حکمت اصول سیاسی اسلام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حکمت اصول سیاسی اسلام - نسخه متنی

محمد تقی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

2- دنيا از ديدگاه نابينايان آخرين منزلگه و هدف اعلاى زندگى است!! و ماوراى همين خور و خواب و خشم و شهوت، چيزى را نمى بيند، اين كوردلان نمى دانند كه هيچ هدفى نمى تواند جزئى از خود موجود هدفگير بوده باشد، انسانى كه سالم و داراى اعضائى است كامل، نمى تواند داشتن دست، يا پا يا چشم يا گوش را هدف وجودى خود قرار بدهد، زيرا انسان سالم اعضاى مزبور را دارا است و كوشش و حركت براى به دست آوردن چيزى كه موجود است يا محال است يا بيهوده، پس قطعى است كه هدف مخصوصا هدف اعلاى زندگى انسان در اين دنيا بايد ماوراى امور مادى و امتيازات و خواسته هاى طبيعى اش باشد، زيرا هر امتيازى كه مورد رغبت و علاقه انسانى باشد، به مقتضاى ساختمان و خواص وجودى او است، مثلا فلان غذاى خوش طعم را مى خواهد، چون ذائقه و دستگاه گوارش او چنان تعبيه شده است كه ذاتا آن غذاى خوش طعم براى او مطلوب و مورد علاقه است. زيبائيها را مى خواهد، اين خواستن مربوط به وضع مغزى و روانى آدمى است كه زيبائى را بخواهد. همچنان ساختمان مغزى و روانى آدمى و ارتباط او با جهان همان است كه بايد علم را بخواهد. تحرك ذاتى حيات به طور مطلوب چنان است كه آزادى را مى خواهد و چون خواست اين امتيازات مربوط به ساختمان وجودى او است پس از آنكه آدمى به اين امور نائل گشت نمى تواند بگويد: من به هدف اعلاى زندگى ام نائل گشتم، زيرا زندگى عبارتست از مجموع اجزاء و اعضاء و مقتضيات و خواسته هائى كه زندگى را تشكيل مى دهند، لذا وقتى كه گفته مى شود هدف اعلاى زندگى چيست؟ در حقيقت مورد سئوال زندگى با مجموع اجزاء و اعضاء و مقتضيات و خواسته هاى آن مى باشد كه هر يك از آنها سهمى در تشكيل زندگى دارد. بنابراين هدف اعلائى كه براى زندگى مورد سئوال است، مافوق آن مى باشد كه بتواند انگيزه ى حركت زندگى با مجموع امور مزبوره به طرف آن هدف اعلا بوده باشد. پس بديهى است كه بايد هدف مافوق زندگى طبيعى و دنيوى با مختصاتش باشد.
ل




  • طف شير و انگبين عكس دل است
    پس بود دل جوهر و عالم عرض
    سايه ى دل كى بود دل را غرض؟!



  • هر خوشى را آن خوش از دل حاصلست
    سايه ى دل كى بود دل را غرض؟!
    سايه ى دل كى بود دل را غرض؟!



[ [ممكن است گفته شود: اقتضاء و استعداد قرار گرفتن در جاذبه ى كمال نيز در فطرت بشرى است، پس وصول به آن هدف اعلا نيز يكى از شئون يا اجزاى همين زندگى است، لذا نمى توان آن را هدف اعلا و نهائى از زندگى تلقى نمود، پاسخ اين سئوال روشن است، زيرا آنچه كه در فطرت بشر است استعداد قرار گرفتن در جاذبه ى كمال نه به فعليت رسيدن آن استعداد در ميدان بينهايت كمال كه هر درجه اى كه از آن "كمال" به دست مى آيد انسان را به مقدار همان درجه بالاتر از خود مى برد.




  • تو او نشوى ولى اگر جهد كنى
    راهى بروى از تو توئى برخيزد



  • راهى بروى از تو توئى برخيزد
    راهى بروى از تو توئى برخيزد



در صورتيكه هرگونه مختصات و امتيازات دنيوى كه تحصيل شود جزئى از موجوديت همان انسانى است كه در عرصه ى همين دنيا قرار دارد، و نمى تواند انسان را از موقعيت مادى او بالاتر ببرد.] ]

"مولوى"

/ 339