پاسدارى فرهنگى - روحانیت ستیزی در تاریخ معاصر ایران نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

روحانیت ستیزی در تاریخ معاصر ایران - نسخه متنی

فاطمه رجبی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

پاسدارى فرهنگى

تبديل استعمار كهنه به نو، اهداف سلطه گرى را با ابزارها و شيوه هاى نو دنبال كرد. در عرصه نوين، اشغال نظامى، تسخير سرزمينى و... در مواردى تغيير روش داد. غارت اقتصادى كشورها و دربند كشيدن ملت ها، بيدارى مردمان، شيوه هاى كهن را بر نمى تابيد. از اين روى «تهاجم فرهنگى» در راستاى حاكميت «غربزدگى» مشى هدفمند سلطه گران گرديد. در اين راهكار غربيان سلطه جو فرهنگ ستيزى بومى را براى استيلاى فرهنگ غربى و به بردگى كشيدن جهان غيرغرب دنبال كردند. كسب منافع سياسى - اقتصادى در همين امر نهفته بود، كه به دور از هر خطر و تقريباً در غفلت ملت هاى زير سلطه به انجام مى رسيد. رنه گنون نويسنده شهير فرانسوى، روح استيلاجوى دوران جديد غرب را در عرصه فرهنگى چنين وصف كرده است: «بى نظمى و آشفتگى جديد در مغرب زمين، تا ساليان اخير صرفاً جنبه محلى داشت. اما اكنون جريانى به وقوع مى پيوندد كه خطر و اهميت آن نبايد مكتوم و در پرده خفا بماند. يعنى اين آشفتگى در همه جا گسترش مى يابد تا به مشرق زمين برسد. به طور مسلم استيلاى مغرب، امرى كم و بيش خشونت آميز بود كه در مورد ساير ملل اعمال مى شد و نتايج و تأثيراتش فقط به زمينه سياست و اقتصاد محدود بود. اما امروز مشرقيان كم و بيش يكسره مغربى شده، احكام و سنن آسمانى خود را رها كرده اند، تا جميع خطاها و كج راهى هاى روح متجدد را بپذيرند.»31

صراحت اظهارات رنه گنون برد تخريبى سلطه فرهنگى را بسيار فراتر از حدس و گمانه زنى هاى تقريبى ترسيم مى كند. آيا از روحانيت شيعه اين انتظار نبود كه چنين امر هولناكى را ماهيت شناسى كرده و با آن به ستيز برخيزد؟ بيدارى روحانيت در گام هاى نخستين «فرهنگ ستيزى» سلطه گرانه غرب را شناسايى نمود، و در ميان سكوت، تسليم و همراهى دولتمردان و سياسيون به مصاف با آن برخاست.

به طور كلى دولتمردان و دست اندركاران امور سياسى - اقتصادى و فرهنگى كشور ايران در بدو ورود فرهنگ غربى چند برخورد داشته اند:

- با دلالى و واسطگى سياسى - اقتصادى غرب پرداخته، تعهدات ملى - ميهنى را زير پا گذارده اند.

- با عدم آگاهى از هدفمندى هاى دشمن، عقد قراردادها و برقرارى ارتباطات و مراودات را از حوزه فرهنگ جدا انگاشته، با اين كار ورود سلطه گران را امداد رسانيده اند.

- وابستگان فكرى غرب كه خود مأمورين رواج و نشر غربزدگى بوده اند. اين گروه با آگاهى كامل از ويرانگرى تهاجم فرهنگى خود، آتش بيار معركه سلطه گران شده اند.

در اين ميان روحانيت بنا به رسالت الهى خود، پاسدارى فرهنگى را پاسدارى از كيان اسلام و استقلال همه جانبه كشور ديده و به آن همت گماشته است.

سرجان ملكم نماينده ويژه انگلستان در عقد قراردادهاى سياسى - تجارى دوران قاجار، به علت ناكامى هايش در مأموريت هاى سياسى - اقتصادى، دشمنى ويژه اى با ايران و ايرانيان داشت.32و ى در سفرى به ايران در شهر كرمانشاه با آقا محمدعلى كرمانشاهى، مجتهد برجسته وقت ملاقات مى كند. در اين ملاقات شبه هاى چندى پيرامون خاتميت حضرت رسول اكرم(ص) مطرح نموده است.

آقا محمدعلى رساله نبويه را به مدت يك هفته، در پاسخ به شبهات او مى نگارد.33 گرچه بنا به نگرش امروزين كه فرهنگ غربى پرده اى بر بصيرت ها كشيده، عمل سرجان ملكم صرفاً يك گفتمان علمى بوده است. اما شتاب پاسخ گويى آن مجتهد بزرگ، بيانگر ويران سازى هايى است كه انگلستان به وسيله سفير خود، به آن چشم داشته است. استمرار اين حركت را هنرى مارتين كشيش انگليسى پى مى گيرد. او با ورود به ايران، شبهه هاى دينى - مذهبى عليه اسلام را طرح مى كند كه موجى از پاسخگويى از سوى روحانيت در رده هاى مختلف همراه داشته است. «نهضت رديه نويسى» كاركرد بيدارگرانه روحانيت است كه بزرگانى چون «ميرزاى قمى»، «ملاعلى نورى»، «ملااحمد نراقى» و برخى غير مشهورين حوزه هاى علميه در آن تلاش داشته اند.

خطر گسترده تهاجم فرهنگى از سوى «ملااحمد نراقى» از مجتهدان پرآوازه وقت چنان احساس مى شود كه وى علاوه بر پاسخگويى و رد شبهات مارتين، شيوه زندگى و آداب و عادات غربيان را يكسره زشت و ناپسند خوانده، تمدن بورژوازى غرب را در آغازين روزگار اوجش محكوم مى سازد، و قابل پيروى نمى داند.34

هجوم «شبهه»، «پرسش» و ايجاد «ترديد» در باورهاى اصولى و ارزش ملت ايران از سوى انگليسى ها به دوران فتح على شاه قاجار باز مى گردد. نگاه سريع به تاريخ ايران نشان مى دهد كه از اين دوره استقلال سياسى، اقتصادى و فرهنگى ايران به نحو آشكارى به خطر افتاده است. نفوذ گسترده بيگانگان در دولت قاجار، آلت دست واقع شدن دولتمردان و تسليم و خفت دستگاه سلطنت بارزه هايى است كه زيان هاى بسيارى را براى كشور و ملت ايران همراه داشته است.

در همين دوران سرگور اوزلى سفير وقت انگلستان در ايران به لردكاسلرى وزير خارجه اش مى نويسد: «ايران بايد در ناتوانى و وحشى گرى بماند.» اين نامه راهكارهاى هدفمند و پيچيده استعمارگر پير را در پيشگيرى از رشد ايران و ايرانيان برملا مى كند.

اگر فرد يا افرادى مى توانستند از محتواى اين نامه اطلاعى داشته باشند، يقيناً در ميان دولتمردان و سياسيون بوده اند. با اين وجود و على رغم مشاهده تلاش هاى ويرانگر بيگانگان، نه تنها هيچ گونه برخوردى از آن ها مشاهده نمى شود، بلكه به مرور ترويج افكار، عقايد و ارزش هاى غربى نيز در نظر و عمل، پديده اى مثبت مى گردد. اما روحانيت به هيچ روى اين امر پنهان را مسكوت نگذارده، به انحاء مختلف با آن مقابله مى كند. در چنين تقابلى است كه بنا به عقيده «آل احمد» روحانيت تشيع بزرگ ترين مزاحم حكومت هاى دست نشانده استعمار مى شود.35

مجتهد بزرگ «حاج ملاعلى كنى» در دوران ناصرالدين شاه، مخالفت با قرارداد رويتر را از بُعد فرهنگى ارزيابى كرده و با آن مى ستيزد. در جريان مشروطيت، مشروعه طلبان بر فرهنگ سوزى و ترويج سكولاريسم غربى تأكيد مى كنند و اين مهم را براى ملت و كشور ويرانگر اعلان مى نمايند. پاسدارى از فرهنگ راهبر اين گروه حضرت شيخ فضل الله نورى را تا پاى دار مى كشاند. گرچه آن دوران در بلواى غربزدگى مشروطه خواهى، اكثريت باطن ستيز مشروعه خواهان را درنيافتند، ولى حاكميت رضا خان كه ثمره مشروطه بود، بسيارى از نهفته ها را آشكار كرد، انگلستان با به قدرت رسانيدن رضاخان، لائيك نمودن ايران را به مانند تركيه مدنظر داشت.

قدم هاى نخستين رضاخان در حاكميت، ستيز آشكار با مذهب و روحانيت بود، در اين ستيز روحانيت مظلومانه به ميدان آمد و زندان و تبعيد و شهادت را به جان خريد؛ برخى چون شهيد مدرس در ميدان سياست و با پافشارى بر قلدرى هاى سياسى رضاخان، با او درگير شدند، و برخى ديگر به منظور حراست از فرهنگ دينى - ملى به رويارويى با اين مزدور دژخيم پرداختند. ماجراى بى حجابى زنان و متحدالشكل كردن لباس مردان دو نمونه بارز از فرهنگ سوزى رضاخان بود. در اين دو مورد، روحانيت با تمام وجود ستيز كرد و تبعات آن را به جان خريد.

رستاخيز الهى حضرت امام(ره) عليه اصلاحاتِ شاهانه كه يك برنامه تمام و كمال آمريكايى بود، در كنار حراست از استقلال سياسى - اقتصادى، مرزهاى فرهنگى را نيز مورد نظر داشت. پيش از طرح «اصلاحات»، دولت دست نشانده محمدرضا پهلوى با لايحه انجمن هاى ايالتى - ولايتى به يك جنگ فرهنگى دست زد. اين جنگ پيش درآمدى براى برنامه هاى دستورى آينده بود. در اين لايحه آمده بود:

- قيد اسلام از شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان برداشته شود

- در مراسم تحليف، «قرآن» به كتاب آسمانى تبديل شده بود.

امام(ره) با آگاهى و مسؤوليت پذيرى پاسدارى از فرهنگ اسلامى، اين فرهنگ ستيزى را چنين افشا مى كند:

«دولت بايد بگويد از طرف كدام دولت ها انگليس، آمريكا يا شوروى، [براى اين كار] تهديد يا تطميع شده است. اگر نمى تواند جواب اين دول را بدهد، ما خودمان جواب آن ها را مى دهيم.»36 ايشان سپس ابعاد تخريب گر مسأله را بررسى نموده، بيدارى و مقابله همگانى را خواستار مى شوند: «اى مؤمنين! بيدار باشيد اجانب به فكر از بين بردن ايران و كشور مسلمين افتاده اند. جز قرآن مانعى نمى بينند. عمال خود را وادار كرده اند به هر حيله اى كه ممكن است قرآن را از بين ببرند.»

حضرت امام(ره) با اشاره به «حذف قرآن در لايحه مزبور» مى افزايند: «اگر استان هاى كشور به دست غيرمسلمين بيفتد، چه بسا ممكن است از حلقوم خبيث آن ها صدايى غير از قرآن شنيده شود. آن روز است كه خطرهاى بزرگى متوجه مى شود. نه تنها اسلام و قرآن حفظ نخواهد شد بلكه تمام حيثيات شما از بين خواهد رفت. اقتصاد، بازار، ذخاير مملكت و همه و همه خواهد رفت.»37

در جريانات ضدانقلابى كه در سال هاى آغازين پس از پيروزى رخ داد، رويدادهاى اصلاح طلبانه و ستيزفرهنگى، مرجعيت و روحانيت را به خروش واداشت. در هر دو دوره زيربناى سلطه گرى مجدد و تخريب فرهنگى رقم زده شده بود. ايادى بيگانه با تهاجم به فرهنگ دينى، مقاصد سياسى - اقتصادى دشمن را دنبال مى كردند. در هر دو دوره آنجا كه دستگاه هاى حكومتى مسؤوليت پذير عمل نكردند، روحانيت با پذيرش انواع تهمت ها، افتراها و توهين ها به ميدان آمد. خيزش روحانيت و مرجعيت اگر چه باعثِ هتك حرمت اين نهاد مقدس از سوى غرض ورزان گرديد، اما مانع از به هدف رسيدن دشمنان انقلاب و اسلام بود.

مبارزه با استعمار و استبداد

تا پيش از حضور مستقيم استعمار، استبداد حكام داخلى در ستم گرى به ملت، همواره مورد مؤاخذه و مبارزه روحانيت واقع شده اند. به عبارت ديگر، ملت هاى مسلمان در سختى ها و ستم ها، هيچ پناهگاهى جز روحانيت نداشته اند. برجستگى اين موضوع در ايران اسلامى، فراگيرى بيش از بيش داشته است. حضور فعالانه روحانيت در كار «قضا» به نوعى «تحديد استبداد» را در برداشته و در دفاع از حقوق ملت كارساز بوده است. علاوه بر آن، تا پيش از تهاجم غربزدگى و حاكميت آن در سلطنت ننگين «پهلوى ها»، «ولايت روحانيت»، در محدوده «نظارت» نيز به نحوى مانع ستمگرى هاى فزاينده گرديده است.

نامه اهالى ماربانان اصفهان به علماى آن سامان، گوياى بسيارى از واقعيات است. در اين نامه از ستمگرى فردى شكايت شده، كه قريه ماربانان را از دست مردمى كه نسل به نسل آن را اداره مى كردند، و منبع درآمد آنان بوده، از دستشان خارج ساخته است. پاسخ نامه با مهر سه تن از روحانيون اصفهان ارسال شده و اخطار قطعى عليه مزاحمين مبنى بر قطع دست ظالمين از ستم بر مردم است.38

گام هاى نخستين استعمارگران در ايران، مانند ديگر نقاط جهان، از طريق عمران و سازندگى برداشته شد. از اين روى نه تنها چهره اصلى استعمار و هدف غارتگرى و استيلاجويى او در نقاب ماند، بلكه ملت ها را شيفته و فريفته كرد. در اين رهگذر، روحانيت كه از يك سوى با تيزبينى نسبت به ماهيت امر و عواقب هدفمند آن نمى توانست خوش بينى داشته باشد، و از سوى ديگر سوى مبانى دينى و احكام شريعت او را به پذيرش ولايت كفار مجاز نمى كرد، ساكت ننشسته است. از اين به بعد دفاع از ملت در مبارزه با استبداد محدود نشده، بلكه در سطحى گسترده تر استبداد و استعمار را در بر گرفته است. يكى از بيگانگان در مطالعه تاريخ معاصر ايران به چنين نتيجه اى دست يافته است: «احتمالاً بيش از يك قرن، تنها و قوى ترين سنت سياسى كه در ايران وجود داشته، مخالفت مذهبى با سلطه خارجيان و استعمار اقتصادى، اول به وسيله روسيه و بريتانيا، و سپس به وسيله آمريكا بوده است.»39

امام خمينى با پرداختن به ريشه روحانيت ستيزى، علت و هدف ستيزه گران را بدين نحو بيان مى دارند: «يكى از قدرت هايى كه استعمارگران احراز كردند و بايد شكسته شود، قدرت روحانيت بود. قضيه تنباكو در زمان ميرزا به آن ها فهماند كه با يك فتوا يك امپراطورى درهم شكست و يك سلطان با تمام كوششى كه كرد نتوانست آن قرارداد را حفظ كند.»40

از اين به بعد، هم روحانيت رو در روى خودكامگى و استعمار توأمان مى ايستد و هم استبداد و استعمار خود را مقيد به حذف روحانيت مى كند. هاردينگ سفير انگلستان در دوران سلطنت مظفرالدين شاه قاجار، در خاطرات خود، نكاتى را ذكر مى كند كه حاوى پيام هايى است. او كه در شرايط پيش از حضور مستقيم سلطه گران مى زيسته، با ذكر مطالبى پرده از ماجراهايى برمى دارد، در اين عريان بينى مى توان خط سير استعمار را در پيدا كردن راهكارهايى به منظور تضعيف، حذف و شكست روحانيت مشاهده كرد.

او از يك روحانى عاليقدر ايرانى مقيم عراق به نام «آيت الله مامقانى» خاطراتى مى آورد، كه يكى از آن ها سفر وى از عتبات به ايران است. هاردينگ كه با تردستى كينه ورزانه، وى را كاملاً بى اطلاع از امور سياسى و جهانى معرفى مى كند، در گزارش سفر، ناچار از برملا ساختن حقيقت مى شود. مى نويسد: «آيت الله وقتى به قم رسيد، تقريباً بلوايى در اين شهر به پا كرد. او صريحاً اعلام نمود كه عوارض راهدارى كه از طرف يك مؤسسه كافر فرنگى - بانك شاهى انگليسى - براى حفظ و مرمت اين راه ها و نيز براى اداره پست خانه ها و قهوه خانه هاى سر راه وضع شده، حرام و پرداخت آن ها برخلاف احكام شرع است.»41

اظهارات سفير به دو حقيقت، ناخواسته اشاره دارد:

1- بينش الهى - سياسى اين روحانى بزرگ در تشخيص ابعاد سلطه و مقابله به موقع با آن.

2- پذيرش عمومى و گسترده نسبت به تحريم سياسى - اقتصادى از سوى اين روحانى، كه با كلمه «بلوا» از آن ياد شده است.

به طور كلى قيام هاى تاريخ معاصر روحانيت، سلطه ستيزى را چنان نمادين كرده كه گاه مبارزه با «استبداد» را تحت الشعاع قرار داده است. با صرف نظر از تكرار آنچه پيشتر آمد، در اين فراز به نهضت جنگل به رهبرى «ميرزا كوچك خان» اشاره بايد كرد. ميرزا كه شخصيتى روحانى بود به علت خيانت زمامداران، شور و حرارتى براى مقابله و نهضت داشت. او طلبه اى بود مبارز، كه با همان افكار اسلامى مبارزه را آغاز كرده بود.42

ميرزا با روحيه ضدسلطه عليه استعمارگران خارجى قيام كرد. نهضت جنگل او كه از حمايت مردمى بسيار بهره مند گشت، مبارزه با ابرقدرت انگليس را دستور كار خود داشت. در اين نهضت قواى نظامى ميرزا ارتش اسلامى او را تشكيل دادند. متأسفانه خائنان نفوذى، نه تنها مانع پيشرفت كار گرديده، بلكه شكست و انحلال نهضت را پديدار كردند. ميرزا كوچك خان كه در اعتقاد خود پايدار بود، پس از شكست درصدد بازسازى نهضت بود. او در مسير سرگردان خود، در غربت و مظلوميت به شهادت رسيد، در حالى كه رضاخان انگليسى، در تعقيب او براى دستگيرى، با جسد بى جانش مواجه شد و سر بريده ميرزا توسط يكى از ياران قديم و خائن جديد به رضاخان تقديم گشت.

مبارزات ملى شدن نفت به رهبرى آيت الله كاشانى، راهكارهاى فدائيان اسلام به رهبرى شهيد نواب صفوى، مجاهدت هاى مرجعيت و روحانيت با زعامت حضرت امام خمينى(ره)، مصاف با خودكامگى داخلى و سلطه گرى خارجى بوده است. در اين مبارزات، راهكارهاى فرهنگ ستيز، معاملات سلطه گرانه اقتصادى، سياسى و نظامى مدنظر بوده و به شدت با آن مقابله شده است.

پاسدارى فرهنگى روحانيت كه متأسفانه در دوره هاى اوج گيرى ستيز با روحانيت، تخطئه شده و مى شود، به علت هدفمندى ويژه، مورد توجه عميق بيگانگان قرار گرفته است. سلطه ستيزى در اين عرصه، ساختار تمدن اسلامى را احيا مى كند و همين امر موجب وحشت سلطه گران گرديده است.

ريچارد نيكسون در تدوين دكترين خود پيرامون اوضاع جهان اسلام در دوره جديد، مى نويسد: «بنيادگرايان اسلامى نفرت شديد از غرب و تصميم به اعاده برترى تمدن اسلامى را از راه زنده كردن گذشته آن، به حركت در مى آورند. قصد ايشان حاكم كردن شريعت است.»43

نگاه غربى ديگر بر اين باور است كه:

«طرفداران خمينى، سنت اسلام را يادآورى مى كنند تا انديشه جدايى دين از سياست را رد كنند.»44

در فضايى كه بيگانگان با پى بردن به ريشه غنى شريعت اسلامى، و با اعتراف به اين كه نهاد روحانيت در پى احياى تمدن اسلامى، به عنوان عامل سازنده و پوياى جوامع اسلامى است، ايادى داخلى دشمن در ستيز با روحانيت چنين مى گويند: «يكى از معضلات ما شيعيان، نداشتن منابع موثق روايى است. لذا هر كس و در هر موقعيتى با ذكر روايات و احاديثى كه به معصومين نسبت داده مى شود، جوانان پاكدل و شيفته مذهب را فريب داده و مركز اقتدار مافيايى خود را حفظ مى كند.»45 يا اين كه: «همه معارف اسلامى دچار انحراف بنيادى شده و علت آن تفسير انحصارى و متولى گرى رسمى روحانيت بر دين است.»46و در نهايت براى سپردن كامل كشور به بيگانگان، حذف كامل روحانيت را از عرصه هاى مختلف آرزو مى كنند: «ائمه از دو ويژگى علم غيب و عصمت برخوردار بودند. اما فقيه هيچ كدام از اين دو را ندارد. لذا وجوب تبعيت ندارد و جامعه هم راهى جز رجوع به عقل جمعى ندارد. هيچ الگويى در زمان غيبت براى اداره جامعه در دست نداريم.»47 اين مدح شبيه به ذم در واقعيت امر، امامت معصوم را نيز نفى مى كند. زيرا روحانيت به دور از داعيه علم غيب و عصمت، خود را حافظان احكام شريعت و مروجان آن مى دانند. بنابراين توضيح بالا، جمع كردن بساط روحانيت با هدف محو تعاليم الهى در جامعه است. نتيجه قطعى و فورى اين امر، راه دادن به دشمن براى سلطه بر عرصه هاى مختلف كشور است. از اين روى اگر تنها بعد مبارزاتى روحانيت در استبدادستيزى و سلطه ستيزى بررسى شود، به خودى خود كافى است اهميت آن مشخص گردد و دشمنى هاى بيگانگان و ايادى داخليشان نيز ريشه يابى گردد.

ب - اقتدار و نفوذ روحانيت

در بحث هاى گذشته اقتدار و نفوذ روحانيت به اشاره آمد. طبيعى به نظر مى رسد كه هر چه فضاى جامعه دينى تر باشد، ميزان ارتباط مردم با روحانيت بيش تر بوده، نفوذ و اقتدار اين نهاد بالاتر خواهد بود. به همين جهت ورود تجدد، و بيش از آن كاركرد روشنفكرى را بايد دقيقاً در جهت تضاد و معارضه با روحانيت ديد. تجدد با فرهنگ غربى خود، تضعيف مذهب را پى مى گيرد و در اين ميان روحانيت، هدف نخست و نهايى است.

در يك نگاه جامع و كارشناسانه مى توان به آسانى «اقتدار ملى» را در جوامع مذهبى و به خصوص جامعه شيعى ايران، كاملاً مرتبط با «اقتدار و نفوذ» روحانيت ديد. به محض فرود گام هاى غربزدگى، دو كاركرد مهم در اين جوامع روى داده است، كه در مورد ايران اسلامى بيش از پيش نماد داشته است:

1- روحانيت به چالش گرفته شده دچار تعضعيف، تخطئه و سركوب شده است.

2- سلطه گران مسيرى هموار يافته، بنا به اهداف و خواسته ها، حضورى گسترده پيدا كرده اند.

بنابراين ضربه به اقتدار و نفوذ روحانيت به گونه طبيعى، به معناى بالا بردن ميزان قدرت، نفوذ و حضور سلطه گران و ايادى داخل آنان بوده است.

در دوره هاى پيشين هر چند روحانيت در حاكميت نبوده، و با وجودى كه حكام مستبد و بعضاً ضدمردمى نيز بوده اند، اما نفوذ و رهبرى حقيقى روحانيت بر جامعه امرى غيرقابل انكار بوده است. اين واقعيت در بسيارى موارد موجب خشم، تعارض و حسادت حكام و سلاطين را در پى داشته است.

عامل مهم نفوذ و اقتدار روحانيت به جايگاه و مأموريت الهى آنان بسته است. يقيناً به هر ميزان كه روحانيان شيعه پاى بند عملى به احكام شريعت داشته اند، از اين موهبت بهره مندى بيش ترى نصيب جامعه گرديده است.

حضرت امام خمينى در بيانى رسا و زيبا، ريشه ترويج و نفوذ گسترده روحانيت را چنين بازگو مى كنند: «در ترويج روحانيت و فقاهت، نه زور سرنيزه بوده است، نه سرمايه پول پرستان و ثروتمندان. بلكه هنر و صداقت و تعهد خود آنان بوده كه مردم آن ها را برگزيده اند.»48

اقتدار روحانيت عرصه هاى سياسى را در بر مى گرفته، و همين عامل سبب گرديده تا دشمنان دين و ملت با راهكارهاى موذيانه به تحديد او و از بين بردن قدرتش بپردازند. در خاطرات هاردينگ مطلبى است كه مرور آن سازنده است. مى نويسد: «كنسول يار بريتانيا در بندرعباس سند عجيبى نشانم داد، حاكى از اين كه علماى بزرگ عتبات، سياست شاه ايران و وزيران او را به شدت تخطئه كرده اند. لحن اين تخطئه مذهبى چنان شديد است كه عملاً به اين مى ماند كه اين مراجع بزرگ تقليد، حكم تكفير شاه و وزيران او را صادر كرده باشند. تأثير و نفوذ اين قبيل فتواها در كشورى مثل ايران، كه اكثريت شيعه اند، فوق العاده زياد است و ما مجبور بوديم به عواقب آن بينديشيم.»49

اظهارات سفير كشورى كه همواره دولت قاجار را در پنجه خود نگه مى داشته، در خور توجه عميق است. ميزان اقتدار و نفوذ مرجعيت و روحانيت در آن دوران، استعمارگر انگلستان را به وحشت افكنده و آن ها را ناچار از انديشيدن در نحوه سياستگذارى ها و راهكارهاى اجرايى آن كرده است. شايد نياز به پرسش نباشد كه چرا پس از ورود روشنكفرى، تلاشى گسترده براى از بين بردن اقتدار و نفوذ روحانيت صورت گرفت؟ آيا بنا به اعتراف سفير انگلستان، اين قدرت و محبوبيت مردمى، تحديدكننده خودكامگان داخلى و استعمارگران خارجى نبوده است؟ و آيا اين تحديد و مانع تراشى در راستاى منافع كشور و مردم به كار نمى رفته است؟ بسيارى از پرسش هاى ديگر، به تأملاتى نياز دارد تا «بنيان» روحانيت ستيزى، كالبد شكافى شود. در فرايندى بارز، حضرت امام(ره) كاربرد اقتدار و نفوذ روحانيت را بيان داشته و مى فرمايند: «از باب ارادت و علاقه ام به جوانان عرض مى كنم كه در مسير ارزش ها و معنويات، از وجود روحانيت و علماى متعهد اسلام استفاده كنيد و هيچ گاه و تحت هيچ شرايطى خود را بى نياز از هدايت و همكارى آنان ندانيد. روحانيت مبارز و متعهد به اسلام در طول تاريخ و در سخت ترين شرايط هميشه همواره با دلى پر از اميد و قلبى سرشار از عشق و محبت به تعليم و تربيت و هدايت نسل ها همت گماشته اند و هميشه پيشتاز و سپر بلاى مردم بوده اند.»50

مبارزات دوگانه استعمارستيزى روحانيت در ايران اسلامى، با شكست فاحش انگلستان و سلطلنت وابسته به آن خاتمه يافت. در هر دو مورد «نفوذ» فراگير روحانيت در ميان توده ها «اقتدار» آنان را كاربردى كرد. بيگانگان نه تنها در آن عصر، بلكه تا زمان حاضر با بازگشت به آن ماجراها در حيرت «نفوذ» روحانيت شيعه اند كه چگونه «مردم» را به صحنه نبرد با سلطنت و سلطه گران مهيا مى كند. اين اقتدار الهى همواره مورد حسد خودكامگان بوده كه با حربه هاى نظامى و سياسى نتوانسته اند به رقابت با آن بپردازند. هم چنين خشم و نفرت اجانب را برانگيخته و آنان را به منظور پايان دهى آن به چاره جويى افكنده است.

اگر در تمامى برهه هاى ملى شدن نفت نقش آيت الله كاشانى در حركت هاى مردم، ناديده گرفته شود و اگر نخست وزير شدن دو مرحله اى مصدق به دور از راهبرى مردمى آيت الله كاشانى ارزيابى گردد، قطعاً در مسأله 30 تير 1331 نمى توان جز اقتدار و نفوذ مردمى حيرت انگيز آيت الله كاشانى، عامل ديگرى يافت. ميزان بالاى اين نفوذ به حدى بوده كه با يك پيام دينى، هزاران نفر را كفن پوش به خيابان ها مى كشاند. عقب نشينى مفتضحانه شاه در برابر مردم، به طور قطع، ثمره اقتدار آيت الله كاشانى بود كه نخست وزير مجدد مصدق را دنبال مى كرد، و به آن هدف نائل گشت.

رخداد انقلاب اسلامى ايران با 15 سال وقفه از سال 43 تا 57، شگفت آورترين صحنه ها را از اقتدار و نفوذ مرجعيت و روحانيت شيعه به نمايش گذارد. براى پژوهشگران و واقع بينانى كه اعجاز گونه اين مسأله را مى نگريستند، چند نكته به گونه معما مطرح بود:

1- سركوب گرى هاى رضاخان، ظاهراً قلع و قمع روحانيت را در برداشت. اما چگونه اين نهاد تجديد حيات يافت، رشد كرد، گسترش پيدا نمود و قدرتى بيش از گذشته كسب كرد؟

2- فرهنگ سوزى «محمدرضا» موذيانه ترين شيوه ها را در تخريب مذهب و روحانيت به اجرا درآورد «جدايى دين از سياست» دكترين روشنفكرى بود كه در اين دوران با انزواى روحانيت و مرجعيت ثمر داد. پس چگونه اين ظاهر انزوا و حذف همراه با سركوب انقلاب را متجلى كرد؟

3- غربزدگى - فرهنگ شاهنشاهى - توده هاى مردم و به ويژه نسل جوان را تخدير فكرى كرده، بريدگى از روحانيت و بى نيازى از مرجعيت را ترويج نموده بود. ظاهر غيرمذهبى جامعه جوان، با رويكرد شهادت طلبانه جوانان ايرانى در انقلاب اسلامى با رهبرى روحانيت معمايى است كه حل آن نيازمند پژوهش هايى خارج از چارچوب هاى علمى رايج مى باشد.

4- تلاش گسترده روشنفكرى در ساحت هاى مذهبى يا مذهب ستيزى، در حداقل «اسلام منهاى روحانيت» و در حداكثر دنياى بدون دين را در ايران آموزش داده بود. با كدام ملاك و معيار تصور مى شد كه خيل عظيم جوانان علاوه بر ديگر قشرها انقلاب روحانى را براى سرنگونى سلطنت مدرن و برپايى حكومت اسلامى تدارك ببينند؟ اين معما برخاسته از باورهاى تثبيت شده روشنفكرى بود، كه علاوه بر دستگاه هاى جاسوسى بيگانگان برداشت هاى سياسى خود را به دربار هديه مى كرد. بنابراين ثباتِ فكرى - علمى، شاه نيز مغرورانه باور داشت كه روحانيون نمى توانند مانعى در برابر برنامه هايش به وجود آورند. ديپلمات هاى خارجى تهران هم كم و بيش همين عقيده را داشتند.51

مسأله نفوذ روحانيت در ميان شيعيان در حقيقت معمايى است كه دينمدارى مردم، آن را تشكيل مى دهد. از اين روى در مراحل حساس و بحرانى، نفوذ روحانيت اقتدار ملى را متجلى مى كند. انقلاب اسلامى به مانند برجسته ترين نماد اين نفوذ و اقتدار، در شگفت آورترين شرايط غربزده كردن ملت، يكى از روشنفكران ستيزه گر با روحانيت را مجبور به چنين اعتراضى كرده است كه: «در انقلاب 57 هيچ حزب و گروهى داراى آن نفوذ سراسرى نبود كه بتواند مردم را سازماندهى و رهبرى كند. اما روحانيت به دليل سازماندهى سنتى، تنها گروه مردمى بود كه اين قدرت را داشت.»

اين فرد با وجودى كه دستاوردها و مبانى انقلاب را به تحريف مى كشاند تا روحانيت به تضعيف رود، يكى از اساسى ترين اركان انقلاب را به ناچار چنين بازگو مى كند: «در عاشوراى 57 عده اى از روشنفكران اطراف مرحوم طالقانى بودند. آن ها مى خواستند جلوى دادگسترى تا حسينيه ارشاد (دفتر حقوق بشر ايران) راهپيمايى كنند، و ما شاهد بوديم كه نهايتاً شايد جمعيت به 100 هزار نفر رسيد. در حالى كه راهپيمايى روحانيون از اطراف شهر تهران، گروه گروه مردم را به خط ميدان امام حسين تا ميدان آزادى كشانيد و 4 يا 5 ميليون نفر شركت كردند.»52

نفوذ مردمى روحانيت براى بيگانگان شگفتى بسيار آورده است. يكى از آنان مى نويسد: «اين معنا از متعارفات است كه هر چه جامعه بيش تر رو به تجدد مى رود، عقايد مذهبى بيش تر نفوذ خود را از دست مى دهد، و در جامعه متجدد، پيشوايان مذهبى نسبتاً كم اهميت اند. اما در ايران اين قاعده، طى نيمه اول قرن بيستم مصداق نيافته بود.»53

بررسى ها و ارزيابى هاى بسيار، دشمنان اسلام و ايران را بر آن مى دارد تا با ساختارشكنى از روحانيت، مشكل استبداد و استعمار را حل نمايند. البته آمريكايى ها در كنار انگليسى ها از مدت ها قبل به اين مهم دست زده بودند. اما حاصل كارشان بى نتيجه مانده بود. سوليوان اعتراف مى كند: «تلاش هاى بعدى من براى پى بردن به اسرار شيعى گرى و مبارزه اى كه پشت پرده آغاز شده بود، بى ثمر بود.»54

تلاش هاى ويليام سوليوان سفير آمريكا شرايطى از انقلاب اسلامى را دنبال مى كرد كه مربوط به آن مقطع خاص است. ولى سير حركتى ريشه در ده ها سال پيش داشته است. هاردنيگ سفير كشور انگلستان در دوران قاجار، پيش از ورود به ايران، با گذر از سرزمين عراق، براى كسب آگاهى از حوزه هاى علميه و چگونگى اوضاع و احوال مرجعيت شيعه كوشش بسيار مى كند. يكى از اين تلاش ها ملاقات با مجتهدى در نجف است كه توسط واسطه صورت مى گيرد. اما در اين ملاقات هاردينگ از آن مجتهد مى شنود كه «جامعه روحانيت ايران از انقياد روز افزون عده كثيرى از مأموران عالى رتبه دولتى در مقابل اوامر روسيه، بى نهايت ملول و ناراحت هستند.»55

دو نكته در خور توجه در سخنان فوق دست يافتنى است:

1- تلاش هاى سفير، به منظور آگاهى يافتن از تشكيلات روحانيت ايران بوده است. اين امر نفوذ و اقتدار روحانيت را از يك سوى، و هراس استعمارگر انگلستان را از اين نهاد از ديگر سوى مى رساند.

2- سخنان آن مجتهد، در واقع گوشزدى خردمندانه بوده است. بدين معنا كه آگاهى و عدم رضايت روحانيت ايران از وابستگى دولتمردان به بيگانگان شمولى فراگير دارد و دولت انگلستان نيز نمى تواند از اين شمول خارج باشد. در حاكميت پهلوى ها سركوب و قلع و قمع روحانيت در پادشاهى رضاخان، و انزوا و هتك حرمت و تخطئه در دوران محمدرضا دنبال شد، براى بيگانگان و دولت دست نشانده، بدون ترديد بريدگى مردم از روحانيت قطعى به نظر مى آمد. انقلاب روحانيت به رهبرى حضرت امام(ره) در دهه 40 به دستگيرى حضرت امام، و گروهى از روحانيون مبارز انجاميد، هم چنين حمله به مدارس علميه، مساجد و... را در پى داشت. در كنار اين بى فرهنگى ها، دستگاه پهلوى در يك حركت فرهنگ سوز و شايعه سازى، اتهام آفرينى و حرمت شكنى از چهره هاى برجسته روحانيت به عمل آورد. با اين حركت، بر حكام خودكامه و ضد ملت امر مسلم شد كه روحانيت پس از اين سركوبى همه جانبه، هيچ پايگاه و نفوذى در ميان مردم ندارد. اما وجود اسنادى كه پس از انقلاب اسلامى در دسترس عموم قرار گرفت، بيانگر آن است كه چگونه محبوبيت و نفوذ مرجعيت، روحانيت به ويژه حضرت امام(ره) كه بيش از ديگران آماج حملات بود، به گوش حاكمان مردم ستيز مى رسيده است.

در يكى از سندهاى ساواك در سال 1342 آمده است: «اخيراً جزوه اى در چند صفحه، در بازار تهران انتشار يافته كه تشريح سوابق خمينى است او را عرق خور و قمارباز معرفى كرده كه چگونه خود را مرجع تقليد شيعيان مى كند. اين اطلاعيه در بين بازرگانان و متعصبين مذهبى و حتى طبقه عوام و مردم عادى، توليد عصبانيت شديد عليه دولت و دستگاه هاى انتظامى كرده است. مردم معتقدند كه اين نشريه كه ظاهراً از طرف حوزه علميه قم امضا شده، به وسيله سازمان امنيت، يا شهربانى تهيه و توزيع شده است. اين اعلاميه بيش از پيش افكار عمومى را عليه دولت تهييج و تحريك نموده است.»56

در سند ديگر، مربوط به همان سال كه سركوب نخستين روحانيت صورت گرفته بود، نفوذ روحانيون را به نحوى ديگر بيان مى دارد: «ورود يك واعظ به قريه بخشايش حومه تبريز، و وعظ يك ماهه او موجب شده كه مأمورين دولتى به قريه راه داده نشده اند. حتى مأمورين اداره ريشه كنى مالاريا، از اين قريه رانده شده اند و اتومبيل آنان سنگباران شده است.»57

شايد براساس همين اطلاعات و شواهد است كه سفير آمريكا در ايران تصريح مى كند: «در واقع با وجود مبارزه شديدى كه رضاشاه در اواخر سلطنت خود با روحانيت شيعه به عمل آورد، روحانيون در رژيم محمدرضا شاه از قدرت و نفوذ زيادى برخوردار بودند.»58

نفوذ و اقتدار روحانيت امرى طبيعى است و به الهى بودن مأموريت و جايگاه آن ها مربوط است. در گذشته پيش از حضور تجدد و اركان و ملزومات آن، اين نفوذ و اقتدار عجين شده با تار و پود جامعه و دولت بوده است. كسروى با يادآورى دوران پيش از مشروطه مى نويسد:

«راستى آن است كه آن زمان يك دولت بوده و يك شريعت. روشن تر بگويم يك سوى ناصرالدين شاه فرمان مى رانده به نام دولت، و يك سوى ملايان فرمان ميرانده اند به نام شريعت.»59و زن بالاى نفوذ و اقتدار روحانيت، يكى از عوامل مهم به شهادت رسانيدن شيخ فضل الله نورى توسط مشروطه چيان بوده است. نويسنده اى اظهار مى دارد: «مخالفان شيخ، با فتح تهران، فرصت را مغتنم شمرده، نزد مجاهدان ويپرم خان ارمنى كه دو روز بود به رياست كل شهربانى منصوب شده بود رفتند و اظهار داشتند، هرگاه شيخ نورى زنده بماند، امكان دارد در سراسر كشور مردم را وادار به مخالفت با فاتحان تهران كند و حركتى مذهبى توسط مردم بر عليه آن ها به وجود آورد.»60

آيا محبوبيت نفوذ مردمى داشتن جرمى است كه بايد مجازاتش اعدام باشد؟ آيا از ديدگاه مشروطه چيان كه قواى نظامى و تسليحات، قدرت سياسى و اركان حكومت را قبضه كرده بودند، «نيروى مذهبى متنفذ»، اجازه حيات نداشت؟ و آيا....و اقعيت آن است كه عدم تحمل مذهب و ركن اصيل آن يعنى روحانيت براى همه دين سوزان به ويژه پهلوى ها امرى بديهى بوده و هست. برخلاف آنچه طرفداران سلطنت ترويج مى كنند محمدرضا پهلوى نه تنها در برابر روحانيت تحمل پذير نبود، بلكه با راه هاى گوناگون كه آموزه هاى بيگانگان بود، با نفوذ و اقتدار اين نهاد نبرد مى كرد. اما چرا به پيروزى دست نيافت؟ سوليوان آشكارا مى گويد: «محمدرضا شاه پس از تثبيت قدرت خود هم نتوانست آن ها را به موضعى كه در دوران سلطنت پدرش يافته بودند، بازگرداند.»61

علت اين ناتوانى در چيست؟ به فرموده امام خمينى(ره)، روحانيت نه با سرنيزه زورگويان و نه با پول زرداران به قدرت رسيده است. پس ناتوانى همه ترفندها در هدم اقتدار و نفوذ روحانيت، در چه عاملى نهفته است؟ بهتر است يافته هاى هاردينگ به عنوان پاسخ ارائه شود: «از جنبه نظرى امام دوازدهم شيعيان كه نامريى است، يا به هر تقدير خيلى به ندرت ديده مى شود، در چشم پيروانش پايگاه رياست برين يا مقام خلافت را دارد. با بودن او شيعيان ايران، هر نوع مداخله اى را كه شاه مملكت در مسائل مذهبى و كارهاى مربوط به روحانيت بكند نوعى گستاخى و اهانت به مقدسات مذهبى خود تلقى مى كنند.»62

اين جايگاه رفيع كه از منظر عموم داراى قداست است، به طور قطع ريشه اقتدار و نفوذ روحانيت مى باشد. به همين جهت بيگانگان با كشف آن به يك «قداست زدايى» ريشه اى توسط مأموران داخلى خود پرداخته اند. اين مأموريت در حاكميتِ ولايت فقيه به گونه حيرت انگيزى شتاب گرفت. ستيز با قداست جايگاه و رسالت روحانيت در اصلاح طلبى حتى مهدويت را مورد هجوم قرار داده است. يكى از ستيزگران با مذهب و روحانيت اعتقاد به امامت حضرت مهدى(عج) را به جنگ گرفته و مى گويد: «عنصر انتظار و مهدويت در كنار عنصر اجتهاد، هميشه موانعى ايجاد كرده است. براى اين كه طبقه روحانى تبديل شده به طبقه رسمى، و كاملاً حائل مى شود بين خدا و مردم. بين دين و انسان.»63

كينه روشنفكرى نسبت به روحانيت، اگر به مأموريت فكرى و سياسى آنان بازنگردد، به حسادت اين دسته بستگى آشكار دارد. عدم نفوذ روشنفكرى، عدم توان در جذب توده ها، پاسخ منفى عامه نسبت به افكار، عقايد و مسائل مطروحه توسط آنان و... موجباتى است كه آنان را نسبت به محبوبيت و نفوذ مردمى روحانيت راحت نمى گذارد. نمونه اى از سندهاى ساواك افشاكننده رقابت و ستيز گروهى از روشنفكران - ملى گرايان - با روحانيت است. اين رقابت ستيزه گرانه حتى در مبارزه روحانيت عليه سلطنت پهلوى نيز بى كار ننشسته بلكه وارد عمل شده است. ساواك از تظاهرات 15 خرداد تهران 1342 گزارش مى دهد:

1- اين تظاهرات موجب شكستن سكوت چندين ساله مردم بود كه به علت خيانت دكتر مصدق، از شركت در مسائل سياسى كنار كشيده بود.

2- در اين تظاهرات مشت جبهه ملى بيش از پيش باز شد. چه آن ها مدعى بودند كه قاطبه ملت ايران طرفدار آن ها هستند. در حالى كه طى جريانات اخير كوچك ترين شعارى جز يكى دو عدد، به نفع آن ها داده نشد.

3- در تظاهرات اخير، تنها يك گروه مذهبى شركت داشتند كه موج خون به راه افتاد.64

ج - تأثير حضور فعالانه روحانيت

بنابر آنچه گفته شد، و مطالبى كه در صفحات بعد خواهد آمد، حضور فعالانه و آگاهانه روحانيت در جامعه، در نخستين ثمر، اقتدار ملى است. ملتى پر قدرت، با نگرشى مذهبى، آگاه نسبت به ترفندها، هدفمند نسبت به حال و آينده، و سربلند از داشتن فرهنگ و تمدنى غنى.

در ثمرات بعدى، ستيز با استبداد، چه در جنبه باز بودن دست روحانيت در اجراى احكام شريعت، و چه در نظارت آن ها بر حكومت كه سيره گذشته بوده، و يا در اوج اين حضور كه منشأ و غايت وجود روحانيت است در حاكميت به عنوان ولايت فقيه، به تمامه كارسازترين مشى ها در حفظ استقلال كشور، آزادى ملت و حراست از منافع ملى است.

در نمونه هايى كه گذشت مبارزه با اشغالگران سرزمين، يا بسيج نيرو براى بازپس گيرى شهرهاى از دست رفته، و يا اعلان جهاد عليه متجاوزين متجاسرى كه سلطه گرانه فرمان ورود به خانه هاى مردم را داده بودند، بركات حضور روحانيت در عرصه هاى مختلف بوده است. واداشتن خودكامگان حاكم به قانون گرايى، مقابله با قانون ستيزان قانون شكن، ايستادگى در برابر طرح ها و لوايح ضدملى از «جمهورى رضاخانى» و «تغيير سلطنت» و «شكستن قانون اساسى» توسط او تا «لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى»، «اصلاحات شاهانه» و «كاپيتولاسيون» از سوى محمدرضا پهلوى تأثيرات افتخارآميز حضور روحانيت است. در فاصله اين دو زمان مبارزات آيت الله كاشانى عليه قانون شكنى هاى مصدق در «لايحه اختيارات» است، و راهكارهاى پيچيده اى كه او دنبال مى نمود.

رويداد بزرگ انقلاب اسلامى كه طومار چند هزار ساله سلطنت را درهم پيچيد، و براى نخستين بار طعم آزادى و تعيين سرنوشت را توسط ملت به آن ها چشانيد، بزرگ ترين و كامل ترين اثرى است كه مى توان از حضور فعالانه روحانيت در ميادين مختلف نظاره كرد.

حال بايد ديد اين نهاد پرنفوذ، با اقتدار الهى و ارتباط گسترده مردمى، به چه منبع يا مراكزى وابسته است؟ به سخن ديگر هزينه اين اقتدار و نفوذ، محبوبيت و پيروى توده اى از مرجعيت و روحانيت را چه مراكز يا محافلى مى پردازند؟ آيا وابستگى روحانيت به محفل، منبع يا مركزى واقعيت دارد؟ و اگر دارد آن مركز و منبع بر تشكيلات روحانيت، احكام و فتواهاى مرجعت نفوذ دارد؟

استقلال و نفوذ ناپذيرى روحانيت

براى تشريح وضع شيعيان ايران در جهان اسلام، بايد اين نكته را در نظر گرفت كه مكتب تشيع، تابع هيچ گونه رياست عاليه مذهبى نظير رياست پاپ بر جهان مسيحيت نيست. زعماى اين مكتب خود را ملزم به اطاعت از اوامر هيچ مافوق دنيوى نمى دانند. اعم از اين كه تاجدار ارثى - شاه ايران - باشد، يا خليفه ارثى - سلطان عثمانى.65

اين ارزيابى هاردينگ نه به دليل موثق بودن صاحب رأى و نظر ارائه شد. هم چنين «مجذوب سخنان بيگانه بودن» هم علت استناد به اين نظر و نظرات مشابه در اين نوشته نيست. بكله دو نكته گريز از اين امر را غيرممكن كرده است:

1- مأمور انگلستان به عنوان يك سياستمدار با سابقه، هدفمند و زيرك، روحانيت را به مثابه تنها نهاد مشكل ساز در برابر دسيسه ها و اهداف كشور خود مى نگريست، و به كند و كاو اسرار آن پرداخته است.

2- فضاسازى امروزين، سندهاى خود را از رنگ و لعاب انداخته، بلكه آن ها را در ذهن نسل حاضر فاقد اعتبار كرده است. بنابراين ارائه نظرياتى كه با واقعيات تا حدودى انطابق داشته، و با پژوهشى هدفمند (حتى در راستاى اغراض) به دست آمده، در اين سير كارساز به نظر مى رسد.

درست آن است كه روحانيت در يك استقلال و وارستگى نهادينه شده به سر مى برد. ساحت منزه مرجعيت اوج اين وارستگى است كه مقلدان و مريدان را به خود جذب كرده و اعتمادشان را كسب مى كند. بى مانندى استقلال مرجعيت و روحانيت شيعه در ديگر اديان و حتى مذاهب، مورد اعتراف همگان است. اين ويژگى براى روحانيت و مرجعيت بازدهى هايى نيز داشته كه از آن ميان مى توان به موارد ذيل اشاره داشت:

- نفوذ ناپذيرى و پايدارى در برابر دسيسه ها و نيرنگ هاى داخلى و خارجى

- استقلال عمل در نهايت شجاعت و مبتنى بر دينمدارى صرف

- بى پروايى از قدرت هاى داخلى و خارجى با ثمره مبارزات پيوسته روحانيت عليه خودكامگى و استعمار

هر يك از ويژگى هاى فوق، فرهنگ شهادت طلبى را رقم زده، و در بحران ها روحانيون بزرگى را به سوى آن گسيل داشته است. افزون بر آن، «آگاهى و تيزبينى» خارق العاده است كه روحانيت از آن بهره مند بوده، و توان مقابله بيدارگرانه شان را بالا برده است.

البته دشمنان ملت، همواره در پى اين بوده و هستند كه وجهه برخاسته از بينش دينى و استقلال نهاد روحانيت را خدشه دار نمايند. گاه با اتهام بى اساس وابسته بودن روحانيت به مركزى، و گاه با «توهم» خواندن تيزبينى هاى سياسى - اجتماعى آن ها، به تخطئه گستره بينش دينى پرداخته اند. اما در ازاى آن تاريخ و رويدادهاى پى درپى، درستى نظر و بينش روحانيت، به ويژه مرجعيت را ثابت كرده است. نگاه به گذشته، موضع گيرى هاى به حق آيت الله حاج ملاعلى كنى را عليه قرارداد «رويتر»، به همان ميزان متجلى مى شود، كه خشم بيش از پيش او بر روشنفكرى دلالى كه بر اين قرارداد صحه مى گذارد. مرور يك خاطره از اين مجتهد بزرگ براى انديشيدن به دو مقوله بالا ضرورى است:

ناظم الاسلام كرمانى مى نويسد: «مشيرالدوله دانست كه حفظ مقام و مسند او به همراهى با جماعت [علماء] است. لذا در مقام جلب قلوب و جذب ميل خواص برآمد. در يكى از ليالى محرم كه در خانه او ذكر مصيبت و روضه بود، حاج سيدصالح عرب با شيشه گلاب به مستمعين گلاب مى داد و به مشيرالدوله مى گفت: بايد در اين مجلس خدمت كنيم كه منظور نظر امام زمان است. مجملاً تكفيركنندگان مشيرالدوله برگشتند. بعضى تعديلش كردند. جز مرحوم حاج ملاعلى كنى، اين شخص بزرگ از كلمه خود عدول نكرد و آنچه مشيرالدوله اصرار كرد يك مجلس با او ملاقات كند، راضى نشد و اذن نداد. حتى مشيرالدوله پيغام فرستاد كه اجازه بدهيد در حمام خدمت شما برسم، اذن نداد، و با مشيرالدوله تا زنده بود ملاقات نكرد.»66

در اين سند مى توان دست يافته هاى زير را تأمل كرد:

- نفوذ و اقتدار روحانيت، رجال سياسى را به حمايت آنان نيازمند مى كرد.

- وارستگى و استقلال روحانيت، در قبال اين نياز، هم درخور توجه است و هم ستايش.

- نفوذ ناپذيرى متأثر از استقلال روحانيت، با فضاسازى ها دگرگون نگرديده، بيدارى و پايدارى آنان را در اعتقاد خدشه دار نمى كند.و اقعيات افشاكننده اتهامات و دروغ پراكنى ها عليه روحانيت بوده و هست. هاردينگ با ذكر خاطره اى بى اعتنايى روحانيت شيعه را نسبت به مطامع دنيوى ترسيم كرده بى مانندى آن را تصريح مى كند: «من خود چندين بار شيوه كار كردن شيخ هادى نجم آبادى(7) و طريقه اجراى عدالت اسلامى او را كه در محكمه اش صورت مى گرفت، ديده بودم. خود شاهد بودم كه هيچ وقت به عكس قاضيان محاكمه غرب، حقوق و حق العملى دريافت نمى كرد و هميشه با كمال ميل حاضر بود به عرايض شاكيان و مستمندان و ارباب رجوع كه به محكمه اش مى آمدند، رسيدگى كند.»67

شايد ديدن نمونه هاى مكرر، فرد مزبور را به چنين نتيجه اى رسانده است كه: «مجتهدان شيعه نه وابستگى به مقام سلطنت دارند، و نه كارگزاران بلندپايه او هستند. بلكه روحانيانى هستند مقتدر و با نفوذ، كه قدرت و مقام خود را در سايه علم و تقوى به دست آورده اند، و زعامت دينى آن ها را اكثريت توده هاى شيعى مذهب كه ساكن ايران و بخش عمده اى از عراق هستند، با ميل و ايمان و اخلاص قبول دارند.»68

اين گمانه درست نيست كه هاردينگ به دلايل سياسى، و يا به هيجان آمدن از موارد مشاهدات، چنين اعترافاتى را مكتوب كرده است. اگر جاى جاى نوشته او بررسى شود، ملاحظه خواهد شد كه با كينه ورزى ويژه اتهاماتى چون «مال دوستى»، «دنياپرستى» و... را مكرر متوجه روحانيت و مرجعيت شيعه كرده است. وى با دفاع همه جانبه از فرقه ضاله «بهائيت» دشمنى آشكارى را با روحانيت ابراز نموده است. بنابراين آنجا كه ناچار اقرار به حقايق كرده، سزاوار دقت مى باشد.

شهيد «مدرس» نمونه ديگرى از دنياگريزى، استقلال و نفوذناپذيرى بوده است. او در مبارزات قانونى عليه رضاخان و پيش از او در مخالفت با سياست هاى زيانبار قاجار بر استقلال و وارستگى عملى خويش متكى بود. مقطعى از مبارزات او شاهد اين اظهارات در مجلس از سوى وى بوده است.

بنده تقريباً رئيس الوزراء را نديده ام. هيچ رئيس الوزرايى و وزيرى نيست كه در مجلس بگويد، مدرس از من يك تقاضايى كرده است. يك كاغذ در هيچ وزارتخانه اى ندارم و هيچ تقاضايى از كسى نكرده ام.69

دكتر ميلسيو كه در 1301 به عنوان مستشار ماليه و رئيس خزانه دارى ايران استخدام شده بود، درباره مدرس مى نويسد: «اين وضعيت مدرس زبانزد خاص و عام است كه به پول اعتنايى ندارد و در يك خانه ساده كه باغچه خالى از زمينى دارد و اثاثيه اش عبارت از حصير و كتاب و نيمكت است، زندگى مى كند.»70

حضرت امام خمينى(ره) كه وارستگى و زهدش مورد تأييد و تمجيد دشمنان نيز قرار گرفته، بر استقلال مرجعيت و روحانيت شيعه تأكيد مى ورزيدند. از جمله در سخنرانى عصر عاشوراى 1342 با كالبدشكافى ويرانگى هاى ضدملى «محمدرضا پهلوى» مى فرمايند: «در روز رفراندومى كه بر خلاف مصالح ملت بود و با زور سرنيزه انجام شد، در كوچه ها و خيابان هاى قم مشتى اراذل و اوباش را راه انداختند و شعار دادند: مفت خورى تمام شد. آيا ما مفت خوريم كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم(8) ما وقتى از دنيا مى رود، همان شب آقازاده هايشان شام نداشتند و مرحوم بروجردى(9) ما وقتى از دنيا مى رود، 600 هزار تومان كه صرف حقوق و شهريه حوزه هاى علميه نموده بودند، قرض باقى مى گذارند.»71

استقلال نهاد روحانيت، ساختارى مستقل و نفوذناپذير تشكيل داده است. سوليوان با ذكر تلاش هايش به منظور ارتباط با حوزه هاى علميه مى نويسد: «هيچ يك از اقدامات ما براى تماس با محافل مذهبى در سوءظن آن ها نسبت به آمريكايى ها و سياست هاى آمريكا در ايران مؤثر واقع نشد، به همين جهت جز بعضى از روحانيونى كه با حكومت شاه همكارى مى كردند، ديگران از تماس با ما پرهيز داشتند، و هيچ يك از اعضاى سفارت و مأموران اطلاعاتى كه با ما همكارى داشتند، نتوانستند اطلاعات قابل توجهى از آن ها به دست بياورند.»72

بديهى است براى نسل حاضر اين امر طبيعى به نظر آيد، و خلاف آن دور از انتظار باشد. اما در يك مقايسه نمادين برگرفته از اظهارات سوليوان، مى توان به عمق «عدم وابستگى» و «نفوذناپذيرى» روحانيت پى برد.

سوليوان مى نويسد: «در بهار 1356 ليبرال ها يا طرفداران جبهه ملى، به تدريج از انزوا خارج شدند ابتدا شروع به دادن اعلاميه، يا فرستادن نامه هاى بدون امضاء به مقامات داخلى يا سفارت خانه ها و خبرگزارى هاى خارجى نمودند. يكى دو نفر از آن ها هم به من معرفى شده و اظهار علاقه كردند كه با سفارت آمريكا در تماس باشند.»73و ى در ادامه به ياد مى آورد كه از اواخر بهار آن سال بود كه سفارت توانست اطلاعات خود را از چگونگى فعاليت گروه هاى مخالف، به ميزان قابل ملاحظه اى افزايش دهد.74

هم چنين سفير آمريكا دوستان ايرانى خود را به ياد مى آورد كه بعضى همكاران به آن ها «حلقه دور سفارت» نام داده بودند. بسيارى از آنان تحصيل كرده آمريكا بودند بعضى از خانواده هاى متشخص و آريستوكرات ايران قديم بودند كه در گذشته، با انگليسى ها حشر و نشر داشتند، و حالا مى خواستند با قدرت برتر

/ 7