حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

نظر همچنان متردد خاطر از شهر
ناموس بيرون شد و برنده كوه و هامون شد تا روزي بكوهي رسيد واز كسي نام آن موضع
بپرسيد .

گفت: اين كوه را «عقبه زهد و ريا» خوانند و در وي صومعه ايست كه آنجا
پيري را هبست كه او را «زرق» خوانند .

نظر زرق را زيارت كرد وقصة آب حيات را در
ميان آورد .

زرق گفت: بدانك سرچشمه آب حيات در «باغ جنان» است و درين جهان چشم
گريان يافتن آنرا نشانست . بايد كه در شورابه گريه تزوير كوشي تا شربت شيرين صفاي
اعتقاد خلق بنوشي .

نظر را چون رنگ آميزي زرق فيضي نداد چون آب، روي از آن كوه
بصحرا نهاد . بعد از روزي چند در آن صحرا حصاري ديد با برج و باروي بلند از كسي
پرسيد كه نام حصار چيست و درين شهر، شهريار كيست؟

او گفت: نام اين شهر «هدايت»
است و جواني بلند بالا «همت نام» پادشاه اين ولايت است .

پس نظر پيش همت رفت و
زمين خدمت ببوسيد و از وي خبر آب حيات بپرسيد . همت گفت: اي جوانمرد! چشمه آب حيات
در عالم آشكار ست اما بسر آن چشمه رسيدن دشوارست، چون كسي را بسر اين چشمه راه نيست
كس ازمنبع او آگاه نيست .

نظرگفت: اي شهريار! اگرچه رسيدن بسر آن چشمه آسان نيست
ترا از خبر دادن آن چندان زيان نيست . از تو نشان دادن و از من قدم نهادن؛ از تو
خبرگفتن واز من بسر رفتن .

همت گفت: بدانك در ديار مشرق پادشاهيست «عشق» نام او
و پري و آدمي مسخر احكام او و عشق را دختريست در غايت كمال و بزيبايي بي مثال؛
آوازه خوبي او در مشرق افتاده و پدر او، او را «حسن» نام نهاده و بجهت او در دامن
كوه قاف شهري عالي پرداخته و در وي باغي چون بهشت ساخته .

نام آن شهر «شهر
ديدار»ست و لقب آن باغ «گلشن رخسار»ست؛ در آن باغ چشمه يي مخفي است كه نام آن «چشمه
فم» است و آب حيات در آن چشمه مدغم است و مدام حسن در شهر ديدار و گلشن رخسار با
امرا وسپاهي بي شمار در عيش و كامراني كوشد و مدام آب زندگاني بجام شادماني نوشد؛ و
كسي را از بني آدم بشهر ديدار رسيدن دشوار ست زيرا كه در راه مخاوف ومتالف بسيارست
. از آنجمله «شهر سگسار» بر راهست و درو ديوي كه «رقيب» خوانند، پادشاهست و
بفرمان عشق نگاه بان شهر ديدار و مانع اغيار از آن ديارست و چون از شهر سگسار برستي
و بشهر ديدار پيوستي مقام برادر منست كه «قامت» نام اوست و علم دار لشكر «حسن» پري
رويست و از آنجا چون گذشتي سر منزل «مار پايانست»، آنجا شهر ديدار بر ديدها
عيانست.

القصه، چون همت نظر را از آب حيات نشان داد نظر از همت نظري جست و روي
براه نهاد و همت سفارش نامه يي براي او به برادر نوشت و او را وداع كرد.

نظر از
آنجا روي بديار مشرق آورد، بعد از مدتي كه راه بريد بديار سگسار رسيد. لشكر رقيب او
را اسير كردند و پيش رقيب مهيب آوردند.

رقيب پرسيد: چه كسي و از كجايي كه درين
مقام دلير مي آيي؟

/ 13