حركت بسوى شناخت - حقیقتی بر گونه تاریخ نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حقیقتی بر گونه تاریخ - نسخه متنی

رضا فرهادیان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حركت بسوى شناخت

روز هشتم ذى حجه فرا رسيده بود، زائران خانه خدا همان روز از مكه به سوى عرفات حركت كردند و پيامبر نيز بر شتر خود سوار شد و راه عرفات را در پيش گرفتند و در نقطه اى بنام «نمره» كه خيمه اى براى حضرت زده بودند، فرود آمدند. در آنجا اجتماع با شكوهى از جمعيت مسلمانان گرد آمده بود. پيامبر نماز ظهر و عصر را در سرزمين عرفات همراه ده ها هزار نفر از جمعيت زائران بجا آوردند. پس از اتمام فريضه نماز براى نمازگزاران خطبه اى ايراد كردند كه در آن، مردم را موعظه نمودند. آنگاه پيامبر با گفتن سه تكبير به سخنان خود پايان دادند. (7)

پيامبر تا غروب روز نهم در عرفه توقف نمودند. هنگامى كه خورشيد كاملا در افق پنهان گشت و هوا كمى تاريك شد بر شتر خود سوار شدند و پيشاپيش جمعيت به طرف مشعر حركت كردند. بخشى از شب را در «مزدلفه» گذراندند و به محض طلوع فجر صادق؛ يعنى در روز دهم، رهسپار «منا» شدند. سپس «رمى جمره» و قربانى و «تقصير» را انجام داده و براى بجا آوردن بقيه مراسم حج عازم مكه گرديدند و به اين ترتيب مناسك حج تمتع را به مردم آموزش دادند. مراسم حج به پايان رسيد و مسلمانان براى اولين بار اعمال و مراسم حج را از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم آموختند.

پس از انجام مراسم، پيامبر پياده همراه جمعيت به طرف «مسجد خيف» حركت كرد. (8) او از اينكه توانسته بود فريضه حج را انجام دهد و مسلمانان را با آن آشنا سازد و به فرمان خدا جامه عمل بپوشاند خوشحال بود. انبوه جمعيت همچنان در حركت بود. پيامبر شادمان بود و احساس آرامش مىكرد و گاه بى گاه چهره پر فروغ رهبر مسلمانان را هاله اى از غم فرا مىگرفت و به فكر فرو مىرفت و شادى را كامش ناگوار مىساخت. چرا كه او به فكر عهد و وظيفه ديگرى بود كه؛ در بدو حركتش بسوى مكه، جبرئيل يادآور شده بود و آن؛ جانشينى بعد از خودش بود. به آن فكر مىكرد همراه جمعيت، با شكوه و وقار تمام پياده راه خود را بطرف «مسجد خيف» ادامه مىداد. پيامبر همواره مىانديشيد و بيمناك بود كه مبادا پس از رحلتش در بين جامعه اسلامى تفرقه ايجاد شود و وحدت امت اسلامى از هم بگسلد و متفرق شوند و روح برادرى و اخوت از ميانشان رخت بربندد و دوباره تعصبات قبيله اى و جاهليت گريبانگير مردم شود. پيامبر خوب مىدانست كه امت اسلامى به رهبر و امامى عادل نياز دارد كه اگر بعد از او زمام امور جامعه را به دست نگيرد، تمام زحمات گرانبهاى چندين ساله اش به هدر خواهد رفت. چرا كه منافقان داخلى و دشمنان خارجى همواره مترصد فرصت بودند تا مردم را به مسير باطل و جاهليت گذشته بكشانند. منافع زورگويان و اشراف را كه در سايه شرك و جهل و بت پرستى مردم تاءمين مىشد دوباره زنده كند از طرفى چگونه مىتوان تصور كرد كه چنين رهبر دلسوز و آگاه و مهربان نگران آينده جامعه اسلامى نباشد و اينكه زمام امور خلافت و رهبرى جهان بزرگ اسلام كه نوبنياد است و بصورت نهالى نو رسته و تازه شكوفه كرده است به دست حوادث بسپارد؟ آيا مىتوان تصور كرد كه چنين رهبر دلسوزى به اين مسئله نيانديشد و درباره آن دور انديشى نكرده باشد؟ عقل چنين حكم مىكند؟ شرع چنين اقتضايى دارد؟ آيا ممكن است خداوند رسالت رسول خود را عقيم بگذارد و پس از آن جامعه و امت اسلامى را به حال خود رها كند؟ و براى هدايت و رهبرى امت بعد از پيامبر سكوت كند؟

پيامبر همواره با خود مىانديشيد و موانعى را در كار مىديد. او مىدانست كه رهبرى امت بعد از خودش شايسته كيست و لباس خلافت به قامت رساى چه كسى برازنده است.

او خوب مىدانست كه بايد كسى عهده دار اين مسئوليت بزرگ شود كه از آغاز زندگى لحظه اى افكار و عقايدش به شرك و ظلم آلوده نشده باشد. او بايد كسى باشد كه در دامن وحى پرورده شده و در ايمان آوردن به اسلام، گوى سبقت را از همه ربوده باشد. براى پيشبرد دين و جهاد در راه خدا، پيش قدم بوده و در نبردها سربازى شجاع و فداكار، كه از علم و دانش و تقوا سرآمد انصار و مهاجر باشد و در قضاوت، شخصى بى نظير، در نبردها هرگز از دشمن نهراسد و در جهاداكبر، نفس خود را رها سازد و هوا و هوس وى را فريب ندهد.

پيامبر در اين فكر بود و همراه جمعيت همچنان آرام و با وقار حركت مىكرد. هنوز چند قدمى باقى مانده بود تا به «مسجد خيف» برسند كه ناگهان فرود جبرئيل را احساس كرد. پيامبر از مردم فاصله گرفت. جبرئيل به سخن آمد، پيامبر خوشحال شد.

جبرئيل:

اى محمد! خداوند تو را سلام مىرساند و مىفرمايد؛ اى رسول من هنگام رحلت تو فرا رسيده است و كسى را از اين كوچ گريزى نيست. پس به عهدهاى خود وفا كن و وصايا و سفارشهاى خود را با امت در ميان بگذار. آنچه از ميراث انبياء نزد تو است؛ از علوم، نشانه ها، سلاح و غيره...همه را به وصى و جانشين بعد از خودت تسليم كن كه او حجت من و ولى من پس از تو خواهد بود. مردم را از اين امر آگاه كن و عهد ميثاق مردم را با او محكم گردان و براى او از مردم بيعت بگير.... (9)

پيامبر در حالى كه با دقت به سخنان جبرئيل گوش مىداد رو به او كرد و فرمود: جبرئيل! من از منافقان هراس دارم، نه براى خودم كه براى مردم و آينده آنان... مىترسم پس از من امت دچار تفرقه شوند و از دين خدا خارج شوند و به دوران شرك و جاهليت برگردند. من كينه اين گروه به ظاهر مسلمان را نسبت به او مىشناسم و شدت دشمنى شان را نسبت به او احساس مىكنم. مگر اينكه پروردگار او را از شر دسيسه دشمن محفوظ بدارد.

پيامبر ادامه داد: اى جبرئيل از خدا بخواه كه اين مصونيت را عنايت كند.

پيامبر سخنانش تمام مىشود و به طرف جمعيت مىرود، اصحاب به او نزديك مىشوند، احساس مىكنند قطرات عرق روى گونه مباركش نشسته است. براى او آب مىآوردند او كمى مىنوشيد و سپس وضو مىگيرد. انبوه جمعيت به همراه پيامبر وارد مسجد خيف مىشوند و نماز مىگذارند.

/ 15