حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

اما راوي گويد كه چون خيال حسن بيدار شد و
دل نابيدار را طلبكار شد بر بالاي قصر وصال آمد و غير را در آغوش دل ديد و نظر را
از مستي لايعقل ديد: في الحال عزيمت شهر ديدار كرد و حسن را ازين معني خبردار
كرد.

حسن هم در آن شب بباغ درآمد و ببام قصر وصال برآمد، غير را ديد بر تخت خفته
و دل از هوش رفته را در آغوش گرفته. فرياد از نهاد حسن برآمد و بر سر روزن از پاي
در آمد.

غير چون آواز حسن بشنيد، دانست كه تير تزويرش بر نشانه رسيد در حال از
قصر وصال و شهر ديدار بجانب شهر سگسار رو نهاد.

چون حسن بر بام قصر بهوش آمد
همچو گل از آتش غيرت در جوش آمد همچو گل از آتش غيرت در جوش آمد، فرمود، تا دل را
از باغ بيرون كردند و بودايي كه آنرا«زندان عتاب» خوانند بردند .

اما چون غير اين فتنه انگيخت از شهر ديدار
گريخت و روي بجانب شهر خود آورد و رقيب را از حال حسن و دل آگاه كرد .

رقيب چون
اين خبر بشنيد بجانب شهر ديدار شتافت و دل را با نظر و تبسم در وادي عتاب يافت،
ايشان را بگرفت و بيازرد و بجانب شهر سگسار آورد و در حوالي آن سگسار بياباني بود
خون خوار، «بيابان فراق» نام آن،و در وي قلعه يي بود كه نام آن «قلعه هجران»،
ايشان را در آن حصار محبوس كرد واز زندگاني مأيوس گردانيد .

آنگاه غير، مكتوبي
بجانب شهر ديدار، بنزديك حسن فرستاد و او را از مكر خود آگاهي داد .

حسن از
آزردن دل پشيمان شد و في الحال مكتوبي بنوشت مثنوي و هر بيتي مشتمل بر صنعتي از
صنايع معنوي و بخيال شب رو داد و او را بقلعه هجران فرستاد .

چون دل آن مكتوب را
بخواند و نظر را ديده جواهر بر وي افشاند، آنگاه دل، جواب مكتوب حسن بر دست خيال
روان كرد و در هر بيتي صنعتي از صنايع لفظي بيان كرد .

اما راوي گويد كه چون آن حسن، دل را
در جنگ بچنگ آورد و لشكر او را زلف پريشان كرد، صبر كه پهلوان لشكر عقل و دل بود از
سپاه عشق هزيمت نمود و بشهر هدايت افتاد و همت را از شكسته شدن لشكر دل خبر داد
.

همت گفت: عقل را در ذمت من حقوق بسيار است و نعمت بي حد و بي شمارست . قاعده
آنست كه چون من نخست در اين فتنه را گشادم و نظر را بآب حيات نشان دادم اكنون بجانب
شهر ديدار شتابم و ديدار برادر يابم و اگر دل زنده باشد او را بقدر وسع مدد رسانم و
اگر نعوذ بالله آفتي بوي رسيده باشد كينه او از سپاه عشق بستانم .

القصه، اين
بگفت ولشكر عرض داد و روي رسيد و برادر خود را بديد و از احوال دل بپرسيد .

قامت
گقت: اكنون قريب يكسالست كه دل در قلعه هجران اسير قيد ملال و دور از قصر وصال
است.

همت چون اين حكايت از برادر بشنود و در باب خلاص انديشه نمود، دانست كه اين
كار مشكل مي نمايد واينكار جزء از پيش عشق نمي گشايد؛ لشكر خود را پيش برادر بگداشت
و راه قلعه بدن برداشت، چون بخدمت عشق رسيد، زمين خدمت ببوسيد، عشق او را بسيار
نوازش بكرد وبجاي نيكو فرود آورد؛ چون از رنج راه برآسود، عشق او را بخلوت طلب
فرمود و از احوال تفحص نمود.

همت انواع حكايات با عشق در ميان آورد و قصه عقل و
دل در آن ميان درج كرد و سخن بجاي رسانيد كه عشق عقل را بوزارت برگزيد و دل را
بدامادي راضي گردانيد .

عشق فرمان داد و مهر را بطلب عقل فرستاد وهمت را با
سپاهي بي كران بجانب قلعه هجران روان كرد تا دل را از بند برهاند و رقيب را بجاي او
مقيد گردند و از آنجا بجانب شهر ديدار وگلشن رخسار بپويد و عقد وصلت ميان حسن و دل
بجويد .

القصه، مهر عقل را از چين بشهر بدن رسانيد، عشق او را بر مسند وزارت
نشاند و همت سپاه بقلعه هجران كشيد و دل را از بند و قيد براهانيد و رقيب را بجاي
او بند نهاد و آتش غيرت برافروخت و غير جادو را بسوخت و از آنجا بشهر ديدار پيوست و
ميان حسن و دل عقد وصلت بست .

/ 13