رباعيات
در خانه ى دل عشق تو مجمع دارد
در شعر تخلص به تو كردم كه وجود
نظمى است كه از روى تو مطلع دارد
و از دادن جان كار تو مقطع دارد
نظمى است كه از روى تو مطلع دارد
نظمى است كه از روى تو مطلع دارد
اى من همه بد كرده و ديده ز تو نيك
حد بدى و غايت نيكى اين است
كز من به تو بد به من رسيده ز تو نيك
بد گفته همه عمر و شنيده ز تو نيك
كز من به تو بد به من رسيده ز تو نيك
كز من به تو بد به من رسيده ز تو نيك
بر كرده ى خويشتن چو بگمارم چشم
اى ديده ى شوخ بين كه من چندين سال
بد كردم و نيكى از تو مي دارم چشم
بر هم زدن از ترس نمي يارم چشم
بد كردم و نيكى از تو مي دارم چشم
بد كردم و نيكى از تو مي دارم چشم
اى نور تو آمده نقاب رخ تو
هر دل كه هواى تو برو سايه فگند
در ذره ببيند آفتاب رخ تو
خورشيد زكاتى ز نصاب رخ تو
در ذره ببيند آفتاب رخ تو
در ذره ببيند آفتاب رخ تو
اى سوخته شمع مه ز تاب رويت
اين طرفه كه دل گرم نشد با تو مرا
جز وقت زوال آفتاب رويت
و ز خط تو افزون شده آب رويت
جز وقت زوال آفتاب رويت
جز وقت زوال آفتاب رويت
هر بوسه كز آن تنگ دهان مي خواهى
در ظلمت خط او نگر زير لبش
از آب حيوة اگر نشان مي خواهى
عمرى است كه از معدن جان مي خواهى
از آب حيوة اگر نشان مي خواهى
از آب حيوة اگر نشان مي خواهى
خط تو كه ننوشت كسى ز آن سان خوش
آورد به بنده شاهدى خوش گرچه
شاهد كه خط آرد نبود چندان خوش
چون شمع وصال در شب هجران خوش
شاهد كه خط آرد نبود چندان خوش
شاهد كه خط آرد نبود چندان خوش
گر ز آن توام هر دو جهانم بستان
بازآى به پرسش و ببين چشم ترم
لب بر لب خشكم نه و جانم بستان
با كى نبود سود و زيانم بستان
لب بر لب خشكم نه و جانم بستان
لب بر لب خشكم نه و جانم بستان
عشقت كه به دل گرفته ام چون جانش
وز غايت عزت كه خيالت دارد
در خانه ى چشم كرده ام پنهانش
در دست و به صبر مي كنم درمانش
در خانه ى چشم كرده ام پنهانش
در خانه ى چشم كرده ام پنهانش
در ديدن اين مدينه ى زمزم آب
زيرا كه درو مقام دارد امروز
ركنى كه ازو كعبه ى دلهاست خراب
از مكه اگر سعى كنى هست صواب
ركنى كه ازو كعبه ى دلهاست خراب
ركنى كه ازو كعبه ى دلهاست خراب
دل را چو به عشق تو سپردم چه كنم
من زنده به عشق توام اى دوست وليك
از آرزوى روى تو مردم چه كنم
دل دادم و اندوه تو بردم چه كنم
از آرزوى روى تو مردم چه كنم
از آرزوى روى تو مردم چه كنم
اى كرده غم عشق تو غمخوارى دل
رويت كه به خواب در نديده ست كسش
ديده نشود مگر به بيدارى دل
درد تو شده شفاى بيمارى د
ديده نشود مگر به بيدارى دل
ديده نشود مگر به بيدارى دل
آنى كه منور است آفاق از تو
اين محنت نو نگر كه در خلوت وصل
تو با دگرى جفتى و من طاق از تو
محروم بماندم من مشتاق از تو
تو با دگرى جفتى و من طاق از تو
تو با دگرى جفتى و من طاق از تو
شب نيست كه از غمت دلم جوش نكرد
اى جان جهان هيچ نياوردى ياد
آن را كه تو را هيچ فراموش نكرد
و از بهر تو زهر اندهى نوش نكرد
آن را كه تو را هيچ فراموش نكرد
آن را كه تو را هيچ فراموش نكرد