حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

قضا را
خبر آوردند كه در آن حوالي جوقي آهو در چرا خورند . دل بعزم شكار آهوان روي در
بيابان آورد و برايشان حمله به تير و كمان آورد.

آن آهوان كه خيلي غمزه بودند
چون دلرا و سپاه او را از دور ديدند از ايشان نرميدند تا نزديك رسيدند؛ آنگاه از
پيش ايشان برميدند و روي بگريز نهادند و چون تير پرتابي برفتند. و بازايستادند.
همچنان لشكر دل را از دنبال خود مي كشيدند و مي ايستادند و باز مي رميدند.

چون
عقل ديد كه دل در دنبال آهوان روي در بيابان آورد و بعد از چند روز از آنجا مراجعت
نكرد بقيه لشكر را با خود برداشت و شهر بدن را بگداشت و از عقب دل و آهوان متوجه
بيابان شد.

اما راوي گويد كه چون نظر و غمزه دل و عقل را بسحر در آن بيابان
كشيدند و بعد از چند روز بحوالي شهر ديدار رسيدند، بنزديك حسن رفتند و قصه آوردن
دل باز گقتند.

حسن چون دانست كه لشكر عقل نزديك رسيدند و همه كس قصه آمدن ايشان
بشنيدند مصلحت چنان ديد كه پدر را ازين قصه آگاه كند، آنگاه فكر دفع آن سپاه و لشكر
كند پس مكتوبي پيش پدر فرستاد و او را چنين آگاهي داد كه:

مرا غلاميست در نقاشي
بي مانند كه او را خيال خوانند، مدتيست كه از من فرار كرده و در شهر بدن قرار
گرفته، پادشاه آن ديار او را باز داشته و بجانب شهر ديدار نگداشته، چون او را از وي
طلب نموده شدم، پادشاه بدن خشم آلوده گشت و لشكري جرار بجانب شهر ديدار آورد و عزم
گرفتن اين ديار كرد.

چون پدر او عشق، اين سخن بشنيد، آتش خشمش بسر دويد و «مهر»
را كه سپهسالار او بود بعرض لشكر امر فرمود و گفت سپاه مشرق را بجانب شهر ديدار بر
و با سپاه حسن جمع آور، آنگاه با خيل عقل و دل جنگ كن و عرصه عالم بر ايشان تنگ
كن.

مهر بفرمان عشق لشكر جمع آورد و روي بجانب عقل كرد.

عقل چون ديد كه بپاي
خود در دام بلا افتاد بناكام روي بجنگ و پيكار نهاد روز اول غمزه جنگ كرد؛ روز دوم
قامت بميدان آهنگ كرد ، شب سيم زلف بر سپاه عقل شبيخون آورد و « نسيم » كه جانبدار
دل بود لشكر او را پريشان كرد. روز ديگر حسن از ظفر نايافتن متفكر بماند و خال خود
را بخواند و با او بمشورت سخن راند.

خال او گفت: بدانك ترا از پريان كوه قاف
همزاديست پهلوان، از چشم بني آدم پنهان، چون هر كس بحقيقت او نشان نتوانند داد او
را به اشارت « آن حسن» خوانند و اگر كسي بر دل ظفر تواند يافتن «آن» است و ديگر هر
كس كه هست ازين معني بر كرانست؛ لشكر عقل و دل هر چند دلاوري كنند آنست كه همه را
مي شكند. حسن گفت: اكنون ما را روبرو با دشمنان مصافست، از آن چه فايده كه در كوه
قافست!

خال گفت: غم مخور كه مرا حبيست از عنبر، هر گاه آن حب را بر آتش اندازي
بجمال آن چشم روشن سازي.

/ 13