من كه خاقانيم جفاى وطن از خسان چو سار شور انگيز شاه بازم هوا گرفته بلى نه نه شهباز چه؟ كه گنجشكم گرنه آزرده ام ز دست خسان ترسم از قهر ناخدا ترسان از كمين كمان كشان قضا من ز ارجيش ز ابر دست رئيس آن نه سيل است چيست طوفان است الغريق الغريق مي گويم گر همه كس ز منع بگريزد من كه خاقانيم به هيچ بدى پس به نيكان كجا بد انديشم گر ضميرم به هيچ كافر بد عادت اين داشتم به طفلى باز خود برنجم گرم برنجانند كوه را كاصل او هم از سنگ است همه رنج من از وجود من است من هم از باد سر به درد سرمهمچو خاكم سزد كه خوار كنند همچو خاكم سزد كه خوار كنند
برده ام وز جفا گريخته ام چون ملخ بر ملا گريخته ام كز كمين بلا گريخته ام كز دم اژدها گريخته ام دست بر سر چرا گريخته ام لاجرم در خدا گريخته ام در حصار رضا گريخته ام وقت سيل سخا گريخته ام پس ز طوفان سرا گريخته ام ز آن چناند سيل تا گريخته ام منم آن كز عطا گريخته ام بد نخواهم كه اوست يزدانم سر ز سنت چگونه گردانم بد سگاليد نامسلمانم كه به رنجم ولى نرنجانم كه ز رنج افريده شد جانم بشكند زخم سنگ، من آنم لاجرم زين وجود نالانم ابرم، از باد باشد افغانمآن عزيزان كه خاك ايشانم آن عزيزان كه خاك ايشانم