مقابله با لشكر شام - یاد ایام نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

یاد ایام - نسخه متنی

سید محمد رضا آقامیری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

2- شمربن ذى الجوشن در روز عاشورا، شتر مخصوص امام حسين (ع) را به غنيمت گرفت و به كوفه آورد و به شكرانه قتل فرزند معصوم پيامبر (ص)، آن را ذبح كرد و بين دشمنان اهل بيت تقسيم نمود .

به دستور مختار تمام خانه هايى را كه آن گوشت واردش شده بود تخريب كردند و هر كس از آن گوشت خورده بود، اعدام شد .

3- "سنان بن انس"، كسى كه سر مقدس امام حسين (ع) را از تن جدا كرده بود، به قطع انگشتان و بريدن دست و پا محكوم شد و در حالى كه زنده بود، او را در ديگ روغن زيتون جوشان انداختند .

4- "خولى بن يزيد اصبحى" حامل سر بريده امام و قاتل عثمان و جعفر، (فرزندان على (ع)) در روز عاشورا، دستگير و با شمشير كشته شد و بدنش را سوزاندند .

5- "بجدل بن سليم كلبى" كه انگشت امام حسين (ع) را بريده بود، به قطع انگشتان و قطع دست و پا محكوم شد تا به هلاكت رسيد .

6- "حكيم بن طفيل سندسى" كه لباس ابوالفضل (ع) را غارت كرده بود و از جمله قاتلان امام حسين (ع) و از تيراندازان به طرف آن حضرت بود، به وسيله كمانداران تيرباران شد .

7 - "زيد بن وقار جهنى" قاتل "عبدالله بن مسلم بن عقيل" و از عاملان قتل حضرت ابوالفضل (ع) سنگسار و سپس تيرباران شد .

8 - "مالك بن هشيم بدائى" كه كلاهخود امام حسين (ع) را به غارت برده بود، به قطع دست و پا محكوم شد تا هلاك گرديد .

9- چند نفر به جرم شركت فعال در حادثه كربلا و بعضا به اتهام غارت خيمه ها و اموال امام حسين (ع) گردن زده شدند و بعضى نيز به قطع دست و پا محكوم گرديدند و پيكر بعضى سوزانده شد .

10- شمربن ذى الجوشن، عامل دهها فقره جنايت و فرمانده پياده نظام در نبرد كربلا در درگيرى كشته شد و سر از بدنش جدا گرديد .

11- عمر بن سعد بن وقاص، فرمانده كل لشكر يزيد در كربلا و مسئول تمام جنايات، در منزلش دستگير شد و سر از بدنش جدا گرديد .

12- "حفص" فرزند عمر سعد، به جرم همكارى با پدرش در كربلا اعدام شد .

13- "حرملة بن كاهل اسدى": كه تك تيرانداز كربلا و قاتل على اصغر و عبدالله بن الحسن (ع) و عامل جنايات ديگرى در كربلا بود، همين كه چشم مختار به او افتاد، گفت: "خدا را شكر كه به چنگم افتادى!" و بلافاصله فرياد زد: "جلاد! جلاد!" جلاد حاضر شد و به دستور مختار دو دست حرمله را قطع كرد؛ سپس پاهاى او را بريد و دستور داد پيكرش را آتش بزنند .

"منهال بن عمرو" يكى از ياران امام سجاد (ع) كه شاهد اين صحنه بود، با صداى بلند گفت: "سبحان الله!" مختار گفت: "چرا خدا را در اين لحظه تسبيح گفتى؟" منهال پاسخ داد: "اى امير! در همين سفر كه از مكه برمى گشتم، خدمت على بن الحسين (ع) رسيدم .

آن حضرت از حرمله پرسيد .

من پاسخ دادم هنوز زنده است .

امام دستها را به سوى آسمان بلند كردند و دو بار فرمودند: خدايا! سوزش شمشير را به او بچشان! خدايا! سوزش آتش را به او بچشان!" مختار پرسيد: "آيا خودت اينها را شنيدى؟" منهال گفت: "آرى؛ به خدا قسم، خودم شنيدم!" مختار فورا از اسب پياده شد و دو ركعت نماز خواند و سجده اى طولانى كرد و به شكرانه اين كه دعاى امام سجاد (ع) به دست او به اجابت رسيده بود، آن روز را نيت روزه كرد و روزه گرفت .

مقابله با لشكر شام

-- قواى شام، جبهه ديگرى بود كه در برابر مختار گشوده مانده بود .

"عبيدالله بن زياد" با 80 هزار نفر بر سر راه او قرار داشت و تا مختار اين جبهه را شكست نمى داد، كاملا به هدف خود نرسيده بود؛ زيرا سركرده اين سپاه، مسئوول اصلى جنايات كربلا بود .

مختار ارتشى قوى به رهبرى مرد مقتدر و بازوى توانايش (ابراهيم) فراهم نمود و به مقابله سپاه ابن زياد فرستاد .

تعداد نفرات ارتش مختار را از 9 تا 12 هزار نفر ذكر كرده اند و اقوالى نيز عدد آنها را تا 20 يا 30 هزار نفر ذكر كرده است .

چندين هزار نفر از اين ارتش عظيم را "مواليان" يا بردگان آزادشده كه ايرانيان بودند تشكيل مى دادند؛ زيرا آنان طعم تبعيض اقتصادى را در دوران حكومت عمر و عثمان و تا اندكى پيش در زمان حكومت حاكم منصوب از طرف عبدالله بن زبير چشيده بودند و از طرفى قلب آنان مالامال از عشق به اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) بود و مختار را مردى عادل كه بين عرب و عجم فرقى نمى گذارد و داعيه خونخواهى اهل بيت را نيز دارد يافته بودند؛ لذا مختار بشدت حضور آنان را احساس مى كرد و به آنان متكى بود .

او تا چند كيلومترى شهر، ارتش ابراهيم را با پاى پياده بدرقه كرد .

هنگامى كه ابراهيم تقاضا كرد مختار سوار شود، او در پاسخ گفت: "من براى هر قدمى كه در اين راه برمى دارم، از خداوند تقاضاى اجر و مزد دارم و دوست دارم پاهايم در راه يارى خاندان پيامبر خاك آلود شود!" و هنگامى كه خواست از ابراهيم جدا شود، به او گفت: "ابراهيم! اكنون كه عازم نبرد در راه خدا هستى، سه وصيت را از من به ياد داشته باش: نخست آنكه در همه حال، در پنهان و آشكار از خدا بترس؛ دوم آنكه در حركت شتاب كن و سوم آنكه وقتى با دشمن روبرو شدى، مهلتشان نده و همچون صاعقه اى ناگهانى بر آنان بتاز! اگر شبانه به آنان رسيدى و توانستى، كار را به صبح نينداز و اگر روز به آنان رسيدى، به انتظار شب منشين تا حكم خدا را بر آنان جارى كنى؛ آنچه را گفتم خوب فهميدى؟" ابراهيم پاسخ داد: "آرى" و مختار او را در آغوش فشرد و با او خداحافظى كرد .

ابراهيم اشتر، در چند فرسخى موصل سپاه خود را آرايش جنگى داد و پيشروى را ادامه داد .

اندكى بعد دو سپاه رو در روى يكديگر قرار گرفتند .

پس از طلوع فجر و اقامه نماز جماعت، ابراهيم، سپاه را مرتب كرد و دستور داد به آهستگى حركت كنند .

آنان بر فراز تپه اى كه روبروى دشمن بود مستقر شدند در حالى كه دشمن كاملا در اردوگاه خود مستقر نشده بود .

هوا روشن شده بود .

ابراهيم از سپاه سان ديد و براى آنان جنايات دشمن در كربلا را يادآور شد .

بدين ترتيب، انگيزه آنان را قويتر كرد و همه را آماده انتقام نمود؛ سپس شيپور نبرد نواخته شد و جنگ آغاز گرديد .

بخشى از سپاه ابراهيم اشتر در اين نبرد با ضربات سنگينى روبرو شد و متلاشى گرديد؛ ولى بلافاصله سازماندهى شد و حملات را از سر گرفت و با تدابير ابراهيم اشتر، در اواخر روز آثار شكست در چهره سپاه ابن زياد نمايان گرديد .

در اين نبرد يكى از فرماندهان عالى رتبه ارتش شام به نام "حصين بن نمير" كشته شد .

او كارنامه سياهى از خود به جاى گذاشته بود: يارى وفادار براى معاويه و يزيد؛ از رهبران ارتش شام در نبرد كربلا؛ كسى كه در كوفه راهها را به روى مسلم بن عقيل بسته بود؛ كسى كه "حر بن يزيد رياحى" را با هزار سوار مأمور بستن راه بر امام حسين (ع) كرد؛ رهبر 500 تيرانداز در عاشورا كه امام را تيرباران كردند؛ قاتل بعضى از ياران سيدالشهدا (ع) و كسى كه تيرى به طرف آن حضرت پرتاب كرد و آن تير به دهان امام اصابت نمود و سرانجام كسى كه دستش به خون توابين آلوده بود .

با هلاكت اين عنصر پليد، ترس و وحشتى شديد بر لشكر شام چيره شد .

ابراهيم بن مالك، دستور حمله نهايى را صادر كرد و سپاه كوفه با هجومى وسيع، از همه طرف به لشكر ابن زياد هجوم آوردند و آنان را عقب راندند، بطورى كه گروهى از آنان به رودخانه افتادند و غرق شدند .

عبيدالله بن زياد نيز در حال فرار بود و ابراهيم او را تعقيب مى كرد تا در كنار "نهر خاذر" به او رسيد .

بر طبق نقلهاى تاريخى، ابراهيم پس از آنكه او را به قتل رساند، به ياران خود گفت: "كسى را كشتم كه از او بوى مشك ساطع بود .

گمان مى كنم او ابن زياد بوده است .

برويد و تحقيق كنيد!" ياران ابراهيم بدنى را مشاهده كردند كه از كمر كاملا به دو نيم شده بود .

او همان "عبيدالله بن زياد" بود كه به مكافات اعمال زشت خود رسيده بود .

اين نبرد كه به نبرد "نهر خاذر" معروف شده است، با پيروزى قاطع و سريع سپاه مختار به پايان رسيد و 70 هزار نفر از لشكر شام در طى آن به هلاكت رسيدند .

پس از قتل "ابن زياد"، همسرش "هند" نزد ابراهيم بن مالك اشتر آمد و گفت: "اموال و هستى ما را غارت كرده اند!" ابراهيم پرسيد: "چقدر از اموالت غارت شده است؟" او پاسخ داد: "50 هزار درهم" .

به دستور ابراهيم، يكصد هزار درهم به او دادند و او را با 100 سوار نزد پدرش به بصره فرستاد؛ در حالى كه ابن زياد بازماندگان كربلا را زير ضربات تازيانه شكنجه مى داد و با صورتهاى باز و جگرهاى سوخته، در حالى كه سرهاى كشتگان خويش را در كنار خود مى ديدند به اسارت گرفت، با خفت و خوارى روانه شام كرد و از هيچ عملى كه باعث افزايش ناراحتى و زجر روحى فرزندان پيامبر (ص) شود دريغ نكرد! تكرار تاريخ! نبرد "نهر خاذر" در روز عاشوراى سال 67 هجرى قمرى واقع شد و عبيدالله بن زياد در سالروز شهادت سرور شهيدان، ابا عبدالله الحسين (ع) به هلاكت رسيد و همان طور كه سر مقدس آن امام بزرگوار را به دارالاماره كوفه بردند و در حضور ابن زياد، كه بر سر سفره غذا نشسته بود، نهادند، سر پليد ابن زياد را نيز از تن جدا كردند و به دارالاماره بردند و نزد مختار، كه او نيز اتفاقا بر سر سفره غذا نشسته بود، نهادند .

مختار تا چشمش به سر ابن زياد افتاد، حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و آن سر را زير پاى خود نهاد و آن را لگد مال كرد و بدين ترتيب، آنچه را كه "ميثم تمار" (ره) در زندان به او بشارت داده بود، عملى ساخت .

به دستور مختار، 70 سر از سپاه شام را نزد اهل بيت پيامبر (ص) به مدينه فرستادند و زن و مرد مدينه، آنها را ديدند و لعنتشان كردند و سر ابن زياد و سران ارتش او را با 30 هزار دينار پول نقد به عنوان هديه خدمت امام زين العابدين (ع) و محمد حنفيه فرستاد .

با ديدن اين سر، محمد حنفيه به سجده افتاد و مختار را دعا كرد و گفت: "خداوند بهترين پاداشها را به مختار عطا كند! او انتقام ما را گرفت و حق او بر همه فرزندان عبدالمطلب واجب شد!" و براى ابراهيم اشتر چنين دعا كرد: "خدايا! ابراهيم اشتر را حفظ كن و او را بر دشمنان پيروز كن .

او را نسبت به آنچه دوست دارد و مورد رضايت تو است موفق نما و در دنيا و آخرت، مشمول غفران خودت قرار ده!" آنگاه سر ابن زياد را به مدينه، خدمت امام سجاد (ع) فرستاد .

از قضا امام سجاد نيز بر سر سفره غذا بودند و از ديدن سر ابن زياد بسيار شادمان شدند و فرمودند: "سپاس خداوندى را كه انتقام مرا از دشمنم گرفت! خداوند به مختار جزاى خير دهد!" آنگاه خطاب به حاضران فرمودند: "مرا نزد عبيدالله بن زياد بردند در حالى كه او بر سر سفره غذا نشسته بود و سر پدرم در مقابلش قرار داشت .

من در آن حال گفتم: خداوندا! مرا زنده نگه دار تا زمانى كه سر ابن زياد را به من نشان دهى!" ورود سرها به مكه و مدينه، شادمانى بازماندگان خاندان پيامبر (ص) را به دنبال داشت و آنان را از عزا درآورد .

از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند: "پس از حادثه جانخراش كربلا، هيچ زنى از بنى هاشم خود را آرايش نكرد و ما اهل بيت در ماتم بوديم و پنج سال تمام، دودى از خانه بنى هاشم ديده نشد (غذاى گرم تهيه نمى كردند) تا اينكه ابن زياد كشته شد .

" مختار اموال و هداياى زيادى خدمت امام سجاد (ع) فرستاد و خانه هاى بنى هاشم را كه به دست بنى اميه تخريب شده بود بازسازى كرد و كنيزى به امام سجاد هديه داد و آن حضرت از او صاحب فرزندى به نام "زيد" شدند كه بعدها به شهادت رسيد .

مختار از يك سو با عبدالله بن زبير روبرو بود؛ زيرا بصره در تصرف او بود و برادرش "مصعب بن زبير" استاندار آنجا بود، از سويى نيز عبدالملك مروان بر شام حكمفرما بود و مختار مى خواست با تصرف آنجا به بنى اميه دست يابد و از آنان انتقام بگيرد .

او ابتدا خواست حجاز را از چنگ ابن زبير در آورد؛ ولى محمد حنفيه، گرچه با ابن زبير بيعت نكرده بود، اما مختار را از اين كار منع كرد .

عبدالله بن زبير براى اينكه مختار را از صحنه خارج كند و حكومت غاصبانه خود را تثبيت نمايد، "محمد حنفيه"، "عبدالله بن عباس"- پسر عموى پيامبر- و همچنين "حسن مثنى"- نوه امام مجتبى (ع)- و تعدادى از بنى هاشم را در مسجد الحرام، در تونل زمزم زندانى كرد .

درون تونل را از هيزم پر كرد، وقتى معين كرد و تهديد نمود اگر با او بيعت نكنند، آنان را خواهد سوزاند .

محمد حنفيه از غفلت نگهبانان استفاده كرد و سه نفر شيعه عراقى را سريعا نزد مختار فرستاد و از او تقاضاى كمك كرد .

مختار 75 نفر رزمنده را در چند دسته به مكه اعزام كرد و دستور داد به احترام مسجد الحرام با سلاح وارد نشوند و فقط چوب به دست گيرند .

آنان وارد مسجد الحرام شدند و نگهبانان را كنار زده، هيزمها را از سر تونل برداشتند و بنى هاشم را آزاد كردند .

نبرد مختار با مصعب بن زبير - پيش از اين، حدود 10 هزار نفر ناراضيان از كوفه به بصره گريخته بودند كه در ميان آنان چهره هايى معروف همچون "شبث بن ربعى" (كسى كه به امام حسين (ع) نامه نوشت و بعد روبروى حضرت ايستاد و از ستونهاى اصلى سپاه شام بود) و "محمد بن اشعث" بودند .

(پدر او يعنى "اشعث بن قيس" مردى متلون، منافق و هزار چهره بود .

او على (ع) را در جنگ صفين به پذيرش حكميت مجبور كرد و بعد خودش وارد جرگه خوارج شد و با آن حضرت جنگيد .

پيش از اين او مرتد شده بود و از مدينه گريخته، دار و دسته اى تشكيل داد و عليه حكومت ابوبكر جنگيد؛ ولى وقتى شكست خود را حتمى ديد، براى خودش امان گرفت و جانش را نجات داد .

يارانش را تسليم كرد و آنان را به كشتن داد و به مدينه بازگشت .

سپس با خواهر ابوبكر ازدواج كرد و از او صاحب سه پسر به نامهاى "محمد"، "اسماعيل" و "اسحاق" شد و "محمد بن اشعث" در نبرد كربلا شركت كرد و از مهره هاى اصلى سپاه عمر سعد به شمار مى رفت) اين عده با تحريكات پياپى خود مصعب را وادار به نبرد با مختار مى كردند تا اينكه مصعب سپاهى به فرماندهى "مهلب بن ابى صفر" به جنگ مختار فرستاد .

او مخفيانه از اشراف و ناراضيان كوفه كه از نحوه حكومت مختار و تساوى در تقسيم بيت المال ناراضى بودند، بيعت گرفت و بدين ترتيب، در داخل شهر جبهه اى عليه مختار تشكيل داد .

مختار نيز سپاهى مركب از 60 هزار نفر تدارك ديد و آنان را به فرماندهى "احمر بن شميط" به جنگ مصعب فرستاد .

در نبرد بين مختار و مصعب شكست سنگينى به نيروهاى مختار وارد شد .

"احمر بن شميط" كشته شد و باقيمانده نيروهايش به كوفه عقب نشينى كردند؛ ولى مصعب حركت خود را به طرف كوفه ادامه داد .

مختار پس از شنيدن خبر شكست و حركت مصعب به سمت كوفه، شهر را سنگربندى كرد و عده اى را با خود به خارج شهر برد و با سپاه مصعب روبرو شد .

هنگام طلوع فجر، دو سپاه با يكديگر درگير شدند و تا شب نبرد را ادامه دادند .

در اين جنگ بسيارى از فرماندهان سپاه مختار به شهادت رسيدند و هر چه از شب مى گذشت، ياران او كمتر شدند .

مختار نيز با اندك نفرات باقيمانده به كوفه بازگشت تا از شهر دفاع كند .

نيروهاى مصعب به كوفه رسيدند و دارالاماره را محاصره كردند .

مختار با هفت هزار نفر در دارالاماره دچار محاصره كامل شدند و حتى آب و غذاى خود را نيز به زحمت تهيه مى كردند .

او سعى مى كرد يارانش را به خروج از دارالاماره و هجوم به دشمن وادارد؛ ولى آنان زير بار نرفتند .

مختار براى اتمام حجت به آنان گفت: "من بيرون مى روم و مى جنگم و بدانيد كه هر كس بماند، او را با خفت خواهند كشت، بطورى كه بگويد اى كاش به حرف مختار گوش كرده بودم!" سپس غسل كرد و خود را معطر نمود و حنوط ماليد و با 19 نفر از قصر خارج شد و به صفوف محاصره كنندگان حمله كرد .

در اين نبرد شجاعانه، مختار و يارانش به شهادت رسيدند و سر مختار را براى مصعب بن زبير آوردند .

محاصره شدگان در دارلاماره سرانجام تسليم شدند و به دستور مصعب، تمامى آنان كه حدود هفت هزار نفر و بيشتر ايرانيان (موالى) بودند، در يك روز و با وضعى فحيع قتل عام شدند .

به دستور مصعب، دو همسر مختار را نزد او آوردند .

او درباره مختار از آنان پرسيد .

يكى از آن دو گفت: "درباره او چه مى توانم بگويم؟ نظر من همان است كه شما مى گوييد .

" مصعب اين زن را آزاد كرد .و لى ديگرى با كمال صراحت از مختار حمايت كرد و گفت: "خدا او را رحمت كند كه بنده اى از بندگان صالح خداوند بود!" مصعب عصبانى شد و او را زندانى كرد و پس از مدتى او را به قتل رساند .

آرى؛ مختار بن ابى عبيده ثقفى، منتقم آل محمد (ص)، در سن 67 سالگى در سال 67 هجرى به دست مصعب به شهادت رسيد .

دست او را از بدنش جدا كردند و به ديوار مسجد اعظم كوفه ميخكوب كردند و اين دست بريده، تا زمان فتح كوفه، توسط "عبدالملك مروان" همچنان آويخته بود .

گفتنى است كه هنگام نبرد مختار و مصعب، سردار رشيد لشكر او (يعنى ابراهيم بن مالك اشتر) در موصل بود و مختار از او كمك نخواست و شايد يكى از علل شكست مختار، عدم حضور ابراهيم در سپاه بود .

پس از شهادت مختار، دو نامه به ابراهيم رسيد كه صاحبان هر دو نامه خبر شهادت مختار را به او داده بودند و او را به همكارى دعوت مى كردند .

يك نامه از طرف حاكم شام، عبدالملك مروان، و ديگرى از طرف مصعب بن زبير بود .

ابراهيم كه مى ديد پيش از اين، فرستاده عبدالملك و سردار لشكرش، عبيدالله بن زياد را به قتل رسانده بود، به مصعب پيوست و حدود 5 سال بعد در نبردى كه بين سپاه عبدالملك و سپاه مصعب درگرفت، در تاريخ 13 جمادى الاولى، در سال 72 هجرى قمرى در سن 40 سالگى كشته شد .

قصر شوم!

سرانجام عبدالملك مروان بر كوفه مسلط گرديده، وارد دارالاماره شده است و در برابرش سر بريده اى قرار دارد .

اين سر، سر مصعب بن زبير است .

ناگهان "ابومسلم نخعى" با سخنان خود وحشتى عظيم بر قلب عبدالملك مستولى مى كند: "من در همين دارالاماره بودم و ديدم كه سر بريده حسين بن على را جلو ابن زياد نهادند و چندى بعد در همين مكان، سر ابن زياد را جلوى مختار نهادند و پس از چندى، باز در همين مكان، سر مختار را در برابر مصعب ديدم و اكنون سر مصعب در برابر تو است!" عبدالملك وحشت زده، بى درنگ از آن محل كه تالار مخصوص قصر بود برخاست و دستور داد آن تالار و قبه آن را تخريب كنند .

مزار مختار بن ابى عبيده ثقفى - مزار آن شهيد بزرگوار از ديرباز غريب و متروك بود، تا آنكه پس از مشخص شدن محل قبر او، به گواهى بعضى از بزرگان علما و يافتن آثار بنايى مخروبه و لوحه اى كه روى آن نوشته شده بود: "اين قبر مختار بن ابى عبيده ثقفى است"، به دستور "سيد مهدى بحرالعلوم" و "شيخ جعفر كاشف العظاء" آن را تجديد بنا كردند و براى آن ضريحى قرار دادند و اين قبر مطهر كه صاحبش از ديرباز مورد تأييد شخصيتهاى بزرگ و علماى طراز اول شيعه بود، از غربت درآمد .

مأخذ: "ماهيت قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى"، تأليف سيد ابوفاضل رضوى اردكانى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم .

جنگ جمل

پس از گذشت 25 سال از رحلت رسول گرامى اسلام، حضرت محمد (ص)، سومين خليفه يعنى "عثمان بن عفان" به دست مسلمانان خشمگين، در خانه اش محاصره شد و به قتل رسيد مردم در كمال و آزادى اختيار با على بن ابى طالب (ع) بيعت كردند و بدين ترتيب دوران خانه نشينى آن حضرت پايان يافت و فرصتى پيش آمد تا آن مصلح بزرگ، دست به اصلاح امور بزند، چرا كه امام على (ع) وارث جامعه اى بود كه خلفاى ثلاث در طى دوران 25 ساله حكومتشان ساخته بودند و آن را براى على (ع) به ميراث گذاشته بودند .

جامعه اى كه به وضوح به دو طبقه كاملا ثروتمند و كاملا فقير تقسيم شده بود و بيت المالى كه به صورتى ناعادلانه و درست بر خلاف سيره پيامبر (ص) تقسيم مى گرديد، حدود و مجازاتهاى شرعيى كه تعطيل شده بود؛ مجرمينى كه آزادانه در جامعه مى زيستند و احكام و سنتهايى كه فداى اجتهاد به رأيها و نظرات شخصى شده بود .

على (ع) كسى نبود كه در برابر اين بى عدالتى ها ساكت بايستد و بر اساس روش باطل پيشينيان عمل نمايد و يا كسانى را كه با ظلم و ستم، مردم تحت حوزه حكومت خود را آزرده بودند، بر سر كار خود باقى بگذارد .

آن حضرت تصميم داشت دست به يك پاكسازى در حوزه هاى حكومتى اسلام بزند، عمال ناشايست را بركنار كند و اموال به يغما رفته را به بيت المال باز گرداند و اين، زنگ خطرى بود براى آنان كه ثروتهاى هنگفتى را در دوران خلافت پيشينيان به دست آورده بودند و شكمهايشان از حرام پر شده بود .

اين عده كه حاضر نبودند موقعيتشان را از دست بدهند، خود را در وضع بسيار خطرناكى مى ديدند .

همچنين براى عده اى كه سابقه دشمنى ديرينه اى با آن حضرت داشتند و چه بسا نزديكان خود را در صدر اسلام به دست آن حضرت از دست داده بودند، عدالت على (ع) و بيعت مردم با آن حضرت، بسيار گران و سنگين بود .

/ 43