- برچيدن محاكم شرع و تسخير اوقاف: - روحانیت ستیزی در تاریخ معاصر ایران نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

روحانیت ستیزی در تاریخ معاصر ایران - نسخه متنی

فاطمه رجبی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

- برچيدن محاكم شرع و تسخير اوقاف:

جدايى دين از سياست و سكولاريسم مشروطيت را تئوريسين هاى مشروطه طرح كردند. در اجرا، مشروطه خواهان با حاكميت غربزدگى پرده هايى از آن را به اجرا درآوردند. به طور كلى معاوضه با شريعت تشيع، باطن مشروطيت ايران بود، كه آل احمد در فرازى زيبا، اعدام شيخ فضل الله نورى را مظهر آن مى داند و بيان مى كند: «من نعش آن سر به دار را بر بالاى دار، همچون پرچمى مى دانم كه به علامت استيلاى غربزدگى به فراز اين سرا به اهتزار درآمد.»و ى هم چنين اين جنايت را ستيز با كليت تشيع مى بيند و به شرح آن مى پردازد. تندركيا با شرح فاجعه اعدام شهيد نورى بر اين باور است كه: «يكى از فايدات اجتماعى فتنه مشروطه، عجالتاً در هم شكستن طبقه روحانى، و با شكستن اين قالب اسلام، تضعيف خود اسلام بود. باشد كه بعدها به مرور، با ذات خود دمكراسى و فوت و فن ها و دوز و كلك هاى ديگر، دين را از جانش انداخته، در مشت گيرند.»181را هبردهاى اجرايى ستيز با روحانيت در قدم هاى نخستين و خارج ساختن محاكم از دايره شريعت بوده است. مستشارالدوله ديپلمات غرب گرا، به منظور نوسازى در زمينه داورى و دادگسترى به شيوه مغرب زمين، اقدام كرد.182

بست نشينى كه گوشه اى از آن، خانه هاى علماء بود در ستيز با روحانيت ممنوع شد. هاردينگ سنتِ بست نشينى را در ايران، چنين ديده است: «اقامت گاه هاى ييلاقى روس و انگليس، نظير كاخ هاى سفارت آنها در شهر، محل بست نشينى و تحصن ستمديدگان ايرانى بود، و از لحاظ امنيت و مصونيتى كه به بست نشينان مى بخشيد، هيچ فرقى با مساجد و اماكن مقدس ايرانى نداشت.183

پيش از پيدايش مشروطيت، امير كبير در اقدامات اصلاحى خود، منع بست نشينى را مورد توجه قرار داد. ولى از مشهودات تاريخى چنين بر مى آيد كه در چشم انداز او تنها خانه هاى علماء محل بست نشينى واقع بود. به همين جهت در ماجراى مشروطه، تحصن در سفارت انگلستان، علاوه بر اين كه ممنوعيت نداشت، بلكه مايه پيروزى هايى براى مشروطه چيان گرديد. از آن به بعد نيز پناه بردن به سفارت خانه هاى خارجى، به ويژه سفارت خانه هاى روس و انگليسى از سوى روشنفكران و سياستمداران، حتى محمدعلى شاه پى درپى ملاحظه شد. تنها شيخ شهيد [نورى ]بود كه براى حفظ جان، به چنين ننگى تن نداد.

به طور كلى بست نشينى به معناى پناهندگىِ امروزين بود، كه بنابه شرايط و فضاى كاملاً مذهبى ايران، اماكن مقدسه و منازل علماء به طور طبيعى مأمن و ملجاء ستمديدگان بود. گرچه ممكن بود به مانند هر گريزگاه و پناهگاهى، اين مراكز مورد سوءاستفاده قرار گيرد، اما اين امر در مورد سفارت خانه هاى خارجى بيش از بيش احتمال داشت و مشاهده مى شد.

با اين وجود در مبارزه بنيادين با روحانيت، بست نشينىِ منازل آنان تخطئه تئوريك شده و سپس عملى مى گردد. زين العابدين مراغه اى از روشنفكران مبلغ ليبراليسم مى نويسد: «در هيچ گوشه دنيا، رؤساى روحانى به امور سياسى مداخله ندارند، مگر در ايران. در هيچ نقطه روى زمين مقامات متبركه و خانه هاى علماء و آخوندهاى بزرگ، مأمن و ملجاء مردمان دزد و دغل نيست، مگر در ايران.»184و اضح است اين ديدگاه غرضمند، سفارت خانه هاى خارجى را از دايره فوق خارج ساخته، بلكه با تخطئه پناهندگى به خانه هاى علماء سه هدف اساسى را چشم داشته است:

1- محدود كردن پناهندگى به سفارت خانه هاى بيگانگان

2- ايجاد شكاف و فاصله ميان مردم و علماء، كه امر پناهندگى بارزترين نوع ارتباط ستمديدگان با روحانيت بوده است.

3- قطع نفوذ و دخالت روحانيت و علماء در امور سياسى. و هموار سازى جاده خودكامگى.

استمرار اين تئورى هدفمند در دوره رضاخان، به گونه قانونى گستره يافته و به حاكميت مى رسد. در اين عصر برچيدن كامل محاكم شرعى، زير نظر على اكبر داور وزير دادگسترى انجام گرفت. تصويب قانون مدنى در 1307 بر هم زدن ساختار سياسى - اجتماعى ايران بود. طبق اين قانون حيطه قدرت محاكم شرعى به مسائلى مانند ازدواج و طلاق و تعيين قيم محدود شد.185

امور اوقاف به عنوان يكى از مسائل شرعى همواره توسط روحانيت اداره مى شد. شايد به هيچ روى انتظار نمى رفت كه در صورت تهاجم به روحانيت و كوتاه كردن دست آن ها از امور، وقف نيز دولتى شود و به خلع روحانيت از اين ميدان بيانجامد. ولى رضاخان در اصلاحات هدفمند خود، به تأسيس وزارت اوقاف همت گماشت، و در واقع، تسخير امور وقف را اعلان كرد.

به اين ترتيب عرصه هاى امور قضايى و اوقاف، به عنوان دو ميدان پايدارِ نفوذ و اقتدار روحانيت با تهاجم گسترده مواجه شد.

- استخدام روحانيون در ادارات و مراكز فرهنگى دولتى:

محمدرضا در شيوه هاى خزنده خود، تدريجى و با ظاهرى مردم پسند، ادامه كار پدر را پى گرفت. در طرح هاى محمدرضا روحانيون براى كار در دواير دولتى، مانند دادگسترى و مراكز فرهنگى استخدام مى شدند. ظاهراً اين امر نه تنها شكننده نبود، بلكه مى توانست نوعى از حضور روحانيت در عرصه هاى اجتماعى و فرهنگى باشد. ولى توجه به بنيان مستقل، وارسته و دنياگريز نهاد روحانيت، ستيزه گرى ريشه اى طرح هاى مذكور را مى رساند. البته برخى از استخدام شدگان را مى توان در راستاى اهداف دينى، تأثيرگذار ديد. ولى نفس تصويب قانون و طراحى هاى پيرامون آن، حكايت ناميمونى بوده است. منبع درآمد روحانيت تحت عنوان سهم امام زمان و استقلال هميشگى آنان با اين طرح ضربه پذير گرديده است. بالاتر آن كه مرزبندى بين نهاد روحانيت و سلطنت غاصب و غيرمشروع در اين طرح ها از بين رفته است. تأسيس سپاه دين، كه از بندهاى اصلاحات شاهانه بود، راهى ديگر در تهاجم عليه روحانيت به شمار مى رفت.

آغاز اين ساختار شكنى در ارزيابى يكى از سياحان، ترسيمى چنين داشته است: «در ايران، پديده عجيب اسلامِ دولتى ديده مى شود. به طورى كه دولت در ظاهر در فكر تعديل و شايد اصلاح دين است و در واقع در فكر تباه ساختن دين از درون است. شمارى از تحصيل كرده ها معتقدند كه بايد دين را دولتى كرد، هر چند مورد قبول اندكى از مردم باشد.»186

- ايجاد مؤسسات آموزشى:

علاوه بر وزارت معارف و دانشكده الهيات، رضاخان با ايجاد موسسه وعظ و خطابه ستيز با روحانيت را تا درهم شكستن بنيان حوزه هاى علميه پى گرفت. از اهداف مهم تشكيل مؤسسه مزبور، تربيت طلابى بود كه بتوانند در تبليغات تجددگرايانه، به رژيم كمك و يارى برسانند. با ايجاد اين مؤسسه، وعاظ و اهل منبر تحت فشار قرار گرفتند كه وارد آن شوند. در غير اين صورت از پوشيدن لباس روحانى منع مى شدند.187

محمدرضا پهلوى ايجاد سپاه دين را در اقدامات اصلاح طلبانه خود گنجانيد. او با اين كار روحانيون مشمول را در كسوت روحانيت به روستاها اعزام مى كرد تا به تبليغ دين بپردازند. روشن بود دين مورد نظر پهلوى ها دارنده چه محتوايى بود و روحانى اعزامى چه هويتى داشت. اما به هر حال ضربه به اساس روحانيت بود و انشقاق در آن پديدار مى كرد، و مديريت معنوى مرجعيت را خدشه دار نموده و نسل جوان حوزه را در مرزبندى بين حوزه و سلطنت به ترديد وا مى داشت. تلاش هاى شاهانه به علت قداست و بنيان دينى محكم حوزه ها و وارستگى و استقلال مرجعيت به ثمر نرسيد، و ادامه آن متوقف گرديد.

طرح ديگرى كه بر اثر بيدارى و حضور به موقع روحانيت به رهبرى حضرت امام(ره) توفيق اجرا نيافت، تأسيس دانشگاه اسلامى در سال 1343 بود. دستگاه سلطنت با اعلان اين امر، راهكار ديگرى در تهاجم به حريم دين و روحانيت را تعقيب مى نمود. حضرت امام(ره) با ريشه يابى دين ستيز طرح دانشگاه اسلامى، صريحاً در برابر آن ايستادگى نموده و فرمودند: «اين دانشگاه اسلامى كه مى خواهند درست كنند، نه اين كه خيال كنيد با اسلام آشتى كرده اند، خير! قضيه، قرآنى است كه سر نيزه كردند ودر مقابل اميرالمؤمنين سلام الله عليه. با حربه قرآن، معاويه اميرالمؤمنين را شكست داد.»

سپس سلطنت را چنين اخطار دادند: «مگر مى شود با دانشگاه اسلامى، اسلام را شكست داد؟ مگر ما مى گذاريم شما دانشگاه اسلامى درست كنيد. تفسيق مى كنيم آن [كسى ] كه وارد آن دانشگاه بشود. مگر اين ها مى توانند اسلام و مسلمين و علماى اسلام را تحت كنترل وزارت فرهنگ قرار بدهند. مگر خمينى بميرد. نعوذبالله مگر مراجع اسلام هم خداى نخواسته از بين بروند.»188

بدين ترتيب يكى ديگر از طرح ها و دسيسه هاى روحانيت ستيز، قبل از اجرا، به شكست مى انجامد. بنا بر ترسيم حضرت امام(ره) اين طرح، نحوه اى آشكار و گسترده از كنترل دولتى روحانيت بود. تقابل نمادين با حوزه هاى علميه بود، و دولتى كردن مذهب تشيع و زير سلطه قرار دادن مرجعيت بود كه به مقصود نرسيد.

سر به دارى روحانيت

فرازى از فرمايش امام(ره) از روحانيت و مرجعيت مى تواند پيش درآمدى گويا براى اين مبحث باشد. امام مى فرمايد: «روحانيون هميشه پيشتاز و سپر بلاى مردم بوده اند. بر بالاى دار رفته اند، و محروميت چشيده اند. زندان ها و اسارت ها و تبعيدها ديده اند، و بالاتر از همه آماج طعن ها و تهمت ها بوده اند، و در شرايطى كه بسيارى از روشنفكران در مبارزه با طاغوت به يأس و نااميدى رسيده بودند، روح اميد و حيات را به مردم برگرداندند، و از حيثيت و اعتبار واقعى مردم دفاع نمودند.»189

فراتر از شعار، روحانيت و مرجعيت بنا به مأموريت الهى خود، مسير پرمشقتى را پيموده اند. آن ها همواره در اين مسير ايستاده، و به غير از آن نمى انديشند.

حضرت امام در مبارزات ضد خودكامگىِ پهلوى ها، و تصويرى روشن از روحانيت را ارائه مى دهند: «ما مجاناً پشتوانه اين مملكت هستيم. هيچ تحميلى هم بر بودجه شما [دولت ] نداريم، مى سازيم با اين كتك ها، با اين حبس ها، با اين زجرها، با اين اهانت ها، با فحش ها و براى اين مملكت يك استوانه هستيم. اينجا ايستاده ايم. اگر خداى نخواسته يك خطرى براى كشور پيش بيايد ما ايستاده ايم در مقابلش و نمى ترسيم.»190و اقعيت جز اين را نمى نماياند. آنچه محتواى كتاب حاضر را شكل داد، مسيرى از استقلال طلبى، دفاع مردمى و پاسدارى هاى فرهنگى روحانيت بود. در چنين مسيرى، البته خودكامگان داخلى، حكومت هاى دست نشانده و وابستگان سياسى و فكرى، به ستيز با نهاد روحانيت برخاسته، راهبردها و راهكارهاى گوناگونى را به اجرا گذارده اند.

در بخش پايانى، اشاراتى گذرا به ستيزه گرى هايى مى شود كه از ضرب و شتم گرفته تا زندان و تبعيد كه شهادت پايان خونبار آن بوده است. مى توان در كنار بخشى كه ترور شخصيت نام گرفت، اين بخش را نيز ترور فيزيكى ناميد. به هر روى، همانگونه كه پيشتر آمد، ترور شخصيت بسترسازِ ترور فيزيكى بوده، و در همين راستا اجرا شده است.

مكرر بايد گفت ظهور تجدد و روشنفكرى مولود آن ستيز با روحانيت را يكپارچه و هدفمند تعقيب كرده است. گرچه حضور حاج ملاعلى كنى به شكست و لغو قرارداد رويتر انجاميد، و قيام الهى حضرت ميرزاى شيرازى قرارداد رژى را در هم شكست، و اين دو استبداد و استعمار را در هم كوبيد، ولى تا پيدايش روشنفكرى و برنامه هاى غربزده آن، تلاش روحانيت ستيز مشاهده نمى گردد. نمى توان اين امر را خرسندى حكام، قدرت طلبان و ديگر ستم پيشگان بر ملت از حضور سياسى - اجتماعى مرجعيت و روحانيت دانست. بلكه در يك برداشت كلى مى توان سامان بودن ساختار جامعه و دينى بودن فضاى آن را علت اين عدم برخورد آشكار ديد.

مشروطيت كمرنگىِ تئورى ها و اقدامات ستيزه گر با مذاهب و روحانيت را جبران نمود. اگر پيشينيان قدم هاى كوتاه و بى صدايى در اين زمينه برداشته بودند، در مشروطيت لگدمال كردن احكام شريعت با ترور شخصيت و ترور فيزيكى روحانيت جبران آن بود. تنبيه بدنى ميرزا حسن مجتهد در تبريز و اخراج او از شهر، يكى از فجايع اين دوره است. كوتاه سخن كه شهادت مظلومانه شهيد نورى در جايگاه اجتهادى حتمى، اوج مبارزه با روحانيت در مشروطيت است.

محاكمه فرمايشى شيخ شهيد با اهانت انجام گرفت، و تنها در چند ساعت جرم او محرز، و مجازاتش مشخص گرديد. شيخ شهيد پيشتر نيز مورد سوءقصد قرار گرفته بود.

مديرنظام از شاهدان ماجراى اعدام مى گويد: «پس از اين كه آقاجان تسليم كرد، دسته موزيك نظامى پاى دار آمد و شروع به زدن كرد. مجاهدين با تفنگ هايشان همين طور مى رقصيدند و مخالفين و ارامنه كف مى زدند و شادى مى كردند.»191

اين مجازات فردى بود كه به گفته شخصى چون آدميت [از فراماسون هاى معروف ] «متفكر مشروطه مشروعه شيخ فضل الله نورى بود. او از علماى طراز اول بود كه پايه اش را در اجتهاد اسلامى برتر از طباطبايى و بهبهانى شناخته اند.»192

شاهد نام برده ادامه مى دهد: «پس از اعدام و پايين آوردن جنازه آقا، جماعت كثيرى از مجاهد و غير ريختند دور نعش را گرفتند. آنقدر با قنداقه تفنگ و لگد به نعش آقا زدند كه خونابه از سر و صورت و دماغ و دهنش روى گونه ها و محاسنش سرازير شد. هر كه هر چه دستش بود، مى زد. آن هايى هم كه دستشان به نعش نمى رسيد، تف مى انداختند. يكى هم مقابل سر آقا ايستاد، همان طور كه تماشا مى كرد، به تركى فحش نثار آقا كرد. اين شخص شارژ دافر از سفارت عثمانى بود.»193

همگامى مجاهدين ايران با مشروطه چيان عثمانى، يكسانى ستيز با دين و مذهب را از سوى آنان نمادين مى كند. در مظلوميت روحانيت و استقبال آنان از چنين صدماتى، كافى است ترسيم حضرت امام(ره) مرور شود.

سلام بر حماسه سازان هميشه جاويد روحانيت كه رساله علميه و عمليه خود را به دمِ شهادت و مركبِ خون نوشته اند و بر منبر هدايت و وعظ و خطابه از شمع حياتشان گوهر شب چراغ ساخته اند... سلام بر آنان كه تا كشف حقيقت تفقه، به پيش تاختند و براى قوم و ملت خود منذران صادقى شدند كه بند بندِ حديث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پيكرشان گواهى كرده است، و حقاً از روحانيت راستين اسلام و تشيع، جز اين انتظارى نمى رود كه در دعوت به حق و راه خونين مبارزه مردم خود، اولين قربانى ها را بدهد و مُهر ختام دفترش شهادت باشد.194

خط قرمز روحانيت همواره دينمدارى بوده است، كه آن ها در پاسداشت آن يد طولانى داشته اند. سيدمحمد مجاهد شهيدى است كه پيش از دوران مشروطه، به دليل حضور شجاعانه در جبهه هاى جنگ، به مجازات شايعه و تهمت محكوم مى شود، و در اثر تخريب اين بمباران در ميانه راه بازگشت از دنيا رحلت مى كند.

آيت الله برازجانى از راهبران مبارزه با اشغالگران جنوب ايران، به دستور رضاخان به تهران تبعيد شده، و در همان سال دارفانى را وداع مى گويد. آيا اين مرگ ها شهادت در راه استقلال كشور و دفاع از منافع ملى نبوده؟ و آيا اين ستيز بى امان با هدفى غير از سلطه پذيرى بوده است؟

ميرزا مسيح استرآبادى صاحب فتواى آزادسازى زنان مسلمان از چنگال گريبايدوف وزير مختار مداخله گر روسيه، به جرم پاسدارى حريم مسلمين، محكوم به تبعيد مى شود. اين مجتهد بزرگ به منظور جلوگيرى از خطر براى مردمى كه در اعتراض به حكم تظاهرات گسترده كرده بودند، با لباس مبدل از تهران بيرون مى رود.195

علماى بزرگوارى كه در جنگ عليه اشغالگران انگليسى در مرزهاى عراق شركت نمودند، برخى به شهادت رسيدند، و برخى در اثر صدمات جنگ اندكى بعد رحلت كردند. گروهى چون آيت الله سيدابوالقاسم كاشانى از سوى انگليسى هاى متجاوز به ايران تبعيد شدند.

شهيد مدرس از ديگر روحانيونى است كه بيدارى و آگاهى و حضور سياسى، مصائب بسيار برايش فراهم مى كند. گذشته از ترور شخصيت كه در بخش هاى پيشين اشاره شد، سه بار مورد سوءقصد قرار مى گيرد. مرتبه سوم روشن شد كه با اشاره سفارت خانه هاى روس و انگليس، توطئه قتل او دستور كار بوده است.196

مبارزات مدرس عليه مزدورى چون رضاخان ضرب و شتم فيزيكى را هم برايش به ارمغان آورد. اين كار توسط دكتر حسين بهرامى صورت گرفت. او يكى از نمايندگان مجلس شوراى ملى بود كه به تحريك تدين رئيس فراكسيون تجدد در حمايت از رضاخان سيلى محكمى به صورت مدرس نواخت كه عمامه از سرش افتاد.

سربه دارى «مدرس» اگر چه موجب بى اعتنايى او به اين ددمنشى بود، اما موجى از نفرت را در مردم ايجاد كرد. اين بى شرمى در شعرهاى شاعران نيز تبيين گرديد. از آن جمله ملك الشعراى بهار سرود:




  • از آن «سيلى» ولايت پر صدا شد
    به روز شنبه مجلس كربلا شد
    به دولت روى اهل شهر واشد



  • دكاكين بسته و غوغا به پا شد
    به دولت روى اهل شهر واشد
    به دولت روى اهل شهر واشد



روزنامه «نسيم صبا» در همان ايام با درج اين اشعار ماجرا را گزارش داد:




  • آواز جماعت هله آواز خدا داد
    بنگر كه «تجدد» به تجدد چه ستم كرد
    تركيد و پراكنده شد از بسكه ورم كرد
    و ارو شد از اين مسأله معناى تدين
    شد مملكت آشفته زغوغاى «تدين»197



  • آن سيلى بى پير عجب خوب صدا داد
    بر ناحيه خويش خط جهل رقم كرد
    يك بار دگر بيرق كفار علم كرد
    شد مملكت آشفته زغوغاى «تدين»197
    شد مملكت آشفته زغوغاى «تدين»197



پايان كار شهيد مدرس تبعيد از سوى رضاخان به «خواف» بود. اما وجود مدرس حتى در نقطه اى دور افتاده چون خارِ گلو و چشم، اين مزدور انگلستان را آزار مى داد. بنابراين دستور قتل او را صادر كرد. شهيد در هنگامه نماز توسط مجريان امر، به شهادت رسيد.

آيت الله كاشانى در مبارزات ضداستعمارى و ضداستبدادى خود، سرانجامى چون مدرس داشت. تفاوت در اين دو مورد به مأموران اجرا باز مى گشت. اگر مدرس توسط دژخيمى چون رضاخان كه آشكارا مأمور انگلستان بود و ضديت او با ملت بر همگان روشن بود، مورد ضرب و شتم و تبعيد و شهادت قرار گرفت، آيت الله كاشانى از جانب ملى گرايان با داعيه ضداستعمار بودن به رهبرى مصدق همراه با سلطنت وابسته بمباران گرديد.و ى در اطلاعيه اى افشا مى كند كه: «تبعيد اين خادم اسلام و ملت با آن وضع فجيع، براى تغيير قانون اساسى و انتخابات فرمايشى و سوار كردن خيانتكاران و نورچشمان بر گرده اين ملت فلك زده و مسأله نفت و تجديد امتياز بانك شاهى است.»198

عمليات شاهانه، در 1327 بدين شكل اتفاق مى افتد: به بهانه تيراندازى به شاه در دانشگاه تهران، مزدور بى شرمى چون سرتيپ متين دفترى، فرماندار نظامى تهران نيمه شب همچون دزدان با نردبان به خانه آيت الله كاشانى مى رود تا آن مرجع تقليد سالخورده را كه گناهى جز دفاع از حقوق مردم مسلمان نداشت، ابتدا به باد ناسزا و سيلى و مشت و لگد گرفته و مى گويد: «سيد حالا مى خواهى شاه را بكشى؟» سپس فرمان مى دهد تا همان دم، وى را ته اتومبيل جيپ ارتشى انداخته و هر چه سريع تر در قلعه فلك الافلاك خرم آباد زندانى كنند. سپس ايشان را به لبنان تبعيد مى كنند.199

ستم هايى كه در دوره حاكميت ملى گرايان بر آيت الله كاشانى رفت، نيز بى حساب مى باشد. ايشان در نامه اى به مصدق برخى از مصائب را اشاره مى كنند: «مرا لكه حيض كرديد. خانه ام را سنگباران و ياران و فرزندانم را زندانى فرموديد. مجلسى را كه ترس داشتيد شما را ببرد، بستيد...»200

مبارزات مرجعيت و روحانيت در دهه 40، فزايندگى ستيز با روحانيت را به نمايش گذارد. حمله به مدارس علميه و مساجد در سراسر كشور، ضرب و شتم، دستگيرى و كشتار روحانيون را در نظر داشت و به آن همت مى گماشت. حمله مأموران محمدرضا، به مدرسه فيضيه، و مدرسه طالبيه تبريز، عده زيادى مصدوم و مجروح بر جاى گذارد. اين عده غير از روحانيون كسِ ديگرى را شامل نمى شد.

فجايع پيش آمده به حدى بود كه آيت الله العظمى حكيم از مراجع بزرگ عراق در تلگرافى به علماى ايران، هجرت آنان را خواستار شد. در اين نامه آمده است: «حوادث مولمه پى در پى و فجايغ غم انگيز به ساحت علماى اعلام و روحانيت قم، قلوب مؤمنين و متدينين را جريحه دار كرد. حضرات علما دسته جمعى به عتبات عاليات مهاجرت نمايند، تا بتوانم رأى خود را درباره دولت ايران صادر كنم.»201

شدت جنايات شاهانه عليه حوزه هاى علميه اعتراضى فراتر از حوزه تشيع داشت. شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهر در تلگرافى به قم اظهار داشت: «حمله تجاوزكارانه بر ضد پشيوايان مذهبى در كشور شما، موجب تأثر من و سايرين را فراهم ساخته است. با اظهار انزجار و تقبيح حوادثى كه اتفاق افتاده،... حمله بر ضد شما را حمله به مقدساتى مى دانيم كه ما به آن ايمان داريم و در راه ترويج آن مى كوشيم.»202

دستگيرى گروه عظيمى از برجستگان حوزه هاى علميه، از آن جمله آيت الله قمى در مشهد، آيت الله محلاتى در شيراز، دانشمند بزرگوار آيت الله فلسفى كه با ضرب و شتم نيز همراه بود، از ديگر فجايع اين دوره است.

دستگيرى دو مرحله اى حضرت امام(ره) حريم شكنى گستاخانه عليه ساحت مرجعيت بود. در نوبت اول روزنامه هاى خبرى پيرامون اعدام احتمالى حضرت امام گزارش دادند. اين خبر عموم مردم و حوزه ها را به تقابل وا داشت. تحصن مرجعيت ايران در شهر رى و اعتراضات گسترده، موجب عقب نشينى دستگاه ننگين پهلوى شد.

دستگيرى مجدد امام در سال 1343، با تبعيد بلافاصله آن حضرت همراه بود. حضرت امام در نيمه شب دستگير، و با يك هواپيماى نظامى، به شهر «بورسا»ى تركيه تبعيد مى گردند، انتخاب تركيه به عنوان يك كشور لائيك و ضدمذهب، با هدف شكنجه بيش از بيش به امام در جايگاه مرجعيت تقليد بود. سپس امام پس از تحمل مشقاتى از جمله خارج شدن اجبارى از لباس روحانيت كه طبق مقررات تركيه لائيك انجام مى گرفت، به عراق تبعيد شدند كه اين دو، تا سال 1357 ادامه يافت.

شهيد حاج آقا مصطفى خمينى فرزند بزرگوار امام نيز دستگير و به تركيه تبعيد گرديد. او همراه با پدر به عراق تبعيد شد، و در سال 1356 به طرز مشكوكى رحلت كرد. شهادت او آغاز مبارزاتى بود كه به پيروزى بهمن 57 منجر شد.

شهيد آيت الله سعيدى، شهيد آيت الله غفارى و ديگر مظلومانى كه شايد از نگاه تاريخ مغفول مانده اند، از موارد سر به دارى روحانيت بوده است.

به طور كلى حضرت امام(ره) در بازنگرى روحانيت ستيزى يك امر مهم را به عنوان دستاورد افشا كرده اند، و آن حذف روحانيت با شكل ها، قرائت ها و ترفندها و ابزارهاى مختلف است. در مقطعى امام خطاب به ستيزه گرانى كه با راهكار تئوريك چنين هدفى را دنبال مى كنند مى فرمايند: «دشمن مى گويد روحانى ها بروند و در مسجد نماز بخوانند. بسيار خوب! اما آيا شما مى گذاريد؟ در همان مسجد مى رويد، يك عده اشرار هم مى بريد. يك نفر آدمى را كه از اسلام هيچ اطلاعى ندارد، جلو آن روحانى وا مى داريد. صورت نماز درست مى كنيد. براى اين كه مسجد را هم از روحانيت بگيريد.»203

مطلب مورد اشاره حضرت امام(ره) توسط روشنفكران مذهبى در دهه 50 صورت گرفته بود. آن ها با ترويجِ اسلامِ منهاى روحانيت حتى اقامه نماز جماعت را به امامت غيرروحانى انجام دادند.

آغاجرى در دوران اصلاح طلبى با تكرار همان تز كه امام آن را تزِ استعمارى خواندند، به جنگ با روحانيت مى رود. او به مانند ديگر همفكران خود اعم از دارندگان لباس روحانى يا غير آن مى گويد: «چه كسى گفته كه حتماً يك آخوند بايد امام جماعت بايستد؟»و نيز اضافه مى كند: «اين جور نمى شود. وقتى مى خواهند ازدواج كنند، حتماً بايد يك خطبه طولانى آن هم با جملات عربى با مخارج صحيح نافى و دهانى كاملاً رعايت شود. حتماً احتياج به يك طبقه (روحانيت) دارد كه اين كار را بكند.»

اين كردار ستيزه گر موجب آن مى شود تا آغاجرى از سوى انگليسى هاى موافق تحول در اسلام براى كسب عنوان مرد سال كانديد گردد.

گارتون اش تاريخ نويس انگليسى و ارن لسو مفسر روزنامه ديلى ميل آغاجرى را به خاطر شهامت و كار بزرگش در عرصه بازسازى انديشه دينى مى ستايند. گارتون اش مى گويد: آغاجرى، تجديدنظر و بازنگرى در عرصه اسلام را در وجه همت خود قرار داده است. تحول در اسلام، نوآورى و بهترين اميدى است كه براى ما در غرب وجود دارد، و وى در اين زمينه نام خود را در رفيع ترين جايگاه به ثبت رسانيده است.204

اسلام متجدد يا ستيز با اسلام و روحانيت:

ضرورى است در پايان كلام ستيز مستقيم غرب با مرجعيت و روحانيت را در راهبردى هاى آمريكائيان ارائه داد. اين راهبرد به تازگى از سوى توماس فريدمن سرمقاله نويس روزنامه نيويورك تايمز ارائه شده است. او مى نويسد: «آمريكا بايد تمام سعى خود را بكند كه در نجف روحانيونى مطرح شوند كه معتقد به جدايى دين از دولت باشند، نه روحانيونى كه طرفدار ايران باشند و مايلند دولتى مانند دولت خمينى در عراق تشكيل شود. بهترين نتيجه براى آمريكا اين است كه نجف بار ديگر به مركز جهان تشيع تبديل شود، و در آن روحانيونى كه معتقد به جدايى دين از دولت هستند، مطرح شوند. مى توان اين مسأله را هم اكنون مهم ترين مسأله خاورميانه دانست. در حال حاضر علماى شيعه معتقد به جدايى دين از دولت در نجف، بسيار معدود و ضعيف هستند، و علماى برجسته زيادى در ميان آن ها نيست. دولت آمريكا هم كه نمى تواند علماى شيعه مورد نظر خود را همين طور به نجف صادر كند. اين علما بايد خود در آن جا رشد كنند. دولت آمريكا بايد شرايطى در نجف ايجاد كند كه طلاب علوم دينى در محيط سنتى عراقى - عربى رشد كنند، و با ايرانى ها و طرفدارانشان مقابله نمايند.»205

بى گمان آن چه اين آمريكايى طرح مى كند، نوعى از روحانيت متحجر را تجلى مى دهد. به طور كلى روحانيت اصيل و وارسته نه تنها به جدايى دين از سياست يا به گفته او دين از دولت معتقد نيست، بلكه مأموريت نيابت از امام زمان(عج) را براى خود، يك جايگاه و مأموريت سياسى - الهى مى داند. از اين روى با وجودى كه آمريكائيان در شكست برنامه هاى ستيزه جويانه با روحانيت، به چنين طرح هاى از كار افتاده اى روى كرده اند، اما نبايد از اسلام متجدد طراحى شده آن ها غافل بود.

ريچارد نيكسون در دكترين خاورميانه اى خود به مقايسه ميان بنيادگرايان اسلامى و جريان سياسى تجدد در اسلام پرداخته است. منظور او از بنيادگرايان كسانى هستند كه نفرت شديد از غرب داشته، و تصميم به برترى تمدن اسلامى از راه زنده كردن گذشته آن حركت دنبال مى كنند. قصد ايشان حاكم كردن شريعت است.

ناگفته پيداست كه راهبر اين حركت و تفكر در تاريخ معاصر، حضرت امام خمينى(ره) است كه احياى تمدن اسلامى را در نخستين گام با برپايى نظام جمهورى اسلامى پى گرفت. اصولاً واژه بنيادگرايان در آغاز امر در مورد پيروان حضرت امام، به كار مى رفت. نيكسون سپس اسلام متجدد را چنين معرفى مى كند: «جريان سياسى تجدد، كه از همه غالب تر و در عين حال نامحسوس تر است، مى خواهد اسلام را چه از لحاظ اقتصادى و چه سياسى جزء دنياى جديد كند. «تساهل» و «مدارا» دستمايه اصلى اسلام تجددطلب است كه ملت هاى غرب را كافر نمى شمارد، و محكوم نمى كند بلكه از ايشان مثل ساير اهل كتاب با روى باز استقبال مى كند.»206

سپس آشكارا اعلان مى كند: «چون اهداف ما و تجددطلب ها يكى است، همكارى ما بايد همه زمينه هاى اقتصادى و امنيتى را در بربگيرد. چون ارزش ها و منافع ما و بنيادگرايان افراطى و راديكال ها تعارض دارند. ما بايد تجددطلبان را در جهان اسلام پشتيبانى كنيم. اين هم به سود ما است و هم به سود آن ها.»207

نياز به توضيح نيست اسلامى كه با ارزش ها، منافع و اهداف آمريكا اشتراك داشته باشد، قطعاً در ستيز با اسلام اصيل و پايگاه حفاظتى آن يعنى روحانيت و مرجعيت خواهد بود. ستيزه گران در اسلام متجدد، خواه در لباس روحانيت باشند و قرائتى نو از اسلام ارائه دهند، و خواه در لباس ها و كسوت هاى ديگر، در جهت منافع آمريكا حركت كرده مأمورين اجراى طرح هاى

/ 7