حکمت اصول سیاسی اسلام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حکمت اصول سیاسی اسلام - نسخه متنی

محمد تقی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

حالت جامعه اى كه از فرهنگ پوياى سازنده و تقواى سياسى اسلام برخوردار نباشد

به طور كلى جامعه اى كه از يك فرهنگ پوياى سازنده و تقواى سياسى و مديريتها برخوردار نباشد، خالى از دو حالت زير نخواهد بود:

1- عوامل جبرى با ضوابط آهنين و كيفرهاى بسيار تند و بى امان، چونان پتك آهنين آهنگران كه بر آهنها كوبيده مى شود و با دگرگون ساختن وضع و شكل آنها، آنها را براى استفاده آماده مى سازد، افراد و گروه ها و نهادهاى آن جامعه را اداره نمايد كه در اين حالت انسانى وجود ندارد، تا براى او فرهنگى، حقوقى، اخلاقى، مذهبى و سياسى تصور شود.

2- اعضاى جامعه به آن زندگى تن دهند كه ضرورت زنده ماندن آن را تحميل مى كند، بدون ايمان و پذيرش به هيچ اصل و قانونى، ناچار اعضاى چنين جامعه اى بايد انعطاف پذيرى شديدى را براى تحمل تصادم و تضاد شديد خواسته ها و تمايلات نامحدود و بى محاسبه به دست بياورند و بر مبناى در زندگى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست آن زندگى بى اصل و قانون را سپرى كنند، چنين زندگى كه عالى ترين آرمان نيرومندان خودكامه ى تاريخ
است، مردم را بدون ترديد در معرض اسارت همان نيرومندان خودكامه درمى آورد و يا از درون متلاشى مى سازد و از بين مى برد، لذا بايد گفت: اگر معناى زندگى آن است كه انسان در حالت بهترين تاثير و تاثر از هستى، در تكاپوى مسابقه در خيرات حركت كند، قطعا زندگى توصيف شده در اين قسم دوم مرگى است داراى جست و خيز مزاحم يكديگر كه انعطاف بسيار شديد آن را قابل تحمل ساخته است، و اين همان فساد در حيات اجتماعى است كه خداوند عز و جل آن را معلول تخيل تبعيت حق و قانون از هوى و هوس مردم قرار داده است. و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السماوات و الارض و من فيهن [ المومنون آيه ى 71. ]

"و اگر حق از هوى و هوسهاى آنان تبعيت كند آسمانها و زمين و آنچه كه در آنها است، فاسد مى شود".

در اين زندگانى مختصاتى وجود دارد كه ما به مهمترين آنها اشاره مى كنيم:

مختص يكم: از ارزش افتادن جانهاى آدميان و از كار افتادن تعقل و انديشه هاى سازنده و تباهى احساسات برين انسانها كه از اساسى ترين آنها احساس برين تكليف است كه با تباه شدن آن، آدمى جز حيوان درنده و مزاحم و تكاپوگر ميدان تنازع در بقا چيزى ديگر نيست.

مختص دوم: شيوع انعطاف پذيرى بسيار خطرناك كه دامنگير اعضاى جامعه مى گردد و همه ى اصول و قوانين را در برابر هوى و هوسهاى مانند يخ در زير آفتاب سوزان وسط روز، وسط مرداد ذوب كند و بخارش مى نمايد.

مختص سوم: توجيه حيات با سفسطه ها و مغالطه هاى پوچ و انداختن هر يك از افراد و گروه ها و نهادها نابكاريهاى خود را به گردن ديگرى و تبرئه و دفاع مطلق هر كسى و هر گروهى و هر نهادى از خويشتن!!

اينست همان تراوش بسيار طبيعى هويت درونى جامعه "زندگى اعضاى جامعه" به بيرون آن كه با سخنان قابل شنيدن است، و با چشمان قابل ديدن، و با اعضاء بدن قابل لمس كردن و يا شامه قابل استشمام و با ذائقه قابل چشيدن و در بوته ى وجدان بسيار حساس تاريخ قابل آزمودن.

آرى وقتى كه با مختل شدن اصول و قوانين و خود نظم، هويت زندگى بر مبناى هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست در جريان است، چنين هويت يك سوفسطائى است كه اولين مبارزه ى آن با منطق است. بنابراين هرگونه سخن درباره ى حمايت و دفاع از آن نيز سوفسطائى خواهد بود.

در اين موقعيت است كه مردم جامعه نيز هويت فرهنگى پويا و كمالى خود را از دست مى دهند و زمينه را براى مديريتهاى هوسبازانه و خودخواهانه آماده مى نمايند، نقل شده است
كه: افلاطون معتقد است كه اشكالات دولت سيته تنها نتيجه نقص فرهنگ يا نقص اخلاقى زمامداران و معلمان نيست، بلكه نتيجه ى بيمارى تمام بدن جامعه و طبيعت خود انسان است، طبيعت آدمى با خويشتن در جنگ است، و در جوف شخصيت هر فرد يك شخصيت پست تر يا يك انسان پست تر موجود است كه انسان عالى تر فرد بايد به هر قيمتى است خود را از چنگ آن انسان پست تر نجات دهد. [ تاريخ فلسفه ى سياسى ص 97. ]

مختص چهارم: قربانى شدن حيات در راه وسيله ى حيات، اگر كسى ادعا كند كه ركود و توقف بشر از آن روز آغاز شده است كه حيات خود را قربانى وسيله ى حيات نموده است قطعا چنين شخصى هم انسان را به طور قابل توجه مى شناسد و هم از سرگذشت او اطلاعى به دست آورده است، نهايت اينكه بايد به اين جمله اضافه كنيم كه سقوط آدمى در آن موقع به حد خجلت آور مى رسد كه حيات خود را قربانى وسيله، و مخصوصا آن وسيله ى حيات كه پول ناميده مى شود مى نمايد. و اين مختص همان است كه به تنهائى مى تواند نهايت ناتوانى انسان را در برابر هوى و هوسش اثبات نمايد. و اما اينكه افلاطون خود اعضاى جامعه را نيز در اختلالات حيات اجتماعى و سياست اداره كننده ى جامعه داراى سهم مى داند، اعتقاد صحيحى است. و ما اين مسئله را در مبحث زير مورد بررسى قرار مى دهيم.

/ 339