حسن و دل - حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید













حسن و دل


بسم الله الرحمن
الرحيم

الحمدلله رب العالمين،
والصلواة والسلام علي خير خلقه محمد وآله اجمعين

مقدمه

و اما در اين نمايش، صحنه، تن وجان آدمي است؛ بازيگران، اعضاي آن!
داستان دو شخصيت اصلي دارد: كي «دل» و ديگري «حسن» .

دل فرزند «عقل» است كه او رادر «مغرب» در «گنبد دماغ» مقام است و پدر او را پادشاهي «قلعه بدن» داده است و دل است كه آب حيات را خواستارست .

دل درين آرزو، «نظر» جاسوس را به تجسس و اميدارد و او، پس از گذر از شهر«عافيت» و گفت گويي پر ابهام و با «ناموس» پادشاه آن شهر و نيز نامرادي «رزق»، راهب صومعه نشين «عقبه زهدوريا» به ياري «همت» پادشاه شهر «هدايت»، نشان آب حيات را در شرق مي يابد كه سرزمين «عشق» است و عشق را فرزندي است «حسن» نام كه «گلشن رخسار» نيز خوانده مي شود چشمه «فم» نهانست كه آب حيات در آنست .

سيبك در كارگزاري نظر، خواننده را در ديار «سگسار» با «رقيب» آشنا مي سازد و سپس او را به بستان «قامت» مي رساند كه علم دار لشكر حسن است و «سارق» غلام اوست و او، به مددگري، نظر را به سايه «كمر» مي رساند و نظر از آنجا به كمند «زلف» كه امير حسن است در طريق شهر ديدار مي رسد و در محلات «عشوه» و «كرشمه» و «شيوه»و «شمايل» به تماشا مي ايستد و درين تماشاست كه به چنگ «غمزة جادو» سرور تيراندازان حسن، اسير مي آيد كه پس از ستيز بدن با يكديگر، راز برادري آندو باهم آشكار مي شود و نظر به همراهي غمزه به نزد حسن راه مي يابدواو را خواهان دل مي سازد
حسن ، دربدست آوردن دل ، «خيال» را همراه نظر روانة شهر بدن كرد وخيال، دل را عاشق حسن ساخت لكن «وهم» وزير دل، ازو به نزد عقل غمازي كرد و عقل كه از رهايي نظر خبر يافته بود فرمان به دستگيري او مي دهد .

غمزه و نظر، كه با خيل يافته بود كه باخيل تركان در طريق شهر بدن بودند، در دامنه كوه زهد بالشكر«توبه» فرزند زرق راهب، جنگ درمي اندازند و سپاه او را درهم مي شكنند و صومعه زهد و ريا را مسخر مي سازند .

آنان در گذر از ديار عافيت، ناموس را نيز قلندر ساختند .

چون اين خبرها به عقل رسيد فرزند را از بند به درآورد و او را به جنگ، به تسخير شهر عشق تشجيع كرد .

دل به سپهسالاري «صبر» امر پدر بگذارد .

نظر و غمزه به جنگ و گريز، سپاه دل را در پي خويش كشيدند و قصه به حسن رساندند .

حسن در جنگ با دل از عشق مدد خواست؛ پدر «مهر» سپهسالار را بدين مهم امر مي دهد .

عقل، كه از پي فرزند سپاه آورده بود، تن به جنگ داد پس از بيكاري چند كه در آن غمزه و قامت و زلف و نسيم ميدان دار بودند «آن» به ميدان آمد؛ از «هلال حاجب» كماني به دست و از غمزه تيري به شست آورد و بر سينه دل زد و او را به اسارت حسن آورد .

حسن به اشارت «ناز» دايه، وي را در «چاه ذقن» بند كرد و بعد به شفاعت «لعل ساقي» بر دست «تبسم»، او را مرهم و شربت فرستاد و نيز زلف، عقل را به چنگ آورد و مهر به فرمان عشق، او را درچين زنجير كرد و بدين سان مغرب مشرق گشت .

سيبك شيفتگي حسن بردل را بهانه مي سازد و داستان از سر مي گيرد:
اين بار «وفا» دختر مهر، چاره گرمي شود و پنهاني حسن و دل را در «قصر وصال» به هم مي رساند لكن «غير» دختر «رقيب» بدو غدر مي ورزد و چون بروقوف حسن از اين ماجري، آگاهي مي يابد به شهر سگسار مي گريزد و حسن به انتقامجويي، دل را به زندان «عتاب» مي فرستد .

رقيب چون از ماجري خبر مي يابد وبه وادي عتاب مي شتابد .

دل و نظر وتبسم را به اسارت مي برد و در بيابان «فراق» در «قلعه هجران» به بند مي كشد .

غير، نامه يي به حسن مي فرستد و مكر خود بر او مي نماياند .

با اين آگاهي حسن از كرده خويش پشيمان مي شود .

اما سيبك، دامن داستان رها نمي سازد و همت را به مدد عقل و دل بر مي انگيزاند؛ نه از طريق جنگ، بلكه از راه انديشه! و وي چنان ميكند كه عشق،عقل را به وزارت ودل را به دامادي برميگزينند و فتنه انگيزان را به جزا مي كشاند .

/ 13