حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

نظر گفت: مردي حكيم واديبم و از فنون حكمت بانصيبم .

رقيب
گفت: از حكمت چه عمل مي تواني واز نظر چه مي داني؟

نظر گفت: در طبيعي بعون الهي
بي انبازم، چنانك دركيمياگري خاك زر سازم .

رقيب را چون حرص زر بر مزاج غالب بود
نظر را بساختن زر تكليف نمود .

نظر گفت: صنعت كيميا را تراكيب و ادويه بسيار
بكارست و معدن و منبت آن شهر ديدار و گلشن رخسارست .

رقيب گفت: اگر ساختن زر
ميسرست شهر ديدار و گلشن رخسار با تو در نظرست .

القصه، رقيب و نظر روي براه
آوردند و عزيمت شهر ديدار وگلشن رخسار كردند . چون ببستان قامت رسيدند، از نخل
ديدار او ميوه مراد چيدند .

قامت چون نظر را همراه رقيب ديد در خفيه احوالش
بپرسيد .

نظر قصه خود با اقامت در ميان نهاد در و او را از مكتوب همت آگاهي داد
.

قامت او را بغلام خود كه «ساق» نام داشت سپارش كرد و گفت: چند قدم بدرقه راه
او شو . چون رقيب او را بديد روي بجانب شهر خود آورد .

نظر چون از رقيب خلاص
يافت از بوستان قامت بجانب شهر ديدار شتافت . در آن بوستان عجايب بسيار ديد وبغرايب
بي شمار رسيد . از آنجمله كمري ديد از سيم خام انگيخته و كوهي بمويي از وي آويخته.
چون نظر ازآن عقبه گذشتن نميتوانست، متحير فروماند، چاره يي نميدانست.

از قضا
حسن اميري داشت«زلف» نام، و او از هندوستان بود، كمنداندازي عيار، شب روي پردستان؛
پيوسته بعزيمت شكار در اطراف بوستان قامت و شهر ديدار گشتي . آن روز از آفتاب بسايه
كمر پناه آورده بود و از براي آسايش بالش از كمر كرده بود كه ناگاه نظر بسر وقت او
رسيد . زلف از پريشاني احوالش بپرسيد .

نظر را چون پدر از تركستان و مادر از
هندوستان بود با زلف اظهار آشنايي وهم شهريي نمود . زلف بر حال مسكيني او رحم آورد،
بر بالاي كمر رفت و كمندي از بالا پرتاب كرد . نظر سر كمند بر دست پيچيد و زلف او
را از پايان بر بالا كشيد .

در حال، نظر زلف را وداع كرد و روي براه نهاد و زلف
از سر خود مويي بوي داد و گفت: اگر در راه به تشويشي گرفتار شوي موي من بر آتش نه
تا از ديدار من برخوردار گردي .

پس نظر از آنجا متوجه شهر ديدار شد و بر دست
مارپايان در لشكر زلف گرفتار شد . چون ازيشان برست و بشهر ديدار پيوست شهر ديدار را
ديد بر چهار محلت مشتمل: عشوه و كرشمه وشيوه و شمايل . بعد از آنك در آن شهر انواع
عجايب و غرايب مشاهده كرد روي بگلشن رخسار آورد . چون از ميدان بگلشن درآمد، جوقي
زنگي بچه اش در نظر آمد كه در حوالي آن باغ مي گرديدند و گل مي چيدند .

نظر
ازيشان پرسيد كه چه ناميد و از خيل كداميد؟

گفتند: حسن پري رخسار خالي دارد از
حبشه و زنگبار ما همه غلامان خال حسن نازنينيم و بنگهباني درين باغ امينيم .

اما
راوي گويد كه نظر را برادري بود بغايت تندخو، نام او«غمزه جادو» و در خردسالي از
نظر جدا رفته و گرفتار اهل يغما از خطا رفته؛ آخر بملازمت حسن افتاده و حسن او را
بر تيراندازان سروري داده . از قضا آن لحظه كه نظر نظارة گلشن رخسار مي نمود، غمزه
درميان نرگس زار مست افتاده بود، چون نظر را ديدباز نشناخت . برخاست وتيغ بر سر او
افراخت و گفت: چه كسي واز كجايي كه درين گلشن بيگانه مي نمايي كه بجهت دزدي از طريق
خيانت مي آيي؟

/ 13