حکمت اصول سیاسی اسلام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حکمت اصول سیاسی اسلام - نسخه متنی

محمد تقی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

12- سوء مديريت در اداره ى كنشهاى سيستمهاى زنده

اين همان دليل تكامل!! است كه كنراد لورنتس در كتاب معروف خود با هفت گناه ديگر "هشت گناه بزرگ انسان متمدن" مشروحا مورد بررسى قرار مى دهد.

13- بى اعتنايى به افزايش بى رويه ى جمعيت

14- ويران ساختن محيط زندگى

15- رقابت كشنده ى آدمى با خويشتن

16- سستى احساس

17- تباهى وراثتى

18- سنت شكنى

19- نظريه پذيرى

20- لاينحل ماندن مسئله مرد و زن كه با پيشرفت علوم مخصوصا با گسترش علوم انسانى "به جاى اينكه حل و فصل شود" به معماى لاينحل تبديل شده است.

21- نابودى احساس برين يگانگى در افراد بنى نوع بشر كه به سقوط تا حد بيگانگى انسان از انسان منجر گشته و بالاخره آنان را به بيمارى از خودبيگانگى مبتلا نموده است.

22- گم كردن هدف و فلسفه ى زندگى كه باعث شده است پديده ى حيات با جبر ذاتى خود كشيده شود.

براى اثبات شكست قطعى سياستها و سياستمداران معمولى در نشان دادن هدف معقول براى زندگى انسانها شايد بتوان چند مجلد كتاب نوشت، يعنى اين يك واقعيت است انكارناپذير كه سياستها و سياستمداران معمولى، از ارائه هدف معقول براى حيات انسانها ناتوان بوده اند، اين جمله را دقت فرماييد: اما در اين روند دردناك و كند كه آهنگ گامهاى لرزان علوم اجتماعى را تشكيل مى دهد، اساس و اصول راهنما، فلسفه و انديشه ى علمى و تجربى كه همان استراتژى است حضور ندارد، اين دو مقوله همان دو چيز روشنفكرانه اند كه، گرچه اخيرا توجهى به سوى آنها مبذول شده، اما هنوز جزء مقولات فراموش شده و دور از اذهان و روشنفكران باقى مانده اند، من خود مدت چهل سال در جمع حاضرين و يا جزء عاملين صحنه در اكثر اتفاقات مهم تاريخ معاصر حضور داشته ام، متقاعد شده ام كه فقدان اين دو نور و اين دو ستاره ى راهنما بوده است كه باعث شده ما با همان روند تكرارى و پى در پى در سياستهاى
جهانى همچون صحنه اى از مبارزه ى شطرنج مات شويم، با فقدان سياست و روش معينى در زندگى يا در فلسفه، مجبور بوده ايم، تا هميشه پيشاپيش گردباد حوادث و تحولات از نقطه اى به نقطه ديگر در حركت باشيم، و در اين راه به ناگزير در برابر هر فلسفه پوياتر و پرمحتوى تر مغلوب و مرعوب گشته ايم، در حاليكه آن فلسفه ها به خودى خود چندان هم معتبر نبوده اند، در واقع آن طور كه غالبا مشهود بوده است، آن فلسفه ها آنچنان هم كه بايد و شايد پشتوانه محكم و استوارى نداشته اند. [ مقدمه اى بر استراتژى، تاليف آندره بوفر، ترجمه ى آقاى مسعود كشاورز ص 11. ] ممكن است شما بگوئيد: سياست، كارى با معنويات و هدف اعلاى حيات بشرى ندارد، اين كار بر عهده ى مذاهب و اخلاقيون و حكماى راستين است، لذا اين اعتراض به سياست و سياستمدار وارد نيست.

/ 339