الهیات در نهج البلاغه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

الهیات در نهج البلاغه - نسخه متنی

لطف الله صافی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

جهت بوده كه آنها را الله و خالق و مالك يا شريك خدا يا به جاى خدا معبود و مدعو مى دانستند بلكه از آياتى كه در مورد عبادت و خواندن و اتخاذ آلهه متضمن جمله: 'من دون الله' است استفاده مى شود كه بعضى از مشركين جاهليت نه خدا را مى خواندند و نه مى پرستيدند و فقط الهه اى را كه اتخاذ كرده بودند مى خواندند و از آيه: 'و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم'. [ سوره ى انعام، آيه ى 108. ]

استفاده مى شود كه نه فقط خدا را نمى خواندند و نمى پرستيدند بلكه الله را نمى شناخته اند و الا اگر مى شناختند و مى پرستيدند و مى خواندند اين معارضه به مثل از آنها معنى نداشت و بين چنين شرك آشكارى با توحيد موحدين و برنامه هاى مشروعى كه در دايره توحيد و منطقه نفوذ ايمان به خدا انجام مى دهند هيچ رابطه مضاده و مطارده و معارضه نيست و نبايد اعمال و افعال موحدين را به شرك نسبت داد.

حاصل كلام اين است كه صدق پرستش و عبادت بر دعا و ندا و خواندن در صورتى است كه داعى و منادى را به جهتى از جهاتى كه شمرده شده معبود و مدعو قرار دهند و افعالى كه از او صادر مى شود حاكى از اقرار به الوهيت و ربوبيت باشد در اين صورت هر عملى كه عنوان خضوع و تذلل داشته باشد در برابر معبود خواه دعا باشد يا ندا يا اظهار حاجت يا سجده يا ركوع يا تواضع يا نيايش و ستايش عبادت و پرستش است. اما اگر او را معبود و الله و خالق و مالك ندانند دعا و ندا و طلب حاجت از او عبادت و پرستش شمرده نمى شود و اين مطلب از دقت در آيات و روايات و سيره ى مسلمين بلكه عقلا و درك عمومى معلوم مى شود و اگر كسى بخواهد ادعا كند كه اين در صورتى است كه مدعو از اموات نباشد و اگر از اموات باشد شرك است جوابش اين است كه چه فرق است بين زنده و مرده در اين جهت وقتى كه عمل مشتمل بر عبادت و اقرار به الوهيت و ربوبيت و حاكى از آن نباشد مثلا خواندن رسول خدا- صلى الله عليه و آله- و توسل به آن حضرت و به مجلس و محضرش
در حال حيات به نص آيه: 'و لو انهم اذ ظلموا' [ سوره ى نساء، آيه ى 64. ] شرك نيست چگونه و چرا در حال ارتحال آن حضرت از اين دنيا شرك است اگر بگويند از اين جهت است كه ميت نمى شنود و جواب نمى دهد و عاجز از جواب است پاسخ مى دهيم كه پس بايد مجرد خواندن عاجز از استماع و جواب در حال حيات شرك باشد. و ثانيا: انبيا و اوليا مثل شهدا و مهاجرين مرده نيستند و در صورتى كه به تصريح و نص قرآن در دو آيه شهدا و همچنين مهاجرين بر حسب آيه:

'و الذين هاجروا فى سبيل الله ثم قتلوا او ماتوا ليرزقنهم الله رزقا حسنا'. [ سوره ى حج، آيه ى 58. ]

در نزد خدا مرزوق و شادمانند از آنچه خدا به آنان عطا فرموده است به طريق اولى ذات مقدس خاتم الانبيا- صلى الله عليه و آله- و ساير انبيا و اوليا زنده هستند و معدوم نيستند و بلكه از بعض آيات قرآن استفاده مى شود كه ديگران از مومنين و كفار نيز حيات دارند و زنده هستند و اما اخبار و آثار و حكايات كه بر اين معنى دلالت دارند بسيار است. [ مثل اين خبر كه ابن اثير در اسد الغابه، ج 4، ص 370 روايت كرده كه: پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- در مورد شهداى احد فرمود: 'ايها الناس ائتوهم فزوروهم و سلموا عليهم فوالذى نفسى بيده لا يسلم عليهم احد الى يوم القيامه الا ردوا عليه السلام'. ]

رفع يك اشكال: اگر كسى بگويد اگر چه جواز و صحت دعا و خواندن اموات بر اساس حيات آنها كه از اين دو آيه و آيات ديگر استفاده مى شود و نيز از رواياتى مثل روايت خطاب پيغمبر اكرم- صلى الله عليه و آله- به مشركين بر سر چاه بدر "قليب" و از روايات تلقين ميت و نيز از رواياتى حاكى از اين مطلب كه ميت در قبر تكلم مى كند و از او سوال مى شود و رواياتى كه دلالت دارند پيغمبر- صلى الله عليه و آله- در معراج با برخى از پيامبران مثل ابراهيم- عليه السلام- و موسى- عليه السلام- ديدار فرمود استفاده مى شود. اما مى دانيم كه برخى از آيات قرآن نيز دلالت بر عدم
صحت دعاى ميت دارند و اينكه نمى شنود و قدرت بر جواب ندارد مثل اين آيات:

- 'انك لا تسمع الموتى'. [ سوره ى نمل، آيه ى 80. ]

- 'فانك لا تسمع الموتى [ سوره ى روم، آيه ى 52. ]

- و ما انت بمسمع من فى القبور'. [ سوره ى فاطر، آيه ى 22. ]

- 'و ما يستوى الاحياء و لا الاموات، ان الله يسمع من يشاء' [ سوره ى فاطر، آيه ى 22. ]

- 'و الذين يدعون من دون الله لا يخلقون شيئا و هم يخلقون اموات غير احياء و ما يشعرون ايان يبعثون'. [ سوره ى نحل، آيات 21 -20. ]

- 'و الذين تدعون من دونه ما يملكون من قطمير ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيامه يكفرون بشرككم'. [ سوره ى فاطر، آيات 14 -13. ]

و اين دو آيه دلالت دارند بر اينكه آنچه را از غير خدا مى خوانند مرده اند و قدرت بر شنيدن ندارند.

جواب: اولا: اين آيات دلالت ندارند بر اينكه مطلق خواندن غير، خواه زنده باشد يا مرده اگر چه توام با عقيده به الوهيت و ربوبيت او نباشد شرك است بلكه چهار آيه ى اول دلالت دارند بر اينكه به مرده ها نمى توانى چيزى بشنوانى و خواندن و شنواندن آنها كار لغوى است. و دو آيه ى ديگر دلالت دارند بر اينكه غير از خدا آنچه را به عنوان خدائى مى خوانند، اين اوصاف را دارند ولى بر اينكه هر چه را غير از خدا بخوانند شرك است حتى اگر خواندن آنها توام با اعتقاد به الوهيت و ربوبيت نباشد دلالت ندارند.

ثانيا: آيه 154 سوره ى بقره: 'و لا تقولوا لمن يقتل...'.

و آيه ى 169 سوره ى آل عمران: 'و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله...'.

بر نفى موت به معنايى كه در عرف كفار و غير معتقدين به عالم آخرت و جزاء و
پاداش آمده است دلالت دارند [ از غزالى در احياء نقل شده است كه: 'بعضى گمان كرده اند كه موت نابودى و عدم است و اين راى ملحدين و كسانى است كه ايمان به خدا و روز ديگر ندارند'. ] و به اثبات حيات حقيقى شهدا نظر دارند. و به عباره اخرى مفاد اين است كه شهدا را نابود شده و معدوم نگيريد و آنها را به مفهومى كه موت و ميت در عرف دارند در شمار نياوريد كه آنها زنده هستند و از بين نرفته اند و به حياتى كه حتما از اين حيات دنيا وسيعتر است و محدوديتش كمتر است حيات دارند و از اين جهت اين دو آيه با آياتى مثل: 'انك لا تسمع الموتى' [ سوره ى نمل، آيه ى 80. ] و: 'و ما يستوى الاحياء و لا الاموات' [ سوره ى فاطر، آيه ى 22. ] منافاتى ندارد و بين آنها معارضه اى نيست زيرا مراد از اين آيات مقايسه بين پيكر بى جان و جاندار است در وقتى كه پيكر جان دارد حس و حركت دارد و قواى پنجگانه ى او فعاليت دارند و آنها وسيله ى علم و آگاهيهاى او مى شوند و همه يا بيشتر معلومات خود را از طريق سمع، بصر، لمس، شم و ذوق كسب مى كند. اما وقتى كه از اين جهان مى رود ديگر شنواندن به اين گوش و نشان دادن به اين چشم امكان ندارد و پيكر حى و ميت با هم مساوى نيست.

و مراد مقايسه بين حال انسان در حال حيات جسم عنصرى و حال او در حال ممات آن و اينكه حال او اشرف و اكمل است و حال دوم نابودى و عدم و فوت حقيقى روح و جسم است نيست كه آن حيات همان حيات روح است كه از عالم امر است كه تا اين پيكر استعداد روح دارد به آن تعلق دارد و وقتى استعدادش زايل شد تعلق روح از آن سلب مى گردد و روح باز هم باقى و زنده است و درك و فهم او، وسعت بيشترى مى يابد.

و به عبارت خلاصه: ميت اسم پيكر بى جان و بى روح است و دليل بر صحت اين بيان يكى خود اين دو دسته از آيات است كه اگر بين آنچه از آنها استفاده مى شود جمع نشود لازم مى شود تناقض و اختلاف منفى در كلام حق و اين جمع
عقلا و عرفا سديد و متقن است و ديگر هم قرائن ديگر از روايات و حكايات و آيات است كه دلالت دارند بر حيات بعد از مرگ و جواز و بلكه وقوع اسماء و استماع اموات و حتى آيه ى: 'و لو سمعوا ما استجابوا لكم' [ سوره ى فاطر، آيه ى 14. ] خالى از اشعار به اين مطلب نيست.

و اما آيات 20 و 21 سوره ى نحل: 'و الذين يدعون...' و 14 سوره ى فاطر: 'ان تدعوهم لا يسمعوا دعاءكم...' پس مفاد آنها بر حسب نظر جمعى از مفسرين اصنام و اوثان است و ارتباط به كسانى كه زنده بوده اند و مرده اند ندارند و قرينه اى هم كه دلالت دارد اين است كه كفار عصر پيغمبر بت پرست بودند و اموات را نمى پرستيدند و اين آيات در مكه معظمه نازل شده و گفتگو با آنهاست چنانكه: 'ان تدعوهم و والذين يدعون' بنابر قراءت به تصريح در اين است.

بنابراين نفى حيات و عدم جواز استماع اموات از اين آيات استفاده نمى شود و قرينه ديگر بر اينكه مراد از اين آيات همان اصنام و اوثان است و عموميت ندارد بر آنچه غير خدا پرستش شده اين است كه برخى از مشركين ملائكه و برخى انسانهاى زنده مثل فرعون را مى پرستيدند و جمله: 'و ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم' بر آنها منطبق نمى شود. و قرينه ديگر جمله: 'و ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم' بر آنها منطبق نمى شود. و قرينه ديگر جمله: 'اموات غير احياء' است كه اگر معنى عام باشد بايد اموات در مورد ملائكه و انسانهاى زنده مثل عيسى و مرده مثل مريم و جمادات مثل سنگ و چيزهاى ديگر كه از آن بت مى سازند اطلاق شود در حالى كه بين زنده و مرده و جمادى كه سابقه حيات نداشته و آنكه سابقه حيات داشته مثل كالبد انسانى، مردگى و مرده بودن قدر مشترك نيست تا به آن لحاظ اموات و ميت شامل همه بشود.

پس مفاد دو آيه سوره ى نحل اين است كه آنچه را غير از خدا مى خوانند يعنى اصنام و بتها قادر بر خلق چيزى نيستند و خودشان مخلوق و آفريده مى باشند و اگر از خلق چنانكه بعضى احتمال داده اند معنى تراشيدن و تصوير و ساختن اراده شده باشد مفاد اين مى شود كه خودشان تراشيده شده و ساخته شده اند و جمله: 'اموات غير
احياء و ما يشعرون ايان يبعثون' [ سوره ى نحل، آيه ى 21. ] نيز محتمل است دلالت داشته باشد بر اينكه اين بتها مردگانى هستند يعنى زنده نيستند و جمادند نه اينكه از شان آنها حيات بوده و سابقه حيات داشته اند و لذا اموات غير احياء بنابر اينكه غير احياء بدل باشد دلالت بر همين معنى مى كند كه اينها زنده نيستند نه اينكه زنده بوده اند و مرده اند. و بنابر اينكه غير احياء وصف يا خبر بعد از خبر باشد يا خبر از اين است كه اين اموات مثل بعض از اموات "اموات انسان" كه زنده اند، زنده نيستند يا اينكه اين اموات زنده نمى گردند و به حيات نمى رسند "مثل چوب و سنگ و جواهرات" و نمى دانند چه زمان خودشان يا آنهائى كه آنها را پرستيده اند برانگيخته مى شوند و ممكن است معنى اين باشد كه پرستندگان نمى دانند.

و مفاد آيه ى سوره فاطر اين است كه اگر بخوانيد شما اصنام را نمى شنوند خواندن شما را و اگر بشنوند به نحو فرض و تقدير، استجابت نمى كنند و جواب به شما نمى دهند چون قوه تكلم ندارند يا اينكه مراد اين است كه جواب آنها به شما نفع نمى دهد.

و در اين آيات احتمالات ديگر نيز در كتب تفسير مذكور است و بنابر جميع اين احتمالات عدم صحت نداء موتى و اسماع مردگان به لحاظ حيات برزخى و حياتى كه در آيات سوره ى بقره و آل عمران بيان شده است، استفاده نمى شود تا چه رسد به اينكه شرك باشد.

بررسى و رفع اشكال ديگر: بعضى براى اثبات اينكه مطلق و جنس دعا و خواندن، عبادت است به حديث: 'الدعاء مخ العباده' [ بحارالانوار، ج 90، ص 300. ] متمسك شده اند و دعا و خواندن نبى يا ولى را بعد از ارتحالشان از اين دنيا شرك شمرده اند.

جواب: اين استدلال از چند جهت باطل و نادرست است يكى از جهت اينكه بطور قطع از كلمه 'الدعاء' در اينجا جنس دعا اراده نشده است و قدر متيقن بلكه مراد از آن همين دعاى معهود است كه در احاديث و اخبار و استعمالات لغوى بر

مطلق تسبيح و تنزيه و تهليل و تكبير و تحميد و ذكر خدا و مسالت و عرض حاجت و فقر و طلب حوايج از خداوند متعال اطلاق شده و متضمن خضوع و تذلل و اقرار به الوهيت و ربوبيت و ساير صفات جلال و جمال الهى است [ در شرح صحيفه سيد اجل سيد عليخان مى فرمايد: 'الدعاء بالضم و المد لغه الندا تقول دعوت فلانا اذا ناديته و عرفا الرغبه الى الله تعالى و طلب الرحمه منه على وجه الاستكانه و الخضوع. و قد يطلق على التحميد، والتقديس لما فيه من التعرض للطلب'. ] و به اصطلاح الف و لام آن براى عهد است نه جنس و غرض اين است كه در بين افعال و كارهايى كه عباد در برابر خدا انجام مى دهند و پرستش محسوب مى گردد دعا مخ و مغز عبادت است و سرش هم اين است كه در دعا به اساليب مختلف آن خضوع و شعور و توجه بنده به فقر خود و بى نيازى حق و التفات وى به اينكه خدا مستحق نهايت خضوع است بيشتر مى شود. بنابراين مفاد روايت، ترغيب به دعا در ضمن عبادات مثل نماز و حج و سجده و غير آن مى باشد.

و محتمل است كه مراد از حديث اين باشد كه حقيقت و معنى دعاى معهود كه اظهار قولى فقر و حاجت و كمال خضوع و ذلت است در برابر خدايى كه مستحق نهايت خضوع و بى نياز، تواناى مطلق، قاضى الحاجات، مالك الملوك، رب الارباب و رزاق است و در هر عبادتى نهفته است و عبادت خدا به هر نوع و به هر شكل كه انجام شود خواه نماز، طواف يا سجده يا وقوف در عرفات متضمن همين خضوع و پناهندگى خاص است كه اگر به 'زبان قال' هم يا الله و يا غفار نگويد به 'زبان حال' به اسماء الحسنى گوياست.

به عبارت ديگر همان معانى بلند و توحيدى و اقرار عبد به عجز و عبوديت خود و اعتراف به الوهيت و وحدانيت و جلال و جبروت و صفات ذات و فعل و تسبيح و تنزيه بارى و استعانت و طلب رحمت و مغفرت كه در ضمن دعاها به 'زبان قال' گفته مى شود و بنده، به آن شعور و التفات پيدا مى كند، در ضمن عبادات عملى نيز به طور تفصيل و اجمال درك مى شود و مغز و روح عبادت همين درك و شعور و
همين التفات به معانى اسما و صفات است و بنابراين احتمال، حديث در مقام فضيلت عبادت است و اينكه بايد خدا را پرستش نمود كه فايده ى دعا نيز از آن استفاده مى شود.

بنابراين هر يك از اين دو احتمال، حديث، ارتباطى به مطلق دعا پيدا نمى كند تا آن را كسى دليل قرار دهد كه: اول انشا و دوم اخبار است و اينكه خواندن نبى و يا ولى بعد از ارتحالشان عبادت است. و بالاخره مى گوييم: از حديث، امر و ترغيب استفاده مى شود. نه نهى و تحذير و ديگر اينكه اگر مطلق دعا ندا و عبادت است پس چرا خصوص خواندن نبى و ولى را بعد از ارتحال از اين دنيا شرك مى شمارد و اختصاص شرك بودن دعا و توسل به آنها بعد از موت به چه دليل است و همانطور كه پيغمبر را در حال حيات مى خواندند و به او متوسل مى شدند و از آن حضرت طلب دعا و استغفار مى كردند و خدا هم آن حضرت را امر به استغفار براى امت فرموده بود و چنانكه فرزندان يعقوب از پدرشان درخواست استغفار كردند و او هم پذيرفت [ رك: اين آيات: سوره ى يوسف آيه ى 98 -97. سوره ى آل عمران، آيه ى 159، سوره ى نور آيه ى 62، سوره ى فتح آيه ى 11، سوره ى ممتحنه آيه ى 12، سوره ى منافقون آيه ى 5 سوره ى نساء، آيه ى 64. ] و تو هم شرك در اين توسلات و استشفاعات و واسطه گريها نمى شد بعد از موت نيز اين نوع توسل و خواندن كه هيچ گونه شائبه پرستش و اقرار به ربوبيت الوهيت در آن نيست شرك نمى باشد.
و اگر بگويند به اين جهت مى گوييم كه مرده عاجز از استماع است لذا خطاب، ندا و دعاى او شرك است جوابش را چنانكه قبلا گفتيم تكرار مى كنيم كه :

اولا: مردگان عاجز از استماع نيستند و مى شنوند و مرگ و موت به معنى معدوم شدن و نابودى چنانكه ملاحده و منكرين به آن معتقدند نيست و شواهد و ادله حيات بعد از مرگ و بقاى روح و ادراك و ارتباط مردگان با دنيا از آيات و احاديث و حكايات و علم احضار ارواح بسيار است و انكار آن جز لجاج و تعصب وجهى ندارد.

و ثانيا: اگر هم فرض شود كه آنها عاجز از استماع هستند و نمى شنوند ندا و
دعاى آنها لغو است نه شرك.

معنى دوم عبادت:




  • امه الاسلام يا شعب الخلود
    اى داع قبلكم فى ذالوجود
    من سواكم فى حديث او قديم
    هاتفا مع مسمع الكون العظيم
    ليس غير الله ربا للعباد



  • من سواكم حل اغلال الورى
    صاح لا كسرى هنا او قيصرا
    اطلع القرآن صبحا للرشاد
    ليس غير الله ربا للعباد
    ليس غير الله ربا للعباد



اين معنى هم بسيار مهم و سازنده است و نوع نظام سياسى و اجتماعى را كه فرد يا جامعه از آن اطاعت مى كند تعيين مى نمايد و رژيم و نظامى را كه تعيين كننده ى اوضاع و نواحى مختلف حيات بشرى است رهبرى و مشخص مى كند كه آيا رژيم توحيدى است كه حكومت و ولايت آن انفاذ حكومت و ولايت الهى و مجرى آن است و در يك كلمه خلافه الهى است و يا اينكه رژيم و نظام جاهلى و شرك مى باشد و اين معنا عملا عبارت است از تمكين و پذيرفتن هر گونه ولايت و زمامدارى و سلطه غير بر اموال و نفوس و بر تشريع و انشاء قانون و بر تحريم و تحليل افعال و اشياء و امر و نهى و حكم و قضاء و تعيين نظام سياسى و اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى و غير آن و بر حسب اعتقاد نيز عقيده داشتن به چنين شان و سلطه اى براى غير خدا.

توحيد در عبادت و پرستش، تمكين و فرمانبرى از حكومت خدا و تشريعات خدا و تحليل و تحريم و امر و نهى و حكم و به قضاى او تسليم بودن و فقط احكام او را گردن نهادن و برنامه حيات و قانون دنيا و آخرت دانستن و به آن عمل كردن و احترام گذاشتن است چنانكه در اين آيه مى فرمايد:

'فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما'. [ سوره ى نساء، آيه ى 65. ]

و اخلاص در اين توحيد واجب و مامور به است و شايد مراد از آيه: 'و ما امروا الا
ليعبدوا الله مخلصين له الذين' [ سوره ى بينه، آيه ى 5. ] اين باشد كه به هيچ نظام و رژيمى غير از نظام حق و رژيم حكومت الهى تسليم نباشد و از هيچ حكومتى غير از حكومت دين تمكين و اطاعت ننمايد و هيچ قانون و مقررات و برنامه و نظامى را غير از قانون و احكام خدا قانون و واجب الاطاعه نداند و اطاعت خود را براى خدا خاص و خالص سازد و اگر در ظاهر نتواند بر نظامات مختلف و حكومتهاى شرك و كفر كه در صورتهاى گوناگون بشر را استضعاف و استعباد مى كنند خروج و شورش كند در دل همواره بر آنها 'خارج' باشد و آنها را محكوم و ظالمانه و مشركانه بداند و هر چه مى تواند جلوى پيشرفت و گسترش نفوذ آنها را با مقاومتهاى مثبت و منفى "ايجابى و سلبى" بگيرد و موقف خود را در برابر آنها موقف مخالف و معارض و ضد بداند. [ [ در بعضى مجلات عربى خواندم كه ژان ژاك روسو تعريف آزادى مى گويد: 'آزادى چيزى نيست كه هديه شود، هر كس مى تواند آزاد زندگى كند حتى در سايه طغيان و ديكتاتورى بدينگونه كه به آنچه پيرامون او اتفاق مى افتد و حوادثى كه ديكتاتورى به وجود مى آورد مومن نباشد، بنابراين كسى كه به عقل خود فكر مى كند نه به عقل ديگرى آزاد است. و كسى كه از جهت راى و عقيده اى كه به آن ايمان دارد جهاد و مبارزه مى كند آزاد است. و به عكس بسيارى از افراد در كشورهايى زندگى مى كنند كه از آزادى بهره مندند ولى مانند بندگان آزادى ندارند چون به عقل خود فكر نمى كنند و ايمان آنها به آنچه پيرامون آنان واقع مى شود بر اساس درك و فهم نيست'.

اين معناى آزادى را با آنچه ما در متن كتاب از عقيده ى توحيد و آزادى و حريتى كه از آن سرچشمه مى گيرد بيان كرديم مقايسه كنيد و ببينيد تفاوت ره از كجاست تا به كجا معذلك در اين درجه هم آزادى ارزنده و مغتنم است و معنى انكار منكر به قلب و ضمير و به كارهاى ستمگرانه راضى نبودن كه در احاديث روى آن تاكيد شده است، همين آزادى است كه مى بينيم اسلام چهارده قرن پيش آن را توصيه كرده است. 'من ترك انكار المنكر بقلبه و لسانه و يده فهو ميت بين الاحياء'. "بحارالانوار ج 100، باب وجوب امر به معروف و نهى از منكر، ص 94". ] ]

و اما شرك: معتقد بودن و پذيرفتن و تسليم بودن و تمكين كردن و فرمانبرى از هر

/ 80