الهیات در نهج البلاغه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

الهیات در نهج البلاغه - نسخه متنی

لطف الله صافی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

تقرير 2

آنچه در عالم است از انسان، حيوان، كوه، درخت، دريا، آب، آتش، زمين، خورشيد، كهكشان، ذرات و هر چه ساختمان مادى [ مخفى نماند كه عناصر و اتمها با قطع نظر از تصرفى كه در آنها بشود تغيير و تبدل ناپذير هستند ولى عالم عناصر و اتم و تشكيلات و سازمان و نيروى شگرف كه در اتم است يكى از نشانيهاى بزرگ تقدير خداوند عزيز عليم است و حركتى كه در آنهاست يعنى حركت الكترونها و گردش آنها به دور هسته اگر جالبتر و شگفت انگيزتر از حركت زمين به دور خورشيد نباشد كمتر نيست. ] دارد بطور استمرار در تغيير و تبدل و دگرگونى است و انسان هم از آغاز پيدايش تا مرگ دستخوش تغييراتى است از شكل و حجم، وزن و نيرو، تندرستى و بيمارى، جوانى و پيرى و غير آن كه حد و حصر ندارد.

حيوانات و نباتات همه تحت همين ناموس تغيير پذير و دائما در حال تغيير هستند، اين ذرات كه جز با چشم مسلح و ميكروسكپ هاى قوى، ديدن آنها ممكن نيست هميشه و بدون انقطاع در حركت هستند و هرگز باز نمى ايستند، بنابراين، عالم كون و ماده هر زمان و هر آن در صورتهاى ديگر و تغييرات بى شمارى جلوه مى كند كه هر يك از اين صورتها حادث و وجودى است مسبوق و ملحوق به عدم.

و به عبارت ديگر وجود بين العدمين است، يك عدم قبل از وجود، هر صورت و تغيير و عدم ديگر بعد از زوال آن پس هر پديده اى محصور بين دو عدم است و هر چه اين گونه باشد قابل حصر و محصور است. هر چه اعدادش بسيار باشد و هر چه حركاتش سريع و برق آسا باشد تمام حركات ستارگان و اجرام و كهكشانها و ذرات اتمها همه هر چه باشند محصور بين العدمين مى باشند. و هر چه چنين باشد لابد ابتدا و نقطه ى آغازى دارد و هر زمانى كه پيش از نقطه آغاز است لابد زمانى است كه در آن ماده هيچگونه تغيير و دگرگونى نيافته است پس ناچار بايد براى شروع اين تغيير
و تبديل و حركت بر حسب قانون سببيت سببى باشد كه تحت تاثير آن سبب حالت سكون و لا تغيير ماده به حالت تغيير تبديل شده باشد. حال اگر ماده را حادث بدانيم ممكن است اين سبب خاصيت ماده باشد اما در اين صورت حدوث ماده به سبب خارج از وجودش نياز دارد و اگر كسى ماده را قديم فرض كند اين سبب نمى شود خود ماده باشد چون لازم مى آيد از آن وجود سبب بدون مسبب از اين جهت يقين پيدا مى كنيم كه ماده در حركت نخستينش محتاج به سبب بوده و محركى آن را از حالت قبل از حركت به حالت حركت درآورده كه خارج از ماده است و مادى نيست و آن غير از خداى خالق و پروردگار جهانيان نمى باشد.

و از طريق ديگر ممكن است به سبب حدوث حركت در ماده برسيم، به اين بيان كه مى گوييم: ما وقتى نظر به ماده و حركات آن بنماييم كه على الدوام در حركت است و حركت آن در تزايد است و هر ثانيه اى كه بگذرد به حركات سابق آن حركات ديگر اضافه مى گردد و هر چه زمان ادامه پيدا كند حركات ماده افزونتر مى گردد و حركات نو و جديدى بر آن عارض مى شود و اگر يك ثانيه به عقب برگرديم از عدد حركات به مقدار آنچه در اين ثانيه زياد شده بود كم مى شود و اگر دو ثانيه به عقب برگرديم بر نقص حركات افزوده مى گردد و به مبداء شروع حركت نزديكتر مى شويم و همين طور هر چه به عقب برويم اين نقصان افزايش مى يابد تا به نقطه ى حركت اولى برسيم، چرا به آن نقطه مى رسيم چون هر چه قابل نقصان است قابل فنا و انتهاست و چون تمام اين حركات آغاز و انجامى دارد حركت نخست نيز آغاز و انجامى داشته كه نقطه پيدايش وجود آن و پايان آن است.

بنابراين قطعا حركت اولى مسبوق به عدم و سكون است و به طور قطع انتقال از سكون و عدم به سوى حركت و حدوث و وجود محتاج به سبب است كه آن بايد چيزى خارج از ماده، در حالت سكون آن باشد زيرا اگر اين سبب در خود ماده بود سكون آن معنى نداشت و محال بود و اين فاعل و موجد حركت در ماده كه غير مادى است غير از خدا نيست.

و به عبارت ديگر مى گوييم: بودن و حصول شى ء در حالتى و در حركت و جلوه
و صورتى پس از حركت و حالت و جلوه و صورت ديگر و تخصص آن به زمان خاص و رسيدن آن به حركت و صورت خاص چنانكه دليل قطعى بر حدوث آن است دليل برداشتن آغاز و نقطه شروع و مبداء حركت است در هر چيز غير ثابت و در هر حركتى همين قاعده جريان دارد. مثلا در وجود نبات، در وجود انسان، حيوان و چيزهاى ديگر، رسيدن انسان به حالت پيرى دليل بر نقطه آغاز وجود انسان است اگر نقطه آغاز نداشت يا به همان حال نخستين باقى و ثابت مى ماند يا اينكه حركتش از حركت كنونى گذشته بود و براى آن نقطه حصول مشخصى نبود و چون چنين نيست نه به حال نخستين باقى است و نه حصول نداشتن در نقطه مشخص نسبت به آن مفهوم دارد. پس لابد آغاز و نقطه شروع دارد و رسيدن شى ء و حركت به حركت واقع و مشخص و موجود در اين زمان يا صورت كاملتر دليل بر آن است، چنانكه اگر آبى را در نهرى جارى ببينيم كه به يك نقطه از نهر رسيده باشد حكم مى كنيم كه نقطه شروع و ابتدا دارد بلى، اگر چيزى را ساكن و بى حركت فرض كنيم مى توانيم بگوييم: آغاز و انجام داشتن آن معلوم نيست اگر چه اين فرض هم نسبت به هر چيزى كه به حدى محدود شود صحيح نيست بخصوص در عالم ماديات چنانكه چيزى به حدود مكانى محدود است به حد زمانى نيز محدود مى باشد اما فعلا ما در اين جهت بحث نداريم. پس بالاخره اين حركتها هر يك يا لااقل نخستين آنها به سبب غير مادى محتاج است و آن چنانكه گفتيم غير از خدا نخواهد بود.

اگر سوال شود كه: ممكن است اين سبب غير مادى خارج از ماده نيز سبب غير مادى ديگر داشته باشد و سلسله اسباب الى ما لا نهايه و بطور تسلسل منقطع نشود؟ جوابش اين است كه اين سبب غير مادى اگر حادث نيست و آن را قديم و واحد فرض مى كنيد غير از خداوند قديم واحد قدير نخواهد بود و اگر متعدد و بى نهايت فرض مى نماييد و به تعدد قدما كه محال است قائل مى شويد. جوابش اين است كه استناد وجود قديم و غير مسبوق به عدم به شى ء ديگر آن هم به نحو تسلسل مجرد فرض است. و اگر مى گوييد سبب غير مادى حادث است با همان بيانى كه تسلسل حركات ماده الى ما لانهايه له رد شد رد مى شود.

و به علاوه گفته مى شود كه اگر اين سلسله اسباب بى نهايت بود در همان بى نهايتى باقى مانده و به عالم ماده "كه محدود به زمان و مسبوق به عدم است" نمى رسيد و توهم تسلسل از اينجا پيدا مى شود كه وهم به غلط از مسببات به سوى اسباب مى رود و براى هر مسببى سببى فرض مى كند به اين نحو كه عالم را مسبب سبب شماره يك فرض مى نمايد و پس از آن سبب شماره ى دو و سه و سلسله اسباب را در قوس صعود بى نهايت فرض مى كند در حالى كه اين خلاف واقع است.

واقع به اين نحو است كه سبب قبل از مسبب است و چون اسباب در قوس نزول به عالم ماده مى رسند دليل بر اين است كه بى نهايت نيستند و از بى نهايت آغاز نشده است. در قوس نزول هر چه اسباب زيادتر مى شوند به عالم ماده نزديكتر مى شويم تا اسباب تمام شوند و هر چه قابل زياده باشد قابل نقص نيز هست تا برسد به واحد. پس اگر سبب شماره يك نباشد از اسباب يك سبب كم مى شود و اگر سبب شماره دو نباشد دو سبب كم مى شود و همچنين هر چه از عالم ماده دورتر شويم اسباب كمتر مى شود و هر چه به عالم ماده نزديكتر شويم اسباب زياد مى شوند و هر چيزى كه قابل نقصان و زياده باشد بى نهايت نيست پس وجود كون و عالم ماده مناقض تسلسل اسباب است بلكه فرض عدم تسلسل و بطلان بى نهايت بودن اسباب را ثابت مى كند.

بنابراين فرضيه تسلسل مناقض وجود كون و عالم ماده و مناقض خالق كون و ماده است و فرضيه اى كه با وجود عينى و واقع مخالف و مناقض باشد بالضروره باطل است و اگر بخواهيم اين دو برهان يا دو بيان را مستحكمتر و روشنتر تقرير كنيم در ابطال تسلسل براهينى را كه در كتب فلسفه و كلام آورده اند مى آوريم و مى گوييم:

اين حركات متعدد و مستمر و تغيير و تبديلى كه در ماده است ممكن نيست غير متناهى و به نحو تسلسل معلولات و علل باشد، زيرا اين تسلسل و بطور كلى تسلسل اسباب و علل خواه مادى باشد يا مجرد بر طبق ادله عقلى ده گانه اى [ ملا عبدالله زنوزى در لمعات الهيه، ص 31 مى گويد: براهين عقليه بر بطلان و محاليت تسلسل بسيار است از آن جمله هفده برهان 'به نظر اين حقير رسيده است'. ] كه فلاسفه و
متكلمين اقامه كرده اند باطل و محال است، پس اين حركات حتما مبداء و آغازى دارد كه علت آن ممكن نيست خود ماده باشد زيرا اگر خود ماده علت مى بود، اگر ماده را قديم فرض كنيم بايد براى آن آغازى فرض نشود و هيچ زمانى ماده بدون حركت نباشد در حالى كه با اثبات بطلان تسلسل علل، اثبات مى گردد كه تغييرى كه در ماده حاصل شده و حركات آن، مبداء و آغاز دارد و حركت ماده از سكون و تغيير و تبدل آن بى ابتدا نيست و چون خود ماده به فرض اينكه قديم باشد نمى تواند سبب اين حركت باشد پس لابد سبب آن غير مادى است و آن جز خدا نخواهد بود و اگر ماده را حادث فرض كنيم باز هم از سبب حدوث آن مى پرسيم كه آن هم غير از خدا نيست و اگر علل غير مادى متناهى فرض كنيم باز به همان ادله بطلان تسلسل، بطلان آن ثابت مى شود.

اما بطلان تسلسل: براى بطلان تسلسل ادله عقليه اى اقامه شده است كه از بعض آن ادله برمى آيد كه نتيجه اى كه شخص مادى و ملحد مى خواهد از فرض تسلسل بگيرد گرفته نمى شود و بعض ادله نظر به اصل بطلان تسلسل علل دارد. اما قسم اول از جمله بياناتش اين است كه غير متناهى فرض كردن حركات و تغييرات حادثه نمى تواند مانع از اثبات وجود خدا شود زيرا اين سلسله نامتناهى كه فرض اين است كه همه وجود بين العدمين و حادث و ممكن مى باشند محال است بى علت خارج از سلسله موجود شوند و اين مثل اين است كه گدايان و فقيرانى كه نفراتشان غير متناهى است از هم كسب مال و بى نيازى كنند

[ [
چه نيكو گفته است شاعر:




  • گدايى را گدايى ميهمان شد
    ز مسكينان ديگر نان طلب كرد
    نشد كارش از آن بيمايگان راست
    چه در وحدت چه اندر لا تناهى
    تويى در وحدت جود و غنا پيش
    گدايان گر كم و گر بيش باشند
    همه بيمايه و درويش باشند



  • گدا بهر گدا جوياى نان شد
    كفى نان از پى ميهمان طلب كرد
    كه نتوان حاجت الا از غنى خواست
    دهد امكان بنفى خود گواهى
    جهان از تو غنى و بى تو درويش
    همه بيمايه و درويش باشند
    همه بيمايه و درويش باشند



] ]

يا چراغهاى بسيار غير متناهى
خاموش و بى نور از هم كسب نور كنند و هر يك از ديگرى روشن شود بدون اينكه از خارج وسيله اى مثل كبريت داشته باشيم كه با آن تمام يا يكى از اين چراغها را روشن كنيم و سپس چراغهاى ديگر را از آن روشن نماييم.

پس غير متناهى فرض كردن و بلكه غير متناهى بودن حوادث و حركات و تغييرات آنها را واجب بالذات و واجب بالغير نمى سازد مگر اينكه علتى از خارج داشته باشند. پس اگر ما اين چراغها را روشن ديديم يقين مى كنيم كه علتى كه از خود روشنى داشته و از خود اين چراغها نيست آن را روشن ساخته است و به عبارت ديگر وقتى اين سلسله متناهى يا نامتناهى چراغهاى روشن و حوادث و تغييرات را ديديم به علتى كه خارج از سلسله است و نورش و وجودش به خودى خود است و سبب روشنى اين چراغها و وجود و حدوث اين موجودات و حوادث است يقين پيدا مى كنيم و همين است ترجمه و تفسيرى از آيه ى كريمه:

'ام خلقوا من غير شى ء ام هم الخالقون' [ سوره ى طور، آيه ى 35. ] و شايد هم اشاره اى باشد به تفسير: 'الله نور السموات و الارض'. [ سوره ى نور، آيه ى 35. ]

اين برهان اگر چه بر بطلان اصل تسلسل نيست ولى بطلان تمسك به تسلسل را در نفى مبداء "حتى با امكان تسلسل در خارج" اثبات مى كند و بر اساس قاعده: 'كل ما بالعرض ينتهى الى ما بالذات' و اقتباس و استفاده از آيه: 'ام خلقوا من غير شى ء ام هم الخالقون' است.

اما قسم دوم كه نظر به بطلان اصل تسلسل دارد برهان تطبيق و امتناع مساوى بودن ناقص با كامل است و اين برهان به چند وجه بيان شده است:

يكى آنكه: اين سلسله هاى حركات مختلف را با هم مقايسه مى كنيم، مثلا يك سلسله حركاتى را كه در مواردى حاصل مى شود و از آن صورتها و موجودات
مختلف پديد مى آيد با سلسله ديگر قياس مى كنيم و هر دو را غير متناهى فرض مى نماييم افراد اين دو سلسله مساوى با يكديگر و در برابر هر فرد از يك سلسله فردى از سلسله ى ديگر خواهد بود حال اگر يك فرد از يك سلسله را حذف كنيم يقينا يكى از آن كم شده است پس اگر باز هم در برابر هر فرد از سلسله اى كه از آن چيزى كم نشده است، از اين سلسله اى كه از آن كم شده فردى باشد لازم مى شود تساوى ناقص با زائد و اگر كم بيايد تناهى هر دو معلوم مى شود زيرا هيچيك از دو غير متناهى بيش از ديگرى نمى شود.

و بيان ديگر يا برهان ديگر اين است كه: اگر سلسله اى مرتب از معلولات و علل غير متناهى فرض كنيم باز هم تساوى ناقص و زائد لازم مى آيد چون علل و معلولات هر دو غير متناهى هستند بايد به اندازه يكديگر باشند در حالى كه معلول اخير كه علت چيزى نيست و فقط معلول است سلسله معلولات را بيشتر از سلسله علل مى سازد و تساوى ناقص و زايد لازم مى گردد، مگر آنكه بگوييم: در منتهاى علل علتى هست كه معلول نيست چنانكه در قوس نزولى نيز معلولى هست كه علت نيست.

برهان ديگر هم كه خود مستقلا برهان بر وجود خداست و هم برهان بر بطلان تسلسل علل است و مبنى است بر قاعده محكم و مسلم عقلى و فلسفى: 'الشى ء ما لم يجب لم يوجد' اين است كه اين سلسله علل و معلولات كه همه على الفرض واجب نيستند در صورتى وجود پيدا مى كنند كه وجودشان وجوب داشته باشد يا بالذات "كه فرض اين است كه ممكن هستند و وجوب بالذات ندارند" و يا بالغير كه آن غير واجب بالذات باشد و بدون يكى از اين دو وجود آنها وجوب نخواهد داشت زيرا امكان عدم تمام سلسله چه متناهى باشد و چه غير متناهى به حال خود باقى است و مادام كه اين امكان به وجوب تبديل نشود و وجود هر معلول واجب نگردد وجود پيدا نمى كند و هر معلولى چون از ناحيه امكان علتش غير واجب است واجب الوجود بالذات و بالغير نيست پس وجود آن معلول چون واجب نشده است موجود نخواهد شد در حالى كه ما مى بينيم اين معلولات همه وجود دارند پس
وجودشان دليل بر وجوب وجودشان است و وجوب وجودشان هم بالذات نيست چون همه ممكن هستند ناچار بايد بالغير باشد و آن غير واجب الوجود است. [ پس از نوشتن اين بحث كتاب فارسى لمعات الهيه زنوزى به دستم رسيد فارسى زبانان مى توانند تعريف دور و تسلسل و بيان بطلان اين دور و براهين بطلان تسلسل و ادله اثبات خدا را در اين كتاب فلسفى نيز مطالعه كنند. ]

دليل ديگر علم ثابت كرده است كه كره زمين و آنچه در عالم كون است از كواكب، زمانى را پشت سر گذاشته اند كه در آن زمان در درجه اى از حرارت بوده اند كه در آن درجه حيات امكان ندارد زيرا حرارت در درجات عالى و برودت فوق العاده حيات را نابود مى سازد پس وقتى ما مى دانيم كه هيچ عنصرى از عناصر حيات در درجه اى بيشتر از 1500 درجه زندگى ندارند مى فهميم كه حيات يك امر حادث در زمين است كه بعد از عدم وجود يافته زيرا اگر قبلا حياتى بوده در اين درجه حرارت كه سنگها را مى گدازد از بين رفته و بعد از سرد شدن زمين از حيات بكلى عقيم شده است در صورتى كه علم، ظهور حيات را در زمين شرح مى دهد پس حيات چگونه پيدا شده آيا از ماده پيدا شده در حاليكه آزمايشها و تحقيقات دانشمندان نه فقط به اين نتيجه نرسيده كه ماده بتواند افراز حيات كند بلكه آنها جازمند كه حيات از حيات پديد شده است و لذا مى بينيم علماى علم الحيات بر اساس امكان عقيم كردن دواها و غذاها از حيات، دواها را از ميكروبها و موجودات زنده عقيم مى كنند و وقتى از دانشمندان ملحد نما از اين مساله مى پرسيم پاسخ مى دهند: ظهور حيات در زمين معما و لغزى است كه انسان از عهده ى حل آن بر نيامده است.

ولى جواب واقعى و صحيح اين است كه اين لغز سرى است كه انسان مى تواند آن را به آسانى كشف نمايد به شرط اينكه از اين عالم ماده و قوانين آن گامى بيرون گذارد و از مصاديق: 'يعلمون ظاهرا من الحيوه الدنيا' [ سوره ى روم، آيه ى 7. ] نباشد و انسان مومن
باشد، انسانى كه وسعت افق انديشه و فكرش به قدرى است كه مى تواند در غير آنچه به آن از امور مادى مانوس و معتاد شده بينديشد و از جمود بر اوضاع ماده آزاد شود، انسان مومنى كه با اطمينان و اعتقاد اين آيه را تلاوت مى كند :

'ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ذلكم الله فانى توفكون'. [ سوره ى انعام، آيه ى 95. ]

جواب همين است كه: 'آن خدايى كه شكافنده ى دانه و هسته است و زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مى آورد پديد آورنده حيات است'.

دليل ديگر: آنچه در اين عالم از ترتيب محكم و نظم استوار مى بينيم يا اين است كه به اراده مريد و علم عليم و حكمت حكيمى به وجود آمده يا اينكه خود به خود به واسطه اجتماع ذرات فراهم شده و اين ذرات خود به خود مركب شده و اين همه شكلهاى بديع و صورتها پديد آمده است كه از جمله اين شكلها و پديده ها، انسان، نجوم، كواكب و كهكشانهاست.

فرض دوم فرض مصادف است كه قانون صدفه و تصادف آن را رد مى كند.

قانون صدفه: اين قانون بر اين اساس است كه احتمال حدوث هر چيزى بطور تصادف و اتفاق به نسبت ازدياد اجزاء و عناصر و مواد تركيبى آن چيز رو به ضعف مى گذارد چنانكه به نسبت غموض و پيچيدگى و وضع اجتماع اجزاى آن با يكديگر و ارتباطات آنها با هم و كثرت خواص و اسرار و آثار آن نيز احتمال حدوث آن بطور تصادف كمتر و ضعيفتر مى شود تا حدى كه بالمره قابل اعتماد نيست.

مثلا: اگر يك سكه داشته باشيم و آن را به سوى بالا بيندازيم احتمال اينكه بطور تصادف به يك سمت معين افتد يك بر دو است، يعنى يك احتمال در دو احتمال است. و اگر بخواهيم آن را دوباره بيندازيم كه در هر دو بار به يك سمت معين به زمين برگردد احتمال يك بر چهار مى شود يعنى در چهار احتمال يك احتمال.

سه احتمال اين است كه به غير اين كيفيت به زمين بيفتد و يك احتمال اين است كه به سمت مقصود به زمين افتد. و همچنين هر چه بيشتر بخواهيم اين عمل را تكرار كنيم كه متواليا در هر بار به همان سمت معين به زمين بيفتد نسبت احتمال موافق خواست ما با احتمال مخالف كمتر مى شود تا حدى كه وقتى به تعداد شصت و چهار "تعداد خانه هاى شطرنج" برسد [ شايد حكايت آن پادشاه هندوستان را شنيده باشيد كه مى خواست به دانشمندى كه خدمت مهمى انجام داده بود جايزه ى بزرگى بدهد و با خود دانشمند مشورت كرد دانشمند كه رياضيدان هم بود پيشنهاد كرد پادشاه امر كند يك دانه گندم در خانه اول شطرنج بگذارند و در خانه دوم دو برابر كنند و در خانه سوم نيز آن را مضاعف سازند تا برسد به خانه شصت و چهارم. شاه با تاسف از ساده لوحى و كوتاه نظرى دانشمند امر كرد آنچه را خواسته به او بدهند ولى طولى نكشيد كه حسابدار امور مالى شاه آمد و به اطلاع رسانيد كه اين مقدار گندم نه فقط در انبارهاى سلطنتى بلكه در تمام كشور هم وجود ندارد. ] احتمال موافق مقصود نسبتش به احتمالات ديگر نسبت يك به هيجده بيليون مى شود و معلوم است كه اين احتمال نسبت به احتمالات ديگر شامل اعتناء عقلايى نيست. و اما اگر اين شصت و چهار را شصت و چهار هزار و شصت و چهار هزار ميليون و بيشتر و بيشتر فرض كنيم اصلا عقل احتمال موافق را باور نخواهد كرد. اين است قانون مصادفه.

آرى، در آن زمانى كه بشر به اسباب و علل و معلولات اين عالم و اجزاء و تركيبات مختلف و ارتباطات اين همه مخلوقات به يكديگر آگاه نبود و با نيروى علم و كاوشهاى وسيع، اين همه اسرار و انتظام عجيب را در كوچكترين پديده تا بزرگترين مخلوقات و در مجموع عالم كشف نكرده بود شايد جايى براى احتمال تصادف بود بلكه در آن زمانها هم اگر چه آگاهى بشر در سطح عالى فعلى نبود باز هم هميشه از انتظام عالم آگاه بوده است و احتمال صدفه و تصادف را مردود مى شمرده است.

يك اشكال: در اين برهان به حساب احتمالات در رد احتمال تصادف و عدم ارتباط تشكيل اين عالم به اراده فاعل مختار اشكالى به اين گونه طرح مى شود كه:

/ 80