به بوسه اى ز دهان تو آرزومندم تو از قبيله خوبان سست پيمانى بريد از همه جا دست روزگار مرا شرار شوق تو بر مي جهد ز هر عضوم اگر تو داغ گذارى چگونه نپذيرم پدر علاقه به فرزند خويشتن دارد زمانه تا نكند خيمه ات نمي دانى به راه وعده خلافى نشسته ام چندى معاشران همه در بزم پسته مي شكنند به گريه گفتم از آن پسته يك دو بوسم بخش ز باده دوش مرا توبه داد مفتى شهر نجات داد ملك هر كجا اسيرى بود ستوده ناصردين شه كه از شرف گويدكسى سزاى ملامت به جز فروغى نيست كسى سزاى ملامت به جز فروغى نيست
فغان كه با همه حسرت به هيچ خرسندم من از جماعت عشاق سخت پيوندم بدين گناه كه در گردنت نيفكندم نواى عشق تو سر مي زند ز هر بندم و گر تو درد فرستى چگونه نپسندم من از تعلق روى تو خصم فرزندم كه من چگونه از آن كوى خيمه بركندم كه زير تيغ تغافل نشانده يك چندم شكسته دل من از آن پسته ى شكرخندم به خنده گفت مگس كى نشسته بر قندم بتان ساده اگر نشكنند سوگندم من از سلاسل زلفش هنوز در بندم به هيچ دوره نديد آفتاب مانندمكه دايم از مى و معشوق مي دهد پندم كه دايم از مى و معشوق مي دهد پندم