حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

القصه، نظر را بقصد كشتن، غمزه بدمست جامها از تن بر كند و چشمش
را بر بست .

راوي ميگويد: مادر ايشان پنهاني دو مهره داشت از جزع يماني، بهر
فرزندي يكي از آن سپرده بود و از براي چشم زخم بازوبند ايشان كرده . غمزه چون نظر
را برهنه ساخت، آن مهره بر بازوي او بديد، باز شناخت؛ نظر را از قصة آن مهره امتحان
كرد . او خبر مادر و برادر با او بيان كرد .

غمزه چون دانست كه نظر برادر اوست و
از سلك گوهر اوست چشمش بگشاد و رويش ببوسيد، واز قصة جدايي و مفارقت حالش بپرسيد و
او را از آنجا بخانه خويش برد و شرايط برادري بجاي آورد .

القصه، چون حسن خبر
شنيد كه غمزه را برادري از سفر رسيده است . ديگر روز غمزه را پيش خود خواند و قصه
برادر با او باز راند و گفت برادر از سفر رسيده تو چه نام دارد و از هنرها كدام
دارد؟

غمزه گفت : برادر مرا نظر نامست و از جوهر شناسي با بهره تمامست.

حسن
گفت: من مدتيست كه جوهري در خزينه دارم و مهر آن در خزينه سينه دارم؛ صورتيست از
سنگ ساخته و بنقشي از نيرنگ پرداخته! نمي دانم آن سنگ چه جوهرست و آن چه صورت چه
پيكرست !

روز ديگر غمزه نظر را پيش حسن برد و نظر شرايط خدمت بجاي آورد. حسن او
را بچند سوال امتحان كرد. نظر جواب همه مناسب حال بيان كرد. آخر حسن «صدر خازن» را
طلب كرد تا صورتي از سنگ تراشيده پيش نظر آورد.

نظر چون آن صورت در مقابل ديد
بعينه از سر تا پاي صورت دل ديد حسن را گفت: اين صورت پسر پادشاه مغرب و شامست كه
او را دل نامست و بجمال و كمال شجره ايامست. چندان صفت صورت و سيرت دل بگفت كه حسن
بصد دل ناديده بر جمال دل بر آشفت.

القصه، چون حسن بعشق دل درماند، نظر را بخلوت
پيش خود خواند و گفت: چون مرا بر جمال دل دلالت كردي بوصالش راه نماي و چون مشكل ما
بر گشادي راه وصلت ميان ما و دل بگشاي.

نظر گفت: در بدست آوردن دل كار بسيارست.
زيرا كه او بحكم پدر در قلعه بدن گرفتارست و پدر او را از پيش خود نگدارد و شب و
روزش نگاه مي دارد. اما عمريست كه دل تشنه آب حياتست و نشان آن از هر كس جويانست.
اما اگر يكي از خواص آن حضرت بامن هم عنان گردد و چاشني از آب حيات روان گرداند
اميدست كه حجاب از ميان برداريم و دل را بدستان بدست آريم.

راوي گويد: حسن
غلامي داشت شب رو عيار و نقاش صورت نگار، «خيال» نام او و آيينه داري حسن منصب و
مقام او،و خاتمي داشت ياقوت رخشان و آب حيات و سرچشمه فم بدان مهر نشان؛ حسن آن
خاتم را بخيال و نظر داد و ايشانرا بطلب دل فرستاد.

نظر و خيال مدتي راه بريدند
تا بشهر بدن رسيدند، القصه، نظر حكايت رفته با دل بيان كرد و خيال حسن را پيش دل
آورد.

دل خيال را بچشم عنايت بديد و از خيال و هنرش بپرسيد. خيال گفت كه من مردي
نقاشم و بآيينه داري حسن فاشم.

دل گفت: صورتي بنماي تا معني هنر ترا بدانم و
ورقي بپيراي تا نقش دانش تو بخوانم.

خيال قلم تيز قدم برداشت و صورت حسن بر ورقي
بنگاشت. دل چون آن صورت در نظر ديد بصد هزار دل عاشق آن صورت گرديد و با خيال و نظر
مصلحت ديد و عازم شهر ديدار گرديد.

اما راوي گويد: دل را وزيري بود «وهم» نام
او، و در حوالي « صومعه عقل» مقام او؛ از عزيمت دل خبر شنيد و پيش عقل سردار دويد و
غمازي نمود كه نظر مدتي از ملك بدن غايب بود، و حاليا مراجعت كرده و نقاشي از مملكت
عشق آورده ميخواهند كه دل را بجانب شهر ديدار برند و از كيد و مكر لشكر عشق
بيخبرند،مبادا كه مكري انگيخته باشند،و حيلتي آميخته كه ولايت بدن هامون شود و
اين مملكت از دست ما بيرون شود.

عقل چون اين حكايت از وهم بشنود، وهم بر وي غلبه
كرد و در حال، دل و خيال و نظر را بند فرمود.

/ 13