اوصاف پارسایان نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

اوصاف پارسایان - نسخه متنی

امام اول علی بن ابی طالب؛ شارح: عبدالکریم سروش

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


و باز نقل شده كه كسى از پيغمبر "ص" چند بار تقاضاى نصيحت كرد و پيغمبر به ايشان فرمودند كه زبانت را حفظ كن و آخر هم فرمودند مگر چيزى غير از زبان، آدميان را به آتش مى برد؟ همه ى ما در اين زمينه مشكل زيادى داريم و از اين جهت بايد خودمان را تربيت كنيم. شايد در جامعه ى ما بيشتر مشكلات معلول اين باشد كه آدميانى كه نبايد حرف بزنند، حرف مى زنند:




  • ظالم آن قومى كه چشمان دوختند
    عالمى را يك سخن ويران كند
    روبهان مرده را شيران كند



  • زان سخنها عالمى را سوختند
    روبهان مرده را شيران كند
    روبهان مرده را شيران كند



"مثنوى، دفتر اول، ابيات 1596 و 1597"

زبان چيزى است كه بيش از هر چيز ديگر از آن استفاده مى كنيم. و چيزى كه اين همه مورد استفاده است قاعدتا لغزشهايش هم بيش از لغزشهاى ديگر است و به همين سبب توجه آدمى به اين لغزشگاه بايد بيش از توجه اش به ساير لغزشگاه ها باشد. اين است كه اميرالمومنين فرمودند كه:

منطق اهل تقوا صواب است.

يعنى آنها به گفتار خود، توجه مى كنند. ايشان درباره ى اهل بيت پيامبر مى فرمايند:

ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم يسبقوا

"نهج البلاغه، خطبه ى 154"

اهل بيت چنان اند كه وقتى سخن مى گويند، راست مى گويند و وقتى كه ساكت مى نشينند، نه به دليل آن است كه كسى بر آنان پيشى گرفته است.

سكوت آنها نه به اين دليل است كه ديگرى آنان را ساكت كرده است، بل
خودشان سكوت را اختيار مى كنند. بعضى از ما انسانها آنقدر سخن مى گوييم، تا ديگرى از ما جلو بزند و ما را ساكت كند. سكوت را ما اختيار نمى كنيم، بلكه بر ما تحميل مى شود. هنر آدمى در آن است كه بيش از آنكه سخن بگويد، سخن بشنود: هنر سكوت كردن.

اميرالمومنين، احوال يكى از دوستان خود را چنين بيان مى كنند "بعضى از شراح گفته اند منظور ايشان ابوذر بوده است":

كان لى فيما مضى اخ فى الله و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه و كان خارجا من سلطان بطنه،

"نهج البلاغه، كلمات قصار 289"

در گذشته، برادرى ايمانى و خدايى داشتم آنچه كه او را در چشم من بزرگ مى كرد، اين بود كه دنيا در چشم او كوچك بود و از فرمان شكم خود بيرون بود.

و سپس در ضمن اوصاف ديگرى كه براى او برمى شمارند به اينجا مى رسند كه:

لا يدلى بحجه حتى ياتى قاضيا.

"نهج البلاغه، كلمات قصار 289"

وقتى كه در نزاعى درگير مى شد، بيهوده برهان اقامه نمى كرد.

"در نزاع بين دو نفر اگر داورى در ميان نباشد و هر كدام بخواهند براى ديگرى اثبات كنند كه من راست مى گويم، نيروها به هدر خواهد رفت. او اين كار را نمى كرد" هميشه در محضر يك داور سخن مى گفت و احتجاج مى كرد.

و كان على ما يسمع احرص منه على ان يتكلم. و كان اذا بدهه امران ينظر ايهما اقرب الى الهوى فيخالفه

"نهج البلاغه، كلمات قصار 289"

به شنيدن حريصتر بود تا به گفتن و هرگاه كه بر سر دو راهى قرار مى گرفت، مى سنجيد تا ببيند كدام يك از اين دو راه به هوى و هوس
نزديكتر است تا با آن مخالفت كند.

از ميان سخنان امام من به آن جمله ى ايشان نظر دارم كه فرمودند:

كان على ما يسمع احرص منه على ان يتكلم

به اينكه بشنود، حريصتر بود تا به اينكه بگويد.

اين يك ملاك است. هر يك از ما بايد بسنجد كه آيا سكوت او سكوتى است كه به او تحميل شده يا سكوتى كه خود اختيار كرده است؟ ديگر اينكه به شنيدن حريصتر است يا به گفتن؟ آدمى وقتى كه پرگويى كرد، خطايش هم زياد مى شود و نه تنها ضررش به خودش مى رسد بل متوجه عموم مى شود. بخصوص كسانى كه سخنانشان موثر است و مورد اقبال و قبول ديگران مى باشد، بايد در گفتن، نهايت مواظبت را در كار كنند و با كمال سنجيدگى سخن گويند.

بزرگان گفته اند [ غزالى، احياء علوم الدين، ج 3، كتاب آفتهاى زبان. ] كه ملاك در سخن گفتن اين است كه آنجايى كه دلت مى خواهد سخن بگويى، نگويى، و آنجايى كه دلت مى خواهد نگويى، بگويى. براى اينكه آدمى اغلب تحت فرمان هوس است، گفتنها براى اين است كه هوسش ارضا شود و نگفتنهايش هم براى اين است كه با سكوتش، بزرگى بفروشد. بنابراين آنجايى كه آدمى فكر مى كند با سخن نگفتن، كسب جلالتى مى كند، بايد سكوت را بشكند و سخن بگويد و در جايى كه سخن گفتن چنين است بايد خويشتن دارى كند و سخن نگويد. پس اصل اين است.

ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم يسبقوا

"نهج البلاغه، خطبه ى 154"

وقتى سخن گفت، راست بگويد و وقتى هم سخن نگفت نه به دليل اين باشد كه كسى او را ساكت كرده است بلكه خود بايد خودش را ساكت كرده باشد. ما اگر به خود مراجعه كنيم و انصاف بدهيم، مى بينيم كه حرف چندان زيادى براى گفتن نداريم و در عين حال زياد حرف مى زنيم. آدم
بايد از خود بپرسد اين همه سخن گفتن براى چه؟ مگر ما چقدر سخن سنجيده و اصولى و حساب شده داريم كه مى خواهيم تمام دنيا و كره ى زمين را جمع كنند تا ارشادشان كنيم؟ اگر كسى با خودش اين حساب را بكند، سكوتهايش خيلى بيشتر از گفتنهايش خواهد شد. در روايت آمده است كه:

من وقى شر قبقبته و ذبذبته و لقلقته، وقى الشر كله [ جامع السعادات نراقى. ]

هر كسى كه از شر دامن و از شر زبان و از شر شكم خويش محفوظ بماند، از جميع شرور محفوظ خواهد ماند.

ما بيش از هر چيز در اين دنيا از گفته هايى ضرر مى كنيم كه حساب شده نيست. نگفتنها آنقدر لطمه نزده است كه گفتنها. لذا اصلاح منطق بر هر كسى كه پا در جاده ى تقوا مى گذارد، فرض است. اميرالمومنين فرمودند:

من نصب نفسه للناس اماما فليبدا بتعليم نفسه قبل تعليم غيره، وليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبه بلسانه

"نهج البلاغه، كلمات قصار 73"

هر كس كه خويشتن را امام و رهبر مردم قرار مى دهد بايد كه پيش از تعليم ديگران به تعليم خويش پردازد و بايد كه با سيرت خويش ديگران را ادب بياموزد پيش از آنكه با زبان به اين كار همت گمارد.

شرط اينكه سخن يك معلم در ديگران موثر افتد، اين است كه خود او ملتزم به آن سخن باشد و دليل اينكه بسيارى از اين تعليمها و تاديبها، موثر واقع نمى شود، همين است كه گويندگان، نظرا و عملا به آنچه كه مى گويند اعتقاد و التزام ندارند.

و ملبسهم الاقتصاد و مشيهم التواضع.

لباس پارسايان اعتدال و روش آنان فروتنى است.
براى اين سخن دو معنا مى توان در نظر گرفت. يكى معناى ساده و روشن و آن اينكه در پوشاك، رعايت اعتدال مى كنند. و ديگر اينكه اعتدال، لباس آنهاست، يعنى شيوه ى آنهاست. آنها در جميع امور اعتدال و ميانه روى را مراعات مى كنند. اقتصاد در اينجا به معناى علم اقتصاد نيست.

مشتقات كلمه ى قصد و اقتصاد در قرآن بيشتر به معنى رعايت اعتدال آمده است:

منهم امه مقتصده كثير منهم ساء ما يعلمون

"مائده، 66"

از ايشان امتى معتدل اند و كثيرى از آنها بدكردارند.

واقصد فى مشيك واغضض من صوتك

"لقمان، 19"

در راه خود اعتدال پيشه گير و صداى خود را پائين آور،

فلما نجاهم الى البر فمنهم مقتصد

"لقمان، 32"

پس چون ايشان را "از دريا" به خشكى نجات بخشيديم آنگاه عده اى از ايشان اعتدال پيشه كردند.

و نيز

فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات

"فاطر، 32"

پس عده اى از ايشان بر خود ظلم كردند و عده اى اعتدال پيشه كردند و گروهى در كارهاى نيكو پيشى گرفتند.

علم اقتصاد را از آن جهت علم اقتصاد گفته اند كه علمى است براى تنظيم معتدلانه ى معيشت. امام "ع" نيز فرمودند:

ملبسهم الاقتصاد

يعنى اعتدال و اقتصاد، پوشش آنهاست. اگر براى 'ملبس' معناى اعتبارى و مجازى قائل نباشيم و معناى حقيقى آن را در نظر بگيريم، به اين معنى خواهد بود كه در لباس پوشيدن زياده روى نمى كنند. جامه هاى فاخر نمى پوشند تا فخر بفروشند. على "ع" خود لباس ساده مى پوشيد.
مشيهم التواضع

روش آنان تواضع است.

اهل تقوا در زندگى متكبرانه عمل نمى كنند. در قرآن اين معنى هست كه:

و لا تمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا

"الاسراء، 37"

در زمين به تكبر راه مرو، كه نه زمين را توانى شكافت و نه در بلندى به كوه ها خواهى رسيد.

و نيز آمده است كه:

و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما

"فرقان، 63"

و بندگان رحمان آنان اند كه بر روى زمين هموار و بى تكلف ره مى پيمايند و هر گاه نادانان با آنان خطاب كنند، سلام مى گويند "و مى گذرند".

تواضع، فرزند راستين خويشتن شناسى است. آن كه خود را خوب نمى شناسد، خود را بزرگتر از آنكه هست مى بيند و مبتلا به عجب و تكبر مى شود. متكبران خويشتن ناشناسان عاجزى بيش نيستند كه گاه از سر حقارت نفس، مدعى عظمت دروغين مى شوند.

غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم

چشم را بر آنچه خداوند بر آنان حرام كرده است، مى بندند و گوش را به علمى مى سپارند كه نافع است.

در اينكه بايد چشم را از محرمات پوشيد، ترديدى نيست. پرهيز از
محرمات جزء بديهى ترين مقدمات تقواست و شخص را نمى توان باتقوا دانست، مگر اينكه از ارتكاب محرمات بپرهيزد.

تقوا مراتب دارد و اولين مرتبه ى آن پرهيز از محرمات است. شخص باتقوا همچنان كه در مدارج تقوا بالاتر مى رود، محرمات تازه اى را احساس مى كند. محرماتى كه در فقه آمده است، حداقل محرماتى است كه بايد از آنها اجتناب كرد.

در روايت منقول است كه:

لو علم سلمان فى قلب ابوذر لكفره

اگر ابوذر مى دانست در قلب سلمان چيست، او را تكفير مى كرد. [ بحارالانوار، ج 6، ص 754. ]

يعنى مراتب ايمان متفاوت است و برحسب اين تفاوت مراتب، وظايف افراد هم دگرگون مى شود. و حسنات ابرار، سيئات مقربان مى گردد. آدميان در درجه ى اول بايد چشم را از نامحرم و از آنچه خداوند حرام كرده بپوشند. ولى وقتى كه شخص به قرب خداوند نائل مى شود، مى فهمد كه خيلى چيزهاى ديگر هم هست كه گرچه بظاهر حرام نشده، اما بر او حرام است چون دل را از ياد خدا غافل مى كند.

عارفان بيهوده به اين سو و آن سو نگاه نمى كنند، چون 'هر آنچه ديده بيند، دل كند ياد'. دل آدمى به فرمان حواس است. مجارى حواس انواع اطلاعات را به دل و مغز آدمى مى ريزند. شما وقتى كه در تنهايى هستيد، بنگريد كه چه افكارى به ذهن شما هجوم مى آورند و بعد بكوشيد تا ريشه هاى اين افكار را بجوييد. خواهيد ديد اغلب آنها از مجارى حواس آمده اند. كلام تلخى را از كسى شنيده ايد و يا منظره اى را ديده ايد. حادثه اى را براى شما تعريف كرده اند يا بر رنجى و يا تنعمى اطلاع حاصل كرده ايد. آتش غمها، حسرتها، آرزوها، شكنجه هاى روانى، در شما زبانه مى كشد و يا دلخوشيها،
غرورها، اميدها و... در شما راه مى يابند. و از اين طرف و آن طرف دست و پاى روح شما را مثل طلبكارها مى گيرند و مى كشند. يكى از اصول سلوك عرفانى اين است كه آدمى بايد در درون خود متجمع و متمركز باشد. يعنى تفرق خاطر را از خود بزدايد. در قرآن هست كه تفاوت شخص خداپرست نسبت به شخص غير خداپرست اين است كه اولى يك طلبكار دارد، ولى دومى هزاران طلبكار دارد.

ضرب الله مثلا رجلا فيه شركاء متشاكسون و رجلا سلما لرجل هل يستويان مثلا؟

"زمر، 29"

خداوند كسى را مثل مى زند كه شريكانى ستيزه جوى دارد و كسى ديگر را كه تسليم به يك تن است، آيا اين دو يكسان اند؟

به اين مثل خوب توجه كنيد. آدمى هست كه

فيه شركاء متشاكسون

شركا و طلبكارهايى دارد كه بر سر او ريخته اند. يكى اين دستش را مى گيرد، يكى آن دستش را، او ديگر از آن خود نيست و نمى تواند به خود بپردازد. جواب هزار نفر را بايد بدهد و

رجلا سلما لرجل

آدمى ديگر هست كه تسليم كس ديگرى است، با يك قبله روبه روست، به يك جا بايد پاسخ بدهد و تمام خاطرش متوجه يك امر و مقصد است.

هل يستويان مثلا

آيا اين دو با هم برابرند؟ هميشه طلبكارها، طلبكارهاى خارجى نيستند كه بر آدم هجوم آورده باشند، خيالات آدمى مهمترين طلبكارهاى اويند.




  • جان همه روز از لگدكوب خيال
    نى صفا مى ماندش نى لطف وفر
    نى بسوى آسمان راه سفر



  • وز زيان و سود و از خوف زوال
    نى بسوى آسمان راه سفر
    نى بسوى آسمان راه سفر



"مثنوى، دفتر اول، ابيات 411 و 412"

آدمى لگدكوب خيالات خويش است و اين چنين لگدكوب سم خيالات وحشى شدن، راه سفر به آسمان را بر آدمى مى بندد. اين خيالات از كجا مى آيند؟ از مجارى حواس آدمى. مهمترين دريچه ى آنها همين ديدنها و شنيدنهاست. به همين دليل هم آدمى نبايد هر سخنى را گوش دهد و هر مطلبى را بخواند و هر چيزى را ببيند. مولوى مى گويد:




  • كاشكى از غير تو آگه نبودى جان من
    غير رويت هر چه بينم نور چشمم كم شود
    هر كسى را ره مده، اى پرده ى مژگان من



  • خود ندانستى به جز تو جان معنى دان من
    هر كسى را ره مده، اى پرده ى مژگان من
    هر كسى را ره مده، اى پرده ى مژگان من



"كليات شمس، غزل 1946"

اين ابيات تعبير دقيق و عارفانه و شاعرانه اى است از اينكه شخص بايد پاسبان ضمير خويش باشد. صاحب خانه بايد ملاحظه كند كه چه ميهمانانى را مى پذيرد. مبادا از مجارى حواس، بيگانه و دشمن را به خود راه دهد:




  • خرقه با بيگانه دادى تا بپوشد رخنه هاش
    خانه با دشمن سپردى تا بروبد زان غبار
    نك همى بينى تو را روبيد و صاحب خانه شد



  • اى تفو بر آن رفوگر، رخنه ها صدگانه شد
    نك همى بينى تو را روبيد و صاحب خانه شد
    نك همى بينى تو را روبيد و صاحب خانه شد



[ از مولف. ]
بسيارى را ديده ام كه به اين جانب مراجعه مى كنند و از پريشانحالى و هجوم مشكلات گله مى كنند. به آنها مى گويم: اگر بناست كه عوض شويد
دست كم يكى از تعلقات يا روابط خود را عوض كنيد. بعضى ها مى خواهند هم رهايى يابند و هم از آنچه بالفعل در آن اند، بيرون نيايند و اين شدنى نيست. شخص اگر از وضع خويش ملول است بايد بداند كه در برخى از تعلقات و روابطى كه تا آن روز داشته، خللى هست. بعضى از آنها را بايد ببرد و بعضى را عوض كند و بعضى را بايد اصلاح و تكميل كند، از غذا خوردن گرفته تا لباس پوشيدن و سخن گفتن و رابطه با دوستان و نوع شغل، همه را بايد بازنگرى كند و تغيير دهد. مشكلات از آسمان بر سر آدم نمى بارد، اشكال در يكى از اين روابط است.

حال يكى از مهمترين امورى كه بايد بازنگرى شود، سخاوتى است كه ما در مصرف كردن حواس خود داريم. مولوى، حكيمانه مى گويد:




  • لب ببند و كف پر زر برگشا
    ترك شهوتها و لذتها سخاست
    هر كه در شهوت فروشد برنخاست



  • بخل تن بگذار، پيش آور سخا
    هر كه در شهوت فروشد برنخاست
    هر كه در شهوت فروشد برنخاست



"مثنوى، دفتر دوم، ابيات 1271 و 1272"

سخاوتمندى در خرج كردن حواس عين بخل ورزيدن نسبت به سعادت خويش است. آدمى بايد نهايت مواظبت را بكند كه به چه چيزى نگاه مى كند و به چه كلامى گوش مى دهد و چه چيزى را مى خورد. تمام اين مبادى ورودى و اين دريچه هاى حواس و به تعبير غزالى، جواسيس نفس، بايد كاملا مورد توجه قرار گيرند و هر كلامى، هر منظره اى و هر بانگى و هر رنگى نبايد اجازه ى ورود به روح پيدا كند. بنابراين:

غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم

اما چنانكه آمد نه فقط از محرمات فقهى بايد پرهيز داشت، بل با صعود و تهذيب تدريجى نفس، بايد از كمند هر فتنه گر غفلت آفرينى گريخت. چرا كه اگر چيزى اجازه ى ورود يافت، مهر خود را بر دل خواهد زد و خاطره ى آن

/ 42