آدمى گمان مى كند كه با سخن گفتن تنها بهره مى برد، در حالى كه خود را خرج مى كند. و اى بسا كه در اين خرج كردن زيان كند. با گوش دادن، با ديدن و همين طور با چشيدن. در تمام استفاده هاى ظاهرى كه از اندامهاى خويش مى كنيم، گمان مى كنيم كه ما آنها را مصرف مى كنيم. در حالى كه فى الواقع آنها دارند ما را مصرف مى كنند اگر مصرف كردن حواس و اعضاى آدمى رواست، خواه زبان و خواه ساير اندامها، تنها در جايى است كه به تقويت روح آدمى بيانجامد. مصرف كردنى كه به جاى پر كردن، آدمى را خالى كند، ضرر كردن است. به قول مولانا:
تا كنى مر غير را حبر و سنى
خويش را بدخو و خالى مى كنى
خويش را بدخو و خالى مى كنى
خويش را بدخو و خالى مى كنى
تفسيرى كه اميرالمومنين از قرض خواستن خدا كرده اند، تفسير بسيار لطيف و حكيمانه اى است. قرضى كه خدا از ما مى خواهد همين است كه مى گويد از بدنتان بگيريد و خرج روحتان كنيد:
وقت تنگ است و چراغم ابترى
زو بگيرانم چراغ ديگرى
زو بگيرانم چراغ ديگرى
زو بگيرانم چراغ ديگرى
و خذوا من اجسادكم وجودوا بها على انفسكم
"نهج البلاغه، خطبه ى 183"
از بدنتان بگيريد و خرج روحتان كنيد.
اما از بدن گرفتن و خرج روح كردن شرطش آن است كه آدمى سرمايه هاى بدنى و روحى خود را خوب بشناسد و در روابط فيمابين
نفس و بدن تتبع كافى كرده باشد و بداند كه روانش كجا پر مى شود و كجا مصرف مى گردد. سخن گفتن يكى از مهمترين مواردى است كه آدمى خود را با آن مصرف مى كند و از بين مى برد و از اين روى هم دلالت بر نقصان عقل دارد و هم علت نقصان آن است. شايد از همين روست كه اميرالمومنين فرمودند:
اذا تم العقل نقص الكلام
"نهج البلاغه، كلمات قصار 71"
چون عقل كامل شد، كلام كم مى شود.
نكته ى بعد آنكه اين سكوتها و دم نزدنها موجب مى شود تا آدمى از سخنگويان غيب، سخنها بشنود. شاگردى كردن، شرطش سكوت كردن است:
دم مزن تا بشنوى از دم زنان
دم مزن تا بشنوى زان آفتاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در كشتى نوح
آنچه نامد در زبان و در بيان
آنچه نايد در كتاب و در خطاب
آشنا بگذار در كشتى نوح
آشنا بگذار در كشتى نوح
گاه هست كه وليى از اولياى الهى كهربايى به كاه وجود ما مى نمايد و آن را سبك به سوى خود مى كشاند:
كهربا دارند چون پيدا كنند
پس ز دفع خاطر اهل كمال
جان فرعونان بماند اندر ضلال
كاه هستى تو را شيدا كنند
جان فرعونان بماند اندر ضلال
جان فرعونان بماند اندر ضلال
فرعون صفتان از آن روى در ضلالت مى مانند كه اهل كمال آنان را كنار
مى زنند و ره يافتگان آنان اند كه مقبول هاديان مى افتند. بسيارى از هدايتها در اين جهان، هدايتهاى باطنى است.
هر كه تنها نادرا اين ره بريد
دست پير از غايبان كوتاه نيست
غايبان را چون چنين خلعت دهند
حاضران از غايبان لاشك بهند
هم به يارى دل پيران رسيد
دست او جز قبضه ى الله نيست
حاضران از غايبان لاشك بهند
حاضران از غايبان لاشك بهند
در اين عالم، ارشادها و هدايتهاى غايبانه وجود دارد كه شامل همگان، اعم از مسلم و غيرمسلم است. به هر اندازه كه انسانها خود را به آن كانون حرارت نزديك كنند، گرما مى گيرند. درست است كه فيض وحى تشريعى الهى در اين عالم مدتش به سر آمده است و ديگر پيامبرى ظهور نخواهد كرد و پيامبر ما خاتم النبيين بود، اما وحى ديگرى در اين جهان وجود دارد كه مستمر است و خدا و ملائك پيوسته در گوش برخى از بندگان پيامها مى خوانند و الهامها مى كنند. [ و مويد آن اين قول اميرالمومنين است كه فرمودند: و ما برح لله- عزت آلاوه- فى البرهه بعد البرهه و فى ازمان الفترات عبادنا جاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظه فى الاسماع و الابصار و الافئده. يذكرون بايام الله و يخوفون مقامه بمنزله الادله فى الفلوات "نهج البلاغه، خطبه ى 222". و همواره در هر دوره و در زمانهاى فترت، خداوند را بندگانى است كه در انديشه هايشان با آنان نجوا مى كند و در حاق عقلشان با آنان سخن مى گويد و از اين رو نور بيدارى در چشمها و گوشها و دلهاشان پديدار مى شود. مردم را به ايام نعمت خدا تذكر مى دهند و از مقام او برحذر مى دارند. به بلدهايى مى مانند كه در بيابانهاى خشك راه مى نمايانند. ]
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التى كنتم توعدون. نحن اولياءكم فى الحيوه الدنيا و فى الاخره
"فصلت، 30 و 31"
آنان كه گفتند پروردگار ما خداست و بر آن پايدار ماندند، ملائكه بر ايشان نازل مى شوند و به آنان پيام مى دهند كه نترسيد و اندوهگين نباشيد و به بهشت موعود دل خوش داريد. ما در اين دنيا و آخرت اولياى شماييم.
در اين دنيا حتى به زنبورها هم وحى مى شود. [ و اوحى ربك الى النحل "نحل، 68". ] آدمى كه جاى خود دارد:
گيرم اين وحى نبى گنجور نيست
چون كه اوحى الرب الى النحل آمده است
او به نور وحى حق عز و جل
اينكه كرمناست و بالا مى رود
وحيش از زنبور كمتر كى بود؟
هم كم از وحى دل زنبور نيست
خانه ى وحيش پر از حلوا شده است
كرد عالم را پر از شمع و عسل
وحيش از زنبور كمتر كى بود؟
وحيش از زنبور كمتر كى بود؟
نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب
از پى روپوش عامه در بيان
وحى دل گيرش كه منظرگاه اوست
مومنا ينظر به نور الله شدى
از خطا و سهو ايمن آمدى
وحى حق والله اعلم بالصواب
وحى دل گويند آن را صوفيان
چون خطا باشد چو دل آگاه اوست
از خطا و سهو ايمن آمدى
از خطا و سهو ايمن آمدى
وحى خدا هنوز هم در عالم جارى است و شايستگان مى توانند براى هميشه از الهامات حق استفاده كنند. مگر رسول اكرم نفرمود كه:
الا ان لربكم فى ايام دهركم نفحات، الا فتعرضوا عنها [ كنزالعمال. ]
بدانيد كه پروردگارتان در ايام عمر شما نسيمهاى رحمتى دارد، هش داريد كه خود را در معرض آن نهيد و از آن رومگردانيد:
گفت پيغمبر كه نفحتهاى حق
گوش هش داريد اين اوقات را
نفحه اى آمد شما را ديد و رفت
نفحه ى ديگر رسيد آگاه باش!
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
اندر اين ايام مى آرد سبق
در رباييد اين چنين نفحات را
هر كه را مى خواست جان بخشيد و رفت
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
تا از اين هم وانمانى خواجه تاش
اين رحمتهاى الهى معمولا به صورت هدايتهايى است كه بر قلوب مومنين نازل مى شود. و ناگهان شخص در خود احساس نوعى انبساط و روشنى مى كند. شيخ بهاءالدين سخن زيبايى در كشكول دارد. ابتدا توضيح مى دهد كه گاه مى شود آدمى ناگهان در خود احساس مى كند كه بهار شده است و بارانهاى لطف رحمت الهى بر او ريختن گرفته است و انبساطها و بصيرتهايى برايش حاصل شده است. اما پس از مدتى دوباره كدورتها و ملالتهاى خاطرش بازمى گردد، آنگاه مى گويد اين شعر زبان حال آدمى در آن اوقات است:
تيرى زدى و زخم دل آسوده شد از آن
هان اى طبيب خسته دلان مرهمى دگر
هان اى طبيب خسته دلان مرهمى دگر
هان اى طبيب خسته دلان مرهمى دگر
اين حالات براى بعضى استمرار دارد و براى برخى ناپايدار است. مهم آن است كه هرگاه اين نسيمهاى رحمت وزيدن گرفت آدمى خود را در معرض آن قرار دهد و در گل وجود خويش مشغول نماند:
آب گل خواهد كه در دريا رود
گر رهاند پاى خود از دست گل
آن كشيدن چيست از گل آب را
جذب تو نقل و شراب ناب را
گل گرفته پاى آب و مى كشد
گل بماند خشك و او شد مستقل
جذب تو نقل و شراب ناب را
جذب تو نقل و شراب ناب را
آبى كه محصور و عجين به گل است دوست دارد كه به دريا برود. اما گل او را بند مى كند و نمى گذارد. اولين كار براى رفتن به دريا پاك كردن گلها و تبديل شدن به آب خالص است. بعد از آن دريا خود آب را جذب خواهد كرد. اما آن گلى كه وجود ما را فراگرفته است و اجازه نمى دهد كه اين جوى كوچك به دريا برسد كدام است؟ 'جذب تو نقل و شراب ناب را'. همين تمتعهاى دنيوى و روى كردن به لذتهاى پست. و از آن جمله پرگويى و پرخورى و پرخوابى. همان كه عارفان هميشه به ترك آن توصيه مى كردند:
عليك بقله الكلام و قله الطعام و قله المنام [ وصيت مولانا جلال الدين هنگام مرگ. "به نقل از نفحات الانس جامى". ]
قرار گرفتن بر سر راه نسيمهاى رحمت و هدايت خداوند، زدودن اين گلها
و پاك كردن اين آلودگيهاست:
دوش ديگر لون اين مى داد دست
بهر لقمه گشته لقمانى گرو
وقت لقمان است اى لقمه برو
لقمه ى چندى درآمد ره ببست
وقت لقمان است اى لقمه برو
وقت لقمان است اى لقمه برو
اين لذتها و لقمه هايند كه راه را بر نفحتها و لقمان ها مى بندد. شرط مهم آنكه آفتاب با آدمى سخن بگويد و روح براى او دم بزند آن است كه ادب مقام را نگاه دارد و اين ادب، سكوت و عطش و تواضع است وگرنه آن رسولان ضمير، كه چاكرى از اهل جهان مى طلبند، از ملولى و بى ادبى او ملول مى شوند و با وى وداع مى كنند:
گر هزاران طالب اند و يك ملول
اين رسولان ضمير رازگو
نخوتى دارند و كبرى چون شهان
تا ادبهاشان بجا گه ناورى
كى رسانند آن امانت را به تو
هر ادبشان كى همى آيد پسند
نه گدايان اند كز هر خدمتى
از تو دارند اى مزور منتى
از رسالت بازمى ماند رسول
مستمع خواهند اسرافيل خو
چاكرى خواهند از اهل جهان
از رسالتشان چگونه برخورى
تا نباشى پيششان راكع دو تو
كامدند ايشان ز ايوان بلند
از تو دارند اى مزور منتى
از تو دارند اى مزور منتى
بى شك اين اشعار يكى از تجربه هاى ناب باطنى خود مولاناست كه براى ما بيان كرده است. رسولان ضمير مستمعانى مى خواهند اسرافيل خو. كسانى كه سراپا گوش باشند نه زبان. متواضع و خواستار و عطشناك باشند، نه پرگو و مدعى. دلهاى پاك مى خواهند و روحهاى تابناك. با اندكى ملامت، لختى بى اعتنايى و خرده اى لاف زنى، آن پيامبران مى گريزند. [ [البته در انتها تقاضايى گدايانه هم از پيامبران دارد:
ليك با بى رغبتيها اى ضمير
اسب خود را اى رسول آسمان
در ملولان منگر و اندر جهان
صدقه ى سلطان بيفشان وامگير
در ملولان منگر و اندر جهان
در ملولان منگر و اندر جهان
ما من شيى احق بطول السجن من اللسان
زبان براى زندانى شدن مستحق تر از هر چيزى است. [ بحارالانوار، ج 68، ص 277، روايت 11. ]
و ان بغى عليه صبر حتى يكون الله هو الذى ينتقم له
متقى چون مورد ستم قرار مى گيرد، صبر مى كند تا خدا انتقام او را بگيرد.
روشن است كه اگر ظاهر اين كلام را بخواهيم ملتزم شويم معنايش آن است كه شخص متقى وقتى كه مظلوم واقع مى شود هيچ كارى نمى كند و عليه ظلم و ظالم نمى شورد و منتظر مى ماند تا انتقام الهى فرابرسد.
چنين معنايى صد در صد خلاف معارف دينى يقينى و سيره ى حتمى اولياى خداست. اين مطلب از هيچ وليى باوركردنى نيست چه رسد به على كه خود آن همه ستم ستيز بود. بنابراين، اين عبارت را بايد طورى معنا كرد كه با ساير كلمات و مشى و سيره ى عملى و روش ايشان و پيامبر و ساير اولياى دين تناقض و تعارض نداشته باشد.
مسلما چنين صبر و سكوتى هرگز جزء معارف دينى ما نبوده است و در رديف انديشه هاى صوفى مابانه اى است كه مى گويد:
اگر ز كوه فروغلطد آسياسنگى
نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد
نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد
نه عارف است كه از راه سنگ برخيزد
در خود نهج البلاغه راجع به ظلم سخن كم نيست. اين معنا را باز هم از خطبه ى شقشقيه نقل كرديم كه اميرالمومنين يكى از دلايلشان را براى قبول خلافت پيمانى ذكر كرده اند كه خدا از عالمان گرفته است تا بر سيرى ظالمان و گرسنگى مظلومان صبر نكنند و قرار نگيرند. [ و ما اخذ الله على العلماء ان لايقاروا على كظه ظالم و لاسغب مظلوم "نهج البلاغه، خطبه 3". ]
در جاى ديگر فرمود كه:
و الله لهى احب الى من امرتكم الاان اقيم حقا او ادفع باطلا
"نهج البلاغه، خطبه ى 33"
به خدا قسم كه اين كفشهاى كهنه نزد من با ارزشتر است از خلافت شما مگر آنكه بتوانم به كمك آن حقى را اقامه كنم يا باطلى را دفع نمايم.
اين جز با دفع ظلم ممكن است؟ بنابراين معناى اين كلام نبايد سكوت در مقابل ظالم باشد. شايد منظور ايشان اين است كه صبر كند تا وقت انتقام درآيد همچنان كه در جاى ديگر درباره ى صبر فرموده است كه:
لايعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان
"نهج البلاغه، كلمات قصار 153"
شخص صبور هرگز از ظفر محروم نمى ماند ولو اينكه زمان بر او طولانى شود.
به قول حافظ "كه شايد شعر خويش را از همين كلام اقتباس كرده باشد":
صبر و ظفر هر دو دوستان قديم اند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
هذا ماء آجن و لقمه يغص بها آكلها. و مجتنى الثمره لغير وقت ايناعها كالزارع بغير ارضه
"نهج البلاغه، خطبه ى 5"
اين لقمه اى كه اينان گرفته اند در گلويشان گير خواهد كرد هذا ماء آجن و لقمه يغص
و اين ميوه عاقبت به دامن خود من فروخواهد افتاد. اما اينك وقت چيدن آن نيست و:
كسى كه ميوه را به غير وقت رسيدن بچيند همچون كسى است كه در زمين ديگران زراعت مى كند.
و دسترنج او ارزانى ديگران مى شود. لذا وى كه مى گفت:
فو الله ما زلت مدفوعا عن حقى مستاثرا على منذ قبض الله نبيه صلى الله عليه و سلم حتى يوم الناس هذا
"نهج البلاغه، خطبه ى 6"
از زمان پيامبر تاكنون از حق خود محروم بوده ام
و او كه مى گفت:
و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الاعلى خاصه
"نهج البلاغه، خطبه ى 74"
تا وقتى امور مسلمين به سلامت بگذرد و تنها بر من يك نفر ستم برود،