر هم از شى ء ديگر و... تا تسلسل لازم شود، جواب همان است كه در بطلان تسلسل گفتيم. و علاوه اين تنازع در بقاء به صورتى كه احتمال غلبه هر يك از متنازعين مطرح باشد نيست بلكه هميشه يكطرف غالب است و واقعيتش اين است كه هر چيزى پس از توليد غير خود به تدريج از بين مى رود و اشكال ديگرش اين است كه تنازع در بقاء موجب پيدايش چيزى نشده بلكه يك طرف مغلوب و ديگرى غالب شده است و تعليل حوادث و دگرگونيها به اين تنازع صحيح نيست. و اشكال ديگر هم اين است كه اين عليت هر شى ء براى ضد يا تنازع خود على العموم است يا هر چيزى ضد و منازع خاصى را توليد مى نمايد. اگر على العموم باشد پس علت وجود آن ضد يا تنازع خاص چيست؟ و اگر عليت ضد و منازع خاص است پس سبب اختصاص عليت آن به منازع خاص چه بوده است؟ و اگر بگوييد مقصود از اين تنازع اين است كه بين اجزاى افراد انواع مثل خود انواع تنازع است و همين تنازع موجب تغيير كيفيتها و دگرگونيها و تغيير و تبديل و خلع و لبس و وجود و فنا مى شود و چيزى از انواع و افراد و اجزاى آنها يافت نشده است كه خروج آن از اين قانون محرز
و ثابت باشد مى گوييم با اينكه اين يك فرضيه است و شمول آن نسبت به تمام عالم مادى محرز نيست ولى مى پرسيم اين تنازع مقدم بوده است يا خود اشياء مقدم بوده اند؟

اگر بگوييد تنازع مقدم بوده بطلانش معلوم است چون: 'وجود ما هو متوقف على الشى ء متاخر عن ذلك الشى ء و لا يجوز ان يكون متقدما عليه'.

و اگر بگوييد اشياء مقدم بوده اند به فرض اينكه بگوييد اشيا قديم بوده اند از علت حدوث تنازع در آنها مى پرسيم. و اگر بگوييد تقدم و تاخرى در كار نيست و اين تنازع كه موجب تغييرات و دگرگونيها است منفك از اشيا و انواع و افراد و اجزاى آنها نيست مى گوييم بنابراين اشيا با اين ويژگى همواره در حركت و سير و تبدل و تغيير و شدن و ارتقا و تكامل مى باشند و اين ويژگيها و حركتها نمى شود بى آغاز باشد چون بودن آنها در حال و صورت كنونى دليل بر اين است كه آغاز داشته اند و آخرين سخنى كه در اينجا در رابطه با اين فرضهاى ادعايى داريم اين است كه به فرض جهان شمولى قاعده تنازع عليت آن براى دگرگونيها بالخصوص تغيير مغاير با دو شى ء متنازع و عدم دخالت قوه غيبى در آن ثابت نمى شود و به فرض اينكه تنازع در بقا را قبول كنيم چون همه كسانى كه آن را مطرح كرده اند و علت تغييرات و تبديلات دانسته اند تكامل انواع و افراد را بر آن مبتنى مى دانند بنابراين نمى توانند آن را بى ابتدا و بى آغاز بدانند چون اگر بى ابتدا بود از مرحله ى تكامل فعلى گذر كرده بود و همين رسيدن به اين مرحله ى تكامل دليل اين است كه حداقل اين تنازع سرآغازى داشته و بى مبداء و مبتدا نيست و لذا باز هم پرسش از علت اصلى اين دگرگونيها و تغييرات بر جاى خود باقى مى ماند و پس از اين توضيحات و رد احتمالات پنجگانه كه از طولانى شدن آن از خواننده پوزش مى طلبيم براى ما احتمال ششم باقى ماند كه:

'علت همه دگرگونيها و حوادث اراده و قصد و شعورى است كه حاكم بر اين جهان و موجد اين جهان است و اين همه نظم و نظام محير العقول را در آن برقرار كرده است - ذلك تقدير العزيز العليم'.

/ 80