مشورت
يكى از مسائلى كه در اسلام، توجه زيادى به آن شده، موضوع «مشورت» است. خداوند تبارك و تعالى در قرآن پيامبرش را به انجام مشورت، توصيه مىكند؛
«وَ شاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ».(5)
در كارهايت مشورت كن.
مىدانيم كه علم پيامبران و از جمله پيامبر گرامى اسلام از وحى آسمانى نشأت گرفته و آنان به خودى خود نيازى به مشورت با خلق ندارند امّا براى اينكه مردم و مسلمانان به اهميت مشورت در زندگى توجه كنند و از سوى ديگر نيروى فكر و انديشه در افراد پرورش يابد؛ آنان به رايزنى و مشورت فراخوانده شدهاند. پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) نيز در امور عمومى مربوط به جامعه، به مشورت مىپرداخت و جلسات مشاوره برقرار مىساخت.
اصولاً مردمى كه كارهاى خود را با مشورت و صلاح انديشى يكديگر انجام مىدهند، كمتر گرفتار لغزش مىشوند و بالعكس افرادى كه گرفتار استبداد رأى هستند و خود را بىنياز از افكار ديگران مىدانند غالباً گرفتار اشتباهات مىباشند.
قال رسول الله (صلّى الله عليه وآله وسلّم):
ما مِنْ رَجُلٍ يُشاوِرُ أحَداً إلّا هَدَى الرُّشْد.(6)
هيچ مردى با كسى مشورت نمىكند مگر آنكه به سوى رشد هدايت شود.
و قال على (عليه السلام):
لا ظَهيرَ كَالْمُشاوَرَةِ وَ الإِسْتِشهارَةُ عَينُ الْهِدايَة.(7)
هيچ پشتيبان و تكيه گاهى همچون مشورت نيست، و مشورت عين هدايت است.
دانايان گفتهاند: تدبير يك تنه چون زورِ يك مرده و تدبير دوتنه چون زورِ دو مَرده و تدبيرِ ده تنه چون زور ده مَرده باشد و در هر حال نيروى ده مَرده بيشتر و قوىتر از نيروى يك مَرده باشد.(8)
روشن است كه انسان بايد با افراد باايمان، خبير، خردمند، با تجربه، كارآزموده و به طور كلى با كسانى كه شرايط مشاوره را دارند، مشورت نمايد و از اطلاعات و آگاهى و نظر كارشناسى آنان استفاده كند. در غير اين صورت نه تنها مشاوره سودى ندارد بلكه مضر هم هست. البته گاهى ممكن است اين كارشناسى و آگاهى، كه مورد نياز انسان است نزد دوستانى كه طرف مشاورة ما قرارمىگيرند وجود داشته باشد و گاهى نيز ممكن است آنان فاقد چيزى باشند كه مورد تقاضاى ما است. در اين حالت نيز دوستان به علت خيرخواهى كه از آن برخوردارند مىتوانند به عنوان پل ارتباطى ميان ما و ديگران عمل كنند. آنان قهراً سعى و تلاش خود را به كار مىبندند تا اين مشاوره با اهلش صورت گيرد و به طور صحيح و همراه با نتيجة مثبت به پايان برسد.
بنابراين به دليل اهميت غيرقابل انكار مشاوره و با توجه به صفت خيرخواهى كه در دوستان شايسته وجود دارد، مناسب است كه در هر دو صورت از آنان استفاده شود.
با عنايت به اهميت مشاوره در اسلام، يكى از وظايف دوستان نسبت به يكديگر آن است كه مشاورى خيرخواه براى يكديگر باشند.
او مشاور تو باشد
مشورت با دوست، گذشته از اينكه بخاطر بهرهمندى او از صفات و ويژگيهاى ارزشمند، داراى اهميت است، متضمن برخى نكات ظريف روانشناختى نيز هست. از آن جمله وقتى انسان با دوست خود مشورت مىكند در واقع براى او شخصيت ويژهاى قائل شده است. او به اين ترتيب احساس مىكند كه داراى ارزش و اعتبار والايى نزد ديگران است، به طورى كه او را خيرخواه خود مىدانند. بديهى است اين احساس، خود باعث افزايش محبت هم مىشود. بعلاوه انسان با انجام مشورت، از فكر و عقل ديگران ـ و از جمله دوست خود ـ استفاده مىكند. زيرا در روايات داريم كه:
مَنْ شاوَرَ الرِّجالَ شارَكَها فى عُقُولِها.(9)
كسى كه با مردم مشورت مىكند، در عقل مردم شريك شده است.
تو مشاور او باشى
به همان اندازه كه اسلام بر اصل مشاوره اهتمام ورزيده، از سوى ديگر دستور اكيد صادر كرده است كسانى كه مورد مشورت قرار مىگيرند نبايد از هيچ گونه خيرخواهى فروگذارى كنند. اسلام، خيانت در مشورت را يكى از گناهان بزرگ محسوب كرده است و اين وظيفه اختصاص به دوستى ندارد. اصولاً هر مسلمان وقتى مشاور شخص ديگرى قرار گرفت، حتى اگر آن شخص مسلمان هم نباشد نبايد در مشورت به او خيانت كند.
امام سجاد (عليه السلام) مىفرمايد:
حَقُّ الْمُسْتَشيرِ فَإِنْ عَلِمْتَ أنَّ لَهُ رَأياً حَسَناً أشَرْتَ عَلَيْهِ وَ إِنْ لَمْ تَعْلَمْ أرْشَدْتَهُ إِلى مَنْ يَعْلَمْ وَ حَقُّ الْمُشيرِ عَلَيْكَ أنْ لا تَتَّهِمَهُ فيما لا يُوافِقُكَ مِنْ رَأيِه.(10)
حق كسى كه از تو مشورت مىخواهد اين است كه اگر عقيده و نظرى دارى در اختيار او بگذارى و اگر دربارة آن كار چيزى نمىدانى او را به كسى راهنمايى كنى كه مىداند و امّا حقّ كسى كه مشاور تو است اين است كه در آنچه با تو موافق نيست او را متّهم نسازى.
آنچه گفته شد يك وظيفه عمومى است. امّا دوستان وظيفهاى برتر از آن دارند. آنان بايد تمام تلاش خود را به كار گيرند تا مشاورى خيرخواه و مهربان براى دوستان خود باشند. فكر و انديشه، تلاش و كوشش، تحمل رنج و زحمت، استفاده از ديگر كارشناسان و هر ابزار ديگرى كه در اين راه لازم است بايد انجام شود. در يك كلام انسان بايد چنان بنگرد كه گويا اين كار خود او است كه بايد به سرانجام برسد.
آنچه گذشت بيان كوتاه و مختصرى در رابطه با حقوق دوستان بود. پايان اين فصل را با يك حديث نورانى و انديشهساز امام صادق (عليه السلام) در رابطه با حقوق دوستان مؤمن متبرك مىكنيم:
معلّى بن خنيس گويد: خدمت امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: حق برادر مسلمان مؤمن بر ديگرى چيست؟ فرمود: هفت حقّ واجب است كه هر مؤمن بر ديگرى دارد و اگر مخالفت كند و انجام ندهد، خدا را معصيت كرده و از ولايت او خارج شده و هيچ بهرهاى نزد خدا ندارد. گفتم فدايت شوم مرا بياموز تا از اين حقوق آگاهى پيدا كنم. امام فرمود: ترس آن دارم كه بياموزى و عمل ننمايى. تعجب كردم! آنگاه حضرت فرمود:
اوّل: كه آسانترين حق است آن كه هرچه را براى خود مىپسندى براى دوست مؤمن خود بپسندى و هرچه را براى خود نمىپسندى براى او هم نپسندى.
دوم: حوائج او را برطرف كنى، رضايت او را جلب نمايى و با او مخالفت نورزى.
سوم: با دست و پا و زبان و مال و جان خود او را يارى دهى.
چهارم: آيينه و دليل و راهنما و چشم او باشى.
پنجم: آنچنان نباشد كه تو سير باشى و او گرسنه، تو پوشيده باشى و او برهنه.
ششم: اگر تو خدمتگزار دارى و او ندارد، خادم خود را بفرست تا لباس او را بشويد، غذا براى او تهيه كند و...
هفتم: قسم او را بپذير و دعوتش را اجابت كن. وقتى فهميدى كه حاجتى دارد خود پيشقدم شو تا حاجت او را برآورى. در حال مرض از او عيادت كن و بر جنازهاش حاضر شو؛ اگر چنين كنى دوستى خود را به دوستى او پيوستهاى و دوستى او را به دوستى خود.(11)
_______________
(1). بحارالانوار، ج 74، ص 163.
(2). سورة ص، آيه 86.
(3). بحارالانوار، ج 73، ص 394.
(4). المحجة البيضاء، ج 3، ص 333.
(5). سورة آلعمران، آية 159.
(6). به نقل از تفسير نمونه در ذيل آية «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ»، ج 20، ص 462.
(7). نهج البلاغه، كلمات قصار، 54.
(8). گزيدة سياستنامه، ص 171.
(9). وسائل الشيعه، ج 12، ص 40.
(10). من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 623.
(11). اصول كافى، ج 2، ص 169.
1- عوامل تقويت دوستى
چه كنيم كه دوستى استوارتر شود؟ چه بسيار افرادى كه اين سؤال را از خود يا ديگران مىپرسند. در اين ميان، آنها كه علاقة بيشترى به يكديگر دارند بيشتر در اين انديشه هستند كه: چه كنيم دوستىهايمان زيادتر شود، چه كنيم كه بيشتر در دل دوست جا باز كنيم، و علاقة او به ما افزونتر گردد؟
دانستن اينكه چه عواملى باعث افزايش روزافزون دوستى مىشود، در واقع به معناى در دست داشتن كليد ورود به اندرون خانة دلها است. هر كس كه اين كليد را در اختيار داشته باشد و راه نفوذ در قلبها را بداند در واقع گنجينة دوستى را به چنگ آورده است.
دو كليد طلايى
به راستى اين كليدهاى طلايى كه مىتوان در دلها راه يافت و دوستىها را با آن روز به روز زيادتر كرد چه هستند؟ اين كدام كيميا است كه بايد در پى رسيدن به آن بود؟ ما مىخواهيم با به دست آوردن اين كليد، قلب دوستان را فتح كنيم تا ديگر هيچ پديده و حادثهاى نتواند تا پايان عمر آن را از بين ببرد.
2- ابراز علاقه و دوستى
محبت، رمز و راز زندگى است و بعضى از روانشناسان معتقدند كه بسيارى از بيماريهاى درونى به خاطر فقدان محبت و سركوب كردن عاطفهها است.
همان گونه كه قبلاً آورديم دوستى و محبت داراى مراتب است. پيامبر اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود: خداى جهان آن كس را بيش از همه دوست دارد كه به دوستان خود بيشتر از همه مهر بورزد.(1) اگر مىخواهيم محبوب دلها شويم بايد ديگران را دوست بداريم. ديگران را دوست بداريم تا ديگران نيز ما را دوست بدارند. بايد به آنان عشق بورزيم تا آنان هم به ما عشق بورزند. تنها از راه محبت و دوستى است كه مىتوان مالك دلها شد و در قلبها نفوذ پيدا كرد. براى زيادتر شدن دوستى و استحكام آن بايد اين محبت و علاقه را ابراز كرد و آن را با زبان و با عمل (يعنى با نيكى به او و نزديكان و دوستداران او) نمايان كرد. زيرا محبت همچون آبى است كه به جريان مىافتد. اين آب هم پاك است و هم پاككننده. ابراز علاقه و محبت، هم بر دوستى مىافزايد و هم نامهربانىها را از بين مىبرد.
روزى امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) با گروهى در مسجد نشسته بودند. كسى از كنار آنها رد مىشد. يكى از اهل مجلس گفت: من اين شخص را دوست دارم. امام باقر (عليه السلام) فرمود: اگر دوستش دارى به او بگو و او را از دوستى و علاقة خود آگاه كن. اين كار موجب دوام دوستى و تقويت پيوندها مىشود.
وَ كانَ رَسُولُ الله (صلّى الله عليه وآله وسلّم): يَدْعُوا أصْحابَهُ بِأحَبِّ أسمائِهِمْ تَكْرِمَةً لَهُمٌ وَ لا يَقْطَعُ لِأحَدٍ حَديثَهُ
رسول خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) يارانش را با نامى مىخواند كه بيشتر دوست مىداشتند و سخن هيچكس را قطع نمىفرمود.
با اظهار محبت به دوست و نزديكان و دوستان او است كه مىتوان در تقويت و قوام دوستى توفيق يافت و تنها در ساية محبت و ارادت است كه ناملايمات و لغزشها و غفلتها ـ كه طبيعت بشر است ـ مزاحم دوستى نمىشوند و آتش گرم محبت همة ناملايمات را مىسوزاند.
از محبت تلخها شيرين شود *** از محبت مِسها زرّين شود
از محبت خارها گل مىشود *** از محبت سركهها مُل مىشود
از محبت دُردها صافى شود *** از محبت دَردها شافى شود
از محبت مرده زنده مىكنند *** از محبت شاه بنده مىكنند
از محبت سِجن گلشن مىشود *** وز محبت خانه روشن مىشود
از محبت خار سوسن مىشود *** بىمحبت موم آهن مىشود
از محبت حزن شادى مىشود *** وز محبت غول هادى مىشود
از محبت نار نورى مىشود *** وز محبت ديو حورى مىشود(2)
_______________
(1). المحجة البيضاء، ج 2، ص 155.
(2). مثنوى.
3- تواضع
تواضع يكى از اصول مسلّم اخلاقى است و انسان با تواضع مىتواند بالاترين درجات را كسب نمايد زيرا:
مَنْ تَواضَعَ رَفَعَهُ اللهُ.(1)
هر كس فروتنى را پيشه سازد خداوند تعالى مقام او را بالا مىبرد.
اين صفت اخلاقى، رمز موفقيت بشر در مسائل اجتماعى و به طور كلى در همة امور مربوط به دنيا است كه در جاى خود در علم اخلاق موردبحث قرار گرفته است.
امّا آنچه كه در اينجا مورد بحث ما است آن است كه تواضع مىتواند ماية تقويت دوستى شود. برعكس، هرگونه تكبر و بزرگنمايى بين دوستان صميمى را از بين مىبرد و موجب تفرقه مىشود.
ثَلاثٌ تُورِثُ الْمَحَبَّةَ الدِّينُ و التَّواضُعُ وَ الْبَذْلُ(2)
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
سه چيز دوستى را درپى دارد، ديندارى، فروتنى و بخشش.
و قال على (عليه السلام):
ثَمَرَةُ التَّواضُعِ الْمَحَبَّة.(3)
دوستى ثمرة فروتنى و تواضع است.
نصربن احمد سامانى به پسر خود وصيت كرد: اى فرزند! اگر اراده كردهاى كه مملكتى را كه ما با مشقّت فراوان به دست آوردهايم، براى تو بماند نه به خزانه اعتماد كن كه مال در معرض زوال است و نه بر لشكريان دلببند كه مرد سپاهى منقلبالحال است بلكه تكيه بر بستر دوام مملكت و قيام حكم به دوستى و كرم نما و در تواضع بيفزا كه دوستى و تواضع و كرم، خلايق را دلگرم مىسازد و هركه صيد دام محبت و تواضع گردد هرگز رهايى نيابد.
تواضع مىدهد از روشنايى *** بسى بيگانگان را آشنايى
تواضع هر كه دارد سرفرازست *** به روى او درِ اقبال باز است
پس يكى از عوامل مهم تقويت دوستى تواضع و فروتنى است همان گونه كه در حديث شريف آمده است: هنگامى كه شخص در مقابل دوستان خود تكبر كند، با او اعلام جدايى كرده است و امام رضا (عليه السلام) نيز يكى از آداب رفاقت را تواضع دانسته:
إِصْحَبِ الصَّديقَ بِالتَّواضُعِ وَ الْعَدُّوَّ بِالتَّحَرُّزِ وَ الْعامَّةَ بِالْبُشْرِ.(4)
با دوست با فروتنى و با دشمن با احتياط و با عامّة مردم با خوشرويى همراهى كن.
داستان
از يكى از علماى معاصر نقل شده است كه در يكى از نيمه شبها وى از خواب بيدار مىشود و حس مىكند كه صدايى از داخل حياط مىآيد. بيرون مىرود و مىبيند كه دزدى آمده و ميوههاى باغچه را جمع كرده ولى طورى سنگين است كه نمىتواند آن را بلند كند و به دوش بيندازد. ايشان خيلى آهسته وارد حياط مىشود و بدون آنكه آن شخص متوجه شود، كمك مىكنند تا وى گونى را بلند كند و بر دوش بگذارد. ناگهان دزد متوجه مىشود كه شخصى آمده. نگاه مىكند و مىبيند كه آن جناب است. ابتدا عذرخواهى مىكند امّا آن عالم در جواب با كمال ادب و تواضع به ايشان مىفرمايد: خير آقا، شما به منزل پدرتان آمدهايد و نيازى به گرفتن اجازه نداريد و با اصرار زياد وى را مجبور مىكند ميوهها را با خود ببرد.
فرداى آن روز دزد به محضر اين عالم مىآيد و توبه مىكند و از آن پس انسانى مؤمن و پرهيزكار مىشود.
آرى اگر تواضع و ادب اين چنين در روحيات اشخاص خلافكار تأثيرگذار است؛ قطعاً اثر آن در جان و روح دوستان باايمانى كه براى زندگى خود دوستى و محبت و ارادت را برگزيدهاند به مراتب بيشتر و عميقتر است.
خلاصة بخش
در اين بخش از شرايط چگونگى انتخاب دوست سخن گفتيم و ويژگىهاى مهمّ دوستان شايسته را اين چنين برشمرديم:
ايمان و پارسايى، عقل، عدم دنياطلبى، اعتدال و ميانهروى، آيينة دوست بودن، ادب، اخلاق نيكو. و گفتيم كه پس از آزمايش و حصول اطمينان خاطر از وجود صفات ياد شده، دوستانى را براى دوستى هميشگى خود برمىگزينيم.
دوستى يك نوع عقد اخوّت و برادرى است.
شرط بقاء و پايدارى دوستى، عمل به وظايف خود در مقابل دوستان است.
مهمترين حقوق دوستى عبارتاند از: حق در مال، حق در نفس و برآوردن نيازها، سكوت و سخن در جاى خود، عفو و بخشش، دعا، وفادارى در دوستى، كمتوقعى و مشورت.
ابراز محبت و تواضع و فُروتنى، از عوامل تقويت دوستى و محبت ميان افراد به شمار مىرود.
_______________
(1). بحارالانوار، ج 78، ص 229.
(2). بحارالانوار، ج 78، ص 229.
(3). غرر الحكم، ص 249.
(4). بحارالانوار، ج 78، ص 356.
1- دوستان ناشايست
هر انسانى در زندگى علاقهمند است تا به هر آنچه كه به نفع اوست برسد و همة تلاش خود را در زندگى به كار مىبندد تا به آن نائل شود.
اين علاقه يك غريزة انسانى در نفس هر بشرى است. انسان هميشه به دنبال و در آرزوى كسب منافع مادى يا معنوى است. امّا معيارها و الگوهاى انسان در شناخت خوبىها و بدىها متفاوت است و يكسان نيست؛ مواردى همچون دين، محيط خانواده، اجتماع، دوستان، خصلتهاى عاطفى اشخاص، تربيت اجتماعى، وراثت و... از جمله چيزهايى هستند كه در ايجاد هنجارها و شكل بخشيدن به معيارها مؤثر هستند و نقش بسزايى را در اين ارتباط مىتوانند داشته باشند.
آنان كه در پى به دست آوردن منافع شخصى خود از هيچ چيز دريغ نمىكنند حتى اگر به قيمت ستم ورزيدن به حقّ ديگران باشد، آنان كه فحشا و منكرات و استفاده از انواع و اقسام وسايل تخديركننده و مخرب براى جسم و روح ديگران را ترويج مىكنند و هزاران نفر را در اين راه به دام مىاندازند و آنان كه به قتل نفس و آدمكشى دست مىزنند و يا با سلاحهاى مرگبار در يك لحظه هزاران نفر را از زندگى محروم مىكنند؛ همگى به زعم خودشان به دنبال منافع خود مىباشند. اينان در راه كسب مناصب و مقامات دنيوى حاضرند هر مانعى را از سر راه بردارند. شك نيست كه اينگونه افراد از مشعل فروزان هدايت دين به كلّى محروم ماندهاند و يا بر اثر اصرار بر جنايت و آدمكشى و غرق شدن در مطامع مادّى و آمال و آرزوهاى دنيوى، وجدان پاك خود را از دست دادهاند. آنها با انحراف از مسير فطرت و تحت تأثير غلبة غرايز حيوانى خود در كسب منافع، از ظلم و ستم ابا نداشته و با حيله و نيرنگ و انواع فريبكارى، و دغلبازى، گروه كثيرى را به دام ذلت و بدبختى انداختهاند. در واقع مىتوان گفت كه در وجود چنين افرادى، خصلتهاى حيوانى، جايگزين انسانيت و فطرت و وجدان آنان شده است.
انسان به لحاظ طبيعت خود ممكن است تحت تأثير اعمال و افكار اين قبيل دوستى ـ كه از در دوستى و رفاقت وارد شدهاند و در اين راه از شيوههاى پيچيدة فريب و نيرنگ سود بردهاند ـ قرار گيرد و لذا دوستى با اين گونه افراد فاسد و شرور و اهل گناه و معصيت نهى شده است.
حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد:
إِيّاكَ وَ مُعاشَرَةَ الْأشْرارِ فَإنَّهُمْ كَالنّارِ مُعاشَرَتُها تُحْرِق.(1)
از همنشينى با بدكرداران بپرهيز كه آنان همچون آتش هستند و همنشينى با آنان انسان را مىسوزاند.
امام صادق (عليه السلام) نيز فرمود:
مَنْ يَصْحَبْ صاحِبَ السُّوءِ لا يَسْلَم.(2)
كسى كه با رفيق بد همنشين شود سالم نمىماند و سرانجام به ناپاكى آلوده مىشود.
اى برادر مىگريز از يار بد *** يار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند *** يار بد بر جان و بر ايمان زند
چه بسا جوانانى كه در بهترين دوران زندگى خود كه دورة شكوفايى شخصيت آنان است، براثر خودسرى و ندانمكارى، به برقرارى روابط دوستانه با افراد فاسد و آلوده اقدام مىكنند. اينان برخلاف عقل و مصلحت و با ناديده گرفتن نداى فطرت و تنها به خواهش دل، با اين قبيل افراد، دوستى مىورزند. اينان در نتيجة چنين رفاقتهايى، گرانبهاترين ايام عمر را در مجالس گناه و لهو و لعب مىگذرانند و دامن خود را به انواع زشتيها آلوده مىكنند و معمولاً سرانجام روزى به اشتباه خود پى مىبرند كه فرصت از دست رفته و پشيمانى سودى ندارد.
در نيمه راه عمرم و يارانِ نيم راه *** چون دزدِ كام ديده پراكنده از برم
غمناك و بياميد و كم آميز و دير جوش *** در انتظار خدمت ياران ديگرم
دانم حديث چرب زبانان خود فروش *** دانم حديث يار فروشان خود پرست
دانم فسون راست نمايان كج نهاد *** دانم فريبِ كارگشايان چيره دست
دانم ولى چه سود كه اندرز روزگار *** چون پند پير و صحبت آموزگار نيست
تا روزگار تجربه آيد به سر دريغ *** عفريت مرگ خنده زند روزگار نيست
بنابراين بايد شناخت كه دوستان ناشايست چه كسانى هستند و از مجالست با آنان پرهيز نمود. در بخش آينده ضمن شناختن دوستان ناپسند به آفتهاى دوستى و رفاقت با آنان خواهيم پرداخت.
همان گونه كه دوستان شايسته صفات و ويژگىهايى را دارا هستند، دوستان ناشايست نيز صفات و خصلتهايى دارند كه با آن نشانهها مىتوان تشخيص داد كه دوستى با اين افراد ناپسند است و بايد از آنها دورى جُست.
_______________
(1). غرر الحكم، ص 147.
(2). بحارالانوار، ج 71، ص 278.
2- جهل و دروغ
هركس كه خواستار سعادت و كاميابى در زندگى است بايد در انتخاب رفيق، جانب عقل و مصلحت را نگه دارد (زيرا به وسيلة عقل است كه خوبيها، بديها و راههاى رسيدن به آنها را مىتوان شناسايى كرد) و در نتيجه از رفاقت با افراد جاهل و احمق بپرهيزد كه دوستى با آنان ماية ناراحتى و ملالت خاطر است.
يا بُنَى إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْأحْمَقِ فَإِنَّهُ يُريدُ أنْ يَنْفَعَكَ فَيَضُرُّك.(1)
حضرت سجاد (عليه السلام) به فرزندش امام باقر (عليه السلام) فرموده است كه:
از رفاقت با احمق بپرهيز كه او اراده مىكند به نفع تو قدمى بردارد ولى بر اثر نافهمى ماية ضرر و زيانت مىشود.
انسانهاى احمق و سفيه كسانى هستند كه براثر نفهمى و نداشتن درك صحيح، نمىتوانند تصميمات ارزشمندى را در زندگى خود بگيرند. بر همين منوال به خاطر عدم بهرهگيرى از فكر و شعور لازم، گاه تمام زندگى خود را فدا كرده و به تباهى مىكشانند. ما اين مطلب را در جامعه به طور عينى و ملموس مىبينيم كه معمولاً اين قبيل افراد از اتخاذ تصميمهاى بجا و صحيح در زندگى عاجز هستند و به همين دليل سعادت خود و خانوادة خود را چه بسا به مخاطره افكندهاند.
دوستى و معاشرت با اين افراد نيز كه از نيروى فهم و درايت بىبهرهاند نهى شده است زيرا دوستى و رفاقت با آنها عملاً دوستى و رفاقت با جهل و نادانى و دورى از نيروى ارزشمند خرد و انديشه است. چنانكه در حديث شريف آمده است:
مَنْ داخَلَ السُّفَهَاءَ حَقَر.(2)
هركس با احمقان و نادانان همنشين شود حقير و كوچك مىشود.
و نيز امام على (عليه السلام) فرمود:
نزديكى و رفاقت با احمقان، اخلاق انسان را فاسد مىكند.(3)
دشمن دانا كه غم جان بود بهتر از آن دوست كه نادان بود
آنگاه فهميدم كه ديگر دير شده بود!
... پدرم هميشه به رفت و آمدهاى بىموقع من با دوستان جاهلى كه گاه و بيگاه تصميم به عوض كردنشان مىگرفتم معترض بود. هميشه نصيحتم مىكرد كه پسرجان اين دوستانى كه تو براى خود پيدا كردهاى و اين گروه بازيها و اين دور هم جمعشدنها ـ آن هم در سر كوچه و خيابان ـ عاقبت خوشى ندارد. بيا و حرف اين پدر پيرت را گوش كن به درس و مشقت بچسب و دوستان عاقل و با اخلاق پسنديدهاى براى خود انتخاب كن.
امّا مگر مىشود از گروه دست كشيد. «عقاب» نام گروهمان بود كه ده عضو داشت. همة اعضا، پسران كوچة خودمان بودند و از همه مهمتر اينكه من هم رئيس اين گروه بودم. در مقابل ما گروه «ستاره» بودند به رياست «امير» پسرخالهام.. در حقيقت گروه ستاره در همه چيز با ما رقابت داشتند و ما مرتب با هم درگير بوديم. آنچه مهم بود گروه بود. ما نبايد از گروه ستاره در هيچ حالتى كم مىآورديم. كمكم درگيرى بين گروه ما و ستاره بالا گرفت و هربار بر سر چيزى درگير مىشديم تا آنكه آن روز لعنتى رسيد من در خانه مشغول درس خواندن بودم كه مصطفى يكى از بچههاى گروه با عجله به در خانه آمد و گفت گروه ستاره يكى از بچههاى گروه ما را در كوچه كتك زدهاند و حالا بچهها جمع شدهاند و منتظر تو هستند. با عجله آماده شدم. بچهها با ديدن من هر كدام به چيزى براى دعوا مجهز شدند، از تير و كمان گرفته تا يك تكه چوب و به اين ترتيب آنچه نبايد بشود پيش آمد. در وسط كوچه به جان گروه ستاره افتاديم و در همان گير و دار دخترك 5 سالة يكى از همسايهها كه براى خريد بستنى از خانه خارج شده بود با ضربهاى كه معلوم نشد از سوى چه كسى وارد آمده بيهوش شد. با بيهوش شدن دخترك همه آرام گرفتند. امّا ديگر براى خيلى چيزها دير بود. آن لحظه حاضر بودم تمام دنيا را بدهم و دخترك از جا برخيزد و بگويد حالش خوب است. عذاب وجدان هر لحظه گلويم را مىفشارد. امير هم حال بهترى از من ندارد و از كردة خود پشيمان است. هر دو نفر ما به اين موضوع فكر مىكنيم كه اى كاش به حرف خانوادةمان گوش داده بوديم و راه عاقلانه و بهترى را براى سرگرمى و خوشگذرانى انتخاب مىكرديم. زندگى به كاممان تلخ شده است و اين به خاطر اشتباهى است كه قابل پيشگيرى بوده است.
با خود فكر مىكنم چرا به عنوان يك سرگروه كارهايى را به اعضاى گروهم ديكته نكردم كه به دردمان بخورد و چيزى از آن بياموزم. چرا فريب تعريفهاى دوستان نادانى را خوردم كه خود نيز نمىدانستند خوب چيست و بد كدام است و هزاران چراى ديگر كه حالا براى پاسخ به آنها خيلى دير است.(4)
امام على (عليه السلام) فرمود: كسى كه رفيق احمق دارد همواره در رنج و ناراحتى است.
آرى اين ماجرا نمونهاى از دوستىهاى جاهلانه است كه گاه تا پايان عمر آدمى را رنج مىدهد.
بنابراين مىبايد از دوستى با افراد احمق و كودن اجتناب كرد كه هرگونه دوستى و معاشرت با آنان زيانبار است زيرا اين دسته از دوستان، به دليل آنكه فاقد قدرت تدبير هستند هر لحظه ممكن است دنيا و آخرت خود و ديگران را به رايگان بر باد دهند. در عوض بايد در زندگى به دنبال يافتن دوستان عاقل و خردمند بود كه عقل و تدبيرشان در زندگى راهگشا و موجب موفقيت و سعادت انسان است و اين گروه از دوستان را نبايد به هيچوجه از دست داد زيرا ارزش آنان به حدّى است كه امام على (عليه السلام) مىفرمايد: كسى كه دوستِ پاك ضمير را كه براى خدا با وى پيوند دوستى داشته از دست دهد مثل آن است كه شريفترين اعضاى بدن خود را از دست داده است.
آن حضرت همچنين مىفرمايد:
وَ عَلَيكَ بِمُقارَنَةِ ذِى الْعَقْلِ وَ الدّينِ فَإِنَّهُ خَيْرُ الْأصْحاب.(5)
بر تو باد به همنشينى و دوستى با عاقلان و مؤمنان كه آنان بهترين دوستانند.
دروغ
يكى از مفاسد اخلاقى كه جامعه را به تباهى مىكشاند دروغ و دروغگويى است. اسلام اين صفت ناپسند را شديداً محكوم كرده و دروغ را از آثار بىدينى و نفاق تلقى مىكند و به فرمودة امام على (عليه السلام):
ثَمَرَةُ الْكِذْبِ الْمَهانَةُ فِى الدُّنْيا وَ الْعَذابُ فِى الأخِرَةِ.(6)
نتيجة دروغ، خوارى در دنيا و عذاب در آخرت است.
افراد دروغگو در نظر ديگران بىاعتبار هستند و در قلب انسانها هيچ جايى ندارند. مسلّماً دوستى و همنشينى با افراد دروغگو اثرات نامطلوبى در وجود انسان برجاى خواهد گذاشت.
اِيّاكَ وَ مُصادَقَةَ الْكَذّابِ فَإنَّهُ كَالسَّرابِ يُقَرِّبُ عَلَيْكَ الْبَعيدَ وَ يُبَعِّدُ عَلَيْكَ الْقَريب.(7)
برحذر باش از دوستى دروغگو، چرا كه او مثل سراب است؛ دور را در نظر تو نزديك و نزديك را در نظر تو دور جلوه مىدهد.
آن كس كه به مبانى ارزشمند دين و دستورات الهى اعتقاد دارد هرگز سخن گزاف نمىگويد و خود و ديگران را به تباهى نمىكشاند. امّا شخص دروغگو چون هيچگاه اطمينانى به سخنان او نيست بنابراين نمىتوان او را به عنوان دوست و رفيق برگزيد.
در كليله و دمنه مىخوانيم: سكوت گنگ بهتر از بيان دروغ و مذلّت درويشى نيكوتر از عزّ توانگرى از كسب حرام است.(8)
حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد: از دوستى با سه كس پرهيز كن؛ 1. پرروى بىباك و تبهكار 2. احمق 3. دروغگو.
و در وصف دروغگو مىفرمايد:
أمَّا الْكَذّابُ فَإِنَّهُ لا يُهَنِّئُكَ مَعَهُ عَيْشٌ يَنْقُلُ حَديثَكَ وَ يَنْقُلُ إِلَيْكَ الْحَديثَ كُلَّما أفْنى أحْدُوثَةً مَطَّها بِأخْرى حَتّى إِنَّهُ يُحَدِّثُ بِالصِّدْقِ فَلا يُصَدِّقُ وَ يُغْرى بَيْنَ النّاسِ بِالْعَداوَةِ فَيُنْبِتُ السَّخائِمَ فِى الصُّدُورِ فَاتَّقُوا اللهَ وَ انْظُرُوا لِأنْفُسِكُم.(9)
به هيچ وجه زندگى با دروغگو خوشايند نيست؛ كلام تو را نقل مىكند و براى تو نيز از ديگران مىگويد. هرگاه سخنش را دربارة حادثهاى به پايان برساند، سخن ديگرى را شروع مىكند تا آنجا كه هيچ سخن راستى هم از او پذيرفته نيست. دشمنىها را در مردم مىپراكند و كينهها را در دلها مىنشاند. پس تقواى الهى پيشه سازيد و نگران خويش باشيد.
_______________
(1). بحارالانوار، ج 74، ص 196.
(2). غرر الحكم، ص 432.
(3). غرر الحكم، ص 432.
(4). مجلة خانواده، شمارة 173، ص 24.
(5). غرر الحكم، ص 429.
(6). غرر الحكم، ص 220.
(7). بحارالانوار، ج 74، ص 196.
(8). ترجمة كليله و دمنه، چاپ سيزدهم، ص 176.
(9). كافى، ج 2، ص 376.
3-بدكار و مفسدهجو
فسق عمل زشت را گويند و فاسق كسى است كه با اعمال زشت و گناهان كبيره خو گرفته است. شرور، انسان فاسد و مفسدهجويى است كه ستمگرى و ظلم، راه و مسلك اوست. خلاصه همة كسانى كه دست به اعمال ناپسند و زشت، تجاوز به حقوق ديگران، ظلم و شرارت، فسق و فجور، آدمكشى و هرگونه خيانت مىزنند در اين تعريف جاى دارند. اين دسته از انسانها در نظر مردم جزء پليدترين افراد مىباشند زيرا جامعه را به فساد كشيده و به نابودى سوق مىدهند و در دنيا هم با جريمه و تنبيه و زندان و اعدام و... رو به رو هستند. اين خصلت خيانتكاران است. تا كسى خائن نباشد دست به اين گونه اعمال نمىزند. قرآن كريم مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(1)
اى مؤمنان! از روى آگاهى، به خدا و پيامبر و امانتهاى ديگر خيانت نكنيد.
بىترديد دوستى با اين گونه افراد كه ظلم و خيانتْ مسلكشان و تعدى و تجاوز به حقوق ديگران شيوه و مرام آنها است سودى ندارد. زيرا از آنجا كه اين افراد از خط راستين هدايت و انسانيت به دور افتادهاند و تبهكارى منش آنان شده است، همنشينى با آنان قطعاً زيانبار است.
نخست موعظة پير مى فروش اين است كه از معاشر ناجنس احتراز كنيد(2)
اِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الْفاسِقِ فَإِنَّهُ بايَعَكَ بِأكْلَةٍ أوْ أقَلَّ مِنْ ذلِك.(3)
امام سجاد (عليه السلام) مىفرمايد:
از دوستى با شخص فاسق بپرهيز زيرا كه او تو را به چيز كمى مىفروشد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
أحْذِر مِن النّاسَ ثَلاثَةً اَلْخائِنُ وَ الظَّلُومُ وَ النَّمّامُ لِأنَّ مَنْ خانَ لَكَ خانَكَ وَ مَنْ ظَلَمَ لَكَ سَيَظْلِمُكَ وَ مَنْ نَمَّ إلَيْكَ سَيَنُمُّ عَلَيْك.(4)
از رفاقت و همبستگى با سه گروه برحذر باش؛ خائن، ستمكار، سخنچين. كسى كه روزى به نفع تو خيانت كند روز ديگر به ضرر تو خيانت مىكند و كسى كه به خاطر تو به ديگرى ستم نمايد طولى نكشد كه به شخص تو ستم كند و كسى كه از ديگران نزد تو نمّامى و سخنچينى كند به زودى از تو نزد ديگران نمّامى خواهد كرد.
حكما گويند: دوستى ميان ابرار و مصلحان زود استحكام يابد و دير منقطع شود چون آوندى كه از زرِ پاك باشد، دير شكند و زود راست شود و باز دوستى ميان مفسدان و اشرار، دير مؤكّد گردد و زود سست شود چون آوند سفالين كه زود شكند و هرگز مرمّت نپذيرد.(5)
پس در انداختن طرح دوستى و رفاقت با اين گونه افراد كه به فساد و تبهكارى مشهورند و دست به هر گونه تجاوز و خلافكارى مىزنند اشتباه است چرا كه همنشينى با آنان انسان را فاسد نموده و همان گونه كه پيشتر از اين نيز در روايت آورديم اينان همچون آتشى هستند كه شعلة آنها ديگران را مىسوزاند. دوستىهاى اين افراد براى مدت كوتاهى مىپايد، آنان تا زمانى با تو هستند كه دوستى تو با آرزوهايشان سازگار باشد امّا ديرى نخواهد انجاميد كه تو را دشمن پندارند و با تو آن كنند كه با ديگران. كمترين ضرر آنان اين است كه تو را نيز مثل خود نمايند. هركدام از ما موارد گوناگونى از اين قبيل افراد را در جامعه ديدهايم. چه بسا افرادى كه در ابتدا انسانهاى پاكى بودهاند و براثر رفاقت با اين گونه افراد به خاك مذلّت نشستهاند.
امام جواد (عليه السلام) مىفرمايد:
إِيّاكَ وَ مُصاحَبَةَ الشَّريرِ فَإِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ يَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَ يَقْبُحُ أثَرُهُ.(6)
از دوستى با اشرار برحذر باش زيرا آنان مانند شمشير برهنه هستند؛ ظاهرى آراسته و آثارى زشت و قبيح دارند.
داستانى عبرتانگيز
«... در مقابل يكى از شعب دادگاه، دو زن و يك بچه نشسته بودند. به دنبال سوژة مناسبى مىگردم. آرام، آرام به طرف خانمها پيش رفتم. از كنارشان رد شدم. روى نيمكت مجاورشان نشستم. آنها به من اعتنايى نكردند و سرگرم حرف زدن خودشان بودند. شنيدم كه زن مسنتر به آن يكى مىگفت: اگر همون دفعة اول مىاومدى و ازش شكايت مىكردى، حالا كار به اينجا نمىكشيد. آخه تو چطور اجازه مىدادى كه اسباب و اثاثيّه خونهات را بدزدد و صدات درنياد.
آخه مادر، من چه كار مىتوانستم بكنم؟ گفتم شايد خوب بشه! و سرش به كار خودش باشه. آخه دختر، آدم معتاد كه اين حرفها سرش نمىشه! كسى كه دنبال هروئين رفت همه چيزش را به باد مىده، چيزى حاليش نيست.
با شنيد كلمات «معتاد» و «دزد» و «هروئين»، تمام قضيه را فهميدم. دريافتم كه زن به خاطر اعتياد شوهرش به دادگاه آمده است. براى پى بردن بيشتر به اين قضيه به آنها نزديك شدم و ضمن معرّفى خودم از آنها خواستم در صورتى كه مايل هستند علت حضورشان را در اينجا شرح دهند. زن جوانتر با كمى تأمل گفت: چهار سال پيش ازدواج كردم. ابتدا زندگى آرام و راحتى داشتم و شوهرم سرش به كار خودش بود. بعد از يك سال متوجه تغيير رفتار و حالات شوهرم شدم و سرانجام فهميدم كه او توسط دوستانى ناباب و شرور به بيمارى مهلك اعتياد گرفتار شده است. با كمك خانوادهاش او را بسترى كرديم تا اعتياد را ترك كند. بعد از مدتى او سلامت خود را به دست آورد. در همين اثنا خداوند به ما پسرى داد كه با به دنيا آمدنش گفتم شايد او سرگرم شود و به فكر زن و بچهاش باشد و ديگر به دنبال مواد مخدّر نرود. امّا متأسفانه چندى بعد متوجه شدم كه او دوباره به دام افتاده و اين بار علاوه بر اعتياد دست به دزدى مىزند تا خرج تهية هروئين را به دست آورد.
هرچه با او حرف مىزدم و دعوايش مىكردم به خرجش نمىرفت. بالاخره تصميم خود را گرفتم و از او به دادگاه شكايت كردم و امروز نوبت دادگاه ما است. حرفهاى زن كه به اينجا رسيد، سكوت كرد.
او هنگام حرف زدن احساس خجالت مىكرد. دلش نمىخواست كه رفتار شوهرش را اينچنين شرح دهد. زيرا او نيز براى خودش شخصيّتى قائل بود. امّا حالا ديگر پيش در و همسايه و فاميل خجالت مىكشد زيرا همه شوهر و پدر بچهاش را به عنوان يك معتاد و دزد مىشناسند. او ديگر نمىخواست اين لكة ننگ را با خودش يدك بكشد.
پسرك در آغوش مادر آرام نبود و مىخواست جنب و جوش خاص خود را داشته باشد. دلم به حال پسرك سوخت. او قربانى هواهاى پدرى شده بود كه به هيچ چيز نمىانديشيد جز خودش و نفسانياتش».(7)
افراد فاسق براثر اصرار و تداوم بر فسق و فجور و معصيت آنچنان مىشوند كه مهر غفلت بر دل آنها مىخورد و هواهاى نفسانى جايگزين وجدان و فطرت سالم آنان مىگردد. جالب آن است كه بسيارى از جنايتكاران، خود را خدمتگزار جامعه مىشمارند و براى خيانتهاى خود صدها دليل و برهان مىآورند.
پس از آنكه يكصد و پنجاه نفر مسلح براى دستگيرى (كراولى) آدمكش حرفهاى دور او را گرفته بودند، وى در آخرين لحظات عمر خود خطاب به كسانى كه جسد او را پيدا مىكنند چنين نوشت: «در زير لباسم قلبى خسته ولى مهربان دارم به طورى كه راضى نمىشود به هيچكس سر سوزنى اذيت و آزار برسانم.»
اينان با انواع فريبكارى، انسان را در گروه خود مىاندازند و از هيچ نوع سوء استفادهاى روىگردان نيستند. اسلام معاشرت با اين گونه افراد را به شدت نهىمىكند.
آرى اين است سرنوشت دوستى با انسانهاى شرور و فاسد كه حاضرند به خاطر ارضاى خواستههاى دلشان، زندگى خود و خانوادههايى را به پرتگاه نابودى بكشانند. به خود آييم و از دوست ناباب پرهيز كنيم. همانطور كه على (عليه السلام) مىفرمايد:
إِحْذَرْ مُجالَسَةَ قَرينِ السُّوءِ فَإِنَّهُ يُهْلِكُ مُقارِنَهُ وَ يُرْدى صاحِبَهُ.(8)
از همنشين بد اجتناب كن زيرا كه او رفيق و همنشين خود را هلاك مىكند.
_______________
(1). سورة انفال، آية 27.
(2). حافظ.
(3). بحارالانوار، ج 74، ص 196.
(4). تحف العقول، ص 216.
(5). ترجمة كليله و دمنه، چاپ سيزدهم، ص 166.
(6). الصداقة و الأصدقاء، ص 87.
(7). روزنامة رسالت، 10 اسفند 70، ص 5.
(8). غرر الحكم، ص 431.
4-دنياطلبى و هواپرستى
پيش از اين گفتيم كه چه دنيايى مذموم است. دانستيم دنيايى كه انسان در آن درپى كسب هواهاى نفسانى خود باشد و هدف نهايى شخص قرار گرفته باشد مذموم است.
هواپرستى و دنياگرايى، خصلت افرادى است كه تمام همّ و غمّ خود را به كار مىبرند تا دنياى خود را آباد كنند بدون آنكه به ارزشهاى انسانى و اخلاقى توجه كنند يا فناى اين دنيا و قطعى بودن انتقال به جهان آخرت را در نظر آورند. طبيعى است كه اين افراد براى آنچه كه با هواهاى نفسانى آنان منافات داشته باشد ارزشى قائل نيستند و رفاقت و دوستى آنها نيز تا زمانى برقرار است كه با اين هدف سازگار باشد. اينان هرجا احساس كنند كه ادامة دوستى و رفاقتشان ماية ضرر رساندن به اهداف دنيايى آنان مىشود، دوستى و وفادارى را زيرپا گذاشته و جدايى و وداع را انتخاب مىكنند. قرآن كريم به مؤمنان دستور مىدهد كه از اين گونه افراد اعراض كنند و روى بگردانند.
«فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا».(1)
از كسانى كه از ياد ما اعراض كردهاند و جز زندگى مادّى دنيا را نمىخواهند و نمىجويند، روى بگردان و به آنها اعتنا نكن كه شايستة سخن نيستند.
در تفسير نمونه در ذيل اين آيه آمده است: «منظور از ذكر خدا به عقيده بعضى از مفسران، قرآن است و گاه احتمال داده شده كه منظور، دلايل منطقى و عقلى است كه انسان را به خدا مىرساند و نيز احتمال دادهاند همان ياد خدا است كه نقطة مقابل غفلت باشد. ولى ظاهر اين است كه اين تعبير مفهوم گستردهاى دارد كه هرگونه توجه به غيرخدا را شامل مىشود. ضمناً اين نكته از اين آيه استفاده مىشود كه رابطهاى ميان غفلت از ياد خدا و اقبال به مادّيات و زرق و برق دنيا وجود دارد و در ميان اين دو، تأثير متقابل است. غفلت از ياد خدا انسان را به سوى دنياپرستى سوق مىدهد همانگونه كه دنياپرستى انسان را از ياد خدا غافل مىكند و اين هر دو با هواپرستى همراه است».(2)
دنيا چون نردبانى است كه در زيرپاى انسانها قرار گرفته و انسانها بعضى بر روى پلة اول آن قرار دارند و بعضى بر روى پلة دوم آن و بعضى بر روى پلههاى ديگر. آنچه مسلّم است اين است كه «عاقبت زين نردبان افتادن است» و عاقبت، مرگْ اين نردبان را بىخبر و بدون اطلاع قبلى از زيرپاى انسان خواهد كشيد. طبيعتاً انسانها هر كدام به تناسبِ طى كردن و پشتسر نهادن پلّهها آسيب خواهند ديد. كسى كه روى پلة اول است يك مقدار آسيب مىبيند و آن كه روى پلة دوم است مقدارى بيشتر و...
پس هر گامى كه انسان به سوى دنيا بردارد پلهاى از پلههاى آن را پشتسر نهاده است و هرچه دنياطلبى او بيشتر باشد زمينة سقوط او زيادتر است و دوستى و همنشينى با دنياپرستان و هواپرستان، انسان را همرنگ آنها مىكند و رغبت فرد به دنياگرايى را بيشتر و گناه و معصيت را در قلب انسان سست جلوه مىدهد.
قرآن كريم به پيامبر مىفرمايد:
«وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً».(3)
از كسانى كه قلب آنان را از ياد خدا غافل ساختيم اطاعت مكن؛ همان افرادى كه پيروى از هواى نفس كردند و كارهايشان افراطى است.
اين آيه در شأن جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى نازل شد كه به خدمت پيامبر آمدند و گفتند اى محمد اگر تو در صدرنشينى و اين افراد پشيمنهپوش (ابوذر و سلمان) را از خود دور كنى ما نزد تو خواهيم بود و در مجلست خواهيم نشست ولى با وجود اين گروه جاى ما اينجا نيست. آيه نازل شد و به پيامبر دستور داد كه هرگز تسليم اين سخنان فريبنده و توخالى نشود و همواره در دوران زندگى با افراد با ايمان و پاكدل (چون سلمانها و ابوذرها) باشد، هرچند دستشان از ثروت دنيا تهى باشد.
ثروتمندان مستكبر از ياد خدا غافلند و جز هواى نفس چيزى نمىطلبند و همه چيز آنها از حد اعتدال بيرون است و در مسير افراط و اسراف هستند.
مولوى داستانى در وصف دنياپرستان نقل كرده و مىگويد: شخصى در بيابان با سگى شاداب و با مردهاى گريان بود. عابرى به آنها رسيد و پرسيد اين مرد كيست؟ و چرا گريه مىكنى؟ گفت رفيق راه است و از جوانمردى مُرد. زيرا تا او را نانى بود ميل فرمود و چون قوت و قوّتى بر وى نماند جان برافشاند. گفت خدايش رحمت كند و تو را مصيبت او صبر دهد.
اكنون بگو چه بر دوش دارى و اين بار سنگين چيست؟ گفت انبانى پر از نان است كه از بهر قوت خود و سگ شيرافكن خود مىكشم. گفت كاش از اين نان جانِ دوست خود را مىخريدى و به فراقش مبتلا نمىگرديدى.
گفت چندانش دوست نداشتم كه او را نان دهم ليكن آبِ ديده رايگان است و در راه دوستى روان.
وقت صحت جمله يارند و حريف *** وقت بيمارى به جز حق كو اليف
اين يقين دان كه در آخر جملهشان *** خصم گردند و عدوّ سركشان
تو بمانى با فغان اندر لحد *** «لا تَذَرْنى فَرْد» خواهى از احد
پس بر رفيقان دنيا دل مبند و عمرت را در محبت آنان به پايان مبر زيرا در روز بىنوايى رفاقت را فراموش كرده و تا زمان احتياج تو را مىخواهند.
اسلام هم اين مطلب را بيان فرموده كه اين نوع رفاقتها هيچ دوامى ندارد و فقط تا زمان نياز پابرجاست. وانگهى انسان با مجالست با اهل غفلت و دنياگرايانِ بىتوجه به معنويات و سراى ابدى آخرت، كمكم رنگ و بوى آنان را گرفته و دنيا زرق و برق آن آدمى را فريب مىدهد و اين خسرانى عظيم و ضررى جبران ناپذير است.
همانطوركه اميرمؤمنان و مولاى متقيان فرمود:
مُجالَسَةُ أهْلِ الْهَوى مَنْساةُ الْإيمانِ وَ مَحْضَرَةُ الشَّيْطان.(4)
همنشينى با هواپرستان، ايمان را به دست فراموشى مىسپارد و شيطان را به حضور مىكشاند.
پس آگاه باشيم و ايمان خود را حفظ كنيم زيرا كه همة دنيا از بين رفتنى است و به فرمودة امام على (عليه السلام) خطاب به دنيا پرستان:
يا أهْلَ اللَّذّاتِ دُنيا لا بَقاءَ لَها إِنَّ الْمُقامَ بِظِلٍّ زائِلٍ حُمْقٌ.(5)
اى هواپرستان! دنيا هيچ بقايى ندارد. تكيه بر سايهاى رو به زوال نشانة احمقى است.
گرت اى دوست بُوَد ديدة روشن *** بين به جهان گذران تكيه مكن چندين
نه بقايى است به اسفند مه و بهمن *** نه ثباتى است به شهريور و فروردين
در اين فصل، ويژگىها و خصلتهاى ناپسند دوستان ناشايست را بيان كرديم. يادآورى اين مطلب نيز لازم است كه در روايات مجالست با چاپلوس، ترسو، ستمگر، سخنچين، بخيل، قاطعِ رحم، بداخلاق و متملق نيز نهى شده است و انسان مىبايد در انتخاب دوست اين صفات را نيز در نظر بگيرد و خلاصه كسانى را براى دوستى و معاشرت برگزيند كه به صفات اخلاقى و انسانى مزين باشند.
_______________
(1). سورة النجم، آية 29.
(2). تفسير نمونه، ج 22، ص 532.
(3). سورة كهف، آية 28.
(4). نهج البلاغه، خطبة 86.
(5). بحارالانوار، ج 43، ص 340.
1- آفتها و آثار دوستى ناشايست
در فصل گذشته ويژگيهاى دوستان ناشايست را بيان كرده و گفتيم كه آنان كسانى هستند كه بدون عقل و انديشه جهت رسيدن به اهداف زشت خود با هواپرستى و دروغ، حاضرند به هرگونه شرارتى دست بزنند و چون اين گونه افراد بازيچة دست شيطان هستند، هم در دنيا از نظر مردم افتادهاند و هم به جهت اعمال زشتشان آخرتى ناموفق در پيش دارند. لذا هرنوع معاشرتى با آنان نهى شده زيرا كه رفاقت با افراد ناشايست آفتها و آثارى را به دنبال دارد و در واقع:
لِكُلِّ شَيْءٍ آفَةٌ وَ آفَةُ الْخَيْرِ قَرينُ السُّوء.(1)
براى هرچيز آفتى و آفتِ خير، دوست و همنشين بد است.
تا آنجا كه:
مُصاحَبَةُ الأشْرارِ تُوجِبُ التَّلَف.(2)
دوستى با بدان آدمى را از بين مىبرد.
اينك به اقتضاء مجال به برخى از آفات اين قبيل دوستىها مىپردازيم.
الف) از دست دادن ايمان
واضح است كه انسان مؤمن چون اعتقاد راسخ به دين دارد و لوازم آن را پذيرفته است، زندگى خود را با قوانين شرع و عقل تدبير مىكند و هركارى كه با ملاك شرع و عقل منافات داشته باشد، رها كرده و در عوض راه صحيح را انتخاب مىنمايد. برعكس آنان كه خود را از نورانيت دستورات آيين و دين محروم كردهاند، هرگونه تعدى و تجاوز را انجام مىدهند. همنشينى و رفاقت با دستة اخير، نخست انسان را نسبت به دستورات الهى سست نموده و به تدريج روح تجاوزگرى را در آدمى روان مىكند به طورى كه پس از مدتى در نهايت دست از قوانين و دستورات الهى برمىدارد و همانند آنان مىشود.
قرآن كريم از كسانى خبر مىدهد كه توسط دوستان خود، دست از حاكميت دستورات الهى برداشته و به جهنم افتادهاند:
«وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً يا وَيْلَتى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً».(3)
به خاطر آور روزى را كه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مىگزد و مىگويد اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم. اى واى بر من! كاش فلان شخص گمراه را دوست خود انتخاب نكرده بودم.
شأن نزول اين آيه چنين است كه در عصر پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) دو نفر دوست در ميان مشركان به نام عقبه و اُبَى بودند. هر زمان عقبه از سفر مىآمد غذايى فراهم مىكرد و اشراف قومش را دعوت مىكرد و در عين حال دوست مىداشت به محضر پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) برسد هرچند اسلام را نپذيرفته بود.
روزى از سفر آمد و طبق معمول ميهمانىاى ترتيب داد و دوستان را دعوت كرد. در ضمن از پيامبر اسلام نيز دعوت نمود. هنگامى كه سفره را گستردند و غذا حاضر شد پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود من از غذاى تو نمىخورم تا شهادت به وحدانيت خدا و رسالت من دهى. عقبه شهادتين بر زبان جارى كرد. اين خبر به گوش دوستش رسيد، گفت اى عقبه از آيين خود منحرف شدى؟ او گفت نه! به خدا سوگند من منحرف نشدم و لكن مردى بر من وارد شد كه حاضر نبود از غذايم بخورد جز اينكه شهادتين بگويم. من از اين شرم داشتم كه او از سر سفرة من برخيزد بدون اينكه غذا خورده باشد. لذا شهادت دادم! اُبَى گفت من هرگز از تو راضى نمىشوم مگر اينكه در برابر او بايستى و توهين كنى! عقبه نيز به اين خواهش دوست خود ترتيب اثر داد و به ساحت رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) توهين كرد و مرتد شد. وى سرانجام نيز در جنگ بدر در صف كفار به قتل رسيد و رفيقش اُبَى هم در روز جنگ احد كشته شد. آيات فوق نازل گرديد و سرنوشت مردى را كه در اين جهان گرفتار دوست نادان و گمراه خود مىشود و او را به گمراهى مىكشاند، شرح داد.
البته اگرچه شأن نزول اين آيه در اين مورد خاص است ولى هرگز چنين نيست كه محتواى اين آيه محدود به آن افراد و در آن زمان خاص باشد بلكه كليّت آن شامل تمام افراد مشابه مىشود. اين آيات خبر از يك جريان كلى مىدهد كه روز قيامت ـ كه روز حسرت است ـ عدة زيادى از آن حسرت مىخورند كه اى كاش فلان شخص را به دوستى برنگزيده بوديم. اينان كسانى هستند كه فقط رابطه با دوستان گمراه، آنان را تا جهنم به پيش برده است. چه بسا افراد زيادى در جامعه كه در آغاز انسانهاى خوب و پرهيزكارى هستند امّا براثر دوستىهاى ناشايست بالاخره به صف ظالمان و مفسدان پيوسته و ايمان خود را از دست دادهاند. اين تأثيرپذيرى يك واقعيت مسلّم است. يعنى انسان براثر نشست و برخاست با افراد ناشايست همانند آنان مىشود.(4)
ب) لجام گسيختگى نفس و خواهشها
بنابر حكمت الهى، در نهاد بشر تمايلات و غرايزى قرار داده شده است كه هر يك اقتضائاتى دارد. آنان كه مىخواهند يك انسان واقعى باشند و به خوشبختى حقيقى نائل شوند، بايد به همة خواهشهاى خويش توجه نمايند و هريك از آنها را در جاى خود و با اندازهگيرى صحيح ارضا كنند.
كسانى كه خوشبختى و سعادت خود را تنها در ارضاى بعضى از خواهشهاى غريزى جستجو مىكنند، همت خود را به يك ميل نفسانى معطوف مىدارند و از ساير استعدادهاى درونى خويش غافل مىمانند در حقيقت به انسانيتِ خود ستم كردهاند.
رسول اكرم (صلّى الله عليه وآله وسلّم) فرمود:
مَنْ لَمْ يَرَ أنَّ للهِ عَلَيْهِ نِعْمَةً إلّا فى مَطْعَمٍ أوْ مَشْرَبٍ فَقَدْ جَهِلَ وَ كَفَرَ نِعَمَ اللهِ وَ ضَلَّ سَعْيُهُ وَ دَنا مِنْهُ عَذابُه.(5)
كسى كه از همة نعمتهاى خداوند تنها متوجه خوردن يا آشاميدن باشد و ساير عطاياى الهى را در خويش ناديده انگارد، به نادانى گراييده و كفران نعمت كرده است. او با اين فكر نادرست و روش ناپسند به گمراهى قدم گذارد و كيفر خداوندى به وى نزديك شده است.
تمايلاتى كه در وجود انسان قرار دارد، از منابع مختلف سرچشمه مىگيرد. بعضى از تمايلات، ريشه در خواستههاى جسمى و طبيعى انسان دارد كه قسمتى از آنها با فرارسيدن بلوغ شكفته مىشوند. بعضى از تمايلات از معرفت فطرى و وجدان اخلاقى كه در سرشت آدمى است الهام مىگيرند. منشأ پارهاى از تمايلات نيز قضاوت عقل و محاسبة دقيق خرد مىباشد. البته درجة برخى از تمايلات بسيار قوى و نيرومند و بعضى متوسط و يا ضعيف است مانند غريزة شكم و شهوت از يك طرف و تمايل به وفاى به عهد و راستى از طرف ديگر.
حضرت على (عليه السلام) دربارة قلب آدمى كه خلقتى بس عجيب و شگفتآور دارد فرموده است: «در اين كانون تمايلات عاطفى، مجموعهاى از خواهشهاى حكيمانه و تمايلاتى ضدّ آنها گرد آمده است. اگر اميدوار شود تمناى طمع خوارش مىنمايد، اگر ميل و طمع در ضميرش جنبش كند خواهشِ حرص تباهش مىنمايد، اگر نااميد گردد اندوه و غم او را مىكشد، اگر حالت غضب بر وى دست دهد به شدّت خشمگين مىگردد، اگر خوشنود شود خودداريهاى لازم را فراموش مىكند، اگر دچار خوف و هراس شود در جستجوى راه نجاتْ حيرتزده و مبهوت مىگردد، اگر در امنيت و گشايش قرار گيرد غفلت و نادانى آن را از كَفَش مىربايد، اگر به مصيبتى دچار شود بىتابى رسوايش مىكند، اگر مالى به دست آورد توانگرى به طغيانش وامىدارد، اگر فقر و تهيدستى آزارش دهد گرفتار بلا مىشود، اگر گرسنگى بر او فشار آورد ناتوانى زمينگيرش مىكند، اگر در خوردن زيادهروى كند فشار شكم ناراحتش مىسازد؛ پس هر كوتاهى و كندروى در تمايلات براى بشر زيانآور است و هر افراط و تندروى نيز ماية فساد و تباهى است».(6)
بنابراين تنها وسيلهاى كه مىتواند تضادّ تمايلات را از ميان بردارد و هركدام را با اندازهگيرى صحيح در جاى خود ارضا كند، تعديل در تمايلات و محدود كردن خواهشهاى درونى است. يكى از بزرگترين پرتگاههاى سقوط ـ خصوصاً در قشر جوان ـ عدم تعديل تمايلات درونى و افراط و تفريط است. در اين زمينه بر هر فردى لازم است تا درست همانند يك طبيب كه در برنامههاى درمانى، تمايلات بيمار را تعديل مىكند، خواهشهاى درونى خود را تعديل نمايد. محدود كردن تمايلات درونى، ضرورتى است كه از جهات عقلى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى يك اصل قطعى و غيرقابل تخلّف به شمار مىآيد.
_______________
(1). غرر الحكم، ص 431.
(2). غرر الحكم، ص 431.
(3). سورة فرقان، آية 27.
(4). اين مطلب را در بحث اثرپذيرى نفس توضيح دادهايم.
(5). تحف العقول، ص 52.
(6). نهج البلاغه، كلمات قصار، شمارة 108.
2- چگونه تعديل كنيم؟
تنها راه محدود كردن و از بين بردن تضاد خواهشهاى مختلف انسانى، پيروى و تقيّد به دستورات شرعى و نيروى هدايتگر عقل است. چرا كه عقل با تدبير و رهنمودهاى سازنده خود تمايلات را تعديل مىكند، و شرع و دين است كه براى انسان حد و مرزهايى را نسبت به خود و جامعه تعيين مىنمايد كه با عمل به دستورات آن تمايلات هر فرد تعديل مىشود زيرا:
مَنْ أحَبَّ الْمَكارِمَ إِجْتَنَبَ الْمَحارِم.(1)
على (عليه السلام) فرمود:
كسى كه مكارم اخلاقى و سجاياى انسانى را دوست دارد از هرگونه لجام گسيختگى و نادرستى پرهيز مىنمايد.
با بيان آنچه كه در ويژگيهاى دوستان ناشايست بيان كرديم كه جهل و نادانى صفت بارز آنان و دنياطلبى و بىقيدى نسبت به دستورات الهى مسلك آنان و هرگونه شرّ و فساد نتيجه و حاصل عمر آنهاست و با توضيحِ اثرپذيرى و نقش دوست در زندگي؛ آيا مىتوان دوستان ناشايستى داشت و خواهشهاى نفسانى خود را تعديل كرد؟ و آيا مىتوان با كسانى كه ارتكاب مفاسد اخلاقى و ظلم و تعدى شيوة آنان است، رفاقت و همنشينى داشت و تا آخر در خواهشهاى نفسانى خود راه اعتدال و ميانه را حفظ نمود؟
البته جواب اين سؤال روشن است و هركس با مراجعه به ضمير خود درمىيابد كه دوستان تا چه اندازه در راه و منش و روش و سعادت و شقاوت او نقش داشتهاند. با توجه به آنچه تا بدينجا آورديم نيز يقيناً اين نتيجه را دريافت كردهايد كه حاصل همنشينى و معاشرت با دوستان ناشايست در اولين قدم اين است كه بر اثر مراوده و معاشرت با آنان غرايز نفسانى و تملايلات درونى بشر همچون شهوت، غضب، جاهطلبى، حبّ مال و... قوىتر و آتش آن شعلهورتر مىشود تا آنجا كه بر قوّة عاقله مسلط شوند. در اين موقع است كه وجدان اخلاقى سركوب مىشود و شعلههاى فروزان عقل به خمودى مىگرايد و انسان تا سقوط نهايى به پيش رانده مىشود.
على (عليه السلام) مىفرمايد:
مَنْ كَثُرَ شَرُّهُ لَمْ يأمَنْهُ مُصاحِبُه.(2)
هركس بدكارى او زياد است، همنشين او در امان نيست.
و نيز در حديث آمده است:
قارِنْ أهْلَ الْخَيْر تَكُنْ مِنْهُمْ وَ بائِنْ أهْلَ الشَّرِّ تَبِنْ عَنْهُمْ.(3)
با نيكان نزديك و همنشين باش تا از آنها شوى و از بدان جدا شو تا از آنان نباشى.
_______________
(1). بحارالانوار، ج 77، ص 420.(2). غرر الحكم، ص 431.
(3). الصداقة و الأصدقاء، ص 65.
3- داستانى عبرت انگيز
در اينجا يك داستان واقعى از دوستىهاى خطرناك و سركشى نفس را حكايت مىكنيم. داستان كه درس عبرتى است. براى همه تا بدانند افتادن در دام غفلت و پيروى از لذّتهاى نفسانى و دوستىهاى بىمعيار و بىتوجهى به عواقب آن چه مىكند.
بالاخانة غمها
يكى از نويسندگان معاصر عرب كه صاحب سبك ويژهاى در نثر ادبى است زير عنوان «غرفة الأحزان» (بالاخانة غمها) زندگى تأثربار دختر و پسر جوانى را شرح مىدهد كه از خلال آن ارضاى نابجاى شهوت جنسى و تضادّ تمايلات و عوارض ناشى از آن به خوبى هويدا است. ترجمة كامل اين داستان را در اينجا مىآوريم.
دوستى داشتم كه بيشترِ علاقة من به او از جنبة دانش و فضلش بود نه از جهت ايمان و اخلاق. از ديدن وى همواره مسرور مىشدم و در محضرش احساس شادى مىكردم. نه به عبادات و طاعات او توجه داشتم نه به آلودگى و گناهانش. او براى من تنها، رفيقِ انس بود. هرگز در اين فكر نبودم كه از وى علوم شرعى بياموزم يا آنكه دروس فضيلت و اخلاق فراگيرم. ساليان دراز با هم رفاقت داشتيم، در طول اين مدّت نه من از او بدى ديدم و نه او از من رنجيده خاطر شد.
براى پيشآمد يك سفر طولانى، ناچار قاهره را ترك گفتم و از رفيق محبوبم جدا شدم، ولى تا مدتى با هم مكاتبه مىكرديم و بدين وسيله از حال يكديگر خبر داشتيم. متأسفانه چندى گذشت و نامهاى از او به من نرسيد و اين وضع تا پايان مسافرتم ادامه داشت؛ در طول اين مدّت نگران و ناراحت بودم.
پس از مراجعت از سفر براى ديدار دوستم به در خانهاش رفتم؛ از آن منزل رفته بود. همسايگان گفتند ديرزمانى است كه تغيير مسكن داده و نمىدانيم به كجا رفته است. براى پيدا كردن دوستم كوشش بسيار كردم و در جستجوى او به هرجايى كه احتمال ملاقاتش را مىدادم رفتم ولى او را نيافتم. رفتهرفته مأيوس شدم تا جايى كه يقين كردم دوست خود را از دست دادهام و ديگر راهى به او ندارم.
اشك تأثر ريختم، گريه كردم، گرية آن كسى كه در زندگى از داشتن دوستان باوفا كمنصيب است، چونان گرية كسى كه هدف تيرهاى روزگار قرار گرفته، تيرهايى كه هرگز به خطا نمىرود و پى در پى درد و رنجش احساس مىشود.
اتفاقاً در يكى از شبهاى تاريك آخر ماه كه به طرف منزلم مىرفتم، راه را گم كردم و ندانسته به محلّة دورافتاده و به كوچههاى تنگ و وحشتناك رسيدم. در آن ساعتْ از شدّت ظلمت، چنين احساس كردم كه درياى سياه و بىكرانى كه دو كوه بلند تيره آن را احاطه كرده است در حركتم و امواج سهمگينش گاهى بلند مىشود و به جلو مىآيد و گاهى فروكش مىكند و به عقب برمىگردد.و
هنوز به وسط آن درياى تيره نرسيده بودم كه از يكى از آن منازل ويران، صدايى شنيدم و رفت و آمدهاى اضطرابآميزى احساس كردم كه در من اثرى بس عميق گذارد. با خود گفتم اى عجب كه اين شب تاريك چه مقدار اسرار مردم بينوا و مصائب غمزدگان را در سينة خود پنهان كرده است.
من از پيش با خداى خود عهد كرده بودم كه هرگاه مصيبتزدهاى را ببينم اگر قادر باشم ياريش كنم، و اگر عاجز باشم با اشك و آه خود در غمش شريك گردم. به همين جهت راه خود را به طرف آن خانه گرداندم و آهسته در زدم؛ كسى نيامد. دفعة دوم به شدّت كوبيدم؛ در باز شد؛ ديدم دختر بچهايست كه در حدود ده سال از عمرش رفته و چراغ كمفروغى به دست دارد. در پرتو آن نور خفيف، دخترك را ديدم كه لباس مندرسى دربرداشت ولى جمال و زيبايىاش در آن لباس، مانند ماه تمام بود كه در پشت ابرهاى پارهپاره قرار گرفته باشد.
از دختر بچه سؤال كردم آيا در منزل بيمارى دارند؟ در كمال ناراحتى و نگرانى كه نزديك بود قلبش بايستد جواب داد اى مرد، پدرم را درياب كه در حال جان دادن است. اين جمله را گفت و براى راهنمايى من به داخل منزل روان شد. پشتسرش رفتم؛ مرا در بالاخانهاى برد كه يك در كوتاه بيشتر نداشت. داخل شدم ولى چه اتاق وحشتزايى! چه وضع رقتبارى! در آن موقع گمان مىكردم كه از جهان زنده به عالم مردگان آمدهام و در نظر من آن بالاخانة كوچك چون گور و آن بيمار چون مردهاى جلوه مىكرد.
نزديك بيمار آمدم و پهلويش نشستم، بىاندازه ناتوان شده بود، گويى پيكرش يك قفس استخوانى است كه تنفّس مىكند و يا نى خشكى است كه چون هوا در آن عبور مىنمايد صدا مىدهد. از محبّت دستم را روى پيشانيش گذاردم، چشم خود را گشود و مدّتى به من نگاه كرد، كمكم لبهاى بىرمقش به حركت درآمد و با صداى بسيار ضعيف گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَدْ وَجَدْتُ صَديقى» خدا را شكر كه دوست گم شدهام را پيدا كردم.
از شنيدن اين سخن چنان منقلب و مضطرب شدم كه گويى دلم از جاى كنده شده و در سينهام راه مىرود. فهميدم كه به گمشدة خود رسيدهام، ولى هرگز نمىخواستم او را در لحظة مرگ و در ساعات آخر زندگى ملاقات نمايم، نمىخواستم غصّههاى پنهانىام با ديدن وضع دلخراش و رقّتبار او تجديد شود.
با كمال تعجّب و تأثّر از او پرسيدم اين چه حال است كه در تو مىبينم؟ چرا به اين وضع دچار شدهاى؟ با اشاره به من فهماند كه ميل نشستن دارد. دستم را تكيهگاه بدنش قرار دادم و با كمك من در بستر خود نشست و آرام آرام لب به سخن گشود تا قصّة خود را شرح دهد. گفت ده سال تمام من و مادرم در خانهاى مسكن داشتيم. همساية مجاور ما مرد ثروتمندى بود، قصر مجلّل و باشكوه آن مرد متمكّن، دختر ماهرو و زيبايى را در آغوش داشت كه نظيرش در هيچ يك از قصرهاى اين شهر نبود. چنان شيفته و دلباختة او شدم كه صبر و قرارم به كلّى از دست رفت. براى آنكه به وصلش برسم تمام كوشش را به كار بردم، از هر درى سخن گفتم و به هر وسيلهاى متوسّل شدم ولى نتيجه نگرفتم، و آن دختر زيبا همچنان از من كناره مىگرفت. سرانجام به او وعدة ازدواج دادم و به اين اميد قانعش كردم. پس با من طرح دوستى ريخت و محرمانه باب مراوده باز شد تا در يكى از روزها به كام دل رسيدم و دلش را با آبرويش يك جا بردم و آنچه نبايد بشود اتفاق افتاد.
خيلى زود فهميدم كه دختر جوان فرزندى در راه دارد، دو دل و متحيّر شدم از اينكه آيا به وعدة خود وفا كنم و با او ازدواج نمايم يا آنكه رشتة محبتش را قطع كنم و از وى جدا شوم. راه دوم را انتخاب كردم و براى فرار از دختر، منزل مسكونى خود را تغيير دادم و به منزلى كه تو در آنجا به ملاقاتم مىآمدى منتقل شدم و از آن پس ديگر از او خبرى نداشتم. از اين قصّه سالها گذشت، روزى نامهاى به من رسيد.
در اين موقع دست خود را دراز كرد و كاغذ كهنة زرد رنگى را از زير بالش خود بيرون آورد و به دست من داد نامه را خواندم؛ اين مطالب در آن نوشته شده بود:
اگر به تو نامه مىنويسم نه براى اين است كه دوستى ومودّت گذشته را تجديد نمايم، براى اين كار حاضر نيستم حتّى يك سطر يا يك كلمه بنويسم، زيرا پيمانى مانند پيمان مكّارانة تو، و مودّتى مانند مودّت دروغ و خلافِ حقيقت تو شايستة يادآورى نيست، چه رسد كه بر آن تأسف خورم و تمنّاى تجديدش را نمايم.
تو مىدانى روزى كه مرا ترك گفتى آتشِ سوزندهاى در دل و جنينِ جنبندهاى در شكم داشتم. آتشْ تأسّف بر گذشتهام بود و جنينْ ماية ترس و رسوايى آيندهام. تو كمترين اعتنايى به گذشته و آيندة من ننمودى، فرار كردى تا جنايتى را كه خود به وجود آوردهاى نبينى و اشكهايى را كه تو جارى كردهاى پاك نكنى. آيا با اين رفتار بىرحمانه و ضد انسانى مىتوانم تو را يك انسان شريف بخوانم؟ هرگز، نه تنها انسان شريف نيستى بلكه اصلاً انسان نيستى، زيرا تمام صفات ناپسند وحوش و درندگان را در خود جمع كردهاى و يكجا مظهر همة ناپاكيها و سيّئاتِ اخلاقى شدهاى.
مىگفتى تو را دوست دارم، دروغ مىگفتى، تو خودت را دوست مىداشتى، تو به تمايلات خويشتن علاقهمند بودى، در رهگذر خواهشهاى نفسانى خود به من برخورد كردى و مرا وسيلة ارضاى تمنّيات خويشتن يافتى، وگرنه هرگز به خانة من نمىآمدى و به من توجه نمىكردى.
به من خيانت كردى، زيرا وعده دادى با من ازدواج كنى ولى پيمان شكستى و به وعدهات وفا ننمودى. فكر مىكردى زنى كه آلوده به گناه شده و در بىعفّتى سقوط كرده است لايق همسرى نيست؛ آيا گناهكارى من جز به دست تو شد؟ آيا سقوط من سببى جز جنايتكارى تو داشت؟ اگر تو نبودى من هرگز به گناه آلوده نشده بودم، اصرار مداوم تو مرا عاجز كرد و سرانجام مانند كودك خردسالى كه به دست جبّار توانايى اسير شده باشد در مقابل تو ساقط شدم و قدرت مقاومت را از دست دادم. عفّتِ مرا دزديدى. پس از آن من خود را ذليل و خوار حس مىكردم و قلبم مالامال غصّه و اندوه شد، زندگى برايم سنگين و غيرقابل تحمّل مىنمود، براى يك دختر جوانى مانند من، زندگى چه لذّتى مىتوانست داشته باشد، كسى كه نه قادر است همسر قانونى يك مرد باشد و نه مىتواند مادر پاكدامن يك كودك به شمار آيد، بلكه قادر نيست در جامعه با وضع عادى به سر برد، او پيوسته سرافكنده و شرمسار است، اشك تأثّر مىبارد و از غصّه صورت خود را به كف دست مىگذارد و به گذشته تيرة خود فكر مىكند، وقتى به ياد رسوايى خويش و سرزنشهاى مردم مىافتد، از ترس، بندهاى استخوانش مىسوزد و دلش از غصّه آب مىشود.
آسايش و راحت را از من ربودى، آنچنان مضطر و بيچاره شدم كه از آن خانة مجلّل و باشكوه فرار كردم، از پدر و مادر عزيز و از آن زندگى مرفّه و گوارا چشم پوشيدم و به يك منزل كوچك در يك محلّة دور افتاده و بىرفت و آمد مسكن گزيدم تا باقيماندة عمر غمانگيز خود را در آنجا بگذرانم.
مرا كُشتى، زيرا آن سمّ تلخى را كه از جام تو نوشيدم و آن غصّههاى كشنده و عميقى كه از دست تو در دلم جاى گرفت و با آن در جنگ و ستيز بودم اثر نهايى خود را در جسم و جانم گذارده است. اينك در بسر مرگ قرار گرفتهام و روزهاى آخر زندگى خود را مىگذرانم. من اكنون مانند چوب خشكى هستم كه آتش در اعماق آن خانه كرده باشد، پيوسته مىسوزد و به زودى متلاشى مىشود. گمان مىكنم خداوند به من توجه كرده و دعايم مستجاب شده است، او اراده فرموده است كه مرا از اين همه نكبت و تيرهروزى برهاند و از دنياى مرگ و بدبختى، به عالم زندگى و آسايش منتقلم نمايد.
با اين همه جرايم و جنايات، بايد بگويم: تو دروغگويى، تو مكّار و حيلهگرى، تو دزد و جنايتكارى. گمان نمىكنم خداوند عادل، تو را آزاد بگذارد و حقّ منِ ستمديدة مظلوم را از تو نگيرد.
اين نامه را براى تجديد عهد دوستى و مودّت ننوشتم، زيرا تو پستتر از آنى كه با تو از پيمان محبت سخن گويم، بعلاوه من اكنون در آستانة قبر قرار گرفتهام، از نيك و بدهاى زندگى، از خوشبختيها و بدبختيهاى حيات در حال وداع و جدايى هستم، نه ديگر در دل من آرزوى دوستى كسى است و نه لحظات مرگ اجازة عهد و پيمان محبت به من مىدهد. اين نامه را تنها از آن جهت نوشتم كه تو نزد من امانتى دارى و آن دختر بچة بىگناه تو است، اگر در دل بىرحمت، عاطفة پدرى وجود دارد بيا و اين كودك بىسرپرست را از من بگير تا مگر بدبختىهايى كه دامنگير مادر ستمديدة او شده است دامنگير وى نشود و روزگار او مانند روزگار من توأم با تيرهروزى و ناكامى نگردد.
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم كه به او نگاه كردم، ديدم اشكش بر صورتش جارى است. پرسيدم بعد چه شد؟ گفت وقتى اين نامه را خواندم، تمام بدنم لرزيد، از شدّت ناراحتى و هيجان، گمان مىكردم نزديك است سينهام بشكافد و قلبم از غصّه بيرون افتد. با سرعت به منزلى كه نشانى داده بود آمدم و آن همين منزل بود، وارد اين بالاخانه شدم و ديدم روى همين تخت، يك بدن بىحركت افتاده و دختر بچهاش پهلوى آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحتكنندهاى گريه مىكند. بىاختيار از وحشتِ آن منظرة هولناك فرياد زدم و بيهوش شدم. گويى در آن موقع جرايم غيرانسانى من به صورت درندگان وحشتناك در نظرم مجسّم شده بودند، يكى چنگال خود را به من مىنمود و ديگرى مىخواست با دندان مرا بدرد. وقتى به خود آمدم با خدا عهد كردم كه از اين بالاخانه كه اسمش را «غرفة الأحزان» گذاردهام خارج نشوم و به جبران ستمهايى كه بر آن دختر مظلوم كردهام مثل او زندگى كنم و مانند او بميرم.
اينك موقع مرگم فرارسيده و در خود احساس مسرّت و رضايت خاطر مىكنم زيرا نداى باطنى قلبم به من مىگويد خداوند جرايم تو را بخشيده و آن همه گناهانى را كه ناشى از بىرحمى و قساوت قلب بوده آمرزيده است.
سخنش كه باينجا رسيد زبانش بند آمد و رنگ صورتش به كلّى تغيير كرد، ديگر نتوانست خود را نگاه دارد و در بستر افتاد. آخرين كلامى كه در نهايت ضعف و ناتوانى به من گفت اين بود: «إِبْنَتى يا صَديقى»، يعنى دوست عزيزم، دخترم را به تو مىسپارم؛ سپس جان به جان آفرين تسليم كرد. ساعتى در كنارش ماندم و آنچه وظيفة يك دوست بود دربارهاش انجام دادم. نامههايى براى دوستان و آشنايانش نوشتم و همه در تشييع جنازهاش شركت كردند. من در عمرم روزى را مثل آن روز نديدم كه زن و مرد به شدّت گريه مىكردند. خدا مىداند الآن هم كه قصّة او را مىنويسم از شدّت گريه و هيجان نمىتوانم خود را نگاه دارم و هرگز صداى ضعيف او را در آخرين لحظة زندگى فراموش نمىكنم كه گفت «إِبْنَتى يا صَديقى».(1)
اين واقعة دردناك، از تجاوز جنسى يك پسر و تسليم نابجاى يك دختر، سرچشمه گرفت. تضادّ تمايلات و شكنجههاى وجدان اخلاقى، آن را تشديد كرد و سرانجام با آن وضع تأثربار و رقّتانگيز پايان پذيرفت.
شما با مطالعة اين داستان شگفتانگيز چه احساسى داريد؟ آيا كسى كه قدرى فهم و خرد در وجودش داشته باشد، اين نوع دوستىهاى خطرناك را انتخاب مىكند؟
دوستىهاى تصادفى كه بدون معيارهاى اسلامى و انسانى پيدا ميشوند و انسان پس از زمان كوتاهى خود را در چاهى مىبيند كه توان درآمدن از آن را ندارد، و دوستىهاى با جنس مخالف كه ارمغان غرب جنايتكار است و سبب از هم پاشيدگى كانون خانواده در خود كشورهاى غربى شد، از مصاديق دوستىهاى خطرناك است كه اسلام به شدت با آن مخالف است. دوستىهاى تصادفى كه بدون ملاك انتخاب و بدون آزمايش لازم در خصوص صفاتى كه وجودشان در دوست ضرورت دارد و دوستىهاى با جنس مخالف همه و همه ماية برافروختن شعلههاى آتش شهوت است كه در طبيعت دختر و پسر قرار دارد. غريزهاى كه اگر طغيان كند به قدرى خطرناك و نيرومند است كه گاه با يك نگاه هوسآلود انسان و سرنوشت او را تا اعماق گمراهى و انحطاط و سقوط به پيش مىبرد لذا در حديث شريف آمده است كه:
النَّظَرُ سَهْمٌ مِنْ سِهامِ إِبْليس.(2)
نگاه هوس آلود، تيرى از تيرهاى شيطان است.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد *** كه هرچه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش ز پولاد *** زنم بر ديده تا دل گردد آزاد(3)
خلاصة بخش
دوستان ناشايست كسانى هستند كه با انواع فريبكارى و احياناً با ظاهرى پسنديده، آدمى را به دام خود انداخته و تا زمان نياز و جهت رسيدن به اهداف شوم خود ابراز دوستى و علاقه مىكنند امّا اينان هيچ گاه در دوستى ثابتقدم و وفادار نخواهند بود.
آنچه از آيات و روايات برمىآيد آن است كه دين مبين اسلام صراحتاً و مؤكّداً به مؤمنان دستور مىدهد و توصيه مىكند كه از رفاقت با اين گون اشخاص دورى و اجتناب كنند؛ افرادى كه مبتلا به صفات ناشايست هستند.
بارزترين اين ويژگىها عبارتاند از: جهل، دروغگويى، بدكارى و مفسدهجويى، دنياطلبى و هواپرستى.
عمدهترين آثار منفى دوستى با افراد ناشايست عبارتاند از: تأثيرپذيرى، از دست رفتن ايمان، لجام گسيختگى خواهشهاى نفسانى و... كه در صورت گريبانگير شدن انسان با اين صفات، ممكن است تا قعر جهنم به پيش برده شود.
_______________
(1). النظرات، ج 1. ص 45.
(2). بحارالانوار، ج 104، ص 40.
(3). بابا طاهر.