دیوان شمس نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

دیوان شمس - نسخه متنی

مولانا جلال الدین محمد بلخی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

رباعيات

قسمت دوم




  • آن را كه بود كار نه زين يارانست
    اين راه كه راه دزد و عيارانست
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن را كه خداى چون تو يارى داده است
    زنهار طمع مدار زانكس كارى
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن را كه غمى باشد و بتواند گفت
    اين طرفه گلى نگر كه ما را بشكفت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن روح كه بسته بود در نقش صفات
    واندم كه روان گشت ز شادى ميگفت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن روى ترش نيست چنينش فعل است
    آنكس كه بر اين چرخ برينش فعل است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن سايه ى تو جايگه و خانه ى ما است
    هر گوشه يكى شمع و دو سه پروانه است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن شاه كه خاك پاى او تاج سر است
    اينك رخ زرد من گوا گفت برو
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن شب كه ترا به خواب بينم پيداست
    آن پيل كه دوش خواب هندستان ديد
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن شه كه ز چاكران بدخو نگريخت
    او را تو نگوى لطف دريا گويش
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    با خود مي گفت چون ز صورت برهم
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت



  • كاين پيشه ى ما پيشه ى بيكارانست
    چه جاى توانگران و زردارانست
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    او را دل و جان و بيقرارى داده است
    زيرا كه خداش طرفه كارى داده است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    گر از دل خود بگفت بتواند رفت
    نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    از پرتو مصطفى درآمد بر ذات
    شادى روان مصطفى را صلوات
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    مي گويد و ميخورد در اينش فعل است
    اين نيست عجب كه در زمينش فعل است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    وان زلف تو بند دل ديوانه ى ما است
    اما نه چو شمع كه پروانه ى ما است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    گفتم كه فراق تو ز مرگم بتر است
    رخ را چه گلست كار او همچو زر است
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    چون روز شود چو روز دل پرغوغاست
    از بند بجست طاقت آن پيل كراست
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    وز بي ادبى و جرم صد تو نگريخت
    بگريخت ز ما ديو سيه او نگريخت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت
    ديدش دل من ز كر و فرش بشناخت
    با صورت عشق عشقها خواهم باخت
    آن عشق مجرد سوى صحرا مي تاخت



/ 3704