حسن و دل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حسن و دل - نسخه متنی

جواد احمدی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حسن را روي ازين بشارت بر افروخت و خال آن حب بروي آتش
بسوخت، في الحال آن حاضر شد و مقصود حسن ظاهر گشت.

حسن قصه لشكر دل را بآن بگفت
و آن، تدارك اين معني ازوي بپذيرفت و مهر را گفت تا آن روز سپاه بياراست و آن ،در
حال بدلاوري برخاست. حسن را حاجبي بود بكمانداري بر اقران غالب و نام او «هلال
حاجب»؛ آن از وي كماني بدست و تيري از غمزه بشست آورد. آن تير بر كمان نهاد و بجانب
لشكر دل بگشاد. ار قضا آن تير بسينه دل رسيد و از پشت مركب فرو گرديد.

آن دل از
هوا بربود و پيش حسن دلاوري نمود.

چون دل گرفتار شد لشكر او پشت بدادند و با عقل
روي بهزيست نهادند.

حسن زلف را از قضاي ايشان روان كرد تا عقل را با بعضي از
سرداران بچنگ آوردند.

اما راوي گويد: چون دل تير خورد و آن او را بيهوش پيش حسن
آورد. حسن را دايه يي بود نام او «ناز» و با حسن در همه كار همدم و همراز. حسن با
وي رد كار دل مشورت فرمود، ناز با وي اشارت نمود كه دل را چندگاه بزندان مي بايد
كرد تا با خود آيد و كسي را پيش عشق مي بايد فرستاد تا چه فرمايد.

حسن مهر را
پيش پدر فرستاد و دل را به بند كردن فرمان داد.

اما راوي گويد كه در گلشن رخسار
چاهي بود كه حلقه آن از سيم خام ، و آنرا « چاه ذقن» نام: دلرا در آن چاه بند
نهادند و بشفاعت « لعل ساقي» بر دست «تبسم» مرهم و شربتش فرستادند.

چون مهر پيش
عشق رسيد و عشق قصه گرفتار شدن عقل و دل بشيند، فرمان داد عقل را، كه زلف بچنگ
آورده و زنجير كرده، بجانب چين روان كند و بند كرده و در زندان كند.

عشق چون
اين طرح بينداخت، از مشرق بمغرب تاخت و شهر بدن را تخت گاه خود ساخت و انواع اساس
انداخت.

اما راوي گويد كه چون دل قريب يكماه بچاه (ذقن) گرفتار شد، حسن را آرزوي
لقاي دل بسيار شد. مهر را دختري بود كه «وفا» نام داشت و گاه گاه حسن با وي الفت و
آرام داشت. حسن او را بخلوت پيش خود خواند و قصه دل در ميان آورد.

وفا تدبير آن
چنين در بيان آورد و گفت: مرا در حوالي شهر ديدار باغيست كه آنرا «باغ دلگشاي»
خوانند و در روي چشمه ايست كه آنرا «چشمه آشنايي» گويند و در ميان آن آب قصريست كه
آنرا «قصر وصال» گويند و در وي دفع ملال جويند، مي تواني كه دل را پنهاني بباغ و
چشمه آشنايي رساني و گاه گاه برسم گشت، عنان بجانب آن باغ تابي و در قصر وصال از
جمال دل بهره يابي.

حسن را اين تدبير موافق افتاد و در همان شب زلف را فرمان داد
كه امشب دلرا از چاه ذقن برهان و بباغ دلگشا و چشمه آشنايي برسان.

پس زلف عزم
چاه ذقن كرد و كمند انداخت و دلرا از چاه بر آورد و در شب بگردن نشانيد و بباغ و
چشمه رسانيد.

القصه، چون دل بعد يك ماه از چاه زندان رسيد بباغ و بستان ساعتي در
گرد آن باغ همچو آب گشت. در ميان رياحين لحظه يي دلش در خواب رفت. از قضا حسن نيز
از قفاي دل عزيمت باغ كرد و با وفا و ناز روي بگلشن آورد؛ چون ساعتي در اطراف باغ
گرديد ناگاه بسر بالين دل رسيد. سر دل در كنار خود نهاد و قطرات آب از چشم بگشاد و
چون اشك حسن بروي دل رسيد خواب از چشم دل برميد و چون دل چشم بگشاد سر خود را در
كنار حسن ديد نعره يي بزد و بيهوش شد و در خاك در غلطيد. پس حسن او را بخيال و نظر
بگذاشت و راه قصر وصال برداشت.

/ 13