در روان باقى خواهد ماند. و او را در اسارت خود درخواهد آورد.
نكته ى دوم، سخن مولا ماخوذ از اين آيه ى قرآن است كه:
قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم ان الله خبير بما يصنعون
"نور، 30"
به مومنين بگو كه چشمانشان را بپوشند و دامنشان را حفظ كنند. اين براى آنان پاكيزه تر است و خداوند به آنچه كه مى كنند، آگاه است.
اين آيه يك نكته ى مهم را روشن مى كند و آن اينكه امتحان كردن لازم نيست. خدا به شما مى گويد كه نظربازى با طهارت نفس منافات دارد. يكى از مهمترين جسارتهايى كه بشر معاصر پيدا كرده است عبارت است از امتحان كردن همه چيز. بشر امروز معتقد است تا چيزى را امتحان نكنيم و سود و زيان و خير و شرش را نسنجيم، آن را نبايد بپذيريم. در حقيقت اين يكى از اركان ليبراليسم است.
ليبراليسم چندين ركن و چندين فرزند دارد. يكى از اركانش همين است كه همه چيز را بايد به تيغ تجربه سپرد و پس از آن است كه مى توان داورى كرد كه فلان چيز خير است يا شر، آن را قبول كنيم يا نه. اين فتواى صريح استيوارت ميل بود. شايد زيان اين مطلب در امور فردى چندان محسوس نباشد، اما وقتى به امور اجتماعى بزرگ مى رسد، بسيار حساس مى شود. به مسئله ى روابط زن و مرد و دختر و پسر توجه كنيد. اديان آمدند و به مردم معرفتهايى آموختند، يكى از اين معارف همين آيه اى است كه اينك ذكر شد. خداوند به پيغمبر فرمود:
به مومنين بگو چشمشان را بپوشانند و دامنشان را حفظ كنند
يعنى مومنان در تنظيم روابط بين دو جنس مختلف بايد حدودى را نگهدارند و خود به تجربه ى جديدى دست نزنند. ولى متفكران و فيلسوفان ليبرال گفتند: همه چيز را اول بايد امتحان كنيم و بعد از امتحان و معلوم شدن نتيجه، واكنش مناسب نشان دهيم. گفتند شايد تا حالا بشر اشتباه
كرده، شايد اگر روابط مرد و زن را آزاد بگذاريم بيشتر به نفع انسان باشد، ممكن است عقده هايى را بگشايد، مرضهايى را شفا دهد و... اين بود كه در مسئله ى روابط جنسى هم گفتند امتحان مى كنيم، اگر جوابش بد از آب درآمد منعش مى كنيم و اگر جواب بد نبود به آزادى روابط ادامه مى دهيم. اما غافل از اينكه بعضى امتحانها معلوم نيست امتحان كننده اى به جا بگذارد تا جوابش را ببيند و بسنجد. مثل ماده اى كه شخص بخواهد سم بودن آن را امتحان كند، سم را مى خورد تا ببيند كه كشنده است يا نه، غافل از اينكه اگر كشنده باشد ديگر كسى نمى ماند كه جواب امتحان را بداند. همه ى امتحانها مجانى نيست. جوابش وقتى معلوم مى شود كه كار از كار گذشته است.
پاره اى از امور در سطح اجتماع چنين اند و نقش انبيا در اين گونه امور است كه بسيار محسوس و سرنوشت ساز است. يكى از اركان تفكر دينى اين است كه همه چيز امتحان كردنى نيست و اگر كسانى، فيلسوفانى و متفكرانى به اين فكر افتادند كه حكم همه چيز را بعد از امتحان صادر كنند، وضع همين خواهد شد كه در پاره اى از جوامع شده است. اين آيه درست مثل اينكه خطاب به همين آدمهاست:
قل للمومنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم
به اينها بگو چشم پوشى از نامحرم بهتر است يعنى ما امتحان ناكرده مى دانيم جواب امتحان چيست. اينكه گاهى ديگران مايه ى عبرت آدمى مى شوند، براى همين است كه دست به امتحان امور امتحان نكردنى مى زنند. در بعضى از امتحانها چنان نيست كه بعد از امتحان و قبل از امتحان وضع آدمى يكسان باشد و بتواند از راهى كه آمده، بازگردد. به قول يكى از فيلسوفان آدم از خطايى برمى گردد كه كوچك باشد.
انسان از خطاهاى بزرگ معمولا توبه نمى كند بلكه خطاهاى بزرگ را توجيه مى كند. شجاعت آدمى براى اعتراف به خطا، محدود است. اين مسئله براى سياستمداران و زمامداران و برنامه ريزان اجتماع هم هست. نبايد
برنامه ى بزرگى را در جامعه اى اجرا كنند بدين خيال كه اگر زيان آور شد، راه خود را عوض كنند و برگردند. اولا هميشه امكان برگشت نيست، ثانيا امكان اعتراف به خطا هم باقى نمى ماند. وجدان آدمى، او را در برابر خطاهاى بزرگ چنان سخت ملامت مى كند كه قدرت و شجاعت اعتراف را از او مى ستاند تا جايى كه خطا را انكار مى كند و به توجيه آن مى پردازد. در خطاهاى كوچك است كه انسان شجاعت توبه دارد. نبايد گذاشت خطا آن اندازه بزرگ شود كه امكان توبه و امكان اعتراف به خطا را از آدمى بستاند و نبايد دست به امتحان چيزى زد كه مجالى براى درس گرفتن از امتحان باقى نمى گذارد. امروزه در پاره اى از جوامع سوسياليست، وضع اين گونه شده است. كسانى كه مخالف برنامه ريزيهاى وسيع و بلند و سراسرى هستند يكى از مهمترين ادله شان اين است كه، شما كه مى خواهيد همه چيز يك جامعه را جبارانه عوض كنيد، اگر بعدا معلوم شد كه اشتباه كرده ايد، چگونه مى خواهيد از اين اشتباه برگرديد؟ و چگونه به آن اعتراف كنيد؟ امروزه خلل و خطاهاى عظيم در راهى كه جوامع سوسياليست پيموده اند، پيدا شده ولى هيچ يك از زمامداران و گردانندگان امر به دليل عظمت خطا قبلا جرئت و جسارت اعتراف به آن را نداشتند و حتى مجبور بودند خطا را توجيه كنند و وقتى كه خطايى توجيه شد، آدمى آن را ادامه خواهد داد. و چنين است كه خطا بر خطا افزوده مى شود.
يكى از مهمترين حاجاتى كه ما به انبيا داريم دانستن مواردى است كه امتحانشان، مجانى نيست و به بهاى موجوديت انسان و موجوديت اجتماع تمام مى شوند. محرمات مسلم الهى جزء امورى است كه جواب آنها را خداوند مشخص كرده است و حق بشر نيست كه آنها را بيازمايد و پس از آزمودن به كار گيرد يا كنار بگذارد. يكى از مواضع اساسى تفاوت بين آزادى انسان در دين و آنچه كه در مفهوم دقيق فلسفه ى ليبراليسم نهفته است، همين است.
و وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم
صفت ديگر پارسايان اين است كه گوششان را فقط به علم نافع مى سپارند. عبارات اميرالمومنين كاملا نشان دهنده ى اين است كه آدمى در مصرف كردن چشم و گوش بايد خيلى خست داشته باشد. سخاوت در مصرف كردن حواس، هيچ مطلوب نيست. پارسايان فقط به علم نافع گوش مى دهند. يكى از مطالبى كه از ابتداى انقلاب فرهنگى در اذهان بود و گفته مى شد همين بود كه در دانشگاه ها بايد علم نافع تدريس شود. منتها تعريف علم نافع يا حتى علم واجب و حدود و ثغورش مشكل است.
آيا در اين دنيا علمى هم پيدا مى شود كه نافع نباشد؟ نفع را چگونه بايد تعريف كرد؟ آيا هر تحقيق علمى از نظر اسلامى مجاز و مطلوب شمرده شده است؟ يا بايد جلوى بعضى از تحقيقات را گرفت؟ آيا اين به نوعى آزادى كشى در علم منجر نخواهد شد؟ آيا اينكه افراد بايد گوششان را به علم نافع بدهند، وظيفه ى فرد است و يا وظيفه ى حكومت؟ آيا اگر من قدرت و اختيارات اجتماعى دارم، حق من است كه معين كنم كه فلان علم نافع است و فلان علم غيرنافع؟ يا تبيين آن به عهده ى همه است؟ خلاصه آنكه، آيا تنها در مقام برنامه ريزى از بالا بايد علم نافع مشخص شود، يا وظيفه ى فردفرد اهل تقواست كه در مورد خودشان اين معنا را بسنجند و نافع را از غيرنافع جدا كنند و فقط سراغ علم نافع بروند؟ اينها سوالاتى است كه در ارتباط با اين مطلب قابل طرح است. و از همه مهمتر مفهوم علم در معارف اسلامى است كه به چه چيز، علم گفته مى شود تا بين نافع و غيرنافع آن فرق گذاشته شود.
درس 003
22/ 8/ 1366
و وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم
اهل تقوا گوش خود را فقط به علومى كه برايشان نافع است مى سپارند.
پرسيديم علم نافع، چه علمى است و شخص باتقوا در شناختن علم نافع و در گوش فرادادن به آن چه معيارهايى را بايد ملاحظه كند؟ كدام نوع از دانش شرعا ممدوح است؟ آيا در اسلام علم غيرممدوح هم داريم؟ در ممدوح و مطلوب بودن علم از نظر اسلام، هيچ ترديدى نداريم. در قرآن و روايات، نكات نيكويى در اين باب رسيده است. مى توان اين روايات را در كتابهاى حديث از جمله منيه المريد و آداب المتعلمين شهيد ثانى و نيز جلد اول كتاب المحجه البيضاء فى احياءالاحياء از محسن فيض كاشانى ملاحظه كرد. فى المثل در روايات آمده است كه:
علم اصل هر خيرى است.
"غررالحكم، ص 20"
نيز:
ملائكه بالهاى خود را زير پاى كسانى كه به طلب علم مى روند،
مى گسترند. [ المحجه البيضاء، ج 1، ص 20. ]
و نيز نقل شده است كه پيامبر اكرم به جايى رفتند و ديدند عده اى نشسته اند و ذكر خداوند مى گويند. از آنها گذشتند و به جمع و حلقه ى ديگرى رسيدند، ديدند كه آنها مذاكره ى علمى مى كنند. پيغمبر فرمودند هر دو خوب است. ولى مرا براى معلمى فرستاده اند و نزد حلقه اى كه اعضاى آن مشغول مذاكره ى علمى بودند نشستند. [ المحجه البيضاء، ج 1، ص 22. ] يا روايت شده است كه خواب شخص عالم بر بيدارى يا شب زنده دارى شخص جاهل رجحان دارد. [ المحجه البيضاء، ج 1، ص 21. ] در باب تفقه و خوب فهميدن دين نيز روايات فراوان وارد شده است و خلاصه آنكه اسلام يك مكتب دانش دوست است و پيروان خود را در جهل نخواسته و نپسنديده و آنها را به علم آموزى ترغيب كرده است و شواهد تاريخى هم مويد اين مطلب است، چرا كه مى بينيم مسلمانان هم خود به دنبال علم رفتند و رشته هاى علمى بسيار پديد آوردند و هم درها را براى ورود علم ديگران بازنگهداشتند و نه تنها دانشهاى ديگران را طرد و تحريم نكردند، كه از آنها گزينش و تغذيه نيز كردند. اهتمام به علوم در تاريخ مسلمانان دست كم تا قرن چهارم و پنجم هجرى بخوبى ديده مى شود و اين امر حداقل بر اين دلالت دارد كه به دنبال علم رفتن و گستردن عرصه ى دانش، از نظر اسلام، امر مكروه و حرامى نيست و اگر آن را مستحب نشماريم، دست كم مباح بودن آن محرز است. در غير اين صورت چنين نهضت بزرگى در توسعه ى علوم نمى توانست در ميان مسلمين پا بگيرد. اينكه عده اى گفته اند فلسفه ى يونان را بعضى از منحرفان وارد حوزه ى اسلامى كرده اند تا مغازه اى در برابر پيامبر و ائمه اطهار- عليهم السلام- باز كرده باشند، تفسيرى است بيگانه با واقعيت تاريخى. اين اشخاص به ديناميسم
درونى تفكر اسلامى توجه نكرده اند. البته نمى شود اين احتمال را به طور كامل طرد كرد كه هيچ منحرفى در ميان نبوده و هيچ كسى سوءنيتى در اين كار نداشته است. اما هيچ گاه مسير تاريخ يك ملت با توطئه و سوءنيت چند نفر تعيين نمى شود، بل يك تمدن با نيروهاى درونى خود، مسيرش را تعيين مى كند. اين درست نيست كه بگوييم مسلمانان طالب دانش نبودند و نسبت به معارف بشرى و گسترش علم بيگانه بودند و تنها عده اى توطئه گر "كه توطئه ى آنها هم موفق شد"، دانش را از بيگانگان گرفتند و آن را در ميان مسلمانان گستردند و دكان تازه اى در برابر تعاليم دينى باز كردند و مسلمانان را به دام علوم انحراف آور انداختند. دلايل بسيارى مى توان اقامه كرد بر اينكه واقعيت چنين نبوده است. با اين همه در عالم اسلام و در فرهنگ اسلامى سراغ مطلق دانش رفتن و مطلق تحقيق ممدوح شمرده نشده است. دانشى كه شخص بايد بياموزد داراى قيودى است و شناختن اين قيود براى ما كه در آغاز راهى بسيار طولانى هستيم، خيلى مهم است. يكى از روايات متواترى كه از پيامبر "ص" نقل شده است، اين روايت است كه:
طلب العلم فريضه على كل مسلم و مسلمه [ بحارالانوار، ج 1، ص 177. ]
طلب علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.
در اينكه طلب علم واجب است اختلافى نيست، اما اينكه علم واجب كدام است، مورد اختلاف بوده است. فقيهان فقه را و متكلمان كلام را علم واجب دانسته اند، بحث در باب علم نافع است كه پرتوى هم بر علم واجب خواهد فكند. چون به هر حال علم واجب هر چه باشد، نمى تواند از حيطه ى علم نافع خارج باشد و ناگزير در داخل اين دايره جاى مى گيرد.
اهل حديث نقل كرده اند كه پيامبر "ص" در دعاها از چند چيز به خدا پناه مى برده اند و در دعاى ابوحمزه ى ثمالى هم امام سجاد "ع" از چند چيز به
خدا پناه برده اند. يكى از آن چيزها، علم غيرنافع است. از پيغمبر "ص" نقل شده است:
اعوذبك من علم لاينفع
از علمى كه نافع نيست به خداوند پناه مى برم.
بين علم نافع و علم غير نافع مرحله ى ميانه اى مثل علم بى اثر و خنثى و بى طرف قرار ندارد. معناى اين روايت آن است كه علم اگر نافع نباشد، زيان آور خواهد بود و ما علم بى طرف و بى اثر نداريم. غزالى در نوشته هاى خود به همين معنا اشاره كرده است. او مى گويد، دانش آدمى را به حال خود وانمى گذارد. يا به او حيات ابدى مى بخشد يا هلاك ابدى. اينكه آدم فكر كند چيزى را ياد مى گيرم و در ذهن خود مى گذارم- مثل يك حساب بانكى- و هيچ گاه سراغ آن نمى روم، نه آن علم با من كارى دارد، نه من با او، چنين فكرى درست نيست. بعضى از اندوخته ها ممكن است براى آدمى نفع و ضررى نداشته باشد. اما دانش و هر چه كه از قبيل اندوخته هاى روانى است با آدمى نسبتى خواهد داشت. يا بلايى براى آدم خواهد بود و يا سودى به او خواهد رساند. هيچ اندوخته ى روانى و درونى نمى شناسيم كه داشتن و نداشتن آن يكى باشد. نمى توان چيزى را در دل نشاند و بعد آن را ناديده گرفت و گفت، گويى ننشانده ام. گرچه تقوا فقط به معنى پرهيزكارى نيست، ولى پرهيزكارى يكى از شقوق و اركان آن است و اهل تقوا از علم غيرنافع، پرهيز مى كنند. علم غيرنافع يك معناى ساده دارد و آن اينكه همه ى دانستنيها سودمند نيست و برخى از آنها لغوند و فقط به كار تلف كردن عمر مى آيند. ياد گرفتن اشعار ايرج ميرزا فى المثل، به چه كار مى آيد؟ دانستنى است، اما دانستنى غيرنافع و لذا مضر. بسيارى از نكات كه درباره ى زندگى خصوصى ديگران گفته و شنيده مى شود از همين قبيل است. شخص پارسا معرض از لغو است و اگر سخنى جدى "متضمن نفع اخروى يا دنيوى" در ميان نباشد به مجلسى نمى رود و عمر
خود را مصروف مطالب لغو نمى كند، تا پس از مرگ براى عمر بيهوده ى از دست رفته، حسرت نخورد. اما دايره ى علم غيرنافع بسى وسيعتر از اين است و مسئله بسيار جديتر از آن است كه با همين سخنان ساده بخواهيم بر آن مهر خاتميت بزنيم. نكته ى اساسى و مهم اين است كه در فرهنگ و معارف اسلامى، بيش از آنكه درباره ى علم توضيحاتى داده شده باشد، درباره ى شخص عالم توضيح داده شده است.
در معارف دينى بر علم خاصى تكيه نشده است، كه چه علمى بد است و چه علمى نيك "جز بعضى علوم محرمه مثل سحر و كهانت و..." بلكه بيشتر بر احوال شخص عالم تكيه شده است، چرا كه علم وقتى با اوصاف و احوال شخص عالم ممزوج مى شود، نفع يا ضرر خود را ظاهر مى كند. يعنى ظرف روان شخص عالم است كه نافع بودن علم يا مضر بودن آن را تعين مى بخشد و مستقلا درباره ى آن نمى توان حكمى كرد. مى دانيم كه شخص عالم بايد از اوصاف زيادى برخوردار باشد تا در زبان شريعت اسلامى به او عالم گفته شود. عالم لقب بسيار بزرگى است كه به هر كسى نمى توان داد. در واقع علم، يك مشترك لفظى است. يعنى كلمه اى كه بر چند معنا اطلاق مى شود. اين مشترك لفظى امروزه مايه ى مغالطات زيادى شده است. كما اينكه چنانكه غزالى مى گويد كلمات حكمت و ذكر و فقه در اصطلاح شرع معنى خاصى دارند و در عرف معنى ديگرى. بعضى كلمه ى حكمت را به معناى فلسفه ى متداول مى گيرند و بعضى از حكيمان ما نيز از فلسفه به نام حكمت ياد مى كرده اند، اما در اينكه در زبان دين مراد از حكمت و همان فلسفه باشد، جاى ترديد است. حتى بقطع مى توان گفت كه چنين نيست. روايتى را شيخ صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه از پيغمبر "ص" نقل كرده اند كه
راس الحكمه مخافه الله [ شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، جزء رابع فى النوادر، حديث 8، من الفاظ رسول الله "ص" الموجزه التى لم يسبق اليها. ]
بالاترين مرتبه ى حكمت خوف از خداوند است.
و تا كسى به مقام خوف از خداوند نرسد، حكيم ناميده نمى شود. ما فيلسوفان زيادى را مى شناسيم، هم در حوزه ى فرهنگ اسلامى، هم در حوزه ى فرهنگهاى غيراسلامى در مغرب زمين كه فيلسوف اصطلاحى هستند ولى خوف از خدا در دل ندارند، پس به اين معنا نمى توان به آنها حكيم گفت.
خداوند در قرآن در سوره ى اسراء پس از ذكر نكات بسيارى كه همه متعلق به اخلاق و حكمت عملى است "از قبيل بخل نورزيد. اسراف نكنيد. آدمكشى نكنيد. زنا نكنيد. فرزندان خود را از بيم تنگدستى نكشيد. به مال يتيمان دست دراز نكنيد. در توزين كالا انصاف را مراعات كنيد و كم نفروشيد. از چيزى كه به درستى آن را نمى شناسيد پيروى مكنيد. متكبرانه در روى زمين راه نرويد" به پيامبر مى فرمايد، اينها پاره هايى از حكمت است كه ما بر تو نازل كرديم. غرض از كتاب و حكمتى كه انبيا به مردم تعليم مى كردند اين است نه فلسفه ى مصطلح. گرچه بعضى از مطالب آن با بعضى از مطالبى كه فيلسوفان مى گويند، نزديكى يا مطابقت داشته باشد، اما اين معنا، صددرصد قابل تطبيق بر آن معنا نيست. خود خدا هم كه حكيم ناميده مى شود، به معناى فيلسوف نيست و حكمت بارى معناى ديگرى دارد. [ براى ديدن تفصيل اين مطلب، اينك رجوع كنيد به: حكمت و معيشت "موسسه ى فرهنگى صراط، 1373" دفتر نخست، درس ششم. ]
همچنين است لفظ فقه. لفظ فقه هم امروز به معناى خيلى محدودى اطلاق مى شود كه عبارت است از علم حلال و حرام و علم فتاوى. فقيه در عرف ما به كسانى اطلاق مى شود كه احكام شرعى فرعى را مى دانند و آنها را از ادله استخراج و استنباط مى كنند و به مردم مى آموزند. در حالى كه تفقه در دين تنها به معناى آموختن علم حرام و حلال نيست. در روايات آمده است كه: