الهیات در نهج البلاغه نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

الهیات در نهج البلاغه - نسخه متنی

لطف الله صافی گلپایگانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

يعنى: نيست به آنچه سوال شود بخشنده تر از آنچه از او خواسته شده "و اين منافات با دعا و طلب حاجت ندارد كه آن موجب حصول استعداد و لياقت قبول فيض وجود اوست" اولى است كه براى او پيشى نيست تا چيزى پيش از او باشد آخرى است كه بعدى براى او نيست تا چيزى بعد او باشد'.

و هم در اين خطبه است: 'ما اختلف عليه دهر فيختلف منه الحال و لا كان فى مكان فيجوز عليه الانتقال و لو وهب ما تنفست عنه معادن الجبال و ضحكت عنه اصداف البحار من فلز اللجين و العقيان و نثاره الدر و حصيد المرجان ما اثر ذلك فى جوده و لا انفد سعه ما عنده. و لكان عنده من ذخائر الانعام ما لا تنفده مطالب الانام لانه الجواد الذى لا يغيضه سوال السائلين و لا يبخله الحاح الملحين'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 90، ص 231. ]

يعنى: 'روزگار بر او مختلف نشده و آمد و شد نداشته تا حال او مختلف گردد و نبوده است در مكانى تا انتقال "از مكانى به مكان ديگر" بر او جايز باشد و اگر ببخشد آنچه را كه معدنهاى كوهها تنفس از آن نموده "آنچه از معدنها خارج و استخراج مى شود" و آنچه از آن صدفهاى دريا كه دهان به خنده گشوده از گداخته نقره و طلا و از پخش شده در و مرجان "هر چه ببخشد و هر چه عطا كند" اثر در جود او نمى كند "آن را كم و ناقص نمى سازد" و وسعت آنچه نزد اوست تمام نمى گردد و هر آينه هست نزد او از ذخيره هاى نعمتها به قدرى كه خواسته هاى مردم آن را تمام نمى كند به جهت اينكه او بخشنده اى است كه سوال سوال كنندگان او را ناقص نمى كند و اصرار و الحاح اصراركنندگان او را بخيل نمى سازد'.

ساير جمله ها و مطالب اين خطبه نيز بيشتر راجع به شرح اسما و صفات ذاتى و فعل خداست.

و در خطبه 94 مى فرمايد: 'الاول الذى لا غايه له فينتهى و لا اخر له فينقضى، [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 93، ص 278. ] يعنى "خدا" اولى است كه پايانى براى او نيست تا به نهايت برسد و
آخرى از براى او نيست تا منقضى شود و درگذرد'.

و در خطبه 96 مى فرمايد: 'الحمدلله الاول فلا شى ء قبله و الاخر فلا شى ء بعده و الظاهر فلا شى ء فوقه و الباطن فلا شى ء دونه'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 95، ص 282. ]

يعنى: 'حمد و سپاس مخصوص خداست كه اين صفت دارد كه اول است پس چيزى پيش از او نيست و آخر است پس چيزى بعد از او نيست "يعنى اول بودن او به اين معنى نيست كه اشياى ديگر دوم و سوم و... او مى باشند و آخر بودن او به اين معنى نيست كه بعد از اشياى ديگر است بلكه به اين معنى است كه بعد از او چيزى نيست"'.

و در خطبه ى ديگرى مى فرمايد: 'الاول قبل كل اول و الاخر بعد كل اخر'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 100، ص 297. ]

يعنى: 'اول است پيش از هر اولى و آخر است بعد از هر آخرى'.

و در خطبه 109 مى فرمايد: 'انت الابد فلا امد لك و انت المنتهى فلا محيص عنك و انت الموعد فلا منجى منك الا اليك'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 108، ص 327. ]

يعنى: 'تو ابد و هميشه و جاويدى پس هيچ نهايت و پايانى براى تو نيست و تو محل و نهايت سير و حركت خلايقى پس هيچ گريزگاهى از تو نيست و تو وعده گاهى پس جاى نجاتى از تو نيست مگر به سوى تو'.

و در خطبه 152 مى فرمايد: 'الاحد بلا تاويل عدد و الخالق لا بمعنى حركه و نصب و السميع لا باداه و البصير لا بتفريق اله و الشاهد لا بمماسه و البائن لا بتراخى مسافه و الظاهر لا برويه و الباطن لا بلطافه بان من الاشياء بالقهر لها و القدره عليها و بانت الاشياء منه بالخضوع له و الرجوع اليه'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 152، ص 468. ]

يعنى: 'يكى است بدون اينكه او به عدد و شماره تاويل شود "بلكه معنى يكى
بودن و احديت او اين است كه به تعدد و تركيب و جزء داشتن تاويل نمى شود كه در عين اينكه يكى است، متعدد باشد و نيز احد و بى جزء و غير مركبى است كه نظير و همتا و دومى ندارد و يكى عددى نيست كه مفهومش متعدد بودن يا قابل تعدد بودن آن يك باشد كه خدا از آن منزه است" و آفريننده است نه به اين معنى كه حركتى از او صادر شود و رنج و زحمتى متحمل شود و شنونده است نه به وسيله گوش و بيناست نه با برگرداندن حدقه چشم "يعنى شنوايى و بينايى او بدون وسيله است" و حاضر است نه به تماس "چنانكه دو شى ء مادى به هم تماس مى يابند و انسان در نزد چيزى حضور مى يابد بلكه حضور او به معنى احاطه و علم بر همه اشياست" و جداست نه به دورى و فاصله "يعنى دورى او مثل دورى دو شى ء مادى از يكديگر كه به فاصله مكانى يا زمانى صورت مى يابد نيست بلكه دورى او از هر ممكن تنزه او از صفات ممكنات است" و ظاهر و آشكار است نه به ديدن "زيرا او از اينكه ديده شود منزه است بلكه به خودى خود و به ذات خود و به آثار خود ظاهر و آشكار است" و پنهان است نه به لطافت و نازكى و خردى هيكل "بلكه به كنه و حقيقت ذات پنهان است و از اينكه ذاتش ادراك شود والا و بالاست" از اشيا جداست به قهر و غلبه و توانايى بر آنها و اشيا از او جدا هستند به خضوع و فروتنى از براى او و به بازگشت به سوى او "يعنى جدايى او از آنها به صفات جلاليه و جماليه و كماليه اوست كه ممكنات فاقد آن هستند و جدايى ممكنات از او نيز به نياز فقر و خضوع ذاتى آنها نسبت به او است كه همه به او فقير و نيازمندند. انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد"'.

و هم در اين خطبه است: 'عالم اذ لا معلوم و رب اذ لا مربوب و قادر اذ لا مقدور، [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 152، ص 468. ] يعنى: عالم و دانا بود در وقتى كه هيچ معلومى نبود و مالك يا قادر بر تربيت بود در وقتى كه هيچ مملوك و مربوبى نبود و توانا بود در وقتى كه هيچ مقدورى نبود'.

و در خطبه 155 فرموده است: 'لم تبلغه العقول بتحديد فيكون مشبها و لم تقع عليه الاوهام بتقدير فيكون ممثلا خلق الخلق على غير تمثيل و لا مشوره مشير و لا معونه معين'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 154، ص 483. ]

يعنى: 'عقلها به تحديد او "و شناخت حد و نهايتى براى او و صفات او" نرسيده اند تا تشبيه شده باشد "اين از معانى بسيار بلند توحيدى است زيرا تشبيه و تمثيل در امور قابل تحديد و تقدير امكان پذير است اما چيزى كه تحديد و تقديرپذير نيست چون قابل تعدد نيست و نامحدود بالذات و بالصفات و واحد و يكتا است تشبيه چيزى به او و تشبيه او به چيزى امكان نخواهد داشت" و نه وهمها به تعيين اندازه و تقدير او مى رسد تا همانند شده به چيزى باشد "زيرا از قدر و اندازه معين منزه است" خلق را آفريد بر غير مثال و نمونه اى "يعنى بدون سابقه و نقشه و برداشت از چيز ديگر" و بدون مشورت با كسى و بدون يارى كردن يارى كننده اى'.

و در خطبه 163 مى فرمايد: 'ليس لاوليته ابتداء و لا لازليته انقضاء، [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 162، ص 520. ] يعنى: براى اوليت او ابتدا و آغازى نيست و نه براى ازليت او پايان و انقضاست'.

و هم در اين خطبه است: 'لم يخلق الاشياء من اصول ازليه و لا من اوائل ابديه بل خلق ما خلق فاقام حده و صور ما صور فاحسن صورته'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 162، ص 521. ]

يعنى: 'اشيا و مخلوقات را از اصلهاى قديمى و غير مسبوق به عدم "چنانكه قائلين به قدم ماده معتقدند" نيافريد و نه از اولها و چيزهايى كه ابدى باشند بلكه آفريد آنچه را آفريد پس بر پا داشت حد آن را و تصوير فرمود هر چه را تصوير كرد پس نيكو كرد صورت آن را'.

و در خطبه ى 179 مى فرمايد: 'لا تدركه العيون بمشاهده العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان قريب من الاشياء غير ملابس بعيد منها غير مباين متكلم
لا برويه مريد لا بهمه صانع لا بجارحه لطيف لا يوصف بالخفاء كبير لا يوصف بالجفاء بصير لا يوصف بالحاسه رحيم لا يوصف بالرقه تعنو الوجوه لعظمته و تجب القلوب من مخافته'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 178، ص 582. ]

يعنى: 'درك نمى كند خدا را چشمها به مشاهده ى عينى و آشكار ولكن درك مى كند او را دلها با حقايق ايمان نزديك است به اشيا ولى چسبيده به آنها نيست و ملامست با آنها ندارد. دور است از آنها در حالتى كه جدا از آنها نيست سخن گوينده است ولى با فكر، اراده كننده است بدون عزم و همت، صنعتكار است اما نه با اعضا و جوارح، لطيف است ولى به پنهانى وصف نمى شود بزرگى است كه به خفا و خشونت وصف نمى شود، بينايى است كه با حاسه و بصر توصيف نمى گردد، رحيمى است كه به رقت قلب وصف نمى شود ذليل مى شود چهره ها براى عظمت او مضطرب مى گردد دلها از بيم و ترس او'.

و در خطبه 182: مى فرمايد: 'لم يولد سبحانه فيكون فى العز مشاركا و لم يلد فيكون موروثا هالكا و لم يتقدمه وقت و لا زمان و لم يتعاوره زياده و لا نقصان'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 181، ص 588. ]

يعنى: 'پروردگار سبحان زاييده نشده است تا در عزت مشارك و صاحب شريك باشد "زيرا والد هر چيزى از نوع اوست پس اگر العياذ بالله خدا زاييده شده باشد زاينده او در عزت با او شريك خواهد شد" و نزاييده است تا ميراث برده شده و هلاكت يابنده باشد، مقدم بر او نشده است وقتى و زمانى و فرانگرفته است او را زيانى و نقصانى'.

و در اين خطبه است: 'الذى كلم موسى تكليما و اراه من اياته عظيما بلا جوارح و لا ادوات و لا نطق و لا لهوات'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 181، ص 592. ]

يعنى: 'آنچنان خدايى كه با موسى سخن گفت سخن گفتنى به او از آيات
خود آيه و نشانه بزرگى را بدون اعضا و گفتار و زبانكها، ارائه داد'.

و در خطبه 185 مى فرمايد: 'واحد لا بعدد و دائم لا بامد و قائم لا بعمد تتلقاه الاذهان لا بمشاعره و تشهد له المرائى لا بمحاضره لم تحط به الاوهام بل تجلى لهابها و بها امتنع منها و اليها حاكمها ليس بذى كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما و لا بذى عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا بل كبر شانا و عظم سلطانا'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 227، ص 733. ]

يعنى: 'يگانه است نه به عدد و شماره "بلكه به دومى نداشتن و بى مثل و نظير بودن كه ليس كمثله شى ء" [ سوره ى شورى، آيه ى 11. ] و هميشه بوده و هست نه به مدت و زمان "زيرا زمان را به هرگونه معنى كنند از اينكه ذات و يا دائميت ذات به آن موصوف باشد منزه است" و برپا و قائم است نه به ستون و اعتماد به وسيله اى "زيرا برپايى او مطلق و بدون اعتماد به چيزى و نياز به چيزى و نياز به چيزى است كه برپا دارنده همه چيزهاست پس هيچ چيز در برپايى او دخالت نخواهد داشت" ذهنها او را تلقى مى نمايد و رد مى يابد اما نه از راه مشاعر و حواس و گواهى بر او مى دهند آينه ها يا رويت شده ها نه به حضور و شهادت شاهدى كه به آنچه به آن شهادت مى دهد حضور ظاهرى و جسمانى يافته باشد يا آينه و مرآتى كه صورت در آن ديده شود. احاطه نكرده است به او خردها بلكه تجلى كرد از براى آن خردها به خود خردها و به همان خردها ممتنع شد "و محال شد عرفان كنه ذات او" از آن خردها "نه به اين معنى كه خردها سبب امتناع و استحاله معرفت كنه ذات گرديد بلكه به اين معنى كه خردها امتناع رسيدن خردها را به معرفت ذات شناخت و به وسيله خردها امتناع معرفت كنه ذات خود را بر خردها نشان داد" و به سوى عقلها محاكمه كرد عقلها را "يعنى عقلهايى كه معرفت ذات او را ممكن مى شمارند يا در هر امرى از امور انحراف مى يابند به همان عقلها محاكمه كرد كه همان عقل است كه اشتباهات
عقل را روشن و مرتفع مى سازد" بزرگى نيست كه نهايت و اطراف او امتداد يافته باشد و جسمش را بزرگ گرداند و صاحب عظمتى نيست كه متناهى گردد به او غايات و پايانها "يعنى پايانها به او منتهى گردند كه از پايان بيشتر و افزونتر نباشد" تا جسد او را عظيم نمايند بلكه بزرگ است از جهت شان و عظيم است از جهت سلطنت و استيلا "نه اينكه جسم و جسد باشد و بزرگى او بزرگى جسم او و عظمت او عظمت جسد او باشد"'.

و در خطبه 186 مى فرمايد: 'ما وحده من كيفه و لا حقيقته اصاب من مثله و لا اياه عنى من شبهه و لا صمده من اشار اليه و تو همه، كل معروف بنفسه مصنوع و كل قائم فى سواه معلول، فاعل لا باضطراب اله مقدر لا بجول فكره غنى لا باستفاده لا تصحبه الاوقات و لا ترفده الادوات سبق الاوقات كونه و العدم وجوده و الابتداء ازله'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 228، ص 741. ]

يعنى: 'يگانه ندانست او را هر كه او را صاحب كيفيت و چگونگى دانست و به حقيقت او نرسيده "يعنى او را نشناخته است" كسى كه براى او مثل و مانند قرار داد و نه او را قصد كرده است كسى كه او را تشبيه كرد و نه او را خواسته و به او پناه برده است كسى كه به او اشاره نمود و او را در وهم درآورد "چون آنكه تشبيه مى شود يا آنكه به او اشاره مى شود و در وهم درمى آيد هر چه باشد خدا نمى باشد" هر چه به نفس و ذات خود شناخته شده است مصنوع است "چون خدا بالذات شناخته شده نيست مصنوع نيست و دليل بر اينكه هر چه بالذات شناخته شده است مصنوع است اين است كه اگر شيئى به ذات خود قابل شناسايى باشد لابد بايد به اجرا باشد و هر چه قابل شناسايى باشد مركب خواهد بود و مركب ممكن است و محتاج و هر ممكن و محتاجى مصنوع مى باشد" هر چه بر غير، برپاست معلول است "و چون خدا به خود برپاست معلول نيست و دليل بر اينكه هر برپايى غير خود معلول است احتياج آن به غير خود است و هر محتاجى ممكن است و هر ممكنى معلول
است" فاعل و كننده كار است نه به تحريك آلتى و وسيله اى تقديركننده است نه به جولان دادن فكر و انديشه اى بى نياز است نه با استفاده و اكتساب "بلكه بى نيازى او بالذات است به عكس غير او كه هر چه بى نيازى دارند از خدا دارند" وقتها و زمانها مصاحب و همراه او نيستند و اسباب و آلات او را يارى نمى نمايند هستى و بود او بر وقتها و وجود و هستى او بر عدم و نيستى و ازليت او بر ابتدا و آغاز داشتن پيشى جسته است'.

و هم در اين خطبه است: 'يخبر لا بلسان و لهوات و يسمع لا بخروق و ادوات يقول و لا يلفظ و يحفظ و لا يتحفظ و يريد و لا يضمر يحب و يرضى من غير رقه و يبغض و يغضب من غير مشقه يقول لمن اراد كونه "كن فيكون" لا بصوت يقرع و لابنداء يسمع و انما كلامه سبحانه فعل منه انشاه و مثله لم يكن من قبل ذلك كائنا و لو كان قديما لكان الها ثانيا لا يقال كان بعد ان لم يكن فتجرى عليه الصفات المحدثات و لا يكون بينها و بينه فصل و لاله عليها فضل فيستوى الصانع و المصنوع و يتكافا المبتدع و البديع'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 228، ص 746. ]

يعنى: 'خبر مى دهد نه به زبان و زبانكها و مى شنود نه به شكافها "و سوراخهاى گوش" و آلتها "اگر عطف تفسيرى نباشد و عطف آلات بر خروق يا مثل عطف عام بر خاص يا عطف مساوى بر مساوى باشد شامل وسايل سمعى كنونى حتى سمعك نيز مى شود بلكه ممكن است اشاره به آن شمرده شود" مى گويد نه به اينكه به لفظ باشد "يعنى با آوازى كه اعتماد بر مقطع دهان گوينده داشته باشد سخن نمى گويد" حفظ مى كند و ياد مى دارد همه چيز را بى آنكه تحفظ كند و بخواهد چيزى را به مراجعه و نحو ديگر حفظ و ضبط نمايد يا آنكه حفظ مى كند و نگه مى دارد و تحفظ نمى نمايد "يعنى همه اشيا را حفظ و نگهدارى مى كند و به چيزى كه خود او را نگه دارد احتياج ندارد و از ضرر و گزند چيزى و خطرى تحفظ نمى كند زيرا هيچ چيزى به او ضرر نمى زند و كم كردن از عزت و جلال او
امكان پذير نيست" اراده مى كند ولى به ضمير نمى آورد "كه اراده او چون اراده مخلوق مسبوق به انديشه و مطالعه و بررسى نيست" دوست مى دارد و راضى مى شود نه از روى رقت و احساسات قلبى دشمن مى دارد و خشم مى كند نه به مشقت مانند ديگران كه خشم و غضب آنها را ناراحت مى كند. وقتى اراده بودن چيزى را بنمايد مى گويد باش پس مى باشد اما نه به آواز و صدايى كه بگويد و به ندا و خواندنى كه شنيده شود و اين است و جز اين نيست كه كلام خداى سبحان فعلى و كارى است از او كه آن را ايجاد كرده است و مثل آن كلام پيش از اين "انشا و ايجاد" نبود و اگر قديم بود هر آيينه خداى دوم بود گفته نمى شود كه بود او بعد از آنكه نبود تا صفات پديد شده ها بر او جارى گردد و ميان محدثات و پديدار شده ها و ميان او فرقى و فصلى نباشد و خدا را بر آنها فضلى و برترى نباشد پس صانع و مصنوع برابر گردند و آفريننده و آفريده شده همسان و همطراز شوند'.

و نيز در اين خطبه است: 'هو الظاهر عليها بسلطانه و عظمته و هو الباطن لها بعلمه و معرفته و العالى على كل شى ء منها بجلاله و عزته لا يعجزه شى ء منها طلبه و لا يمتنع عليه فيغلبه و لا يفوته السريع منها فيسبقه و لا يحتاج الى ذى مال فيرزقه'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 228، ص 749. ]

يعنى: 'اوست غالب بر زمين "و آنچه در آن است" به سلطنت و عظمت خود "يعنى بر همه استيلا و تسلط دارد و همه منقاد اراده ى او هستند" و اوست باطن بر زمين به علم و شناسايى خود "يعنى از باطن زمين و نهانيها و تمام اسرار ما آشكار و اوضاع مخفى آن آماده است" و برترى و بلندى دارنده است بر هر چيزى به جلال و عزت خود "يعنى علو و ارتفاع حق بر ديگران نه علو ظاهرى و مادى و علو جسمى بر جسمى است بلكه علو معنوى و حقيقى است به صفات جلاليه اى كه دارد" عاجز نمى كند او را چيزى را كه از آن طلب كرده باشد "يعنى نمى تواند برخلاف طلب او عمل كند و از او بگريزد" و امتناع و نافرمانى از او "و امر او" نمى كند تا غالب بر او گردد "يعنى مساله ى نافرمانى و خوددارى از قبول فرمان او در امور تكوينى در بين نيست
زيرا مفهوم و معنى ندارد تا اينكه حق بر او غالب گردد زيرا در مغالبه و ظرفيت و كشمكش غالب و مغلوب گفته مى شود و در مورد خدا و مخلوقات اين جريان امكان وجود ندارد و اگر در بعض موارد خدا را غالب و ديگران را مغلوب مى دانيم مجازا و بالمسامحه و از جهت توهمى است كه بسا بعضى بنمايند كه گمان كنند كسى با او در مقام ستيز و معارضه برآمده است يا معنى اين است كه نافرمانى و امتناع نيست تا آن كس كه نافرمانى مى كند بر خدا غالب گردد" و فوت نمى شود و شتاب كننده اى از او نيست تا سبقت بر او بگيرد و محتاج به صاحب مالى نيست كه او را روزى بدهد'.

و در خطبه 191 مى فرمايد: 'الذى عظم حلمه فعفا و عدل فى كل ماقضى و علم بما يمضى و ما مضى مبتدع الخلائق بعلمه و منشئهم بحكمه بلا اقتداء و لا تعليم و لا احتذاء لمثال صانع حكيم و لا اصابه خطا و لا حضره ملا'. [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 233، ص 769. ]

يعنى: 'آنچنان خدايى كه بزرگ گشت بردبارى او پس عفو فرمود و عدالت مى كند در هر چه حكم كند و مى داند آنچه را مى گذرد و گذشته است، آفريننده خلايق است به علم و دانايى خود و ايجادكننده ى آنهاست به حكم خود بدون اينكه به كسى در خلقت خلق اقتدا كند يا كسى او را تعليم داده باشد و بدون اينكه نمونه صنعت صانع حكيمى را همانندى و پيروى كند يا خطايى از او صادر شود يا حضور گروهى باشد "از عقلا و كسانى كه با آنها مشورت كند"'.

و در خطبه 193 مى فرمايد: 'خلق الخلق حين خلقهم غنيا عن طاعتهم امنا من معصيتهم [ نهج البلاغه ى فيض الاسلام، خطبه ى 184، ص 611. ]، يعنى: خلق فرمود خلق را وقتى كه خلق كرد ايشان را در حالى كه بى نياز بود از اطاعت ايشان و ايمن بود از ضرر معصيت آنها'.

و در خطبه 195 مى فرمايد: 'لا يثلمه العطاء و لا ينقصه الحباء و لا يستنفده سائل و لا يستقصيه نائل و لا يلويه شخص عن شخص و لا يلهيه صوت عن صوت،

/ 80