صبح كز چشم فلك اشك ثريا مي ريخت - غزلیات نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

غزلیات - نسخه متنی

کمال الدین ابو العطا محمود بن علی خواجوی کرمانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

صبح كز چشم فلك اشك ثريا مي ريخت




  • صبح كز چشم فلك اشك ريا مي ريخت
    آن سهى سرو خرامان ز سر زلف سياه
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    چين گيسوى دوتا را چو پريشان مي كرد
    شعر شيرين مرا ماه مغنى مي خواند
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    در قدمهاى خيال تو بدامن هر دم
    قدح از لعل تو هر لحظه حديى مي راند
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    چون صبا شرح گلستان جمالت مي داد
    اشك از آنروى ز ما رفت و كنارى بگرفت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    عجب ار مملكت مصر نمي رفت برود
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه

    مردم ديده ى خواجو چو قدح مي پيمودمردم ديده ى خواجو چو قدح مي پيمود

  • مهر دل آب رخم ز آتش سودا مي ريخت
    دل شوريده دلان مي شد و در پا مي ريخت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    مشك در دامن يكتائى والا مي ريخت
    و آب شكر بلب لعل شكر خا مي ريخت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    چشم دريا دل من لل لالا مي ريخت
    وز لب روح فزا راح مصفا مي ريخت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    از هوا دامن گل برسرصحرا مي ريخت
    كاب او دمبدم از رهگذر ما مي ريخت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه
    اى بسا لعل كه در دامن خارا مي ريخت
    زان همه سيل كه از چشم زليخا مي ريخت
    موج خون دل فرهاد چو مي زد بر كوه

    خون دل بود که در ساغر صهبا مي ريختخون دل بود که در ساغر صهبا مي ريخت

/ 933