حکمت اصول سیاسی اسلام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حکمت اصول سیاسی اسلام - نسخه متنی

محمد تقی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


نويسندگانى كه در تحليل شخصيت اميرالمومنين عليه السلام همه ى عوامل رشد و كمال را مى پذيرند جز موضوع سياست را، سخت در اشتباهند. از آنجمله پطروشفسكى استاد تاريخ در دانشگاه لنينگراد است كه مى گويد: على پرورده ى محمد "ص" و عميقا به وى و امر اسلام وفادار بود... على تا سرحد شور و عشق پايبند دين بوده، صادق و رستگار بود، در امور اخلاقى بسيار خرده گير بود و از نامجويى و مال پرستى به دور و بيشك مردى سلحشور و هم شاعر و تمام صفات اولياء الله در وجودش جمع بود، كراماتى فراوان از وى نقل مى كردند، ولى بالكل از صفات ضرورى يك رجل دولتى و سياستمدار عادى عارى بود، على در خرده گيريهاى اخلاقى كه ناشى از علل دينى بود "ترس از مسئوليت در برابر خداوند، و ترس از مسئوليت ريختن خون مسلمانان" وى را از اخذ تصميم بازمى داشت، و گرايشى به مدارا در نهادش ايجاد كرده بود [ اسلام در ايران پطرشفسكى ترجمه ى آقاى كريم كشاورز ص 49 و 50. ] اگر منظور پطروشفسكى و امثال ايشان اينست كه على بن ابيطالب "ع" از صفات ضرورى يك رجل دولتى و سياستمدار ماكياولى عارى بود؟ البته و صد البته چنين است، زيرا او خود را در برابر انسانها مى ديد و خود را زمامدار انسانها مى دانست، نه گوريلهاى باهوش كه هيچ گونه ارزشى جز وسيله ى تورم خودطبيعى قدرت پرستان خودكامه ندارند، بلكه نه فقط از صفات حكمفرمايان خودكامه ى ماكياولى صفت عارى بود، بلكه اصل مبارزه ى آن انسان كامل با همان دولتمردان و قدرت پرستان خودكامه ماكياولى منش بوده است، و جاى بس شگفتى است كه مطلب فوق از كسانى صادر مى شود كه ادعاى اومانيستى دارند و داد از حمايت انسان و انسانيت مى زنند.!!

خلاصه، حكومت اميرالمومنين عليه السلام همان حكومت الهى بود كه به وسيله ى پيامبران عظام تبليغ شده و براى انسانهائى بود كه در مسير كمال رو به ابديت در حركتند. با يك مثل اين مطلب را مى توان چنين توضيح داد: مى دانيم كه ماشين را هر موقع كه به كار بيندازيم كار مى كند، و با بستن آن متوقف مى شود و در اين باز كردن و بستن كليدى معين بكار مى رود، در صورتيكه انسان به جهت تنوع عناصر و ابعاد درونى و خواسته ها و دركهائى كه دارد و همچنين به جهت قدرتى كه برقرار كردن ارتباطات گوناگون با جهان برونى در نظم باز "سيستم باز" دارد، مى تواند پايبند هيچ كليد مشخصى نگردد مگر با عوامل اجبارى. انسان با چنين مختصى است كه با هيچ طرز تفكر و سيستم مكتبى چه از نظر شناسائى آنچنانكه هست و چه از نظر چگونه بايد باشد به حيات معقول خود دست نخواهد يافت، مگر اينكه آنهمه كليدهاى بسيار متنوعى كه مى توانند او را باز كنند و به كار بيندازند و متوقفش بسازند وابسته به
يك كليد اساسى باشند، و اين كليد اساسى عبارتست از اعتقاد او به قرار گرفتن در جذبه ى كمالى كه از فوق طبيعت او را مى كشد، اين كليد اساسى دست به دست انبياء عظام گشته و به پيشوايان معصومين ديگر كه اميرالمومنين عليه السلام در راس آنان قرار دارد رسيده است.

در اول مبحث توضيح داديم كه بنا به يك تشبيه تقريبى كه بر مبناى تشبيه ناقص بر كامل مى باشد، نسبت خدا به انسانها نسبت روح به فعاليتهايش مى باشد كه تقريبا از جمله ى معروف اميرالمومنين عليه السلام برمى آيد: داخل فى الاشياء لا بالممازجه و خارج عن الاشياء لا بالمباينه خداوند داخل در اشياء است نه به طور اختلاط و امتزاج، و بيرون از اشياء است نه به طور مباينت بنابراين، نسبت حاكميت خداوند به حاكميت مردم بر مردم، همان نسبت روح است به فعاليتهاى آن. به عنوان مثال: وقتى كه مردم يا گروه عقلا با عقل سليم و وجدان پاك، واقعيتى را به صلاح انسانها ديدند، حكمى كه بر مبناى اين بينش از مردم صادر مى شود، حاكميت خداوندى به وسيله ى مردم براى مردم خواهد بود.

اين همان حجيت مستقل عقل است كه از جمله كل ما حكم به العقل حكم به الشرع استفاده شده است هر چيزى كه عقل به آن حكم كند شرع نيز به آن حكم مى كند و اصل تلازم عقل و شرع ناميده مى شود. اين واقعيت براى همه ى ما روشن است كه عقل و وجدان مردم به جهت محدوديت ديدگاهها و چشم اندازهاى مبهم كه در هدف گيريهاى زندگى دارند و به جهت غلبه ى تمايلات و هوسبازيها و خودمحوريها كه همواره سطوح روانى آنان را اشغال مى نمايد، قدرت كارآئى خود را از دست مى دهند و نمى توانند بر طبق هويت واقع گرايانه اى كه دارند، به مديريت زندگى انسانها بپردازند، بلكه مى توان گفت: شئون فوق طبيعى حيات معقول بشرى از قلمرو عقول و وجدانهاى مردم بالاتر است، لذا بر مبناى عدل و لطف الهى است پيامبرانى كه با رابطه ى مستقيم به وسيله ى وحى با خداوند، از طرف خدا براى نجات دادن انسان از محدوديتهاى عقل و وجدان و آلودگى آن دو با تيرگيهاى خودمحورى و طبيعت گرائى در ميان جوامع مبعوث مى شوند و به كمك عقل و وجدان مى شتابند و براى همين است كه رواياتى معتبر عقل را حجت درونى و پيامبر را حجت برونى معرفى مى نمايند، از آنجمله:

يا هشام ان لله على الناس حجتين: حجه ظاهره و حجه باطنه، فاما الظاهره فالرسل و الانبياء و الائمه و اما الباطنه فالعقول [ الاصول من الكافى ج 1 ص 16 چاپ تهران. ]
اى هشام، خداوند براى مردم دو حجت دارد: حجت ظاهرى و حجت باطنى، حجت ظاهرى رسولان و پيامبران و ائمه عليهم السلام، و حجت باطنى عقول مى باشد، العقل دليل المومن عقل راهنماى انسان باايمان است، و لم يبعث الله نبيا و لا رسولا حتى يستكمل له العقل و يكون عقله افضل من جميع
عقول امته [ ماخذ مزبور ص 25. ]
و خداوند هيچ پيامبر و رسولى را مبعوث نكرده است مگر اينكه عقل او كامل شود و بر عقول همه ى افراد جامعه اش برترى داشته باشد، اميرالمومنين "ع" در خطبه ى يكم از نهج البلاغه يكى از اهداف رسالت رسولان را به فعليت رساندن و شكوفا ساختن عقول مردم معرفى كرده است: و يثيروا فيهم دفائن العقول و نهادهاى مخفى عقول مردم را برانگيزانند و به فعليت برسانند، حال اين سئوال پيش مى آيد كه آيا دو حجت خداوندى عقل و پيامبر مى توانند مخالف و متناقض با يكديگر بوده باشند؟! چنين چيزى امكان پذير نيست كه پيامبران بيايند و عقول انسانها را در رديف خودشان و به اصطلاح معمولى همكار خودشان معرفى نمايند و سپس به تناقض گوئى و پيكار با يكديگر برخيزند!! اين هماهنگى عقل و پيامبر با اين مسئله تاييد و تاكيد مى شود كه يكى از منابع فقه اسلامى عقل است "كتاب، سنت، اجماع، عقل" بنابراين، احكامى كه از عقل سليم مردم درباره ى شئون زندگيشان صادر مى شود و آن حاكم رشد يافته كه اين احكام را در جامعه به مرحله تطبيق و اجراء درمى آورد، حكومتى است از مردم بر مردم به وسيله ى احكام و قوانين كه از پيشوايان فوق طبيعى و حجت باطنى انسانها كشف و صادر شده است.

/ 339