بازگشت - حقیقتی بر گونه تاریخ نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حقیقتی بر گونه تاریخ - نسخه متنی

رضا فرهادیان

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

بازگشت

پيامبر برمى خيزد و آماده حركت مىشوند و تصميم مىگيرند تا مكه را به قصد مدينه ترك نمايند. فرمان حركت صادر مىشود. كاروانها آماده حركت مىشوند. پيامبر هنوز به مركب خويش سوار نشده است كه بار ديگر پيك وحى سر مىرسد. پيامبر لحظه اى بر سكوى مسجد مىنشيند. مردم متوجه نشستن حضرت مىشوند. اصحاب نيز از مركب هاى خود پياده مىشوند؛ ولى به پيامبر نزديك نمى شوند. جبرئيل مىخواهد چيزى بگويد، پيامبر خودش را آماده شنيدن وحى مىكند، جبرئيل صدا مىزند:

اى محمد! پروردگارت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: پيام مرا به مردم ابلاغ كن و به آنان بگو كه او پس از تو ولى و امام اين امت است. بگو كه: هر كس ولايت او را به رسميت بشناسد، مؤمن است و هر كس ولايت او را انكار كند، كافر است. اى محمد! به مردم بگو كه اطاعت از او اطاعت از تو و اطاعت از خدا است و سر پيچى از فرمان او نافرمانى خدا. بگو كه مؤمنان به او بهشتى اند و كافران به او دوزخى. (10)

براى چند لحظه جبرئيل ساكت شد. پيامبر پرسيد:

اى جبرئيل بگو ببينم: آيا خداوند عزيز درباره درخواست من از برخورد با دشمنان و منافقان، پيامى نفرستاد؟

جبرئيل:

نه برادرم! هنوز خداوند متعال در اين باره پيامى نداده است. (11)

پيامبر از جا بر مىخيزد. اصحاب به طرف او مىشتابند. پيامبر فرمود: برويد! همه بايد حركت كنيم. سوار شتر خود مىشود و به قصد مدينه حركت مىكند. پيامبر به لحاظ همگامى با كاروان خانواده اش، آهسته تر از ديگران گام بر مىدارد. انبوه مردم، پيامبر را حلقه وار همراهى مىكنند. كاروان به سير خودش به طرف مدينه ادامه مىدهد تا اينكه به سرزمين «رابغ» رسيدند. اين محل تا «جحفه» سه «ميل» فاصله دارد. كاروان از اين محل گذشتند و به منزل ديگرى بنام «كراع غميم» رسيدند. نزديك ظهر بود و هوا گرم سوزان بود. در حوالى «كراع غميم»نقطه اى وجود دارد بنام «غديرخم». كاروان مىرفت تا به اين محل نزديك شد. پيامبر ايستاد. مردم نمى دانستند چرا پيامبر توقف كرده است. او در حالى كه سوار شتر بود جبرئيل بر وى فرود آمد. حضرت نگران بود، اين بار پيامبر آغاز به سخن كرد! فرمود:

آمدى برادرم! جبرئيل، مىترسم كه اين قوم مرا تكذيب كنند و سخنانم را درباره امامت او نپذيرند.

/ 15